Friday, 24 May 2019

تغییر بزرگ (۲۸) پیش بینی آماری تاریخ دقیق صلح جهانی!


در هفته نامه «ایران استار» شماره پنجشنبه ۲۳ مه ۲۰۱۹ -  ۲ خرداد ۱۳۹۸ در تورنتو منتشر شد
  (در اینجا با جزئی تغییرات و اضافاتی)


تغییر بزرگ (۲۸)


 صلحِ جهانی به کِی؟


نخستین جایزه صلح نوبل
۱۹۰۱ سال پس از عیسی مسیح، نخستین سال از آنچه میتوان « تاریخ معاصر»  Contemporary History  خواند یا «سال یکم تقویم جهانشمول» Universal Calendar, Year One به پیشنهاد من که قبلاً شرح دادم، بنیاد «نوبل » نخستین جایزه صلح خود را مشترکاً به بنیانگزار صلیب سرخ بین الملل Henry Dunant سوئیسی و به اقتصاددان فرانسوی Frederic Passy اعطا کرد.
اعطای نخستین جایزه صلح نوبل به یک اقتصاددان، نماد و سمبل و علامتِ دیگری بود از تغییر و تحول و دگردیسی «انسان اقتصادگرا» به «انسان صلحگرا». این تحول در اروپا رخ داده بود و هنوز به دیگر جاهای دنیا سرایت نکرده بود. در ایران، انسانها هنوز کماکان از کشمکشهای دردناکِ داخلی ناشی از تغییر عظیم  «اسلامی» که ۱۳ قرن پیش رح داده بود خلاص نشده بودند. و حتا، در کل، اجازه ی گفتار و تجزیه و تحلیل آزادانه و بیخطر در باره آن را نداشتند (و تا به امروز هم کاملاً ندارند، حتا در کانادا).
«انقلاب مشروطیت» اما (۱۹۰۵) نمادِ ورودِ دشوار ولی موفقیت آمیزِ ایرانِ کوچکشده به «عصر جدید» یا «مدرن» شد.

زمان برقراری صلح جهانی؟
چنانکه گفته شد، این تحول را در پایاننامه دکتری اقتصاد خود به انحای مختلف نشان دادم و شد موضوع رساله ای در جستجوی اقتصاد صلح و با عنوانِ «از انسان اقتصادگرا تا انسان صلحگرا».
یکی از نحوه های اثبات این تحول رجوع به ارقام و آمار بود. محاسبه ی کل هزینه های نظامی در جهان و کل تولیدِ دولت-ملتهای جهان و سپس محاسبه نسبت درصدی این دو برای حدود بیست سال یکی از شیوه های اثبات نظریه وجود این تحول بوده است. مشاهده شد که درصدِ هزینه های نظامی جهان نسبت به تولیدات جهان به طور کاملاً مشخص در تاریخ «معاصر» در حال نزول بوده است (امروز تاریخ معاصر را از ۱۹۴۵-۱۹۶- به اینسو در نظر میگیرند، که من آن را تاریخ و تقویم «پسا هیروشیما» نامیده ام. طبعاً «معاصر» را زندگان تعیین میکنند!). همچنین مشاهده شد که این روند عمدتا در مورد کشورهای «توسعه یافته» صدق میکند، نه کشورهای عقبمانده  و «درحالِ توسعه».
خُب کافی بود این فرایند را به آینده فرافکند و هر زمان که رقم در صد هزینه های نظامی جهان به تولید ناخالص جهان نزدیک به صفر شد آن زمان نزدیک به برقراری صلح جهانی باشد.
حدود چه سالهائی این نسبت نزدیک به صفر میشود؟ باید گفت که اگر روند نزولی به صورت «خطی» بود، بنا بر محاسبات من، از سال گذشته (۲۰۱۸ م) وارد عصر صلح جهانی شده ایم! زیرا خط سیر نزولی به محور « x » میخورد و «صفر» میشود. شاید هم وارد شده ایم و متوجه نمیشویم. شاید وارد عصر صلح جهانی شده ایم اما هنوز «مستقر» نشده ایم و بشریت در کل نسبت به آن آگاهی نیافته است.
اما روند منحنی وار کاهش در صد هزینه های نظامی، «ضریب همبستگی» قویتری دارد تا روند به شکل خطی. بر اساس گرایش منحنی وار، تاریخ استقرار یا آغاز استقرار صلح جهانی را میتوان سالهای حول و حوش ۲۰۳۰ م م (میلادی مسیحی) دانست. یا به تقویمهای  جهانشمول پیشنهادی من، سال ۱۳۰ ت ج  ( تقویم جهانشمول) یا حول و حوش  سال ۹۰ پ ه (پسا هیروشیما) و پسا تاسیس سازمان ملل متحد. 

