در هفته نامه «ایران استار» شماره پنجشنبه ۲۳ مه ۲۰۱۹ - ۲ خرداد ۱۳۹۸ در تورنتو منتشر شد
(در اینجا با جزئی تغییرات و اضافاتی)
تغییر
بزرگ (۲۸)
صلحِ جهانی به کِی؟
نخستین جایزه صلح نوبل
۱۹۰۱ سال پس از عیسی مسیح، نخستین سال از آنچه میتوان «
تاریخ معاصر» Contemporary History خواند یا «سال یکم تقویم جهانشمول» Universal Calendar, Year One به پیشنهاد من که قبلاً شرح دادم، بنیاد
«نوبل » نخستین جایزه صلح خود را مشترکاً به بنیانگزار صلیب سرخ بین الملل Henry Dunant سوئیسی و به
اقتصاددان فرانسوی Frederic Passy اعطا کرد.
اعطای نخستین جایزه صلح نوبل به یک اقتصاددان، نماد و سمبل و علامتِ دیگری بود از تغییر و تحول و دگردیسی «انسان اقتصادگرا» به «انسان صلحگرا». این تحول در
اروپا رخ داده بود و هنوز به دیگر جاهای دنیا سرایت نکرده بود. در ایران، انسانها
هنوز کماکان از کشمکشهای دردناکِ داخلی ناشی از تغییر عظیم «اسلامی» که ۱۳ قرن پیش رح داده بود خلاص نشده
بودند. و حتا، در کل، اجازه ی گفتار و تجزیه و تحلیل آزادانه و بیخطر در باره آن
را نداشتند (و تا به امروز هم کاملاً ندارند، حتا در کانادا).
«انقلاب مشروطیت» اما (۱۹۰۵) نمادِ ورودِ دشوار ولی موفقیت
آمیزِ ایرانِ کوچکشده به «عصر جدید» یا «مدرن» شد.
زمان برقراری صلح جهانی؟
چنانکه گفته شد، این تحول را در پایاننامه دکتری اقتصاد خود
به انحای مختلف نشان دادم و شد موضوع رساله ای در جستجوی اقتصاد صلح و با عنوانِ «از
انسان اقتصادگرا تا انسان صلحگرا».
یکی از نحوه های اثبات این تحول رجوع به ارقام و آمار بود.
محاسبه ی کل هزینه های نظامی در جهان و کل تولیدِ دولت-ملتهای جهان و سپس محاسبه
نسبت درصدی این دو برای حدود بیست سال یکی از شیوه های اثبات نظریه وجود این تحول
بوده است. مشاهده شد که درصدِ هزینه های نظامی جهان نسبت به تولیدات جهان به طور
کاملاً مشخص در تاریخ «معاصر» در حال نزول بوده است (امروز تاریخ معاصر را از
۱۹۴۵-۱۹۶- به اینسو در نظر میگیرند، که من آن را تاریخ و تقویم «پسا هیروشیما»
نامیده ام. طبعاً «معاصر» را زندگان تعیین میکنند!). همچنین مشاهده شد که
این روند عمدتا در مورد کشورهای «توسعه یافته» صدق میکند، نه کشورهای عقبمانده و «درحالِ توسعه».
خُب کافی بود این فرایند را به آینده فرافکند و هر زمان که
رقم در صد هزینه های نظامی جهان به تولید ناخالص جهان نزدیک به صفر شد آن زمان
نزدیک به برقراری صلح جهانی باشد.
حدود چه سالهائی این نسبت نزدیک به صفر میشود؟ باید گفت که اگر روند نزولی به
صورت «خطی» بود، بنا بر محاسبات من، از سال گذشته (۲۰۱۸ م) وارد عصر صلح جهانی شده
ایم! زیرا خط سیر نزولی به محور « x » میخورد و «صفر» میشود. شاید هم وارد شده
ایم و متوجه نمیشویم. شاید وارد عصر صلح جهانی شده ایم اما هنوز «مستقر»
نشده ایم و بشریت در کل نسبت به آن آگاهی نیافته است.
