Sunday, 2 June 2019

تعییر بزرگ (۲۹) - من، ۱۹۷۶ - ۱۳۵۵، جنگشناسی و صلحشناسی






 ۱۹۷۶ / ۱۳۵۵، من، جنگشناسی و صلحشناسی


فرهنگنامه فرانسه-فارسیِ داریوش آشوری
در پاریس، گمان کنم دانشگاه بود، با یکی از آشنایان، اگر اشتباه نکنم «پهلوان»، تصادفاً برخورد کردم. گفت که «داریوش آشوری» یک کتاب واژگان علوم اجتماعیِ فرانسه به فارسی منتشر کرده که درونش پر از نام تو ست.
در واقع، نام کتاب «واژگان فلسفه و علوم اجتماعی (برابرنهاده های مترجمان و موئلفان ایرانی، فرانسه - فارسی)» بود که در بهار سال «۲۵۳۵» شاهنشاهی ( ۱۳۵۵ ، ۱۹۷۶)، در چهار چوب «پژوهشگاه علوم انسانی»  در تهران منتشر شده بود. پر از نام من هم نبود اما نام من و کتابِ «مارکس و مارکسیسم» و اصطلاحاتی که در ترجمه آن به کار برده بودم، جسته و گریخته به عنوان یکی از منابع در کنار ۲۱ منبع دیگر قرار گرفته بود. افتخار و سربلندی بزرگی برای منِ نوپا بود که ترجمه من در کنار تائلیفات و ترجمه های بزرگترانی باشد چون «جمشید بهنام»، «باقر پرهام» (که معرف من در عضویت در «کانون نویسندگان ایران» شد)، «حمید عنایت»، «ابوالفضل قاضی»، «محمد علی فروغی» (فیلسوف و نخست وزیر دوران گذر از رضا شاه به محمد رضا شاه، موئلف «سیر حکمت در اروپا») و «مشفق همدانی».


طبعاً به داریوش آشوری که صرفاً به خاطر نام ایرانی و غیر اسلامی او و اینکه جزو «انتلکتوئلها» محسوب میشد از قبل «سمپاتی» داشتم، در جا بیشتر علاقمند شدم.
تا آنکه کتابی را که در باره «حافظ» چند دهه بعد از «انقلاب» نوشت و منتشر کرد خواندم و در ذهن من به گروه بزرگ «روشنفکرانِ قلابی» پیوست. داستانش بماند.
اما یادم نمیرود که «پهلوان» بیدرنگ پس از آن خبر با لحنی به نظرم گله مندانه پرسید «چرا اون کتاب را ترجمه کردی؟» («مارکس و مارکسیسم» را میگفت). وا ماندم و جوابی نداشتم که بدهم چون معنای سوال را نمیفهمیدم و هنوز هم در جستجوی علت و معنای آن پرسش هستم. همینقدر میدانم که اکثر این اشخاص به طور «پارتیزانی» میاندیشند و جواب میخواهند. من کتاب را ترجمه کردم برای اینکه کتاب بسیار خوب و بابِ طبعم بود و برای آنکه دانشگاه تهران افتخار ترجمه اش را به من سپرد و برای آنکه انتشارات دانشگاه تهران نیز با اشتیاق قرارداد ترجمه و انتشارش را با من بست. نمیدانم بالاخره این پاسخ را به او دادم یا نه. گمان نکنم.
متاسفانه در «گوگل» شرحی از «پژوهشگاه علوم انسانی» یافت نمیشود. غفلت و کاستی نابخشودنی این قبیل «روشنفکران» (همچون «آشوری») است که اقدامی برای بزرگداشت و ثبت تاریخ ایران نمیکنند. انگار ناراحتند و میخواهند آن دوره از تاریخ پیش از «انقلاب اسلامی» را که خودشان در آن بودند از خاطره ی تاریخ محو کنند. دستکم فعلاً که نظامِ اسلامی با آن دوران ضدیت و دشمنی میورزد.

