Saturday, 22 June 2019

تغییر بزرگ (۳۲) ۲۳ مهر ۱۳۵۶



تغییر بزرگ (۳۲)


۲۳ مهر ۱۳۵۶
در راهِ بازگشت به ایرانِ آزاد و آباد و سربلند


کتابخانه «پهلوی»، بزرگترین کتابخانه جهان
هر جا میرفتم آدرسم را میدادم که روزنامه «اطلاعات» یا شاید «کیهان» (یادم نیست کدام بود) مخصوص ایرانیان خارج از کشور را که روی کاغذ بسیار نازک و بسیار مرغوب خلاصه اخبار و رویدادهای داخلی را بدون آگهی بازرگانی مرتب به دست ما میرساند دریافت کنم. همچنین هفته نامه ی «تماشا» را.
شجاع الدی شفا
رئیس کتابخانه ملٌی پهلوی
در فیلادلفیا خبر دار شدم که پروژه عظیم تبدیل «کتابخانه پهلوی» به بزرگترین کتابخانه جهان در دست تهیه و اجرا بود. محل آن در تهران، تپه های «عباس آباد» تعیین شده بود (ضمناً قرار بود همه سفارتخانه ها مجبور شوند به آن تپه ها منتقل شوند). برنامه این بود که در کنار هر بخش کتابخانه که مربوط به رشته ای از دانش بشر است یک مرکز پژوهشی مخصوص آن بخش و آن رشته بنا شود. هر کتابی هم در دنیا که مربوط به ایران باشد، نسخه اصل یا کپی آن در آن کتابخانه فراهم آید.
پروژه و طرح فوق العاده افتخاربرانگیزی بود و مسئول و مدیر آن کتابخانه و پروژه «شجاع الدین شفا». به او نامه ی محترمانه ای نوشتم و ضمن تبریک و تشویق، موضوع ضرورتِ «عدم تمرکز» را مطرح کردم. در آنزمان، دولت شاهنشاهی بسیار روی موضوع نیاز به «عدم تمرکز» تاکید میورزید. پیشنهاد کردم که این پروژه عظیم اگر به جای تهران در شهر دیگری چون «شیراز» یا «همدان» انجام گیرد باعث ایجاد قطبِ فرهنگی – اقتصادی مهمی سوای تهران شود. دکتر شجاع الدین شفا نامه ی قدرشناسانه ای در پاسخ فرستاد ولی اشاره به این نکته کرد که در همه جای دنیا کتابخانه ی اصلی در پایتخت کشورهاست. از دریافت نامه ی آن بزرگوار و توجه ایشان خوشحال شدم و نخواستم «پاپیچ» شوم. اما اعتقاد داشتم که «تقلید» لزوماً یک دلیل «منطقی» نیست. «منطق»، «عدم تمرکز» را حکم میکرد و این پروژه فرصتی بود طلائی و کمنظیر.  
بعدها که «انقلاب» شد و «شجاع الدین شفا» به خارج مهاجرت کرد، و در پاریس گاهنامه «ایرانشهر» را علیه نظام اسلامی منتشر ساخت، افتخار ادامه ی نامه نگاری با ایشان و دریافت نامه های پربار و خوشخط ایشان را داشتم. و نیز آشنائی تلفنی با فرزندشان که در تورنتو اقامت داشت.
  