اما روند منحنی وار کاهش در صد هزینه های نظامی، «ضریب همبستگی» قویتری دارد
تا روند به شکل خطی. بر اساس گرایش منحنی وار، تاریخ استقرار یا آغاز استقرار صلح
جهانی را میتوان سالهای حول و حوش ۲۰۳۰ م م (میلادی مسیحی) دانست. یا به
تقویمهای جهانشمول پیشنهادی من، سال ۱۳۰ ت
ج ( تقویم جهانشمول) یا حول و حوش سال ۹۰ پ ه (پسا هیروشیما) و پسا تاسیس سازمان ملل متحد.
البته صلح جهانی هم میتواند اینطور برقرار شود که انسانها بر اثر جنگ اتمی یا
فاجعه زیست محیطی خود را از بین برده، «انسانیت» به آرامگاه ابدی خود رسیده صلح جهانی و ابدی برقرار بشود.
در هر دو صورت، به نوعی، نشانه ي آخرِ زمان باشد.
خوانش نوینی از تاریخ عقاید اقتصادی
باید بگویم که در مرحله نخست پژوهشهایم که به بررسی موضع «اقتصاددانان» در
مورد هزینه های نظامی مربوط میشد، با هدفِ انتقادِ معرفتشناسانه از «علم» اقتصاد
کلاسیک، توانستم «خوانش» نوینی از تاریخ عقاید اقتصادی ارائه دهم.
«توماس مالتوس» را که معمولاً همراه با «آدم سمیت» و «ریکاردو» و «سِی» جزو
بنیانگزاران علم اقتصاد کلاسیک معرفی میکنند، از دیگران جدا کرده نشان دادم که او
« کلاسیک» نبود و بر عکس «کارل مارکس» را جزو اقتصاددانان «کلاسیک» گذاشتم که
ابتدا به ساکن شگفت آور بود! شرح و تعریفی که از کلاسیک ارائه دادم در این مقاله
نمیگنجد. همینقدر دو نکته گفته شود. یکی اینکه مالتوس بر خلاف اقتصاددانان
«کلاسیک»، هدف اقتصاد را در برآوردن نیازهای اولیه و اساسی انسان میبیند و دیگر
اینکه استدلالهای او در مقیاس جهانی است نه «بین المللی»، نه بین «دولت-ملتها».
کارل مارکس «کلاسیک» است چون مثل «سمیت» و روکاردو، ارزش کالاها و تولیدات را بر
اساس میزانِ کارِی که برای ساختن آن به کار رفته میسنجد. مالتوس چنین محاسبه و
ارزشگذاری را صحیح نمیداند، منهم نمیدانم.
و اما نکته مهم دیگر اینکه مالتوس «نظریه ی جمعیتی – اقتصادی» جنگ را مطرح
میکرد، نظریه ای که میگوید بر هم خوردن تعادل اقتصادی جمعیتی به جنگ منتهی میشود.
خلاصه آنکه خوانش و طبقه بندی جدیدی از تاریخ عقاید اقتصادی ارائه دادم که در
دفاعیه پایاننامه ام با درجه ممتاز مورد قبول واقع شد.
طرح همه موضوعاتی که در رساله ی «چندرشته» ای خود به آنها پرداختم دریک مقاله
ی ۱۵۰۰ لغتی طبعاً نمیگنجد. فقط اشاره هايی امکانپذیر است که شاید برای خواننده
جالب باشد.