البته صلح جهانی هم میتواند اینطور برقرار شود که انسانها بر اثر جنگ اتمی یا فاجعه زیست محیطی خود را از بین برده، «انسانیت» به آرامگاه ابدی خود رسیده  صلح جهانی و ابدی برقرار بشود.
در هر دو صورت، به نوعی، نشانه ي آخرِ زمان باشد.

خوانش نوینی از تاریخ عقاید اقتصادی
باید بگویم که در مرحله نخست پژوهشهایم که به بررسی موضع «اقتصاددانان» در مورد هزینه های نظامی مربوط میشد، با هدفِ انتقادِ معرفتشناسانه از «علم» اقتصاد کلاسیک، توانستم «خوانش» نوینی از تاریخ عقاید اقتصادی ارائه دهم.
«توماس مالتوس» را که معمولاً همراه با «آدم سمیت» و «ریکاردو» و «سِی» جزو بنیانگزاران علم اقتصاد کلاسیک معرفی میکنند، از دیگران جدا کرده نشان دادم که او « کلاسیک» نبود و بر عکس «کارل مارکس» را جزو اقتصاددانان «کلاسیک» گذاشتم که ابتدا به ساکن شگفت آور بود! شرح و تعریفی که از کلاسیک ارائه دادم در این مقاله نمیگنجد. همینقدر دو نکته گفته شود. یکی اینکه مالتوس بر خلاف اقتصاددانان «کلاسیک»، هدف اقتصاد را در برآوردن نیازهای اولیه و اساسی انسان میبیند و دیگر اینکه استدلالهای او در مقیاس جهانی است نه «بین المللی»، نه بین «دولت-ملتها». کارل مارکس «کلاسیک» است چون مثل «سمیت» و روکاردو، ارزش کالاها و تولیدات را بر اساس میزانِ کارِی که برای ساختن آن به کار رفته میسنجد. مالتوس چنین محاسبه و ارزشگذاری را صحیح نمیداند، منهم نمیدانم.
و اما نکته مهم دیگر اینکه مالتوس «نظریه ی جمعیتی – اقتصادی» جنگ را مطرح میکرد، نظریه ای که میگوید بر هم خوردن تعادل اقتصادی جمعیتی به جنگ منتهی میشود. خلاصه آنکه خوانش و طبقه بندی جدیدی از تاریخ عقاید اقتصادی ارائه دادم که در دفاعیه پایاننامه ام با درجه ممتاز مورد قبول واقع شد.
طرح همه موضوعاتی که در رساله ی «چندرشته» ای خود به آنها پرداختم دریک مقاله ی ۱۵۰۰ لغتی طبعاً نمیگنجد. فقط اشاره هايی امکانپذیر است که شاید برای خواننده جالب باشد.