رسماً شهروند جهان شدم
 Citoyen du monde / World Citizen
چقدر مایه شعف بود کشفِ نهاد کوچکی در پاریس که محل «ثبت نام شهروندان جهان» Registre des Citoyens du monde بود و اینکه این محلهای ثبت نام در جاهای دیگر دنیا هم وجود داشت، و با سازمان ملل متحد نیز در ارتباط. عاشقانه بودند!
طبیعی است، با اشتیاق در این ثبت نام شرکت جستم. و کارت هویت مخصوص شهروند جهان را دریافت داشتم! گمان کنم سال ۷۵ یا ۷۶ از «تقویم جهانی» بود. ۱۹۷۵-۷۶.
در فرانسه مبتکر و مدیر این محل «ثبت نام» آقای «گی مَرشان» بود Guy Marchand
یکی از شعارهای منطقی این مرکز و همه مراکز جهانوطن این بود که همانطور که برای حل مسائل محلی و شهری نیاز به حکومت محلی و شهری است، برای مسائل ملی نیاز به حکومت و دولت ملی، پس برای مسائل فرا ملیتی و جهانی نیز نیاز به راه حل و حکومتهای فراملیتی و جهانی است.

آیا جنگ پدیده ای ازلی و ابدی است؟
یادتان باشد در سالهای ۱۹۷۰ میلادی مسیحی (۷۰ ِ تقویم جهانی و ۲۵ ِ پسا هیروشیما)، «اینترنت» در دسترس نبود.
من که از رادیو تلویزیون ملی ایران مرخصی تحصیلی بدون حقوق گرفته بودم، خوره ی کتاب و کتابخانه بودم تا، پیش از بازگشت به ایران، از وقتم حد اکثر بهره گرفته بوده باشم. ضمناً و مهمتر از همه، رساله دکترای خود را محکم کرده باشم، به طوری که مو لای درزِ استدلالهایم نرود.
به صورت چند رشته ای کار میکردم، نه فقط کتابهای اقتصاد بلکه روانشناسی، جامعه شناسی، زیستشناسی، انسانشناسی، جنگشناسی و فلسفیِ مربوط به موضوع را مطالعه میکردم و یادداشت برمیداشتم، تا بتوانم از رساله ی خود و اینکه به لحاظ «علمی» مجاز باشم «صلح» را هدف گیرم، دفاع کنم.
اساس باورها، دستکم آن موقع، این بود که جنگ یک پدیده ازلی و ابدی است و مربوط به «سرشت و طبیعت انسان» است، و بنا بر این امری «اثبات شده» است و جستجوی «صلح» پنداری است هنجاری و غیر علمی. بحثی بود فلسفی و انسانشناسانه و روانجامعه شناسانه و بیولوژیک (زیست شناسانه). باری پاسخ این اشکالتراشی را میبایستی فراهم آورم، و فراهم آوردم.

جهانوطنی ایرانی
 همیشه خود را شهروند جهان احساس میکردم، و این احساس هم ناشی از شرایط زندگانی هم ناشی از ایرانیت من بود. فرزندِ حکیمانی همچون سعدی که میگوید «بنی آدم اعضای یک پیکرند...» و فیلسوف شرقِ جداشده ی ایران، « اقبال لاهوری» که میگوید «من اول آدم بی رنگ و بویم/ از آن پس هندی و تورانیم من» و مولانا و خیام و ابن سینا و خوارزمی و بسیاری دیگر بودم که جهانوطنند.
بنا بر این، جنگِ «بین الملل» از دیدگاه من بی معنا و غیر منطقی بوده است!
و در اینجا میرسیدیم به ضرورت تعریف «جنگ» و جستجوی معنای آن و علل آن و «فانکشن» یا «کارویژه» آن.
«مالتوس» گفته بود که «جمعیت پربودگی» یکی از علل جنگ است و «کارویژه»ی جامعه شناسانه جنگ، کاهش جمعیت تا برقراری تعادل میان جمعیت و ارزاق است.
و اما این تفحصات مرا به کشفیات دیگری هم رهنمون شد.