اقتصاددان یا اقتصادگرا، کدامیک؟
دستکم دو اصطلاح مهم و مفهوم نوین به زبان و فرهنگ فرانسوی (و بالطبع به
انگلیسی و اروپائی و در نتیجه جهانی) تقدیم داشتم. یکی که همان homo pacificus (یونانی
– لاتین) باشد که عنوان رساله هم هست و در اینجا به فارسی به
«انسان صلحگرا» ترجمه شد. دوم کلمه و مفهوم economician (انگلیسی) économicien (فرانسوی)
که ناچار شدم ابداع کنم چرا که بدون این مفهوم و این اصطلاح بیان منظورِ و
دیدگاهِ من امکانپذیر نبود. ترجمه ی آن به فارسی باید بشود «اقتصاددان»! میگوئید
خُب اینکه واژه نوینی نیست، در فارسی! بله در فارسی نیست اما اگر ما در ایران « غربزده
» نبودیم، درست آن بود که «اکونومیست» را «اقتصادگرا» ترجمه میکردیم نه
«اقتصاددان» و به جای تقلید و تسلیم که زندگی ما را بر باد داد به عقل خود رجوع
میکردیم. توجه کنید که من «علم» اقتصاد (اکونومی) را آنطور که در اروپا پدید آمد
به نقد بستم و آن را ثابت کردم که علم نبوده بلکه «ایدئولوژی» بوده است. اجازه
بدهید بیشتر توضیح بدهم و توجه کنید. به نظر من «اقتصاددانانِ کلاسیک» «اقتصاددان»
نبوده اند و نیستند بلکه «اقتصاد گرا» و «ایدئولوگ» طبقه تاجر و صنعتکار و کاسب
(طبقه «بورژوا») بوده اند.
تصویری را که در چند مقاله گذشته تحت عنوان «کدام اقتصاد؟» نشان دادیم در
اینجا دوبازه نشان میدهیم. دوباره نگاه کنید! این کاریکاتوری است از تصویری که
«اکونومیست ها» economists در گفتار
اقتصادگرای خودشان به ذهن دارند. یعنی که همه چیز جهان را چون اشیائ تجاری میبینند
و تجسم میکنند. همه چیز قابل خرید و فروش.
نام این نوع اقتصاد را «مارکس» - و به دنبال او همه دنیا- «اقتصاد سرمایه داری» توصیف کرد. چون مارکس حواسش
جای دیگر بود. خود او هم «کلاسیک» بود! در واقع باید «اقتصاد تجاری / سوداگری »
نام نهاد. من اصطلاح «اقتصاد سوداگری» را برگزیده ام («سوداگر» یعنی «بازرگان»، «تاجر»
- فرهنگ معین). همان نوع اقتصادی که «هوشنگ انصاری» تاجرپیشه، در مدت تصدی وزارت
اقتصاد (۱۹۶۸-۱۹۷۸ ) در ایران پیاده کرد و پس از او نظام اسلامی ایران نیز که نظام
کاسبکاران هم هست تعقیب کرد. اشتباه «سردار سازندگی»، رئیس جمهور هاشمی رفسنجانی،
هم که خود هم پیش از «انقلاب» گویا تاجر پسته بود، این بود که فکر کرد اگر از اصول
«اقتصادی» غرب پیروی کند اقتصاد ایران «پیشرفت » کند و برای ایران مفید باشد! تقلید!
البته «اقتصاد سوداگری» مدرن یک کلاس بهتر از اقتصاد سوداگری بدویِ «اسلامی» است. اما مشکلات عظیم خود را دارد، که عمده آن فقر طبقاتی است و صدمه های بومشناسانه و زیستمحیطی.
از دیدگاه من، دیدگاهی که علمیت آن را در رساله ام به اِثبات رساندم، این به
اصطلاح دانشگاهیان «اقتصاد کلاسیک» کشورهای سوداگر، عمدتاً «اقتصاد گرا» بوده اند نه «اقتصاددان».
به عبارت دیگر، در تز خود، دیدگاه نوینی به جهان ارائه داده ام. که دیدگاه درست است.
دیدگاه کج ما در این پانصد سال به موازات زندگانی کج ما بوده است که موجب جنگهای
مهیب و ویرانیهای بومشناسانه کره زمین شده بوده است.
از دیدگاه من «مالتوس» یک اقتصاددان بود (و تصادفاً بر مسند نخستین کرسی دانشگاهی
اقتصاد نشست) در حالی که «آدم سمیت» که به پدر علم اقتصاد شهرت یافت کارمند گمرک انگلستان و یک فیلسوف
اقتصادگرا بود. کارل مارکس هم اقتصادگرا بود و تئوریهای «حتمیت/جبر اقتصادی» او و
نظریه نزاع طبقاتی او همه دال بر این واقعیت است و در جزئیات نظریه های اقتصادی او
نیز مشهود است.