اقتصاددان یا اقتصادگرا، کدامیک؟
دستکم دو اصطلاح مهم و مفهوم نوین به زبان و فرهنگ فرانسوی (و بالطبع به انگلیسی و اروپائی و در نتیجه جهانی) تقدیم داشتم. یکی که همان homo pacificus (یونانی – لاتین) باشد که عنوان رساله هم هست و در اینجا به فارسی به «انسان صلحگرا» ترجمه شد. دوم کلمه و مفهوم economician (انگلیسی)  économicien  (فرانسوی) که ناچار شدم ابداع کنم چرا که بدون این مفهوم و این اصطلاح بیان منظورِ و دیدگاهِ من امکانپذیر نبود. ترجمه ی آن به فارسی باید بشود «اقتصاددان»! میگوئید خُب اینکه واژه نوینی نیست، در فارسی! بله در فارسی نیست اما اگر ما در ایران « غربزده » نبودیم، درست آن بود که «اکونومیست» را «اقتصادگرا» ترجمه میکردیم نه «اقتصاددان» و به جای تقلید و تسلیم که زندگی ما را بر باد داد به عقل خود رجوع میکردیم. توجه کنید که من «علم» اقتصاد (اکونومی) را آنطور که در اروپا پدید آمد به نقد بستم و آن را ثابت کردم که علم نبوده بلکه «ایدئولوژی» بوده است. اجازه بدهید بیشتر توضیح بدهم و توجه کنید. به نظر من «اقتصاددانانِ کلاسیک» «اقتصاددان» نبوده اند و نیستند بلکه «اقتصاد گرا» و «ایدئولوگ» طبقه تاجر و صنعتکار و کاسب (طبقه «بورژوا») بوده اند.
تصویری را که در چند مقاله گذشته تحت عنوان «کدام اقتصاد؟» نشان دادیم در اینجا دوبازه نشان میدهیم. دوباره نگاه کنید! این کاریکاتوری است از تصویری که «اکونومیست ها» economists در گفتار اقتصادگرای خودشان به ذهن دارند. یعنی که همه چیز جهان را چون اشیائ تجاری میبینند و تجسم میکنند. همه چیز قابل خرید و فروش.
نام این نوع اقتصاد را «مارکس» - و به دنبال او همه دنیا-  «اقتصاد سرمایه داری» توصیف کرد. چون مارکس حواسش جای دیگر بود. خود او هم «کلاسیک» بود! در واقع باید «اقتصاد تجاری / سوداگری » نام نهاد. من اصطلاح «اقتصاد سوداگری» را برگزیده ام («سوداگر» یعنی «بازرگان»، «تاجر» - فرهنگ معین). همان نوع اقتصادی که «هوشنگ انصاری» تاجرپیشه، در مدت تصدی وزارت اقتصاد (۱۹۶۸-۱۹۷۸ ) در ایران پیاده کرد و پس از او نظام اسلامی ایران نیز که نظام کاسبکاران هم هست تعقیب کرد. اشتباه «سردار سازندگی»، رئیس جمهور هاشمی رفسنجانی، هم که خود هم پیش از «انقلاب» گویا تاجر پسته بود، این بود که فکر کرد اگر از اصول «اقتصادی» غرب پیروی کند اقتصاد ایران «پیشرفت » کند و برای ایران مفید باشد! تقلید!
البته «اقتصاد سوداگری» مدرن یک کلاس بهتر از اقتصاد سوداگری بدویِ «اسلامی» است. اما مشکلات عظیم خود را دارد، که عمده آن فقر طبقاتی است و صدمه های بومشناسانه و زیستمحیطی.
از دیدگاه من، دیدگاهی که علمیت آن را در رساله ام به اِثبات رساندم، این به اصطلاح دانشگاهیان «اقتصاد کلاسیک» کشورهای سوداگر، عمدتاً «اقتصاد گرا» بوده اند نه «اقتصاددان».
به عبارت دیگر، در تز خود، دیدگاه نوینی به جهان ارائه داده ام. که دیدگاه درست است. دیدگاه کج ما در این پانصد سال به موازات زندگانی کج ما بوده است که موجب جنگهای مهیب و ویرانیهای بومشناسانه کره زمین شده بوده است.
از دیدگاه من «مالتوس» یک اقتصاددان بود (‌و تصادفاً بر مسند نخستین کرسی دانشگاهی اقتصاد نشست) در حالی که «آدم سمیت» که به پدر علم اقتصاد شهرت یافت کارمند گمرک انگلستان و یک فیلسوف اقتصادگرا بود. کارل مارکس هم اقتصادگرا بود و تئوریهای «حتمیت/جبر اقتصادی» او و نظریه نزاع طبقاتی او همه دال بر این واقعیت است و در جزئیات نظریه های اقتصادی او نیز مشهود است.
وقتی که در «دیژون» بودم و کتاب «ضد اقتصاد» آقای «ژک اَتَلی» منتشر شد شاد و ناراحت شدم. شاد از اینکه عنوانش حرف دل مرا میزد، ناراحت از اینکه انگار افکار مرا دزدیده بود! اما پس از مطالعه آن کتاب، متوجه شدم که نویسندگان کتاب «ضد اقتصاد»  (و کتاب «ضد ساموئلسون»)  به عمق انتقاد از گفتار اقتصادگرا آنطور که من میاندیشیدم نرفتند. «اَتَلی» و «گییوم» در نقد خود از اقتصاد کلاسیک، همان ابزارهای اقتصادگرا را به کار بردند! نقد من از «علمیت» اقتصاد کلاسیک، نقدی معرفتشناسانه و دانشدوستانه بوده است، نه اقتصادگرایانه.

