۳۲
۲۳ مهر ۱۳۵۶
هر جا میرفتم آدرسم را میدادم که "اطلاعات هوائی" یا "کیهان هوائی" (یادم نیست کدام بود) مخصوص ایرانیان خارج از کشور را که روی کاغذ بسیار نازک و بسیار مرغوب خلاصه اخبار و رویدادهای داخلی را بدون آگهی بازرگانی مرتب به دست ما میرساند دریافت دارم. همچنین هفته نامهی "تماشا" را.
کتابخانه "پهلوی"، بزرگترین کتابخانه جهان
در فیلادلفیا، خبردار شدم که پروژه عظیم تبدیل "کتابخانه پهلوی" به بزرگترین کتابخانه جهان در دست تهیه و اجرا بود. محل آن در تهران، تپههای "عباس آباد" تعیین شده بود (ضمناً قرار بود همه سفارتخانهها مجبور شوند به آن تپهها منتقل شوند). برنامه این بود که در کنار هر بخش کتابخانه که مربوط به رشتهای از دانش بشر است یک مرکز پژوهشی مخصوص آن بخش و آن رشته بنا شود. هر کتابی هم در دنیا که مربوط به ایران باشد، نسخه اصل یا کپی آن در آن کتابخانه فراهم آید.
پروژه و طرح فوقالعاده افتخار برانگیزی بود و مسئول و مدیر آن کتابخانه و پروژه "شجاعالدین شفا". به او نامهی محترمانهای نوشتم و ضمن تبریک و تشویق، موضوع ضرورتِ "عدم تمرکز" را مطرح کردم. در آنزمان، دولت شاهنشاهی بسیار روی موضوع نیاز به عدم تمرکز تاکید میورزید. پیشنهاد کردم که این پروژه عظیم اگر به جای تهران در شهر دیگری چون شیراز یا همدان انجام گیرد باعث ایجاد قطبِ فرهنگی- اقتصادی مهمی در جائی جز تهران میشود. دکتر شجاع الدین شفا نامهی قدرشناسانهای در پاسخ فرستاد ولی اشاره به این نکته کرد که در همه جای دنیا کتابخانهی اصلی در پایتخت کشورهاست. از دریافت نامهی آن بزرگوار و توجه ایشان خوشحال شدم و نخواستم پاپیچ شوم، اما اعتقاد داشتم که "تقلید" لزوماً یک دلیل منطقی نیست. منطق، عدم تمرکز را حکم میکرد و این پروژه فرصتی بود طلائی و کمنظیر.
بعدها که "انقلاب" شد و "شجاعالدین شفا" به خارج مهاجرت کرد، و در پاریس گاهنامه "ایرانشهر" را علیه نظام اسلامی منتشر ساخت، افتخار ادامهی نامهنگاری با ایشان و دریافت نامههای پربار و خوشخط ایشان را داشتم. و نیز آشنائی تلفنی با فرزندشان که در تورنتو اقامت داشت.
۱۳۵۶ - بازگشت به بروکسل و به پاریس
احتمالاً سپتامبر ۱۹۷۷ بود که از "ایالتهای متحد آمریکا" با "شیرین" و"بردیا" ابتدا به بروکسل و از آنجا به فرانسه برگشتم. سر راه در بروکسل یکی دو یا سه شب ماندیم. چرا که میخواستم باز سری به دانشگاه بروکسل هم بزنم و همین کار را کردم. با دوستان دوران جوانی هم اگر بشود دیداری تازه کنم. به آمفی تئاتری که غالبِ کلاسهای سال اول ما در آنجا برگزار میشد رفتم Auditoire Paul-Emile Janson و از دربِ ورودی آن ازخیابان "فرانکلین روزولت" واردِ راهروی کوچک مجاور آن آمفی تئاتر خاطرهبرانگیز شدم. نه فقط درسهایمان در آنجا بود بلکه یکسال، به پیشنهاد و ابتکار من، انجمنمان که یک "باشگاه سینمائی" راه انداخته بود، فیلم "آوازه خوان، نه آواز" را به مناسبت نوروز در آن آمفیتئاتر به نمایش گذاشته بود.
در آنجا و آنروز اتفاقی برایم افتاد که فوقالعاده شگفتانگیز و "سوررئالیست" بود. آنچنان باورنکردنی که در اینجا شرح آن را جایز نمیدانم.