وقتی که در «دیژون» بودم و کتاب «ضد اقتصاد» آقای «ژک اَتَلی» منتشر شد شاد و
ناراحت شدم. شاد از اینکه عنوانش حرف دل مرا میزد، ناراحت از اینکه انگار افکار
مرا دزدیده بود! اما پس از مطالعه آن کتاب، متوجه شدم که نویسندگان کتاب «ضد اقتصاد» (و
کتاب «ضد ساموئلسون») به عمق انتقاد از گفتار اقتصادگرا آنطور که من میاندیشیدم نرفتند. «اَتَلی» و
«گییوم» در نقد خود از اقتصاد کلاسیک، همان ابزارهای اقتصادگرا را به کار بردند!
نقد من از «علمیت» اقتصاد کلاسیک، نقدی معرفتشناسانه و دانشدوستانه بوده است، نه
اقتصادگرایانه.
ضرورت حفظ فرهنگها
یادم هست، در جوانی، در بروکسل، به دوستانی که گفتار و کردار متفاوت من برایشان
جالب بود با شادمانی و خنده، نیمه شوخی نیمه جدی، میگفتم «من خیلی باهوش نیستم...
اما نبوغ دارم»!
نبوغ، به گمانم ناشی از دیدن چیزهائی است که عموم مردم نمیبینند. آنچه را گاه
میدیدم که دیگران نمیدیدند ناشی از تحول من در محیطهای متفاوت بوده است. ناشی از
کاملاً دو زبانه آموزش و پرورش یافتن در دو فرهنگِ گوناگون بوده است.
شاید شما هم مثل من ویدئوئی را دیده باشید که در آن شمار شگفت انگیزی از
مکتشفان و مخترعان و نوابغ جهان در عصر مدرن را نشان میدهد که جملگی یهودی بوده
اند. به راستی شگفت انگیز است و دوست ایرانی یهودی بسیار عزیز من، نصیر پیروزیان
که در «جمهوری اسلامی» دیگر جایی برای خود نمیبیند، به آن ریسمان هویتی آویزان
میشود. به نسبت جمعیتشان، هیج قوم دیگری در این زمینه به گرد پای یهودیان نمیرسد.
آیا چنان که در تورات خداوندِ ایشان، «یهوه»، قول داده اینان «قوم برگزیده»اند؟ نخیر، نگران نباشید! علت چیزی
نیست مگر سرگردانی یهودیان در کشورهای جهان به ویژه در کشورهای «ینگه دنیا». اگر
دقت کنیم متوجه شویم به ندرت هیچیک از این نوابغ ساکنِ اسرائیل اند! مثل اینشتین
که یهودی است اما در آلمان و سوئیس و آمریکا نابغه شده است!
در سوئیس و فرانسه و بلژیک به آسانی چیزهائی میدیدم که ساکنان آنجا نمیدیدند، و
به خاطر ایرانی بودنم بود، و در ایران چیزهای دیگری که عموم ساکنان سرزمین گل و
بلبل نمیدیدند، به علت زبان و فرهنگ فرانسوی – اروپائی خود.
امروز با جهانی شدن روابط و گفتگوی فرهنگها شمار نوابغ روز افزونند.
چیزی که امروز ادامه شکوفائی ذهنی بشر را ممکن است به خطر اندازد، همراه با
جهانی شدن جامعه بشری، تسلط منحصر به فرد یکی یا دو زبان و «فرهنگی» است که هدف و
گرایششان سلطه ی یکتاگرایانه باشد و دیگر زبان – فرهنگها را نابود کند. سلطه جوئی و انحصارطلبیِ زبان و فرهنگ سوداگری انگلیسی-آمریکائی و زبان و «فرهنگِ» اسلامی، هر دو، با بقای انسانیت (مهر و خرد)، و پاسداری از گوناگونی، راستی، درستی، صلح، آرامش و زیبائی در تعارضند.
یک جهانِ چندفرهنگی هم زیباست هم ضرورتی حیاتی است.


No comments:
Post a Comment