در هفته نامه «ایران استار» شماره ۲۵ آپریل ۲۰۱۹، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ص ۱۶ منتشر شد
( در اینجا با تغییراتی جزئی)
شوک
نفتی ۱۹۷۳
.
نوشتن و انتشار این
سری مطلب تابستان (آگوست) ۲۰۱۸ آغاز شد که از تورنتو سفری به بروکسل (بلژیک)
کردم، و دو تغییر بزرگ نسبت به سال ۱۹۶۳ و سالهای واپسین آن که
«دانشجو»ی دانشگاه بروکسل بودم چشمگیر بود.
تغییر جو اجتماعی و حجاب
اسلامی
یکی از آن تغییرات،
مشاهده ی پیدائی و رواج حجاب اسلامی در آن دانشگاه، شهر، و کشور بود، بر خلافِ
سالهای ۱۹۶۰ که از دختران و زنانِ با حجابِ اسلامی خبری نبود، با انیکه شمارِ
شهروندانِ مهاجرِ مسلمانِ شمال آفریکا همانموقع بسیار قابل ملاحظه بود.
آنزمان، حجاب اسلامی نشانه ی عقبمانگی بود. در خودِ کشورهای الجزایر، تونس و مراکش نیز روند حاکم، تا پیش از ۱۹۷۳، در جهت برداشتن حجاب بود، نه گذاشتن آن. به ویژه از سوی دانشآموختگان، دنیادیدگان و ترقیخواهان. چنانکه در ایران نیز در همان سالها و اصولاً از آغاز سده بیستم میلادی و از زمانِ «انقلاب مشروطیت»، عیناً شاهدِ همین روند بودیم. برداشتن حجاب در واقع در جهت «تجدد» بود، یا «مدرن» شدن. یک «انقلاب» اجتماعی و فرهنگی بود. به همین جهت، گاه از این قلم میخوانید که دگرگونی ۱۳۵۷ در ایران را «ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی» میخواند. ضد انقلاب مشروطیت. ضد انقلاب «مدرنیته» که همان «تجدد» باشد. و اما «ارتجاعی – واپسگرانه» به علت واضح بازگشت به گذشته به جای نگاه به آینده.
آنزمان، حجاب اسلامی نشانه ی عقبمانگی بود. در خودِ کشورهای الجزایر، تونس و مراکش نیز روند حاکم، تا پیش از ۱۹۷۳، در جهت برداشتن حجاب بود، نه گذاشتن آن. به ویژه از سوی دانشآموختگان، دنیادیدگان و ترقیخواهان. چنانکه در ایران نیز در همان سالها و اصولاً از آغاز سده بیستم میلادی و از زمانِ «انقلاب مشروطیت»، عیناً شاهدِ همین روند بودیم. برداشتن حجاب در واقع در جهت «تجدد» بود، یا «مدرن» شدن. یک «انقلاب» اجتماعی و فرهنگی بود. به همین جهت، گاه از این قلم میخوانید که دگرگونی ۱۳۵۷ در ایران را «ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی» میخواند. ضد انقلاب مشروطیت. ضد انقلاب «مدرنیته» که همان «تجدد» باشد. و اما «ارتجاعی – واپسگرانه» به علت واضح بازگشت به گذشته به جای نگاه به آینده.
تغییر جوّ آب و هوا
مهمتر تغییر بزرگ
دیگر اما تغییر جوِّ اجتماع نبود بلکه تغییر جوّ آب و هوا بود. وقتی تابستان ۲۰۱۸
به منزل دوستانم علی مولوی و همسرش «رنه» رفتم که خانه شان نزدیک بروکسل باغ کوچکی
هم داشت، بلژیک دچار کمآبی بود و اخطار کرده بودند در مصرف آب صرفه جوئی شود. کمبود
آب در بلژیک ؟! سالهای ۱۹۶۰، به یاد دارم به شوخی میگفتم اگر کسی میخواهد خودکشی
کند بیاید بروکسل![i] در مدت بیش از هزار روزی که آنجا زیستم، شاید فقط قدری بیش از
یکصد روز آفتابی داشتیم! باران و آسمانِ خاکستریِ این کشورِِ ساحلی دریای شمال
(«دریای مانش») هوای دایمی بود.
