Saturday, 27 November 2021

۳۴ ناآرامیهای بزرگ در ایران

 

۳۴

 

ناآرامی‌های بزرگ در ایران- ۱۳۵۷

 

خطری ایران را تهدید نمی‌کرد!

در آن لحظات هرگز فکر نمی‌کردم که خطری مهیب و مخرب نظام زادگاهم را تهدید می‌کند. "تغییر" آری، اما تغییر مثبت به سوی آزادی‌های بیشتر، اشاعه‌ی آموزش و پرورش بیشتر، توسعه‌ی اقتصادی بیشتر، سربلندی بیشتر، و از دیدگاه من همه حرکت‌ها در آنزمان در همین جهت بود. خودِ "نظام" بانی این "تغییرات" مثبت بود.

اینکه دو یا سه ماه قبلش، نوامبر ۱۹۷۷، در سفر اعلیحضرت و علیاحضرت به واشنگتن و دیدار ایشان با زوج ریاست جمهوری جیمی کارتر و بانوی اول روزالین کارتر جمعیت بزرگی نقابدار در آنجا دست به تظاهرات خشونت‌آمیز علیه زوج سلطنتی زده بودند و با پلیس و ماموران انتظامی به زد و خورد پرداخته بودند و اینکه گاز اشک‌آور را باد به سوی رهبران ایران و آمریکا برده اشک آنان را درآورده بود که از تلویزیون پخش شد، به نظرِ من رخداد پیش پا افتاده‌ای می‌آمد، رخدادی جالب و حرکتی احمقانه، نه چیز دیگر.

سخن پرویز نیکخواه را که ۵ یا ۶ سال پیش به من گفت و فراموش نکرده‌ام، در آن روزها که در جوٍّ آزاد فرانسه بودم به ذهنم نیامد: "آقای ضیائیان، وقتی در فرانسه یک تظاهرات سراسری می‌شود می‌گویند "تظاهرات سراسری" شده، اما در ایران یک قدری که تظاهرات بزرگ بشود می‌گویند "انقلاب" شد."

تظاهرکنندگان به خبرنگاران رسانه‌ها  خشونت و خونخواریِ "ساواک" را علت نقاب بستن خود اعلام می‌کردند، اما دروغ می‌گفتند. علتش این بود که جملگی یا اکثراً "بورس" دولتی داشتند و می‌ترسیدند اگر شناخته شوند پولشان قطع بشود، یا خودشان "ساواکی‌ها"ئی بودند که داشتند جبهه عوض می‌کردند و به "جبهه‌ی الله‌اکبر" می‌گرویدند و نمی‌خواستند شناخته شوند.

در آنموقع ابداً از وجود یک جبهه و حرکت مهم "اسلامی" در ایران خبر نداشتم و کاملاً بی‌اطلاع بودم.

علی شریعتی

شنیده بودم یک بابائی به نام "علی شریعتی" با سخنان جالب "سیاسی- مذهبی" جوانان را گروه-گروه جذب خود می‌کرد، و من خوشحال بودم که گفتگوی زنده و معنادار در تهران برقرار شده است. مطالب او را جسته گریخته می‌خواندم و آنها را بسیار جالب و در عین حال بسیار ناقص و قدری نادرست و عقبمانده می‌یافتم. اما خُب خیلی بهتر از سخنانِ شاعرانه‌ی بی‌محتوائی بود که قبلاً در تهران شاهدش بودم. دوست داشتم وقت میداشتم نقدی بر سخنان او که ارزش گفتگو داشت می‌نوشتم. صحبت‌های "دکتر"علی شریعتی که در فرانسه جامعه شناسی خوانده بود و خودش اسلام‌شناس بود، هیجان‌انگیز بود، ولی "علمی" نبود! اما خوشحال بودم که جوانان را به صحنه آورده بود، و آن رکودی که من در دانشگاه ملی شاهدش بودم دیگر وجود نداشت. مطمئن بودم که آن جبهه شهبانوئی دربار و حکومت نیز از این تحول شادمان بودند. من با صاحبان عقاید اسلامی همراه نیستم. اما شریعتی اندیشه‌های مدرن را به اسلام درمی‌آمیخت و خودش هم دوست‌داشتنی و تودلبرو بود. در کنار "حسینیه ارشاد" که محل سخنرانی "دکتر شریعتی" بود، حکومت یک "کاخ جوانان" شیک و بزرگ و مجهز ساخته بود که اما مورد استقبال جوانان نبود. آنها "کاخ" نمی‌خواستند، شور و هیجان میخواستند ... و انقلاب !

