Friday, 26 April 2019

تغییر بزرگ (۲۴) شوک نفتی


 در هفته نامه «ایران استار» شماره ۲۵ آپریل ۲۰۱۹، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ص ۱۶ منتشر شد
 ( در اینجا با تغییراتی جزئی)

شوک نفتی ۱۹۷۳

.
نوشتن و انتشار این سری مطلب تابستان (آگوست) ۲۰۱۸ آغاز شد که از تورنتو سفری به بروکسل (بلژیک)‌ کردم، و دو تغییر بزرگ نسبت به سال ۱۹۶۳ و سالهای واپسین آن که «دانشجو»ی دانشگاه بروکسل بودم چشمگیر بود.

تغییر جو اجتماعی و حجاب اسلامی
یکی از آن تغییرات، مشاهده ی پیدائی و رواج حجاب اسلامی در آن دانشگاه، شهر، و کشور بود، بر خلافِ سالهای ۱۹۶۰ که از دختران و زنانِ با حجابِ اسلامی خبری نبود، با انیکه شمارِ شهروندانِ مهاجرِ مسلمانِ شمال آفریکا همانموقع بسیار قابل ملاحظه بود. 
آنزمان، حجاب اسلامی نشانه ی عقبمانگی بود. در خودِ کشورهای الجزایر، تونس و مراکش نیز روند حاکم، تا پیش از ۱۹۷۳، در جهت برداشتن حجاب بود، نه گذاشتن آن. به ویژه از سوی دانشآموختگان، دنیادیدگان و ترقیخواهان. چنانکه در ایران نیز در همان سالها و اصولاً از آغاز سده بیستم  میلادی و از زمانِ «انقلاب مشروطیت»، عیناً شاهدِ همین روند بودیم. برداشتن حجاب در واقع در جهت «تجدد» بود، یا «مدرن» شدن. یک «انقلاب» اجتماعی و فرهنگی بود. به همین جهت، گاه از این قلم میخوانید که دگرگونی ۱۳۵۷ در ایران را «ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی» میخواند. ضد انقلاب مشروطیت. ضد انقلاب «مدرنیته» که همان «تجدد» باشد. و اما «ارتجاعی – واپسگرانه» به علت واضح بازگشت به گذشته به جای نگاه به آینده.

تغییر جوّ  آب و هوا
مهمتر تغییر بزرگ دیگر اما تغییر جوِّ اجتماع نبود بلکه تغییر جوّ آب و هوا بود. وقتی تابستان ۲۰۱۸ به منزل دوستانم علی مولوی و همسرش «رنه» رفتم که خانه شان نزدیک بروکسل باغ کوچکی هم داشت، بلژیک دچار کمآبی بود و اخطار کرده بودند در مصرف آب صرفه جوئی شود. کمبود آب در بلژیک ؟! سالهای ۱۹۶۰، به یاد دارم به شوخی میگفتم اگر کسی میخواهد خودکشی کند بیاید بروکسل![i] در مدت بیش از هزار روزی که آنجا زیستم، شاید فقط قدری بیش از یکصد روز آفتابی داشتیم! باران و آسمانِ خاکستریِ این کشورِِ ساحلی دریای شمال («دریای مانش») هوای دایمی بود.

اعجاز
به احترامِ درخواست یکی از خوانندگان گرامی که از آن سالها و تغییرات بیشتر بنویسم، و سپس تشویق خوانندگانی دیگر، از خدا خواسته، تحولات ایران و جهان را که به نحوی شاهدشان بوده ام به نوشته در آوردم. به طور معجزه آمیزی اکنون به قسمت۲۴ این سری مطلب رسیده ایم.
معجزه نخست اینکه نویسنده که سرطان گرفته بود، قرار نبود زنده بماند. دوم اینکه به رغم جنبه مهمی از تراوشات فکری بی پرده ی نویسنده، «ایران استار» با صعه صدر به انتشار نوشته هایش همت گماشت. و اعجاز دیگر اینکه از سالهای ۱۹۶۳ میلادی و پیش از آن، به تدریج رسیده ایم به شرح مشاهدات سال ۱۹۷۳ که سال شاخص تغییرات بزرگی است و تصادفاً مصادف شده با بخش ۲۴، عددی «طلائی» قابل تقسیم بر ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۶ و ۸ و ۱۲ و ۲۴ ، نصف ۴۸ (که اهمیتش بعداً آشکار شود) و یک سومِ عددِ ۷۲ که آنهم عدد مخصوصی است.