اعجاز
به احترامِ درخواست
یکی از خوانندگان گرامی که از آن سالها و تغییرات بیشتر بنویسم، و سپس تشویق
خوانندگانی دیگر، از خدا خواسته، تحولات ایران و جهان را که به نحوی شاهدشان بوده
ام به نوشته در آوردم. به طور معجزه آمیزی اکنون به قسمت۲۴ این سری مطلب رسیده
ایم.
معجزه نخست اینکه نویسنده که
سرطان گرفته بود، قرار نبود زنده بماند. دوم اینکه به رغم جنبه مهمی از تراوشات
فکری بی پرده ی نویسنده، «ایران استار» با صعه صدر به انتشار نوشته هایش همت
گماشت. و اعجاز دیگر اینکه از سالهای ۱۹۶۳ میلادی و پیش از آن، به تدریج رسیده ایم
به شرح مشاهدات سال ۱۹۷۳ که سال شاخص تغییرات بزرگی است و تصادفاً مصادف شده با بخش
۲۴، عددی «طلائی» قابل تقسیم بر ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۶ و ۸ و ۱۲ و ۲۴ ، نصف ۴۸ (که
اهمیتش بعداً آشکار شود) و یک سومِ عددِ ۷۲ که آنهم عدد مخصوصی است.
تعییر بزرگ ۱۹۷۳ در
ایران و اروپا
به سال ۱۳۵۲، ۱۹۷۳،
چنانکه دیدیم، وزیدن بادِ آزادسازی محیط سیاسی و احتماعی در ایران شدت گرفته بود.
مهمترین پشتیبانانش دربار و مخصوصاً بخش شهبانوئی آن و روشنفکران و دانشآموختگان
خارج از کشورِ بازگشته به وطن بوده اند، که با «اصولگرایان» امنیتی در تضاد بودند و
چنانکه بیان شد، میهندوستانی چون دکتر هوشنگ نهاوندی، رضا قطبی و پرویز نیکخواه و
بسیاری دیگر، از جمله خودم، تلاشگرانش بوده ایم. من به سهم کوچگ خود.
در سالهای پیش از
«انقلاب» که در «دیژون» و «پاریس» بودم، به کمک «کیهان هوائی» («اطلاعت هوائی» ؟)
که به صورت مرتب و بسیار دلچسب روی کاغذ نازک درجه یک به دست ما میرسید، مهمترین رویدادها
و تحولات ایران را دنبال میکردم. بعضی عنوانها و مطالب را به خاطر دارم. مثلاً
تیتر: « شهبانو : ایرانی زیاده خواه است» و یک صفحه ی پر مطلب مربوط که به
نظر میرسید تغییر جهتی در گفتمان در ایران بود. ایرانیان به سرعت ثروتمند میشدند،
اما راضی نبودند. پُزِِ ثروت خود را میدادند، اما... میشد عنوان کرد که «پول خوشبختی
نمیآورد!». گفتمان نوینِ دیگر: بحث و دعوای میان آزادیخواهان و کسانی که نسبت به
عواقبِ ناگوار آزادیهای کنترل نشده هشدار میدادند، مانندِ معاون سازمان رادیو تلویزوین،
محمود جعفریان. هر دو مسئولان بلندپایه ی این وسیله ی ارتباط جمعی، «نیکخواه» که از تلاشگرانِ آزادسازی محیط سیاسی بود و «جعفریان»، توسط «انقلابیون» اعدام شدند.
صداهای تغییر بزرگ را
میشد شنید
یکی از آشنایان و
خویشان سببی با خانمش برای سیاحت به دیدن ما به «دیژون» آمده بودند. پولدار شده
بودند. جناب مصطفی دهدشتی مردی بود دوستداشتنی که در تهران شروع کرده بود
پیراهنهای شیک و لذا گرانقیمت «کریستیان دیور» (Christian
Dior) را «زدن» و چون تهران پرجمعیت و پولدار شده بود، مثل همه بیزنسهای
دیگر، بیزنس ایشان هم پررونق بود.