۱۳۵۶ - بازگشت به بروکسل و به فرانسه

اینکه نوشتم کارتِ «شهروندی جهان» را به سال ۱۹۷۵ یا ۷۶ دریافت کرده بودم، به خاطرِ عکسی بود که از من در آن کارت سنجاق شده و مربوط به آن سالهای تفکرات فیلسوفانه و پیامبرمآبانه ام یا «هیپی وار»در فرانسه بود. کارت را که به مرور زمان به دو نیمه شده بود چند روز پیش در گوشه ای پیدا کردم که نشان میداد اگرچه عکس مربوط به آن سالها بود اما رویدادِ نامنویسی و صدورِ کارت به زمستان (فوریه) ۱۹۷۷ بود.
شهروند جهان
احتمالاً سپتامبر ۱۹۷۷ بود که از «ایالتهای متحد آمریکا» با «شیرین» و «بردیا» به فرانسه برگشتم و سر راه در بروکسل یکی دو یا سه شب ماندیم. چرا که میخواستم سر راه باز سری به دانشگاه بروکسل هم بزنم و همین کار را کردم. با دوستان دوران جوانی هم اگر بشود دیداری تازه کنم. به آمفی تئاتری که غالبِ کلاسهای سال اول ما در آنجا برگزار میشد رفتم و از دربِ ورودی آن که از خیابان «فرانکلین روزولت» است واردِ راهروی کوچک مجاور آن آمفی تئاتر خاطره برانگیز شدم. نه فقط درسهایمان در آنجا بود بلکه یکسال، به پیشنهاد و ابتکار من، انجمنمان که یک «باشگاه سینمائی» راه انداخته بود، فیلم «آوازه خوان، نه آواز» را به مناسبت نوروز در آن آمفیتئاتر به نمایش گذاشته بود.


۲۳ مهر ۱۳۵۶، سروناز پهلوی
از بروکسل به پاریس برگشتیم و در ساختمان «برج بریل»، «میدانِ ایتالیا»، پاریسِ سیزدهم، مستقر شدیم. عمده کار من این بود که به کتابخانه ی دانشگاه بروم و سعی کنم «رساله» ام  را هر چه زودتر به سر انجام برسانم.
سال ۱۳۵۶ بود. وضع «سیاسی» ایران را اگر بخواهم خلاصه کنم، آنطور که منِ میدیدم که خارج نشین بوده سرم به کار دانشگاهی مشغول بود، بحث و اختلاف در برداشت ملت از وضعیت کشور بود؛ و در باره این بود که کدام راه تحول را میبایستی در پیش گرفت. .
هر کسی روزها یا تاریخهای خاصی را به مثابه علامت خاصی در تحول منجر به «انقلاب اسلامی» میداند: ایجاد حزب رستاخیز به سال ۱۳۵۳، تغییر تقویم هجری به تقویم شاهنشاهی، حادثه خونین میدان ژاله، آتشسوزی سینما رکس آبادان، انتشار مقاله علیه خمینی با امضای شخصی گمنام در روزنامه اطلاعات که خمینی را به عرش اعلا برد، نمایش عملیات جنسی در معابر شهر شیراز به عنوان «جشن هنر»،...
سروناز پهلوی، ۱۹۸۶،
نیویورک، «گالا»ی کمک
به بیماران «آلزایمر»
اما یکی از تاریخهائی که به ذهن من مانده است، آنهم به این دقت، ۲۳ مهر ماه ۱۳۵۶ است چرا که برایم مسلم شد سیاست «آزادسازی محیط سیاسی» در ایران تصمیم نهائی و غیر قابل برگشت دستگاه دولت شاهنشاهی است.
در شماره ۲۳ مهر ۱۳۵۶ مجله «تماشا» داستانِ عجیبی خواندم، آنهم به قلم نویسنده ای عجیب که نامش را هم با حروف برجسته چاپ کرده بودند: «سروناز پهلوی».
داستان یک پرنده. مردی نیکوکار پرنده ای را بسیار دوست میداشت و در قفسی زیبا از او نگهداری میکرد و نان و آب میداد. اما پس از مدتی به فکر میافتد که خُب نان و آب به جای خود لابد این پرنده «آزادی» پرواز میخواهد! با ناراحتی درب قفس را باز میگذارد و پرنده هم با شادی و خوشحالی پرواز میکند و میرود.
اما به زودی اتفاقات ناگواری برای آن پرنده میافتد و با توفان و گرسنگی مواجه میشود به طوری که کمکم دلش هوای همان قفس را میکند و به آن آشیانه بازمیگردد. این بار، مرد نیکوکار درب قفس را برای همیشه باز میگذارد و پرنده برای همیشه آزاد نزد او میماند.
این داستان کاملاً خارج از متن مجله بود. طرح آن در «ارگان»ِ رادیو تلویزیون ملی ایرانِ رضا قطبی، پسر دائی و یکی از نزدیکترین کسان به ملکه و به نویسندگی «سروناز پهلوی» شکی باقی نمیگذاشت. دربار و بخشی از نظام شاهنشاهی اعلام میداشت که خطرهای «آزادسازی محیط سیاسی» را به جان میخرد و تصمیمی است قاطع و بازگشت ناپذیر.
خواننده تصور نکند که نتیجه گیری من زودرس بود. برنامه ی «آزادسازی محیط سیاسی» و «مشارکت مردم در سرنوشت کشور» سالها تبدیل به موضوع اصلی شده بود و در آن بحث بود. جناحی از دولت و حکومت آن را دنبال میکرد و جناحی دیگر مسئولان را بر حذر میداشت. خود منهم خواه ناخواه جزو این جریان آزادسازی محیط سیاسی بودم و عملاً ، بی پروا در جهت آزادیهای کامل تلاش میکردم. شهبانوی ایران هم، با همه اطرافیانش، یکی از رهبران و مدافعان بی چون و چرای این «سیاست» یا برنامه ی «آزادسازی» و مردمسالاری بود. همه کارهای ایشان و رقابت و مبارزه ی او در مقابلِ دستگاههای امنیتی کشور گواهی میدهد.
شکی ندارم، ساواکیها با «انقلابیون اسلامی» که به رغم شعارهای عوامفریبانه، اساساً اهل آزادی نبوده اهل سانسور و پرده پوشی بودند، به تدریح همساز شدند و به آنان پیوستند.
تقریباً مطمئنم که «فرح»، ته دلش، این برنامه را در همان لحظه ای که با شاهنشاه ایران ازدواج کرد گرفته بود. محتوا و عنوان کتاب او «هزار و یک روزِ من» نیز به حد کافی بیانگر است. «شهرزاد» قصه گوی هزار و یکشب مگر نه آنکه با یک «شاه» جلاد ازدواج کرده بود با این هدف که او را رام کند و رام کرد. 
دختر جوانی که ملکه شد