موسسه فرانسوی جنگشناسی
 Institut français de polémologie (Gaston Bouthoul)
پس از جنگ جهانگیر دوم، «گاستون بوتول» فرانسوی «موسسه فرانسوی جنگشناسی» را به سال ۴۵ تقویم جهانی،  ۱۹۴۵ م، بنا نهاده بود و واژه «پولمولوژی» را سکه زده بود؛ برگرفته شده از واژگان یونانی «پولموس» خدای جنگ و «لوگوس» به معنای «شناخت.
«بوتول» نیز که استاد دانشگاه پاریس بود، تصادفاً دکترای اقتصاد داشت (و دکترای حقوق). و سپس به جامعه شناسی روی آورده بود و پس از آن متخصص «جنگشناسی» یا «پولمولوژی» شده بود. 
در سالهای ۶۰ تا ۸۰، این موسسه رونق گرفت و حتا وزارت جنگ یا دفاع فرانسه شروع کرد به توجه به پژوهشهای آن و اهدای کمکهای مالی. از همان سالهای ۶۰ به بعد است که پژوهشهای صلح و موضوعات مرتبط با آن در دنیای «اتلانتیک شمالی» (اروپای غربی و آمریکای شمالی) شروع کرد به فراگیر شدن.
یکی از شعارهای «بوتول» و موسسه جنگشناسی او این بوده است: «اگر صلح میخواهی، جنگ را بشناس».
من چند بار به آن انستیتو رفتم، با بوتول آشنا شدم و کتابخانه ی کوچک و کارهایشان را بررسی کردم، و در رساله ام به او و کارهایش و کارهای مؤسسه اشاره هائی داشته ام.

صلحشناسی
irénologie
این واژه ی «ایرِنولوژی» یا «ایرِنشناسی» و یا «صلحشناسی» را در سالهای ۵۰  از «تاریخ جهانی» یک روزنامه نگار بلژیکی بر وزن و در مقابل «پولمولوژی» ساخته بود. برای من جالب بوده است که «ایرِن» که نامی است دخترانه  و ارمنی – ایرانی، در زبان یونانی به معنای «صلح و آرامش» است. واژه «ایران» نیز به گمانم با «ایرِن» همریشه باشد. اصلاً معنای ایران و آریا با صلح و آرامش گویا همردیف است.

مرکز «جامعه شناسی جنگ» دانشگاه بروکسل
کشف دیگر: دانشگاه بروکسل و دانشکده جامعه شناسی آن یک «مرکز جامعه شناسی جنگ» دایر کرده بود.
به سال ۱۹۷۶سفری به آن مرکز داشتم. آشنائی با دست اندرکاران آن و استفاده از کتابخانه کوچک آن و مطالعه کارهای تحقیقاتی مربوطه برایم هم مفید هم دلگرم کننده بود. خانم «نادین  لودلسکی» آنجا را میچرخاند.
موقعی که سالها بعد (۱۹۸۸) از ایران به کانادا مهاجرت کردم و بروکسل را محل «گذر» و انجام کارهای مهاجرت قرار دادم، خانم «لودلسکی» هنوز آنجا بود و مرا شناخت و یاری داد. دفتر و دستکی در اختیارم گذاشت و میخواست و میتوانست مرا به عنوان پژوهشگر و مدرس دانشگاه در همان مرکز استخدام کند تا پژوهشم را در باره «علل و عواقب انقلاب اسلامی در ایران» به انجام رسانم. اما زوجه ام میخواست به کانادا نزد خواهر زادگانش برویم و این فرصت بزرگ را از بین برد.
این مرکز، سال پیش، یعنی ۲۰۱۸، که به دانشگاه بروکسل رفتم دیگر وجود نداشت ولی در عوض مطالعات مربوط به جنگ و صلح و مسائل استراتژیک به شکلهای گوناگون وافر بود.
امروزه مدیر مسئول دانشکده بزرگ «جامعه شناسی» دانشگاه بروکسل دکتر فیروزه نهاوندی است که پدرشان دکتر هوشگ نهاوندی، وزیر سابق و رئیس سابق دانشگاههای شیراز و تهران بود.