ضمن گردش در شهر
دیژون، زندگی مرا جویا شد و وقتی دانست با چه بودجه ای کوچک زندگی میکنیم فریاد
برآورد که میتواند خرج یکسالِ من و خانواده ام را تامین کند اگر فقط یک سفر به
عنوان مترجم با او به سوئس بروم. یا من پاسخی ندادم یا ایشان دنبال نکرد. اما
تصویر خوبی از تحولات و دگرگونیهای عظیم در تهران و ایران بود.
من که تهران نبودم،
اما گویا شیشه بُرِ نسبتاً مفلوکی که در همسایگی ما، در نیمچه بیابانهای عباس آباد
مغازه فکستنیی داشت، به میمنت رشد شهر و ساختمانسازیها چنان ثروتمند شده بود که
پشت «مرسدس بنز» آخرین مدل آمده بود خواستگاری خواهرم که در همه آن سالها لابد متوجه نجابت
و زیبائی او شده بود و فکر میکرد با پول بله.
والدین خواهرم را به
ینگه دنیا فرستادند و به تشویقِ من خودشان هم خانه و کاشانه را فروختند تا از این
جوٍّ پُر سروصدای رشد سرمایه داری و سوداگری و صداهای بدآهنگ خلاص شده،
نزد تنها دختر خود کوچ کنند. سال ۱۹۷۵ بود. صداهای تغییرات بزرگ را میشد شنید!
در سرمقاله یکی از
شماره های مجله «تماشا» (نشریه رادیو تلویزیون) که هر هفته به دست من میرسید،
«پرویز نیکخواه» نوشته بود که چطور در پایان یکی از همایشهای «حزب رستاخیز»، کارگری
را سوار کرده بود تا او را سر راه خود به مقصدش برساند. آن مسافر، موقع پیاده شدن،
سخاوتمندانه مشتی اسکناس تقدیم داشته بود. نیکخواه میگفت آن کارگر روستائی درآمدش
از او، تحصیلکره ی انگلیس و از مدیران سطح بالا با حقوق بالای کشور بیشتر بود. یک
جای کار میلنگید.
میشد دید که یک
«انقلاب» به معنای «دگرگونی بزرگ اقتصادی – اجتماعی» در حال تکوین است اما در
آنموقع (۱۳۵۴-۱۹۷۵) بازتاب «سیاسی» آن که دو سال بعد به شکل «اسلامی» در آمد به
هیچوجه به ذهنم خطور نکرد.
انقلاب طبقاتی ایران
به سالِ ۱۳۵۷ که به
ایران برگشتم، سراغ یکی از قهرمانان محبوب خود رفتم، دکتر «علینقی عالیخانی». وقتی
به او گفتم که با یک «انقلاب طبقاتی» مواجهیم، بر من خندید، که دیگر «طبقه»
اجتماعی مثل زمان مارکس وجود ندارد و این انقلاب فقط علیه «شاه» است.
قهرمانان هم اشتباه
میکنند.
انقلاب اسلامی عمدتاً
نه به علت دیکتاتوری شاه بود که خود مُبَلِغ آزادی بود (گرچه خودسالار بود)، نه به
علت فقر، بلکه به علت ثروتمند شدن طبقه ای بود از روستائیان شهری شده و کارگرانِ ساختمانی (مشابه
همان «بورژوازی» دوران صنعتی شدن اروپا) که اینها با برخورداری از قدرت اقتصادیِ
برتر، قدرت سیاسی را قبضه کردند و فرهنگ عقبمانده خود را نیز که همان خرافات
اسلامی باشد بر جامعه سوار کردند. «تز» ثابتنشده من است.
طبقه متوسط شهری سنتی
و خودمحور هم که از زمانِ نخست وزیریِ «مصدق» تا کنون «مصدقی» شده بود و تماماً
منفیباف و ضد شاه بود به دنبال این طبقه ی جدید و شعارهای «مرگ بر شاه» راه افتاد.