۲۳ مهر ۱۳۵۶، سروناز پهلوی
از بروکسل به پاریس برگشتیم و در ساختمان "برج بِریل" Tour Beryl ، "میدانِ ایتالیا"، پاریسِ سیزدهم، مستقر شدیم. عمده کار من این بود که به کتابخانهی دانشگاه بروم و سعی کنم "رساله"ام را هر چه زودتر به سرانجام برسانم.
سال ۱۳۵۶ بود. وضع سیاسی ایران را اگر بخواهم خلاصه کنم، آنطور که من میدیدم که خارجنشین بوده سرم به کار دانشگاهی مشغول بود، بحث و اختلاف در برداشت از وضعیت کشور و درباره این بود که کدام راه تحول را میبایستی در پیش گرفت.
هر کسی روزها یا تاریخهای خاصی را به مثابه علامت خاصی در تحول منجر به "انقلاب اسلامی" میداند: ایجاد حزب رستاخیز به سال ۱۳۵۳، تغییر تقویم هجری به تقویم شاهنشاهی، حادثه خونین میدان ژاله، آتشسوزی سینما رکس آبادان، انتشار مقاله علیه خمینی با امضای شخصی گمنام در روزنامه اطلاعات که خمینی را به عرش اعلا برد، نمایش عملیات جنسی در معابر شهر شیراز به عنوان "جشن هنر"،... اما یکی از تاریخهائی که به ذهن من مانده است، آنهم به این دقت پس از اینهمه سال، ۲۳ مهر ماه ۱۳۵۶ است، علامت بود. چرا که برایم مسلم شد سیاست "آزادسازی محیط سیاسی" در ایران تصمیم نهائی و غیر قابل برگشت دربار و دستگاه دولت شاهنشاهی است.
در شماره ۲۳ مهر ۱۳۵۶مجله "تماشا" داستانِ عجیبی خواندم، آنهم به قلم نویسندهای عجیب که کارش نویسندگی نبود و نامش را هم با حروف برجسته چاپ کرده بودند: "سروناز پهلوی".
داستان چه بود؟ داستان یک پرنده و مردی نیکوکاری که او را بسیار دوست میداشت ودر قفسی زیبا از او نگهداری میکرد و نان و آب میداد. اما پس از مدتی به فکر میافتد که خُب نان و آب به جای خود، لابد این پرنده "آزادی" پرواز میخواهد! با ناراحتی درب قفس را باز میگذارد و پرنده هم با شادی و خوشحالی پرواز میکند و میرود.
اما خیلی زود اتفاقات بد و ناگواری برای آن پرنده میافتد و با توفان و گرسنگی مواجه میشود به طوری که کمکم
دلش هوای همان قفس را میکند و به آن آشیانه بازمیگردد. این بار، مرد نیکوکار درب قفس را برای همیشه باز میگذارد و پرنده برای همیشه آزاد نزد او میماند.
این داستان، کاملاً خارج از متن مجله بود که مطالب خبری و تفسیر اخبار در آن چاپ میشد. طرح آن در "ارگان"ِ رادیو تلویزیون ملی ایرانِ به مدیر عاملی رضا قطبی، پسردائی و شاید نزدیکترین کس به ملکه و آنهم به نویسندگی "سروناز پهلوی" یکی از جوانان دربار شکی باقی نمیگذاشت. دربار و بخشی از نظام شاهنشاهی اعلام میداشت که
خطرهای "آزادسازی محیط سیاسی" را به جان میخرد و تصمیمی است قاطع و بازگشتناپذیر.
خواننده تصور نکند که نتیجهگیری من زودرس بود. برنامهی "آزادسازی محیط سیاسی" و "مشارکت مردم در سرنوشت کشور" سالها تبدیل به موضوع اصلی شده بود و آن بحثها به روزنامه ها هم کشیده شده بود. جناحی از دولت و حکومت آن را دنبال میکرد و جناحی دیگر مسئولان را برحذر میداشت. خود منهم خواه ناخ واه جزو این جریان آزادسازی محیط سیاسی بودم و عملاً، بیپروا در جهت آزادیهای کامل تلاش میکردم. شهبانوی ایران هم، و اطرافیانش، یکی از رهبران و مدافعان بی چون و چرای این "سیاست" یا برنامهی "آزادسازی" و مردمسالاری بود. همه کارهای ایشان و رقابت و مبارزهی او در مقابلِ دستگاههای امنیتی کشور گواهی میدهد.