نشریات فرانسه هم جملگی همین نقش را برای «فرح»، شهبانوی افسانه ای ایران، مجسم میکردند و شهبانو هم همه آن روزنامه ها را میخواند. «فرح» هنگامی که با شاه ازدواج کرد دختر دانشجویی جوان و مثل اکثر جوانان ایدئالیست و به لحاظ سیاسی ساده لوح بود. او به طور ملایم «مصدقی» هم بود! و آمده بود، در نقش همسر، «شاه دیکتاتور» را تبدیل به یک شاه مهربان و مردمی کند. غافل از آنکه «محمدرضا» هم وقتی شاه شد، او نیز پدر خود را احتمالاً زیادی «دیکتاتور» تصور کرده، او نیز ساده لوحانه در نقش «شاهِ‌ دمُکرات» ظاهر شد و رفتار کرد، تا وقتی که زندگانی و تجربه های «سیاسی» به او این واقعیت را آموزاند که ایران سوئیس یا سوئد نیست! و بخصوص وقتی «مصدق» و حسین فاطمی کم مانده بود ترتیب او و کل نظام سلطنت مشروطه و نظام شاهنشاهی را بدهند، نظامی که محمدرضا پهلوی در سوگندی که به عنوان «شاه» خورده بود وظیفه داشت از آن دفاع کند.