«روشنفکران» چپی هم که طبعاً با «قیام» مردمی و ضد امپریالیستی (اکنون ضد
«استکباری») موافق بودند، مثل «حزب توده» و «فدائیان» که شدند «پیرو خط امام».
شوک نفتی و
پایان ۳۰ سال رفاه اروپا
یک ثروت ناگهانی
همان سال ۱۹۷۳ به بازار ایران سرازیر شد. قیمت بشکه
نفت از اکتبر ۱۹۷۳ تا مارس ۱۹۷۴ از کمتر از ۳ دلار به نزدیک دوازده دلار صعود کرد. در فاصله ۶ ماه درآمد
ایران و به عبارتی بودجه کشور ناگهان ۴ برابر شد!
در حالی که ایران (و
کشورهای دیگر عضو «اوپک») ناگهان به نحو فوق العاده ثروتمند شده بودند، کشوری چون
فرانسه که خود نفت نداشت دچار بحران شده بود. توان خرید نفت نداشت و بنزین نایاب
شده بود و حمل و نقل نیمه فلج.
در دانشگاه نمیشد دوشِ
آب گرم گرفت. برای صرفه جوئی به آب نیمه گرم بسنده میکردند.
در تلویزیون،
دولتِ فرانسه آگهی تبلیغاتی پخش میکرد تا فرانسویان روحیه شان را نبازند، با این مضمون: «در
فرانسه نفت نداریم اما فکر و ایده داریم»! [ii ]
پستچیها دست از کار
کشیده بودند، و پولِ بورسِ ماهانه به دستم نمیرسید. به شعبه کوچک بانک خود (Banque
de Paris) مراجعه کردم که موقتاً
قرضی بگیرم. مدیر بانک گفت نمیتواند قرض دهد اما وقتی پرسید و دانست در «بانک تهران» حساب دارم گفت اگر چک دارید بنویسید چه
میلغ میخواهید. روی چک که همه به زبان و خط فارسی بود، به فرانسوی نوشتم «سه هزار
فرانک» (بورس ماهانه من از دولت فرانسه قدری بیش از هزار فرانک بود). در جا نقد
پرداخت کرد. چون بُهت مرا دید گفت «پول شما برای ما خیلی ارزش دارد».
به «پاریس» که رفتم،
در فروشگاه شیک و بزرگ موسوم به « گالری لافایت »، اعلامها علاوه بر زبان فرانسوی
به زبان فارسی نیز از بلندگو پخش میشد!
اینکه چطور شد یکهو به این آسانی
«غرب» به چنین افزایش فاحش بهای نفت تن داد، قابل تعمق است، اما در این مقاله
نمیگنجد.
اما اینکه چه شد که
ناگهان پس از قرنها، «اسلام» دوباره سر بر آورد، واضح است: درآمدهای نفتی
«اکسپونانسیل» دولتهای «خاورمیانه ی انگلستان »[ii]
که همه مسلمان یا اسلامی اند قبله ی سوداگران شد!
نظام سوداگر «غرب» منطق و ارزشی بالاتر از منطق و ارزش پول و دلار نمیشناسد.
مگر آنکه من در «تز»
دکترای اقتصاد خوذ یک انقلاب عقیدتی ایجاد کنم! باشد در مطلب آینده!
[ i] شوخی نزدیک به حقیقت. دوستِ همدانشجوئی نازنینم، «نادر ِثنائی» در بروکسل «خودمُری» کرد. واژه »خودکشی» که از آن خشونت استباط میشود، در خور او یا صادق هدایت و امثالهم نیست. لذا همانموقع (اواخر سالهای شصت میلادی در تهران)، واژه «خودمُری» را برای این قبیل اشخاص مهربان و دوستداشتنی که آزارشان به هیج انسان و حیوانی نمیرسید، و احیاناً برای خودم، اختراع کردم.
En France on n’a pas de pétrole mais on a des idées ii
En France on n’a pas de pétrole mais on a des idées
[ii]
اصطلاح «خاورمیانه»
ساخته و پرداخته ی استعمارگران انگلیسی سده های پیش است