موسسه بین المللی مطالعات استراتژیک لندن
 International Istitute of Strategic Studies  
گفتم همه اش به منابع و مراکز فرانسویزبان اکتفا و قتاعت نکنم. در ایران، دانشآموختگان ایرانی از کشورهای مختلف، با برداشتهای مختلفِ ناشی از محیط تحصیلی خود، در «رقابت» بودند. به ویژه میان دانشآموختگان تحصیلکرده فرانسه و «آمریکا» (و «انگلیس») رقابت و تفاوتهای فرهنگی مشهود بود.
سری به «لندن» زدم تا از فرهنگ انگلیسی بی بهره نمانم. به عضویت «موسسه بین المللی مطالعات استراتژیک» لندن در آمدم و یکی دو روز یا بیشتر در آن موسسه که اسم دهان پرکنی داشت تحقیق کردم.

ایالتهای متحد آمریکا
در مطلب پیش شرح دادم که به ناچار «دستکم دو اصطلاح مهم و مفهوم نوین» به زبان و فرهنگ فرانسوی تقدیم داشتم: Homo pacificus و économicien (economician  به انگلیسی). یک اصطلاح ابداعیِ دیگر مربوط به کاربردِ صفتِ «آمریکائی» برای شهروندانِ « ایالتهای متحد آمریکا» بود. آمریکا نام یک قاره است نه یک کشور. ضمن آنکه به فارسی نیز بهتر است نام آن کشور را از «مُعَرَب» در آورده بگوئیم «ایالتهای متحد آمریکا». در زبان فرانسوی، به جای «آمریکائی» américain (american به انگلیسی) از واژه خودساخته étasunien که فارسیش میشود چیزی شبیه «ایالتمتحده ای» (که البته از واژه اختراعی فرانسوی دوبرابر درازتر است، ضمن اینکه نمیدانم مترادف آن به زبان انگلیسی چه شود)، استفاده کردم. امروزه دیده ام که برخی روزنامه نگاران و نویسندگان فرانسویزبان ایالت «که بک» کانادا نیز همین اصطلاحی را که ۴۵ سال پیش ابداع کردم به کار میبرند.
شما مجبور نیستید این کار را بکنید! اما اگر بگوئید «مرگ بر ایالتهای متحد» به جای «مرگ بر آمریکا» (که نام قاره است) به ثواب نزدیکتر است! و شاید چون هم بیان آن اصطلاح دشوارتر است و هم «مرگ بر ایالتهای متحد» آن لطف شاعرانه ی «مرگ بر آمریکا» را ندارد (!)، شاید ملتِ «شهید پرور» دست از چنین شعاری بردارد.

 سال ۱۹۷۷، مطالعات جنگ و صلح شناسیِ من به «ایالتهای متحد آمریکا» کشانده شد و تجربه های جالبی همراه آورد. همزمان، همهمه ی مرموز و شگرف یک تغییر بزرگ در ایران، به طور مبهم، در پشت پنهان ذهنِ من که حواسم تماماً به پژوهش و نگارش «تِز» بود شکل میگرفت.

Friday, 24 May 2019

تغییر بزرگ (۲۸) پیش بینی آماری تاریخ دقیق صلح جهانی!