تخاصمِ «شاه / مصدق»
از حضور اسلام سیاسی که بگذریم، یکی از دردناکترین و «تفرقه افکنانه ترین» و مضرترین وضعیتهای «سیاسی» ایران همانا جهتگیریهای متخاصم و دشمنانه و جناحی مردم ایران به هواداریِ دُگماتیک از «شاه» یا «مصدق» بوده است.
در واقع، این مصدقِ «قهرمانِ ملی» بود که تیر خلاص را به آن جوان ایدئالیست زد و شاهِ به اصطلاح « دمکرات» را به شاهِ به اصطلاح «دیکتاتور» تبدیل کرد؛ در واقع، «شاه ساده لوحِ ایدئالیست» را به «شاهِ مجبور به واقعبین بودن».
کاری ندارم که «محمدرضا شاه» چه اشتباهاتی کرد یا چه ضعفهائی داشت یا پس از چندبرابر شدن بهای نفت و قدرت گرفتن ایران دچار «خودبزرگبینی» شد. منهم اگر در همان شرایط بودم لابد میشدم. «بزرگ» هم بود و از این نظر درست میدید. کاری به «اشتباهات» یا اشکالات مصدق هم ندارم. کدام انسان اشتباه نمیکند یا خالی از ضعف و اشکال است. موضوع چیز دیگری است.
محمد مصدق و حسین فاطمی
موضوع این است که «ساواک» و ممنوعیتهای شدید و محدود شدن آزادیها در ایران ناشی از حکومت مصدق و خطراتی بود که برای نظام شاهنشاهی پدید آورد. همه فشارها بعد از ۱۹۵۳ صورت گرفت. کسب محبوبیت شخصی و شناخته شدن به عنوان تنها «قهرمانِ ملی کردن صنعت نفت» برای مصدق مهم بود؛ بهترین کاری که کرد، ایجاد حس غرور ملی بود. بدترین کاری که کرد، بخصوص با تعیین «فاطمی» به سمت معاون نخست وزیر و وزیر خارجه، این بود که ملت را علیه مقام سلطنت شورانید و جامعه سیاسی ایران را به شدت دو قطبی کرد. فاطمی علناً به شاه و خانواده سلطنتی بد و بیراه میگفت و هوادار اضمحلال و «براندازی» خشونت آمیز نظام شاهنشاهی بود. آنوقت باید بشود معاون نخست وزیر و وزیر خارجه در نظام مشروطه سلطنتی؟
نقش محمد مصدق و حسین فاطمی در برانگیختنِ احساساتِ «ضد شاه» بی تردید در شعارهای ۱۳۵۷ «مرگ بر شاه» و در سقوط نظام شاهنشاهی و تاسیس نظام جمهوری اسلامی موثر بود و متبلور شد.

مطالب پسین:
سفر به تهران و پروژه «مرکز بین المللی صلح جهانی ایران»
ملاقات با «اعلیحضرت»؟
قرارداد تالیف کتاب «اقتصاد صلح» با «مرکز توسعه و ارتباطات ایران»




Saturday, 15 June 2019

تغییر بزرگ (۳۱) «نمیدانم این رژیم چطور پابرجا ست» 1977 ایالتهای متحد



تغییر بزرگ (۳۱)

 «نمیدانم این رژیم چطور پابرجا ست»

بهار و تابستان ۱۹۷۷
فیلادلفیا و «پلَتویل»


با «شیرین» و «بردیا» با اتومبیل از فیلادلفیا به شهر کوچک «پلاتویل» سفری چند روزه کردیم. با اینکه من همه این «تحصیلات» دکترا و پسا دکترا و اقتصاد و صلح را برای این میکردم که به ایران برگردم، اما پس از ورود به آن شهر کوچکِ سر سبز، عاشقِ آنجا شدم. من عاشق طبیعت ام و از سر و صدای شهرهای زیادی بزرگ (به استثنای پاریس) کلافه.
این شهر یا دِهکده، فقط ده هزار ساکن داشت، و زندگی در آنجا فوق العاده آسان و آرام و لذتبخش بود. علاوه بر وجود خانواده، پدر و مادر و خواهرم ،«مهی»، که به فاصله ی پنج دقیقه رانندگی نزدیک یکدیگر زندگی میکردند و خواهر زاده هایم داریوش، که یک سال از بردیا بزرگتر بود و «شان»ِ نوزاد، همه چیز دم دست بود. یک شهرِ کوچکِ دانشگاهیِ آرام و سالم و خوشحال.
دانشگاه «ویسکانسین» نیز یکی از ده دانشگاهِ طرازِ اولِ آمریکا بود. بر خلاف نُه دانشگاه برجسته ی دیگر یک دانشگاه ایالتیِ دولتی بود که در شهرهای این ایالت شعبه های خود را داشت، و دانشگاه پلاتویل – ویسکانسین جزو این سیستم و  یکی از شعبه های آن بود.