تعییر بزرگ ۱۹۷۳ در ایران و اروپا
به سال ۱۳۵۲، ۱۹۷۳، چنانکه دیدیم، وزیدن بادِ آزادسازی محیط سیاسی و احتماعی در ایران شدت گرفته بود. مهمترین پشتیبانانش دربار و مخصوصاً بخش شهبانوئی آن و روشنفکران و دانشآموختگان خارج از کشورِ بازگشته به وطن بوده اند، که با «اصولگرایان» امنیتی در تضاد بودند و چنانکه بیان شد، میهندوستانی چون دکتر هوشنگ نهاوندی، رضا قطبی و پرویز نیکخواه و بسیاری دیگر، از جمله خودم، تلاشگرانش بوده ایم. من به سهم کوچگ خود.
در سالهای پیش از «انقلاب» که در «دیژون» و «پاریس» بودم، به کمک «کیهان هوائی» («اطلاعت هوائی» ؟) که به صورت مرتب و بسیار دلچسب روی کاغذ نازک درجه یک به دست ما میرسید، مهمترین رویدادها و تحولات ایران را دنبال میکردم. بعضی عنوانها و مطالب را به خاطر دارم. مثلاً تیتر: « شهبانو : ایرانی زیاده خواه است» و یک صفحه ی پر مطلب مربوط که به نظر میرسید تغییر جهتی در گفتمان در ایران بود. ایرانیان به سرعت ثروتمند میشدند، اما راضی نبودند. پُزِِ ثروت خود را میدادند، اما... میشد عنوان کرد که‌ «پول خوشبختی نمیآورد!». گفتمان نوینِ دیگر: بحث و دعوای میان آزادیخواهان و کسانی که نسبت به عواقبِ ناگوار آزادیهای کنترل نشده هشدار میدادند، مانندِ معاون سازمان رادیو تلویزوین، محمود جعفریان. هر دو مسئولان بلندپایه ی این وسیله ی ارتباط جمعی، «نیکخواه» که از تلاشگرانِ آزادسازی محیط سیاسی بود و «جعفریان»، توسط «انقلابیون» اعدام شدند.

صداهای تغییر بزرگ را میشد شنید
یکی از آشنایان و خویشان سببی با خانمش برای سیاحت به دیدن ما به «دیژون» آمده بودند. پولدار شده بودند. جناب مصطفی دهدشتی مردی بود دوستداشتنی که در تهران شروع کرده بود پیراهنهای شیک و لذا گرانقیمت «کریستیان دیور» (Christian Dior) را «زدن» و چون تهران پرجمعیت و پولدار شده بود، مثل همه بیزنسهای دیگر، بیزنس ایشان هم پررونق بود.
ضمن گردش در شهر دیژون، زندگی مرا جویا شد و وقتی دانست با چه بودجه ای کوچک زندگی میکنیم فریاد برآورد که میتواند خرج یکسالِ من و خانواده ام را تامین کند اگر فقط یک سفر به عنوان مترجم با او به سوئس بروم. یا من پاسخی ندادم یا ایشان دنبال نکرد. اما تصویر خوبی از تحولات و دگرگونیهای عظیم در تهران و ایران بود.
من که تهران نبودم، اما گویا شیشه بُرِ نسبتاً مفلوکی که در همسایگی ما، در نیمچه بیابانهای عباس آباد مغازه فکستنیی داشت، به میمنت رشد شهر و ساختمانسازیها چنان ثروتمند شده بود که پشت «مرسدس بنز» آخرین مدل آمده بود خواستگاری خواهرم که در همه آن سالها لابد متوجه نجابت و زیبائی او شده بود و فکر میکرد با پول بله.
والدین خواهرم را به ینگه دنیا فرستادند و به تشویقِ من خودشان هم خانه و کاشانه را فروختند تا از این جوٍّ پُر سروصدای رشد سرمایه داری و سوداگری و صداهای بدآهنگ خلاص شده، نزد تنها دختر خود کوچ کنند. سال ۱۹۷۵ بود. صداهای تغییرات بزرگ را میشد شنید!
در سرمقاله یکی از شماره های مجله «تماشا» (نشریه رادیو تلویزیون) که هر هفته به دست من میرسید، «پرویز نیکخواه» نوشته بود که چطور در پایان یکی از همایشهای «حزب رستاخیز»، کارگری را سوار کرده بود تا او را سر راه خود به مقصدش برساند. آن مسافر، موقع پیاده شدن، سخاوتمندانه مشتی اسکناس تقدیم داشته بود. نیکخواه میگفت آن کارگر روستائی درآمدش از او، تحصیلکره ی انگلیس و از مدیران سطح بالا با حقوق بالای کشور بیشتر بود. یک جای کار میلنگید.
میشد دید که یک «انقلاب» به معنای «دگرگونی بزرگ اقتصادی – اجتماعی» در حال تکوین است اما در آنموقع (۱۳۵۴-۱۹۷۵) بازتاب «سیاسی» آن که دو سال بعد به شکل «اسلامی» در آمد به هیچوجه به ذهنم خطور نکرد.