در هفته نامه «ایران استار» شماره پنجشنبه ۲۳ مه ۲۰۱۹ -  ۲ خرداد ۱۳۹۸ در تورنتو منتشر شد
  (در اینجا با جزئی تغییرات و اضافاتی)


تغییر بزرگ (۲۸)


 صلحِ جهانی به کِی؟


نخستین جایزه صلح نوبل
۱۹۰۱ سال پس از عیسی مسیح، نخستین سال از آنچه میتوان « تاریخ معاصر»  Contemporary History  خواند یا «سال یکم تقویم جهانشمول» Universal Calendar, Year One به پیشنهاد من که قبلاً شرح دادم، بنیاد «نوبل » نخستین جایزه صلح خود را مشترکاً به بنیانگزار صلیب سرخ بین الملل Henry Dunant سوئیسی و به اقتصاددان فرانسوی Frederic Passy اعطا کرد.
اعطای نخستین جایزه صلح نوبل به یک اقتصاددان، نماد و سمبل و علامتِ دیگری بود از تغییر و تحول و دگردیسی «انسان اقتصادگرا» به «انسان صلحگرا». این تحول در اروپا رخ داده بود و هنوز به دیگر جاهای دنیا سرایت نکرده بود. در ایران، انسانها هنوز کماکان از کشمکشهای دردناکِ داخلی ناشی از تغییر عظیم  «اسلامی» که ۱۳ قرن پیش رح داده بود خلاص نشده بودند. و حتا، در کل، اجازه ی گفتار و تجزیه و تحلیل آزادانه و بیخطر در باره آن را نداشتند (و تا به امروز هم کاملاً ندارند، حتا در کانادا).
«انقلاب مشروطیت» اما (۱۹۰۵) نمادِ ورودِ دشوار ولی موفقیت آمیزِ ایرانِ کوچکشده به «عصر جدید» یا «مدرن» شد.

زمان برقراری صلح جهانی؟
چنانکه گفته شد، این تحول را در پایاننامه دکتری اقتصاد خود به انحای مختلف نشان دادم و شد موضوع رساله ای در جستجوی اقتصاد صلح و با عنوانِ «از انسان اقتصادگرا تا انسان صلحگرا».
یکی از نحوه های اثبات این تحول رجوع به ارقام و آمار بود. محاسبه ی کل هزینه های نظامی در جهان و کل تولیدِ دولت-ملتهای جهان و سپس محاسبه نسبت درصدی این دو برای حدود بیست سال یکی از شیوه های اثبات نظریه وجود این تحول بوده است. مشاهده شد که درصدِ هزینه های نظامی جهان نسبت به تولیدات جهان به طور کاملاً مشخص در تاریخ «معاصر» در حال نزول بوده است (امروز تاریخ معاصر را از ۱۹۴۵-۱۹۶- به اینسو در نظر میگیرند، که من آن را تاریخ و تقویم «پسا هیروشیما» نامیده ام. طبعاً «معاصر» را زندگان تعیین میکنند!). همچنین مشاهده شد که این روند عمدتا در مورد کشورهای «توسعه یافته» صدق میکند، نه کشورهای عقبمانده  و «درحالِ توسعه».
خُب کافی بود این فرایند را به آینده فرافکند و هر زمان که رقم در صد هزینه های نظامی جهان به تولید ناخالص جهان نزدیک به صفر شد آن زمان نزدیک به برقراری صلح جهانی باشد.
حدود چه سالهائی این نسبت نزدیک به صفر میشود؟ باید گفت که اگر روند نزولی به صورت «خطی» بود، بنا بر محاسبات من، از سال گذشته (۲۰۱۸ م) وارد عصر صلح جهانی شده ایم! زیرا خط سیر نزولی به محور « x » میخورد و «صفر» میشود. شاید هم وارد شده ایم و متوجه نمیشویم. شاید وارد عصر صلح جهانی شده ایم اما هنوز «مستقر» نشده ایم و بشریت در کل نسبت به آن آگاهی نیافته است.
اما روند منحنی وار کاهش در صد هزینه های نظامی، «ضریب همبستگی» قویتری دارد تا روند به شکل خطی. بر اساس گرایش منحنی وار، تاریخ استقرار یا آغاز استقرار صلح جهانی را میتوان سالهای حول و حوش ۲۰۳۰ م م (میلادی مسیحی) دانست. یا به تقویمهای  جهانشمول پیشنهادی من، سال ۱۳۰ ت ج  ( تقویم جهانشمول) یا حول و حوش  سال ۹۰ پ ه (پسا هیروشیما) و پسا تاسیس سازمان ملل متحد. 