ضرورت حفظ فرهنگها
یادم هست، در جوانی، در بروکسل، به دوستانی که گفتار و کردار متفاوت من برایشان جالب بود با شادمانی و خنده، نیمه شوخی نیمه جدی، میگفتم «من خیلی باهوش نیستم... اما نبوغ دارم»!
نبوغ، به گمانم ناشی از دیدن چیزهائی است که عموم مردم نمیبینند. آنچه را گاه میدیدم که دیگران نمیدیدند ناشی از تحول من در محیطهای متفاوت بوده است. ناشی از کاملاً دو زبانه آموزش و پرورش یافتن در دو فرهنگِ گوناگون بوده است.
شاید شما هم مثل من ویدئوئی را دیده باشید که در آن شمار شگفت انگیزی از مکتشفان و مخترعان و نوابغ جهان در عصر مدرن را نشان میدهد که جملگی یهودی بوده اند. به راستی شگفت انگیز است و دوست ایرانی یهودی بسیار عزیز من، نصیر پیروزیان که در «جمهوری اسلامی» دیگر جایی برای خود نمیبیند، به آن ریسمان هویتی آویزان میشود. به نسبت جمعیتشان، هیج قوم دیگری در این زمینه به گرد پای یهودیان نمیرسد.
آیا چنان که در تورات خداوندِ ایشان، «یهوه»، قول داده اینان «قوم  برگزیده»اند؟ نخیر، نگران نباشید! علت چیزی نیست مگر سرگردانی یهودیان در کشورهای جهان به ویژه در کشورهای «ینگه دنیا». اگر دقت کنیم متوجه شویم به ندرت هیچیک از این نوابغ ساکنِ اسرائیل اند! مثل اینشتین که یهودی است اما در آلمان و سوئیس و آمریکا نابغه شده است!
در سوئیس و فرانسه و بلژیک به آسانی چیزهائی میدیدم که ساکنان آنجا نمیدیدند، و به خاطر ایرانی بودنم بود، و در ایران چیزهای دیگری که عموم ساکنان سرزمین گل و بلبل نمیدیدند، به علت زبان و فرهنگ فرانسوی – اروپائی خود.
امروز با جهانی شدن روابط و گفتگوی فرهنگها شمار نوابغ روز افزونند.
چیزی که امروز ادامه شکوفائی ذهنی بشر را ممکن است به خطر اندازد، همراه با جهانی شدن جامعه بشری، تسلط منحصر به فرد یکی یا دو زبان و «فرهنگی» است که هدف و گرایششان سلطه ی یکتاگرایانه باشد و دیگر زبان – فرهنگها را نابود کند. سلطه جوئی و انحصارطلبیِ زبان و فرهنگ سوداگری انگلیسی-آمریکائی و زبان و «فرهنگِ» اسلامی، هر دو، با بقای انسانیت (مهر و خرد)، و پاسداری از گوناگونی، راستی، درستی، صلح، آرامش و زیبائی در تعارضند.
یک جهانِ چندفرهنگی هم زیباست هم ضرورتی حیاتی است.

Saturday, 18 May 2019

نقویم جهانی - تغییر بزرگ ۲۷





تغییر بزرگ (۲۷)



راستی در چه سالی هستیم؟
تِزِ دکترا (۳)


نیاز به تقویم جهانشمول

تقویم نوین جهانی
راستی چه سالی هستیم؟ ۲۰۱۹ میلادی مسیحی ؟ ۱۳۹۸ هجری خورشیدی ؟ ۱۴۴۰ هجری قمری ؟ به اینها بیفزائید تاریخ «شاهنشاهی» را،«یهودی» را، ژاپنی، هندویی، ...

آیا تاریخ ۲۰۱۹ که عملاً مورد استفاده «بین الملل» است تقویمی منطقی است؟ نخیر. نه منطقی است، نه جهانشمول.