شکی ندارم، ساواکیها با "انقلابیون اسلامی" که به رغم شعارهای توخالی یا عوامفریبانه، اساساً اهل آزادی نبوده اهل سانسور و پردهپوشی بوده اند و هستند و خواهند بود، به تدریج همساز شدند و به آنان پیوستند.
تقریباً مطمئنم که "فرح"، ته دلش، این برنامه را در همان لحظهای که با شاهنشاه ایران ازدواج کرد، آگاهانه یا ناخودآگاه، به لحاظ خوش قلبی جوانی به دل داشت . محتوا و عنوان کتاب او "هزار و یک روزِ من" نیز به حد کافی بیانگر است. "شهرزاد" قصهگوی هزار و یکشب مگر نه آنکه با یک "شاه" خونریز ازدواج کرده بود با این هدف که او را رام کند و رام کرد. نشریات فرانسه که وی به احتمال نزدیک به یقین از خوانندگان پر و پا قرص آنها بود هم جملگی همین نقش را برای "فرح"، شهبانوی افسانهای ایران، تجسم میکردند و به وی القا میکردند.
"فرح" تحصیلات خود را در مدرسه فرانسوی «ژاندارک» به مدیریت خواهران روحانی مسیحی طی کرده بود و هنگامی که با شاه ازدواج کرد دختر دانشجویی بود در پاریس، جوان و مثل اکثر جوانان ایدئالیست و به لحاظ سیاسی سادهلوح. به گمانم او به طور ملایم "مصدقی" هم بود! آمده بود، در نقش همسر شاه، «شاه دیکتاتور» آنطور که بیشتر جاها، پس از مصدق، معرفیش میکردند، را تبدیل به یک شاه مهربان و مردمی کند. غافل از آنکه "محمدرضا" هم وقتی شاه شد، او نیز جوانی بود ساده دل که پدر خود را احتمالاً زیادی "دیکتاتور" تصور کرده، او نیز سادهلوحانه در نقش "شاهِ دمُکرات" ظاهر شد و رفتار کرد، تا وقتی که زندگانی و تجربههای "سیاسی" این واقعیت را به او آموخت که ایران با سوئیس که در آنجا درس خوانده بود فرق دارد! و بخصوص وقتی مصدق و حسین فاطمی کم مانده بود ترتیب اعلیحضرت و کل نظام سلطنت مشروطه و نظام شاهنشاهی را بدهند، نظامی که محمدرضا پهلوی درسوگندی که به عنوان "شاه" خورده بود وظیفه داشت از آن دفاع کند.
تخاصمِ "شاه / مصدق"
از حضور اسلام سیاسی که بگذریم، یکی از دردناکترین و "تفرقه افکنانهترین" و مضرترین وضعیتهای سیاسی ایران همانا جهتگیریهای متخاصم و دشمنانه و جناحی مردم ایران به هواداریِ دُگماتیک از"شاه" یا "مصدق" بوده است.در واقع، این مصدقِ"قهرمانِ ملی" بود که تیر خلاص را به آن جوان ایدئالیست زد و شاهِ به اصطلاح "دمکرات" را به شاهِ به اصطلاح"دیکتاتور" تبدیل کرد؛ در واقع، "شاه سادهلوحِ ایدئالیست" را به "شاهِ مجبور به واقعبین بودن". کاری ندارم که "محمدرضا شاه" چه اشتباهاتی کرد یا چه ضعفهائی داشت یا پس از چندبرابر شدن بهای نفت و قدرت گرفتن ایران دچار "خودبزرگبینی" شد. منهم اگر در همان شرایط بودم لابد میشدم. "بزرگ" هم بود و از این نظر درست میدید. کاری به "اشتباهات" یا اشکالات مصدق هم ندارم. کدام انسان اشتباه نمیکند یا خالی از ضعف و اشکال است؟ موضوع چیز دیگری است.
موضوع این است که "ساواک" و ممنوعیتهای شدید و محدود شدن آزادیها در ایران ناشی از حکومت مصدق و خطراتی بود که برای نظام شاهنشاهی پدید آورد. همه فشارها بعد از ۱۹۵۳ صورت گرفت و پس از جا افتادن این افسانه و دروغ سیاسی در افکار عمومی ایران و جهان که شاه ایران بر اثر یک کودتای آمریکائی در ۲۸ مرداد (۱۹۵۳) تاج خود را بازیافت.