البته صلح جهانی هم میتواند اینطور برقرار شود که انسانها بر اثر جنگ اتمی یا فاجعه زیست محیطی خود را از بین برده، «انسانیت» به آرامگاه ابدی خود رسیده  صلح جهانی و ابدی برقرار بشود.
در هر دو صورت، به نوعی، نشانه ي آخرِ زمان باشد.

خوانش نوینی از تاریخ عقاید اقتصادی
باید بگویم که در مرحله نخست پژوهشهایم که به بررسی موضع «اقتصاددانان» در مورد هزینه های نظامی مربوط میشد، با هدفِ انتقادِ معرفتشناسانه از «علم» اقتصاد کلاسیک، توانستم «خوانش» نوینی از تاریخ عقاید اقتصادی ارائه دهم.
«توماس مالتوس» را که معمولاً همراه با «آدم سمیت» و «ریکاردو» و «سِی» جزو بنیانگزاران علم اقتصاد کلاسیک معرفی میکنند، از دیگران جدا کرده نشان دادم که او « کلاسیک» نبود و بر عکس «کارل مارکس» را جزو اقتصاددانان «کلاسیک» گذاشتم که ابتدا به ساکن شگفت آور بود! شرح و تعریفی که از کلاسیک ارائه دادم در این مقاله نمیگنجد. همینقدر دو نکته گفته شود. یکی اینکه مالتوس بر خلاف اقتصاددانان «کلاسیک»، هدف اقتصاد را در برآوردن نیازهای اولیه و اساسی انسان میبیند و دیگر اینکه استدلالهای او در مقیاس جهانی است نه «بین المللی»، نه بین «دولت-ملتها». کارل مارکس «کلاسیک» است چون مثل «سمیت» و روکاردو، ارزش کالاها و تولیدات را بر اساس میزانِ کارِی که برای ساختن آن به کار رفته میسنجد. مالتوس چنین محاسبه و ارزشگذاری را صحیح نمیداند، منهم نمیدانم.
و اما نکته مهم دیگر اینکه مالتوس «نظریه ی جمعیتی – اقتصادی» جنگ را مطرح میکرد، نظریه ای که میگوید بر هم خوردن تعادل اقتصادی جمعیتی به جنگ منتهی میشود. خلاصه آنکه خوانش و طبقه بندی جدیدی از تاریخ عقاید اقتصادی ارائه دادم که در دفاعیه پایاننامه ام با درجه ممتاز مورد قبول واقع شد.
طرح همه موضوعاتی که در رساله ی «چندرشته» ای خود به آنها پرداختم دریک مقاله ی ۱۵۰۰ لغتی طبعاً نمیگنجد. فقط اشاره هايی امکانپذیر است که شاید برای خواننده جالب باشد.