سال صفر به عنوان مبدا تاریخ، از دیدگاه سیاسی و کشورداری، یعنی اینکه همه ستنها و فرهنگ و طرز زندگی جامعه بر اثر یک تغییر بزرک دگرگون شده باشذ. امپراتور رم، کنستانتین، سه قرن پس از ظهور عیسا مسیح، به دین مسیحیت گروید و از آن پس عیسویان که تا آنهنگام سرکوب میشدند سرور شدند و «میترائیان» که سرور بودند سرکوب شدند. یک دگرگونی ریشه ای بود.
انقلاب کبیر فرانسه تقویم را تغییر داد. سال ۱۷۸۹ ( فتحِ زندان باستیل) یا ۱۷۹۲ (تاسییس جمهوری) را خواستند سال صفر تقویمی نوین و آغاز تاریخی نوین نمایند. اما اقدامشان ناموفق ماند. زیرا انقلاب کبیر فرانسه عمدتاً «سیاسی» بود و شالوده فرهنگی فرانسه تغییر نکرده بود.
«خمرهای سرخ» در کامبوج همزمان با قتلِ عام بخش بزرگی از مردمی که دستهایشان نشان از کار بدنی نداشت و با انهدام نظام صنعتی کشور، به قدرت رسیدن خود را سال صفر و مبدا تاریخی جدید قلمداد کردند.
در جنوب شبه جزیره عربستان، هجرت محمد (ص) از مکه به مدینه آغاز عصری نوین و تاریخ اسلام شد. هر سرزمینی را که اسلام گشود، تقویم خود را نیز به آنجا نشاند چرا که همه فرهنگ و حتا زبان آن سرزمینها را از بین برد و اسلام و زبان عربی را کاملاً دربست به جای آن فرهنگها نشاند. فتح ایران توسط سپاه اسلام نیز باعث شد که ایرانیان سال مبدا را همان هجرت محمد به مدینه بپذیرند. گرچه ایرانیان هر گز تمام و کمال، «سنت» اسلام را نپذیرفتند و در مورد تقویم نیز نظام «خورشیدی» را به جای تقویم «قمری» نشاندند.

سال ۱۹۰۰ م = سال صفر
از خود بپرسید:‌آیا بشر امروزی میتواند بدون «انجیل» یا «قرآن» و از این قبیل کتابها زندگی خود را به سبک کنونی و به درجه رفاه کنونی ادامه دهد؟ پاسخش واضح است. نه فقط میتواند بلکه بهتر هم میتواند زندگی کند، زیرا از خشونتها و نابردباریهای ناشی از بدآموزیهای دینهای کهن اجدادی نیز خلاص میشود!
حال تجسم کنید که آیا میتوان بدون «الکتریسیته» به سبک زندگی و رفاه امروزی خود ادامه داد؟  و پاسخش به وضوح منفی است.
کشف و به کار گیری الکتریسیته یک مبنای تاریخی جهانشمول برای بشر است؛ به این معنا که اولاً در مورد کل بشر صادق است، دوماً تغییری است رادیکال و ریشه ای در طرز زندگی بشر. مربوط به یک کشور یا فرهنگ یا زبان یا ایدئولوژی خاصی نیست. حتا وقتی لنین در روسیه انقلاب بلشویکی را رهبری کرد شعار و برنامه حکومتی خود را «کارآئی آمریکائی و برق»  اعلام کرد.
کشف الکتریسیته و به کارگیری این نیرو، یک بُرِش و پارگی در تداوم خطی زندگانی بشر ایجاد کرد. زندگی بشر پس از آن با زندگانی قیل از آن به کلی و به طور رادیکال و ریشه ای متفاوت است.

سال  ۱۵۰۰ م = سال صفر
آیا بدون شناخت این واقعیت ساده که زمین گرد است و به دور خود و به دور خورشید میچرخد میشد به پیشرفتهایی که نائل آمده ایم برسیم؟ پاسخش روشن است که نمیتوانستیم.
پیشرفت دانش و فنون در عصر مدرن در اروپا همراه با شناخت واقعیت و موقعیت ما در کره زمین و در منظومه خورشیدی و اختراع چاپ و انتشار نخستین نقشه های جهاننما در آغاز عصر مدرن نیز انقلاب دیگری بود که به سفرهای دور جهان و «کشف» قاره جدید توسط اروپائیان منجر شد. همه تاریخدانان در مورد آغاز «عصر جدید» یا مدرنیته کمابیش همنظراند و آن را پایان دوران «قرون وسطا» (سده های میانی) دانسته، به اواخر سده ۱۵ میلادی نسبت میدهند و حتا غالباً «سقوط قسطنطنیه (کُنستانتیتوپل)» (۱۴۵۳) یا کشف قاره «آمریکا» توسط «کریستُف کلمب» ۱۴۹۲ را تاریخ مشخص این تغییر بزرگ تعیین مینمایند. من سال ۱۴۹۲ را به عنوان سال آغاز این تغییر بزرگ ترجیح میدهم، سالی که آغاز جنگهای وحشیانه ی «استعماری» یا «کولونیالی» است که توسط «انسان اقتصادگرا» و سوداگران اروپائی تا پایان جنگ دوم جهانگیر ادامه یافت. این مبنا که مورد تایید تاریخدانان هم هست یک مبنای جهانشمول است. آغاز عصری است تعیین کننده در توسعه اطلاعات و ارتباطات در مقیاس جهانی.