متاسفانه کسب محبوبیت شخصی و شناخته شدن به عنوان تنها «قهرمانِ» ملی کردن صنعت نفت، به نظر من، برای مصدق نه تنها مهم بود که اصل بود. هرگز حاضر نشد به ملت بگوید که این محمد رضا شاه بود که برای ملی کردن نفت پیشقدم شده، از او دعوت
کره بود تا پست نخست وزیری را بپذیرد و هدف ملی کردن نفت را دنبال کند. بهترین کاری که مصدق کرد، ایجاد حس غرور ملی بود. بدترین کاری که کرد، بخصوص با تعیین "فاطمی" به سمت معاون نخست وزیر و وزیر خارجه، این بود که ملت را علیه مقام سلطنت شورانید و جامعه سیاسی ایران را به شدت دو قطبی کرد. هر گز در برائت شاه تلاشی نکرد و بر عکس، افسانه قهرمان ملی بودن خود و دشمنی شاه را با خودش و ملت و وابستگی شاه به انگلیس یا آمریکا را تبلیغ کرد. دکتر حسین فاطمی، علناً به شاه و خانواده سلطنتی بد و بیراه میگفت و هوادار اضمحلال و براندازی خشونتآمیز نظام شاهنشاهی بود. انتخاب وی توسط مصدق به سمت معاون نخست وزیر و وزیر امور خارجه یک حرکت سیاسی خارق العاده بود و آن را باید کودتا نامید. نخست وزیر حق انحلال مجلس را نداشت، اما مصدق مجلس را منحل کرد و کشور را با صدور بخشنامه به صورت خودکامه صرفاً با پشتیبانی هواداران خود در گروه جبهه ملی و محبوبیت عوام و پشتیبانی حزب توده میگردانید. این را میگویند «کودتا»، نه بازگشت شاه را به مقام سلطنت خود! حتی اگر کیم روزولت، یک کارمند درجه دو «سیا» این ادعای خودبزرگبینانه را بکند که ۲۸ مرداد زیر سر او و پروژه آژاکس سازمان سیا بود، یا دلارهائی هم خرج شده بوده باشد، یا رئیس جمهور آمریکا بیل کلینتون و وزیر خارجه اش اعتراف کنند که [باشد] ما کودتا کردیم و شاه را دوباره به سلطنت رساندیم [چشم، هر چه شما بگوئید، ما که از خدا میخواهیم اینقدر بزرگ جلوه داده شویم] ، یا اینکه اشاره به این شود که دار و دسته شعبان جعفری در قیام ۲۸ مرداد شرکت داشتند یا ارتشیان، و الخ... هیچکدام از اینها به معنای «کودتا» نمیتواند باشد. اینکه شاه از مقام خود استعفا نداده بود که «کودتا» نیست! نکته مهم دیگر : معمولاً این موضوع در ابهام گذاشته میشود یا اصلاً مطرح نمیشود که برای چه در بحبوحه بحران ملی شدن نفت و تظاهرات ضد شاه، محمد مصدق نخست وزیر به واشنگتن میرود و به مدت بیش از یکماه در آنجا با رئیس جمهور و اعضای کنگره آمریکا و دیگر متنفذان سیاسی دید و بازدید و گفتگو میکرده است! شگفتا! شکی نیست که یک قیام و واکنش ملی برای جلوگیری[SZ1] از سقوط نظام سلطنتی مشروطه، جلوگیری از حکومت حزب توده و برای بازگشت شاه به کشور صورت گرفت. در واکنش به کودتای مصدق-فاطمی-حزب توده.
نقش محمد مصدق و حسین فاطمی و حزب توده و «جبهه ملی» در ایجاد و برانگیختن احساساتِ «ضد شاه» و ضد سلطنت، و قوت گرفتن این احساسات منفی نیمچه زیرزمینی و نیمچه عیان طی ربع قرن، بیتردید در شعارهای ۱۳۵۷ "مرگ بر شاه" متبلور شد و در سقوط نظام شاهنشاهی و نظام مشروطه سلطنتی و تاسیس نظام جمهوری اسلامی به رهبری خمینی بسیار موثر بود. کما اینکه اعضای کابینه نخستین «دولت موقت انقلاب» به نخست وزیری مهدی بازرگان، جملگی از اعضا و هواداران جبهه ملی و از مریدان دکتر محمد مصدق بودند، از جمله خود نخست وزیر.
No comments:
Post a Comment