اقتصاددان یا اقتصادگرا، کدامیک؟
دستکم دو اصطلاح مهم و مفهوم نوین به زبان و فرهنگ فرانسوی (و بالطبع به انگلیسی و اروپائی و در نتیجه جهانی) تقدیم داشتم. یکی که همان homo pacificus (یونانی – لاتین) باشد که عنوان رساله هم هست و در اینجا به فارسی به «انسان صلحگرا» ترجمه شد. دوم کلمه و مفهوم economician (انگلیسی)  économicien  (فرانسوی) که ناچار شدم ابداع کنم چرا که بدون این مفهوم و این اصطلاح بیان منظورِ و دیدگاهِ من امکانپذیر نبود. ترجمه ی آن به فارسی باید بشود «اقتصاددان»! میگوئید خُب اینکه واژه نوینی نیست، در فارسی! بله در فارسی نیست اما اگر ما در ایران « غربزده » نبودیم، درست آن بود که «اکونومیست» را «اقتصادگرا» ترجمه میکردیم نه «اقتصاددان» و به جای تقلید و تسلیم که زندگی ما را بر باد داد به عقل خود رجوع میکردیم. توجه کنید که من «علم» اقتصاد (اکونومی) را آنطور که در اروپا پدید آمد به نقد بستم و آن را ثابت کردم که علم نبوده بلکه «ایدئولوژی» بوده است. اجازه بدهید بیشتر توضیح بدهم و توجه کنید. به نظر من «اقتصاددانانِ کلاسیک» «اقتصاددان» نبوده اند و نیستند بلکه «اقتصاد گرا» و «ایدئولوگ» طبقه تاجر و صنعتکار و کاسب (طبقه «بورژوا») بوده اند.
تصویری را که در چند مقاله گذشته تحت عنوان «کدام اقتصاد؟» نشان دادیم در اینجا دوبازه نشان میدهیم. دوباره نگاه کنید! این کاریکاتوری است از تصویری که «اکونومیست ها» economists در گفتار اقتصادگرای خودشان به ذهن دارند. یعنی که همه چیز جهان را چون اشیائ تجاری میبینند و تجسم میکنند. همه چیز قابل خرید و فروش.
نام این نوع اقتصاد را «مارکس» - و به دنبال او همه دنیا-  «اقتصاد سرمایه داری» توصیف کرد. چون مارکس حواسش جای دیگر بود. خود او هم «کلاسیک» بود! در واقع باید «اقتصاد تجاری / سوداگری » نام نهاد. من اصطلاح «اقتصاد سوداگری» را برگزیده ام («سوداگر» یعنی «بازرگان»، «تاجر» - فرهنگ معین). همان نوع اقتصادی که «هوشنگ انصاری» تاجرپیشه، در مدت تصدی وزارت اقتصاد (۱۹۶۸-۱۹۷۸ ) در ایران پیاده کرد و پس از او نظام اسلامی ایران نیز که نظام کاسبکاران هم هست تعقیب کرد. اشتباه «سردار سازندگی»، رئیس جمهور هاشمی رفسنجانی، هم که خود هم پیش از «انقلاب» گویا تاجر پسته بود، این بود که فکر کرد اگر از اصول «اقتصادی» غرب پیروی کند اقتصاد ایران «پیشرفت » کند و برای ایران مفید باشد! تقلید!
البته «اقتصاد سوداگری» مدرن یک کلاس بهتر از اقتصاد سوداگری بدویِ «اسلامی» است. اما مشکلات عظیم خود را دارد، که عمده آن فقر طبقاتی است و صدمه های بومشناسانه و زیستمحیطی.
از دیدگاه من، دیدگاهی که علمیت آن را در رساله ام به اِثبات رساندم، این به اصطلاح دانشگاهیان «اقتصاد کلاسیک» کشورهای سوداگر، عمدتاً «اقتصاد گرا» بوده اند نه «اقتصاددان».
به عبارت دیگر، در تز خود، دیدگاه نوینی به جهان ارائه داده ام. که دیدگاه درست است. دیدگاه کج ما در این پانصد سال به موازات زندگانی کج ما بوده است که موجب جنگهای مهیب و ویرانیهای بومشناسانه کره زمین شده بوده است.
از دیدگاه من «مالتوس» یک اقتصاددان بود (‌و تصادفاً بر مسند نخستین کرسی دانشگاهی اقتصاد نشست) در حالی که «آدم سمیت» که به پدر علم اقتصاد شهرت یافت کارمند گمرک انگلستان و یک فیلسوف اقتصادگرا بود. کارل مارکس هم اقتصادگرا بود و تئوریهای «حتمیت/جبر اقتصادی» او و نظریه نزاع طبقاتی او همه دال بر این واقعیت است و در جزئیات نظریه های اقتصادی او نیز مشهود است.
وقتی که در «دیژون» بودم و کتاب «ضد اقتصاد» آقای «ژک اَتَلی» منتشر شد شاد و ناراحت شدم. شاد از اینکه عنوانش حرف دل مرا میزد، ناراحت از اینکه انگار افکار مرا دزدیده بود! اما پس از مطالعه آن کتاب، متوجه شدم که نویسندگان کتاب «ضد اقتصاد»  (و کتاب «ضد ساموئلسون»)  به عمق انتقاد از گفتار اقتصادگرا آنطور که من میاندیشیدم نرفتند. «اَتَلی» و «گییوم» در نقد خود از اقتصاد کلاسیک، همان ابزارهای اقتصادگرا را به کار بردند! نقد من از «علمیت» اقتصاد کلاسیک، نقدی معرفتشناسانه و دانشدوستانه بوده است، نه اقتصادگرایانه.