دانشگاه ویسکانسین-پلَتویل
در آن دانشگاهِ کوچک، علاوه بر شوهر خواهرم دکتر «شیو تَندُن» که استاد و رئیس دپارتمانِ «زیست شناسی» بود و پسر عمه ی مادر، دکتر رضا رضازاده که رئیس دپارتمان «علوم سیاسی» بود و دکتر «صوفی» از دوستان ایرانی که «اقتصاد» درس میداد، خواهرم نیز مسئولِ «دانشجویان بین الممل» بود. به علاوه، خاله ام،« فخرایران مالک»  و شوهرشان سرهنگ «مصطفی مالک» نیز در پایتخت آن ایالت، «مدیسون»، و یکساعتیِ «پلَتویل»، زندگی میکردند؛ نزدیک تنها فرزندشان، «فرخ مالک» که با یک دختر دانشجوی پلاتویل، «کریس» ازدواج کرده بود. برادرِ دکتر رضا رضازاده، داوود، نیز، در پلاتویل و سپس مدیسون اقامت گزید و همسرِ سابق رضا و اولین زوجه اش ، «شمسی»، و دو فرزندانشان فرهاد و فرزاد در مدیسون زندگی میکردند.
چه شد که همه این فامیل در آنجا به تدریج جمع شده بودند، داستانِ هر کدام مفصل است، اما سرمنشاء کوچِ همه در آنجا، بحرانِ سیاسیِ دورانِ ملی شدن نفت و نخست وزیریِ محمد مصدق بود! سروان رضا زاده، که از افسران هوادارِ مصدق بود، صلاح را در خروج از کشور دانسته، برای ادامه تحصیل به آمریکا رفته، پس از تحصیلاتِ دکتری، استاد دانشگاه پلاتویل شده بود. به هوای او به تدریج اعضای دیگر فامیل به آنجا رفته مقیم شدند.
زندگانی رضا رضازاده، متولد تبریز، که چند دکترا گرفت و نقاش و موزیکدان و نویسنده و شاعر هم بود، داستان پرماجرای جالبی است، هم به لحاظ «سیاسی»، هم دانشگاهی، هم ماجراهای عاشقانه و «رمانتیک»، هم «درام»های دلخراش خانوادگی؛ از زمان اشغال آذربایجان توسط قوای روسیه تا به هنگام درگذشتش به سال ۲۰۱۸ در سن ۱۰۱ سالگی در «پلاتویل».
«تپه های غلطان ویسکانسین»

یکی دو روز پس از ورودمان به پلاتویل و قبل از بازگشتمان به فیلادلفیا، با تشریفاتی مقدسگونه، دست «همسر»م را گرفتم و او را به محلی زیبا و پارک جنگلی و تپه مانند بردم. «ویسکانسین» که به «ایالتِ لبنیات» آمریکا معروف است، بابتِ «تپه های قلطانِ» زیبایش نیز مشهور است. این ایالت بیشتر از مهاجران آلمانی و اسکاندیناوی تشکیل شده تا انگلیسی، و قدری متمدنتر و جامعه گرا تر از ایالتهای دیگرِِ سوداگر است. قیمت یک خانه ی بسیار خوبِ سه خوابه ی مجزا با حیاط مناسب هم حدود پنجاه هزار دلار. پدر و مادرم، خانه ی قدری بهتر از معمولیِ دو طبقه ی خود را در تهران، میدان «شعاع»، دو سال قبلش نمیدانم به چه قیمت فروخته بودند، اما مسلماً به به بیش از دویست هزار دلار، شاید سیصد هزار، شاید بیشتر، دلار آمریکا حدود ۶۷ ریال بود !