انقلاب طبقاتی ایران
به سالِ ۱۳۵۷ که به ایران برگشتم، سراغ یکی از قهرمانان محبوب خود رفتم، دکتر «علینقی عالیخانی». وقتی به او گفتم که با یک «انقلاب طبقاتی» مواجهیم، بر من خندید، که دیگر «طبقه» اجتماعی مثل زمان مارکس وجود ندارد و این انقلاب فقط علیه «شاه» است.
قهرمانان هم اشتباه میکنند.
انقلاب اسلامی عمدتاً نه به علت دیکتاتوری شاه بود که خود مُبَلِغ آزادی بود (گرچه خودسالار بود)، نه به علت فقر، بلکه به علت ثروتمند شدن طبقه ای بود از روستائیان شهری شده و کارگرانِ ساختمانی (مشابه همان «بورژوازی» دوران صنعتی شدن اروپا) که اینها با برخورداری از قدرت اقتصادیِ برتر، قدرت سیاسی را قبضه کردند و فرهنگ عقبمانده خود را نیز که همان خرافات اسلامی باشد بر جامعه سوار کردند. «تز» ثابتنشده من است.
طبقه متوسط شهری سنتی و خودمحور هم که از زمانِ نخست وزیریِ «مصدق» تا کنون «مصدقی» شده بود و تماماً منفیباف و ضد شاه بود به دنبال این طبقه ی جدید و شعارهای «مرگ بر شاه» راه افتاد. «روشنفکران» چپی هم که طبعاً با «قیام» مردمی و ضد امپریالیستی (اکنون ضد «استکباری») موافق بودند، مثل «حزب توده» و «فدائیان» که شدند «پیرو خط امام».

شوک نفتی و پایان  ۳۰ سال رفاه اروپا

یک ثروت ناگهانی همان سال ۱۹۷۳ به بازار ایران سرازیر شد. قیمت بشکه نفت از اکتبر ۱۹۷۳ تا مارس ۱۹۷۴ از کمتر از ۳ دلار به نزدیک دوازده دلار صعود کرد. در فاصله ۶ ماه درآمد ایران و به عبارتی بودجه کشور ناگهان ۴ برابر شد!
در حالی که ایران (و کشورهای دیگر عضو «اوپک») ناگهان به نحو فوق العاده ثروتمند شده بودند، کشوری چون فرانسه که خود نفت نداشت دچار بحران شده بود. توان خرید نفت نداشت و بنزین نایاب شده بود و حمل و نقل نیمه فلج.
در دانشگاه نمیشد دوشِ آب گرم گرفت. برای صرفه جوئی به آب نیمه گرم بسنده میکردند.
در تلویزیون، دولتِ فرانسه آگهی تبلیغاتی پخش میکرد تا فرانسویان روحیه شان را نبازند، با این مضمون: «در فرانسه نفت نداریم اما فکر و ایده داریم»! [ii ]
پستچیها دست از کار کشیده بودند، و پولِ بورسِ ماهانه به دستم نمیرسید. به شعبه کوچک بانک خود (Banque de Paris)  مراجعه کردم که موقتاً قرضی بگیرم. مدیر بانک گفت نمیتواند قرض دهد اما وقتی پرسید و دانست در «بانک تهران» حساب دارم گفت اگر چک دارید بنویسید چه میلغ میخواهید. روی چک که همه به زبان و خط فارسی بود، به فرانسوی نوشتم «سه هزار فرانک» (بورس ماهانه من از دولت فرانسه قدری بیش از هزار فرانک بود). در جا نقد پرداخت کرد. چون بُهت مرا دید گفت «پول شما برای ما خیلی ارزش دارد».
به «پاریس» که رفتم، در فروشگاه شیک و بزرگ موسوم به « گالری لافایت »، اعلامها علاوه بر زبان فرانسوی به زبان فارسی نیز از بلندگو پخش میشد!


اینکه چطور شد یکهو به این آسانی «غرب» به چنین افزایش فاحش بهای نفت تن داد، قابل تعمق است، اما در این مقاله نمیگنجد.
اما اینکه چه شد که ناگهان پس از قرنها، «اسلام» دوباره سر بر آورد، واضح است: درآمدهای نفتی «اکسپونانسیل» دولتهای «خاورمیانه ی انگلستان »[ii] که همه مسلمان یا اسلامی اند قبله ی سوداگران  شد!
نظام سوداگر «غرب» منطق و ارزشی بالاتر از منطق و ارزش پول و دلار نمیشناسد.