ضرورت حفظ فرهنگها
یادم هست، در جوانی، در بروکسل، به دوستانی که گفتار و کردار متفاوت من برایشان جالب بود با شادمانی و خنده، نیمه شوخی نیمه جدی، میگفتم «من خیلی باهوش نیستم... اما نبوغ دارم»!
نبوغ، به گمانم ناشی از دیدن چیزهائی است که عموم مردم نمیبینند. آنچه را گاه میدیدم که دیگران نمیدیدند ناشی از تحول من در محیطهای متفاوت بوده است. ناشی از کاملاً دو زبانه آموزش و پرورش یافتن در دو فرهنگِ گوناگون بوده است.
شاید شما هم مثل من ویدئوئی را دیده باشید که در آن شمار شگفت انگیزی از مکتشفان و مخترعان و نوابغ جهان در عصر مدرن را نشان میدهد که جملگی یهودی بوده اند. به راستی شگفت انگیز است و دوست ایرانی یهودی بسیار عزیز من، نصیر پیروزیان که در «جمهوری اسلامی» دیگر جایی برای خود نمیبیند، به آن ریسمان هویتی آویزان میشود. به نسبت جمعیتشان، هیج قوم دیگری در این زمینه به گرد پای یهودیان نمیرسد.
آیا چنان که در تورات خداوندِ ایشان، «یهوه»، قول داده اینان «قوم  برگزیده»اند؟ نخیر، نگران نباشید! علت چیزی نیست مگر سرگردانی یهودیان در کشورهای جهان به ویژه در کشورهای «ینگه دنیا». اگر دقت کنیم متوجه شویم به ندرت هیچیک از این نوابغ ساکنِ اسرائیل اند! مثل اینشتین که یهودی است اما در آلمان و سوئیس و آمریکا نابغه شده است!
در سوئیس و فرانسه و بلژیک به آسانی چیزهائی میدیدم که ساکنان آنجا نمیدیدند، و به خاطر ایرانی بودنم بود، و در ایران چیزهای دیگری که عموم ساکنان سرزمین گل و بلبل نمیدیدند، به علت زبان و فرهنگ فرانسوی – اروپائی خود.
امروز با جهانی شدن روابط و گفتگوی فرهنگها شمار نوابغ روز افزونند.
چیزی که امروز ادامه شکوفائی ذهنی بشر را ممکن است به خطر اندازد، همراه با جهانی شدن جامعه بشری، تسلط منحصر به فرد یکی یا دو زبان و «فرهنگی» است که هدف و گرایششان سلطه ی یکتاگرایانه باشد و دیگر زبان – فرهنگها را نابود کند. سلطه جوئی و انحصارطلبیِ زبان و فرهنگ سوداگری انگلیسی-آمریکائی و زبان و «فرهنگِ» اسلامی، هر دو، با بقای انسانیت (مهر و خرد)، و پاسداری از گوناگونی، راستی، درستی، صلح، آرامش و زیبائی در تعارضند.
یک جهانِ چندفرهنگی هم زیباست هم ضرورتی حیاتی است.