در آن پارکِ جنگلیِ زیبا و دلربا، و در هارمونی و همآهنگی با آرامش و سکوتِ مقدس طبیعت که فقط نغمه ی گنگِ برگهای درختان و حرکتِ ابرهای آسمان و شاید پرواز پرنده ای یا بالا رفتن سنجابی از درخت آن را همراهی میکرد، با حالت و رفتار مردی که از زنی تقاضای ازدواج میکند، با اشاره ی دست به این طبیعتِ زیبا، گفتم که خوشبختی ما در اینجاست و اگر قبول کند، در اینجا در دانشگاه مشغول تدریس شوم، خانه ای بخریم و سعادتمند شویم؛ و پیشنهاد دادم که زندگیمان را پس از پایان تحصیلات – که نزدیک بود – در همین پلاتویل ادامه دهیم.
ـ نه!

سمینار تابستانی موسسه صلحشناسی کانادا
یادم نیست چگونه از برگزاری «سمینار تابستانی انستیتوی صلحشناسی کانادا – دانداس» (Canadian Peace Research Institute - Dundas) خبردار شدم. نمیشد نرفت. نام نوشتم و با اتومبیل رفتم. برای نخستین بار بود که وارد خاک کانادا میشدم اما حتی متوجه ورود به کانادا نشدم. همه حواسم به آن سمینار بود و تکمیل هر چه بیشتر پژوهشهای جنگشناسی و صلحشناسی و آشنائی با هممسلکان بود. همه اینها، سمینار، دانشکده یا دپارتمان «علم صلح» دانشگاه پنسیلوانیا، دپارتمان جنگشناسی دانشگاه بروکسل و رشته ها یا درسهای مشابه چون «حل اختلاف» conflict resolution همه مثل قارچ به تازگی در جهان پیشرفته سبز شده بود. خوره ی آگاهی از همه بودم که کارهایشان را دنبال کنم و هیچ اطلاعی را از دست ندهم. پنسیلوانیا هم بغل گوش انتاریو بود و بر گزارکنندگان این سمینار، زوج «آلن نیوکامب» (۱۹۲۳-۱۹۹۱ ) و «هانا نیوکامب» را دورادور به خاطر کارهایشان در این زمینه میشناختم.


دنیا زیبا بود و بر وفق مراد.
گوشه ای از دانشگاه پنسیلوانیا
زندگی بود و از این زندگی بهتر نمیشد. همه چیز به نحو دلخواه و آسان به دستم میآمد. بورس دکتری اقتصاد که دولت فرانسه در تهران اعلام کرد و به آسانی نصیب من شد، گرفتن فوق لیسانس، گرچه با معدل متوسط، اجازه یافتن انتخاب موضوع رساله ی دکترا زیر نظر استاد برجسته ای که به من صد در صد اعتماد داشت و دستم را کاملاً باز میگذاشت، و پیدایش ناگهانی این دپارتمان «علم صلح»  Peace Science  در دانشگاه پنسولوانیا و پذیرش من در دانشجوئیِ پسادکترا. 
کمپوس دانشگاه پنسیلوانیا نزدیک مرکز شهر فیلادلفیا