انفجار بمب اتمی در هیروشیما = سال صفر
به نظر من، چنانکه قبلاً هم گفتم، انفجار بمب اتمی در هیروشیما و ناگازاکی نیز یک مبنای تاریخی دیگر برای بشر است. از این تاریخ به بعد، جنگ، خطر انهدام بشر را همراه داشته، صلح به صورت هذف غائی جامعه ی بشری در حال جهانی شدن در میآید. تقریباً همه موسسات صلحشناسی و
جنگشناسی و حل اختلافات به پس از این تاریخ برمیگردد که تاریخ ایجاد «سازمان ملل متحد» نیز هست با هدف تامین و نگهبانی صلج چهانی.

تائید و «اثبات» آماری
 چنانکه در مطلب پیشین نوشتم، بررسیها و محاسبات آماری من نشان داد که نسبت کل هزینه های نظامی بشر به تولید ناخالص ملی جهان (مجموع تولید ناخالص ملی همه کشورهای جهان) به طور مرتب پس از جنگ جهانگیر دوم رو به کاهش بوده است. اگر این روند منفی را به صورت خط یا منحنی به سوی گذشته یا آینده فرا فکنیم، نتایج شگفت انگیزی حاصل میآید.
با فرافکنی به سوی گذشته، اگر به صورت گرایش «خطی» باشد به این نتیجه میرسیم که درصدِ هزینه های نظامی بشر نسبت به تولید جهانی در اواخر قرن نوزدهم م م خط محور «y» را قطع میکند، یعنی که از «صد در صد» هم تجاوز میکند! اما گرایش ما حالت منحنی نرمال دارد و این منحنی در اواخر قرن پانزدهم میلادی با محور «y» برخورد میکند یعنی که در آن سال در صد هزینه های نظامی بشر نسبت به تولید بشر از صددرصد هم تجاوز میکند. مگر چنین چیزی ممکن است؟
بله، معنایش اینست که در آن تاریخ، زندگانی بشر دچار آن تغییر بزرگ میشود، به این معنا که محاسبات و نحوه زندگانی به طور رادیکال تغییر کرده است. فرهنگ و داده های پس و پیش نسبت به آن تاریخ همجنس نیستند. با یک مبنای تاریخی نوین مواجهیم. زندگانی امروز بشر نمیتواند عقبتر از آن تاریخ برود.
یک نتیجه هم اینکه دینهای «ابراهیمی» (یهودی و مسیحی و اسلام) و دینهای دیرین دیگر چون زرتشتی یا بودائی یا هندو، و سایر ادیان کهن همه دینهای «ماقیل تاریخ» محسوب میشوند. البته در محتوای آنها به «قوانین طلائی اخلاقی» نیز میتوان برخورد. اما در بسیاری از این ادیان مخصوصاً ادیان ابراهیمی که اکثر مردم جهان گرفتار آنهایند، بدآموزیها بسیار بیش از نکات مثبت است. وظیفه یک «سازمان ملل متحد» اصلاحشده باید باشد که تبلیغ این ادیان را، که آموزه هایش به وضوح با «اعلامیه جهانی حقوق بشر» در تضاد است، ممنوع اعلام کند.