امیدهای بزرگ: "کابینه سایه" دکتر نهاوندی

آینده به رویم لبخند می‌زد. جایم در سازمان بزرگ و مهم "رادیو تلویزیون ملی ایران" محکم و خالی بود و مدیر عامل سازمان رضا قطبی کارِ مرا دوست ‌میداشت و ارج می‌گذاشت. پروژه ایجاد "مرکز بین‌المللی صلح جهانی ایران" خوب پیش می‌رفت و به نظر جناب قطبی، پسر دائی و از نزدیکترین کسان به شهبانو در حدی بود که با شاهنشاه ایران‌زمین مطرح کنم. سفارش نوشتن کتابی در باب "اقتصاد صلح" را در دست تهیه داشتم و ناشر معتبری هم داشتم که "مرکز توسعه و ارتباطات ایران" بود. "رساله"ی دکترا به خوبی پیش رفته بود و در مراحل نهائی بود. کتاب را هم به موازات آن شروع به نوشتن کرده بودم. کار دشواری نبود چون همه تحقیقاتش را در رساله دکترای خود انجام داده بودم، نوعی تلخیص آن بود به زبان فارسی، و به زبان عامیانه چون محظورات و تنگناهای یک "تز" دکترا را نداشتم.

پیش از ترک تهران برای ادامه تحصیل، دکتر نهاوندی، رئیس دانشگاه تهران (و پیش از آن رئیس دانشگاه پهلوی و پیشتر وزیر آبادانی و مسکن در کابینه امیرعباس هویدا) از من دعوت کرده بود که پس از دریافت دکترا به هیئت علمی دانشگاه تهران بپیوندم. جناب قطبی هم موافقت کرده بود که ضمن ادامه کار در رادیو تلویزیون ملی ایران به تدریس در دانشگاه تهران نیز مشغول شوم.

دکتر نهاوندی برای ایران در هر سمتی که داشت به شدت تلاش می‌کرد. وقتی پیشنهاد تدریس به من داد، خیلی طبیعی پاسخ دادم "قربان، تا وقتی برگردم شما نخست‌وزیر شده اید" که او بلافاصله تقریباً از جا پرید و گفت:‌ "آقای ضیائیان، چرا منو نفرین می‌کنید؟!" در عین حال شاید شادمان از اینکه در این حد روی ایشان حساب می‌شود.

سخن من بیجا نبود. دکتر هوشنگ نهاوندی بلندپرواز بود. او شده بود رئیس دفتر علیاحضرت شهبانو و در این منصب تیمی تشکیل داده بود که بی‌شباهت به یک "کابینه سایه" نبود! چرا که تقریباً برای هر وزارتخانه‌ای شخصی را مسئول تحقیق و رسیدگی کرده بود. رضا قطبی هم جزو این "کابینه سایه" بود. در واقع نهاوندی و هویدا با هم رقابت داشتند. منهم بسیار خشنود می‌شدم و از خدا می‌خواستم که در این کابینه سایه یا در دولت و حکومت دکتر نهاوندی شرکت یابم، با این تفاوت که من هیج ایرادی به آقای هویدا نخست‌وزیر نداشتم و اگر دیگران بر او ایراد می‌گرفتند، نمی‌دانستم ایرادشان بر چیست. باری من هویدا را همچون نهاوندی و عالیخانی و قطبی و نیکخواه و شاه و شهبانو بسیار دوست میداشتم و امیر عباس هویدا را همردیف و بالاتر از "امیرکبیر" می‌انگاشتم و هنور هم می‌انگارم. 

پایان شادمانی‌ها؟

باری، در حالی که دنیا به ما لبخند می‌زد، چه در زندگی در پاریس چه در آینده درخشانی که در تهران در پیش روی بود، "شیرین" باردار شده بود و اشک می‌ریخت. نمی‌فهمیدم چرا اشک می‌ریزد و هر چه می‌پرسیدم هیچ نمی‌گفت. یکی از شگفتی‌های بسا شگفت‌آورتر از شگفتی‌های سیاسی ایران، البته برای من.  پیش دکتر زنانه خود که بسیار دوست می‌داشت، دکتر "جکی"، سقط جنین کرد. در آنموقع سقط جنین در فرانسه، اگر خاطرم درست باشد، قانونی نبود.

 خبار متفاوتی از ایزان میرسید. زیاد توجه نمیکردم. اجازه بدهید  در اینجا جسته گریخته یادآور شوم:

نخست وزیری جمشید آموزگار (۱۶ مرداد ۱۳۵۶ تا شهریور ۱۳۵۷) به جای هویدا که شد  وزیر  دربار

- نخست وزیری جعفر شریف امامی (فرزند محمد حسین نظام الاسلام) رئیس ۱۵ ساله مجلس سنا (۵  شهریور تا ۱۴ ابان ۱۳۵۷ ).