خُب من هنوز کارمندِ «رادیو تلویزیونِ ملی ایران» بودم و نامه نگاری کردم که چنین پذیرشی آمده و میخواهم به آمریکا بروم. از رادیو تلویزیون پاسخ و گواهیِ کتبی آمد که موافقت میشود و کمک هزینه ادامه میآبد. مدیونِ «محسن وهابی» کارمند امور اداری هستم که کار را پیگیری کرد. با اینحال چون دریافت حقوق در قبال همکاری با دفتر رادیو تلویزیون در پاریس را نپذیرفته بودم، درآمد من بسیار محدود بود. ضمن اینکه گواهی رادیو تلویزیون چیز خوبی بود اما پولی نرسیده بود! در دیداری با عمو و بزرگ خانواده، ضیاء الدین ضیايیان و همسرشان مهین خانم آبتین که آنموقع «لندن» بودند، ضمن هدیه دادن یک جلد کتاب «نظامهای اقتصادی» ترجمه برادرزاده ایشان به ایشان، که دانشگاه تهران تازه چاپ کرده بود، وضعیت و برنامه ی سفر پژوهشی خود را همراه «شیرین» و «بردیا» به آمریکا با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هزینه ی خرید بلیط هواپیمای همه ما را تقبل و پرداخت کرد.
در نیویورک، آن شخص مهربان،  ف. م.، با اصرار، اتومبیل «وُلوُ»ی عنابی رنگ خود را در اختیار من گذاشت که «شجاع، من استفاده ای از آن نمیکنم، فقط باید هر روز آن را از این سوی خیابان برای پارک به آنسوی خیابان بگذارم و زحمتم را کم میکنی!» منهم که تعارف و این جور چیزها سرم نمیشد و نمیشود. ۸ یا ۹ ماه اتومبیل زیر پای ما بود و فقط موقع رفتن چهار لاستیکِ آن را نو کرده پس دادم!
بهار و تابستان بود و هوای عالی و در دانشگاه پنسیلوانیا بسیار خوش میگذشت. از دنیا چه میخواستم؟ در عین حال، وقتی از محله های خوب و زیبا دور میشدی به جاهائی میرسیدی که روی پله های درب ورودی ساختمانهائی که روزگاری ساختمان خوبی بود اما حالا در و پنجره شکسته است، سیاهپوستی سپید موی غمگین نشسته در این فکر که چه کند یا چرا به این دنیا آمده؛ و نشاط را از دلم برون میکرد و غم عظیمی به جایش مینشاند. در کنار ثروت و رفاه بزرگ، فقر و غم عظیم.

سمینار «تغییر» (چگونه «تغییر» را اجرا کنیم)
(سازمان «سیا»؟)
حال از من دعوت شده بود که به یک سمینار دو شبانه روزی در جائی که نامش را هم به یاد ندارم، شرکت کنم. این سمینار مخصوصِ دانشجویان فوق لیسانس به بالای دانشگاه بود و همه هزینه های مسکن و غذا را نیز سازماندهندگان پرداخت میکردند. آمریکا واقعاً چه بهشت خوبی بود! فراوانی!
گرچه بیشتر کارگاههایش را فراموش کرده ام اما به یاد دارم که سمینارِ فوق العاده جالبی بود. چند خاطره به ذهنم مانده است. یکی اینکه مطالبی که یکی از «آموزگاران» روی تخته سیاه مینوشت، به رغم اهمیت مطلب، غلطهای املائی چشمگیری داشت! در فرانسه چنین چیزی مطلقاً غیر قابل قبول و غیر ممکن بود! دیگر اینکه همه این آموزه ها جنبه ی «پراتیک» و عملی داشت، در حالی که در فرانسه، آموزه ها بیشتر جنبه ی جامعه شناسانه و فیلسوفانه و روشنفکرانه داشت. و بالاخره یکی از آن «پانل»ها خوب به یادم مانده است. یادم نیست، پنج، شش، هفت نفر یا بیشتر بودیم و هر کس شانسی یک کارتِ رو بسته میکشید که وقتی باز میکرد شغل و وظیفه معینی برای او تعیین شده بود و او میبایستی بر اساس آن رفتار کند. هدف از بازی ایجاد «تغییر» برای بهتر ساختن وضعیت دهکده بود و نقشه ی دهکده هم روی میز بود. تصادفاً کارت من شغل فرهنگی و آموزگاری را برایم تعیین کرده بود. و من طبعاً خوشحال که مدرسه میسازم و به رفاه و توسعه ی دهکده کمک میکنم. اما در پایانِ این
«بازی»، دهکده چندان پیشرفتی نکرده بود. چرا؟ دستها را رو کردند و معلوم شد یک نفر کارت «کدخدای ده» را داشته که وظیفه اش این بود که نگذارد «تغییر» و اصلاحات در دهکده صورت گیرد.
پیام جالبی بود که مرا بسیار به فکر انداخت. ضمن آنکه به نظرم آمد که اغلبِ موضوعاتِ این سمینار آماده ساختنِ این دانشجویان / دانشآموختگان سطح بالا و تاثیر گذاری بر آنها برای بازگشت به کشورشان بود، نه فقط با تحصیلاتِ عالیه بلکه با برداشتهای فکریِ معین. شاید اشتباه کنم، اما به نظرم میآمد که این سمینار را سازمان «سیا» ترتیب داده بود. منظورم این نیست که «سیا» بد است.