پرانتز انقلاب اسلامی در ایران
با بسط دادن این منطق برای من واضح بود که انقلاب به اصطلاح «اسلامی» در ایران یک عقبگرد به ماقبل تاریخ بود، چنانکه پیشنهاد تغییر تقویم و تعیین سال مبدا به استقرار نظام شاهنشاهی کورش نیز با اینکه پر معنا بود ناموفق ماند. پر معنا بود زیرا که تاریخ ایران از زمان محمد (ص) آغاز نشده است و اصلاَ ربطی به او ندارد، بلکه «کورُش» بزرگ بهتر از «محمد رسول الله» نمایشگر تاریخ ایران یوده است. اما کماکان عبث بود زیرا به «ماقبل تاریخ» به تعریفی که در بالا از «تاریخ» ذکر کردم بر میگشت. همینطور که «انقلاب اسلامی» عبث بوده است.
همیشه و بارها گفته ام، ایران اگر میخواهد به پیش رود نمیتواند فقط به «پس» و عقب نگاه کند. اگر میخواهد جهان را به آئیین و اخلاق و فرهنگ «پندار و گفتار و کردار نیک»  و پاکیزه نگاهداشتن عوامل طبیعی دعوت کند (نه به جزئیات دین زرتشت)، میباید مخترع و مبتکر باشد، نه مقلد و مصرف کننده.

تائید نظریه های« کانت » در مورد جنگ و صلع
برای من فوق العاده جالب بود وقتی دانستم که فیلسوف بزرگ آلمانی قرن ۱۸ میلادی «امانوئل کانت» گفته بوده است که «جَنگ» در قرون وسطا و زمانهای پیش از عصر مدرن فعالیت اصلی جوامع بشری بوده است. این نظریه با محاسبات ظاهراً عجیب ما که ِنشان میدهد هزینه های نظامی قبل از عصر مدرن به بالای ۱۰۰٪ تولیدات جامعه میرسید کاملاً وفق دارد!
همچنین «کانت» میگوید که تاریخ جوامع همانا تاریخ جنگهای طایفه ای و سپس جنگهای ملی بوده است تا روزی که بر اثر پیدائی یک دولت جهانی این جنگها به پایان رسد و صلح جهانی تحقق یابد. و دقیقاً‌ محاسبات و مطالعات من نیز نظریه ی کانت را تائید میکند.

خلاصه
خلاصه اینکه برای جهانیان سه مبدا تاریخی جهانشمول پیشنهاد شد. این سه مبنای تاریخی را نیم قرن پیش در رساله دکتری خویش پیشنهاد کردم و در ۳۰ سال اخیر که در دانشگاه یورک، کالح گلندون، تدریس میکردم، همه ساله، به مناسبت «نوروز» و همراه با «هفت سین» و شرح آن، در دپارتمان مطالعات فرانسوی، تقویم نوین جهانی را به سال «پسا هیروشیما» به نمایش گذاشتم. همکارانی که توجهی میکردند بیشتر به هفت سین  نوروز بود. متوجه ضرورت تغییر مبدا تاریخ و سال ضفر نونی نمیشدند.
۱) سال ۱۴۹۲، گرد میکنیم به ۱۵۰۰‌ م = سال صفر. الان ۵۱۹ سال از آغاز عصر جهانی شدن روابط انسانها و «کولونیالیسم»  یا استعمار گذشته است. اینکه واژه «کولونیالیسم» را به استعمار ترجیح میدهم به سبب اینست که کولونیالیست از «کولون» و «کولومب» (کریستف کلمب) مشتق شده است. که همانا «کشف» قاره جدید و مستعمره کردن آنها توسط اروپائیان بوده است.
۲) اواخر قرن نوزدهم، کشف و کاربرد الکتریسیته، گرد میکنیم به ۱۹۰۰ م = صفر، سال مبدا دیگر تاریخ بشر. الان در سال ۱۱۹ هستیم. 
۳) تقویم پسا هیروشیما، انفجار بمب اتمی روی شهرهای هیروشیما و ناگازاکی به سال ۱۹۴۵ میلادی = سال صفر، و الان به سال ۷۴ «پسا هیروشیما» هستیم. تصادفاً یک سال پس از تولد این پیامآور. آغاز عصرِ «انسان صلحگرا». 

من ۱۹۰۰ م = صفر را به عنوان سال مبدا نه تنها به خاطر اینکه کشف الکتریسیته و اختراع لامپ و انواع تجهیزات برقی تغییر عمده ای بود در زندگانی بشر بلکه به لحاظ سهولت «گذر» از تاریخ میلادی مسیحی به آن ترجیح میدهم. مثلا اگر شما به سال ۱۹۷۳ یا ۱۹۸۰ یا ۱۹۹۹ دینا آمده اید میشود به ترتیب سالهای ۷۳ و ۸۰ و ۹۹.