- ۱۷ شهریور ("جمعه سیاه"): تیر اندازی نیروهای انتظامی به تظاهرکنندگان در میدان ژاله، که "روحانیان" (آخوندها) و سایر شورشیانِ دروغگو شمار کشته‌شدگان را ۴۰۰۰ نفر اعلام کردند و رسانه‌های خارج نیز دروغ‌های ایشان را تکرار و منتشر کردند. اما در حقیقت حدود یکصد نفر بود. سال‌ها بعد،"عماد الدین باقی" با دسترسی به آمار "بنیاد شهید انقلاب اسلامی" و منابع دیگر، آمار کشته‌شدگان آن روز را ۸۸ نفر اعلام کرد که ۶۴ نفر آنان در میدان ژاله کشته شده بودند. علت اصلی این حادثه‌ی خونین:‌ یکی این بود که حکومت نظامی و ممنوعیت اجتماع  خبرش درست و به حد کافی تبلیغ نشده بود و مردم متوجه نبودند که نباید گردهم آیند؛ دیگری این بود که انقلابیون می‌دانستند ولی "خون" می‌خواستند.

۱۸ شهریور:‌ استعفای امیر عباس هویدا از وزارت دربار.

نا‌آرامی‌های ۱۳ آبان و کشته شدن جمعی از دانش‌آموزان.

۱۵ آبان: نخست‌وزیری ارتشبد غلامرضا ازهاری، (تا اول دی ۱۳۵۷).

۱۷ آبان: بازداشت امیر عباس هویدا نخست وزیر ایران نوین (و جمعی دیگر) و انداختنش به زندان!

این فهرست رویدادها را به تصنع اینجا آورده‌ام، من‌باب یاد‌آوردی، اما من اینها را تعقیب نمی‌کردم. چه چیزهائی آنموقع توجه مرا جلب کرده بود؟ اینها:

یکی ظهور دکتر علی شریعتی، سخنوری ماهر و تودلبرو که اسلام را رخت نو می‌پوشاند. دیگری خبر نخست‌وزیری "آموزگار" که به نظرم انتخاب بدی بود. انتخاب خوب شاید دکتر هوشنگ نهاوندی بود. آموزگار یک تکنوکرات بود، نه چیز دیگر. ایران به کسانی نیاز داشت که توجه جامعه‌شناسانه به وضعیت داشته باشند و اهل کار اجتماعی باشند نه پشت میزنشینی.

دیگر انتصاب شریف‌امامی به نخست وزیری بود. چه انتخاب بد از بدتری. این مرد یک "آپاراتچیک" بود، یک "دستگاهی"، سال‌ها رئیس مجلس (فرمایشی) سنا و مدتی هم رئیس مجلس شورای ملی بود. کسی بود که در "دستگاه" صدر‌نشینی کند، نه که آستین بالا زند و کار کند. یک سنگین وزنِ تشریفاتی! کارهایش هم وحشتناک بود، همه عقب‌گرد و امتیازدادن به ارتجاعیان.

وقتی بر اثر شدت ناآرامیها شنیدم که شاه یک فرد ارتشی را مامور تشکیل کابینه کرد، بر درایت او آفرین گفتم‌. یک نظامی می‌توانست در کنار آزادی‌ها به طور جدی جلوی شورشیان را بگیرد، اما این نظامی فقط نام "ارتشبد" را بر خود داشت، از یک خانم آموزگار کودکستانی نرم‌تر بود.

آتش‌سوزی سینما رکس را هم هرگز فراموش نمی‌کنم. در لندن، انگلستان، پیش برادرم و خانواده بودم که از رادیو خبرش را شنیدم. فوراً گفتم که واضح است آن را به گردن شاه و ساواک می‌اندازند. و همینطور هم شد.

شعار دولت در مورد ضرورت "مشارکت مردم در سرنوشت کشور" و پیگیری سیاست "عدم تمرکز" و "آزادسازی محیط سیاسی" همه نیکو بود اما جلوی شورشیان و خربکاران را می‌بایستی گرفت. من می‌دانستم چطور شورش‌ها را می‌شود خواباند. اما آنجا نبودم که با واسطه رضا قطبی با شاهنشاه ملاقات کنم و او را راهنمائی کنم. تقصیر از من بود.

No comments:

Post a Comment