«رضا براهنی» وجلسه ی عمومیِ مخالفت با شاه
یک مطلب دیگر. شمار دانشجویان ایرانی زیاد بود. و با هر کدامشان که صحبت میکردم مخالف «شاه» بود. بیشترشان بورسیه دولت ایران بودند، با پول دولت شاهنشاهی زندگی میکردند، چند برابر شدن بودجه دولت بر اثر چند برابر شدن بهای نفت اقتضا میکرد که بخشی از این پولها برای گسترش آموزش و پرورش عالیِ نسل جوان صرف بورسهای تحصیلی خارج ار کشور شود که ضمناً موجب تورم داخل کشور نشود. اما از فرزند سپهبد گرفته تا فرزند راننده سپهبد که همه بورسیه دولت بودند، مخالف دولت بودند!
یکی از کسانی که در آنجا در مخالفت با دولت ایران نامی برای خود بهم زد، شخصی بود به نام « رضا براهنی» که گویا به زندان شاه افتاده بود و حالا شده بود سخنگوی دفاع از حقوق بشر علیه شاه و حکومتش.
پیش خود میگفتم عجب دنیائی است، اگر رژیم شاه اینقدر بد است چرا به شما بورس تحصیلی آمریکا میدهد، و اگر آنطور که «براهنی» میگوید زندانهای شاه اینطور وحشتناک است چطور سُر و مُر و گنده در آمریکا میچرخد؟
در یک میتینگ بزرگی که ایرانیان در همان دانشگاه پنسیلوانیا برگزار کرده بودند، آمفی تئاتر کوچک پُر بود. یادم نیست دقیقاً چه میگفتند اما در محکومیت رژیم شاه اتفاقِ نظر بود؛ تفاوتها در نحوه ی محکومیت بود. دستم را بلند کردم و از همان جائی که ایستاده بودم اجازه صحبت گرفتم. و صدای متفاوتِ دفاعِ منطقی از حکومتِ ایران شدم. مردِ جوانی که مسئول برگزاری بود پس از استماع سخنانم رو به شنوندگان حاضر کرد و با اشاره به من گفت:‌«ایشان آنقدر با ملایمت صحبت میکند که نمیشود چیزی گفت (که آدم نمیداند چه بگوید) ».
به آپارتمان که برگشتم به «شیرین» گفتم : «نمیدانم این رژیم چطور پابرحا ست».
مطلبهای پسین:
۱۳۵۶ - بازگشت به بروکسل و به فرانسه.
۱۳۵۷ - سفر به تهران و پروژه «مرکز بین المللی صلح جهانی ایران».
ملاقات با «اعلیحضرت»؟
قرارداد تالیف کتاب «اقتصاد صلح» با «مرکز توسعه و ارتباطات ایران».