مگر آنکه من در «تز» دکترای اقتصاد خوذ یک انقلاب عقیدتی ایجاد کنم! باشد در مطلب آینده!





[ i]   شوخی نزدیک به حقیقت. دوستِ همدانشجوئی نازنینم، «نادر ِثنائی» در بروکسل «خودمُری» کرد. واژه »خودکشی»  که از آن خشونت استباط میشود، در خور او یا صادق هدایت و امثالهم نیست. لذا همانموقع (اواخر سالهای شصت میلادی در تهران)، واژه «خودمُری» را برای این قبیل اشخاص مهربان و دوستداشتنی که آزارشان به هیج انسان و حیوانی نمیرسید، و احیاناً برای خودم، اختراع کردم.

En France on n’a pas de pétrole mais on a des idées ii  
[ii] اصطلاح «خاورمیانه» ساخته و پرداخته ی استعمارگران انگلیسی سده های پیش است

Sunday, 14 April 2019

تغییر بزرگ (۲۲) کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان


در شماره پنجشنبه هفته نامه «ایران استار» ، تورنتو، ۱۱ اپریل ۲۰۱۹،منتشر شد.
تغییر بزرگ (۲۲)

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
«ژیگولتاریا»
برترین روشنفکرِ مجلهِ «نگین »

دکتر شجاع الدین ضیائیان
shodjaeddin@gmail.com


تو نگو همه به جنگ اند، و زصلح من چه آید
تو یکی نئی هزاری، تو چراغ خود بر افروز
مولانا

اگر میماندم
۱۳۵۲، ۱۹۷۳، شما را با خود به «دیژون» و فرانسه میبردم، اما دلم در ایران بود. بارها از خود پرسیده ام آیا خوب بود میماندم و مثلا آن جوانک «بولتن محرمانه» در جام جم را برای عبرت دیگران در نترسیدن، سرجایش مینشاندم؟ از خود میپرسم اگر مانده بودم چه توفیر عظیمی برای ایران میشد؟ آیا جلوی «دگرگونی ۱۳۵۷» گرفته میشد و به جای اسلامی شدن مجددِ ایران، امروز یک ایران آزاد و آباد و سربلند و پیشتاز در جهان داشتیم، چنانکه سزاوار معنای «ایران» است؟ هرچه میخواهید پیش خود بیاندیشید، به من بخندید، اما به گمان خود جلوی آن فتنه را میگرفتم - شاید -  و تاریخ ایران و جهان عوض میشد. اگر آنموقع میدانستم که برای زادگاهم وقت تنگ بوده است، به من احتیاج بود («نیکخواه» گفته بود «بمانید»، گوش ندادم)، در تهران میماندم! از سوی دیگر، فکر میکنم، هجوم روستائیان به شهر و به پایتخت را مگر میشد بازداشت؟ این کوچ بزرگ، این موج انسانی بزرگ، بزرگترین مایه ی اصلی انقلاب اسلامی شد. میتوانستم؟‌ نمیتوانستم؟ شاید میتوانستم. تنها که نبودم.

پیشرفتِ شتابانِ ایران و پایتختش
رویدادها و تغییرات در ایران و تهران، تغییراتِ به پیش، شاید از هر جای دیگر دنیا بیشتر و سریعتر بود. شهردار سئول از کره جنوبی میآمد ببیند چطور این شهرِ نیمه مرده ناگهان با چنان سرعتی رشد کرده و شکوفا شده، و تا از ما نحوه ی «شهرداری» بیاموزد. بعضی ناظرانِ بین الملل، «ایران» را ژاپن دوم آسیا.میخواندند اما «شاه»، محمد رضا پهلوی شاهنشاه آریامهر، بلند پروازتر بود و ایران را در حال تبدیل به یِکی از ابرقدرتهای جهان میدید و نوید رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ میداد. خیالم راحت بود. گرچه اشکالاتِ. ناراحت کننده کم نبود. یکی اینکه کثیری از مردم به توانائیهای ایران و خودشان باور نداشتند. دیگر اینکه همراه و همساز حکومتشان نبودند. بسیاری کارشکنی هم میکردند.

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

فرح دیبا پهلوی، به تنهائی کلی اثرگذار بود. کسی نبود که صرفا به داشتنِ عنوانِ تشریفاتیِ «شهبانو» اکتفا کند. از طبقه متوسط و مرفه شهری بود و میخواست جزو مردم باشد و در پیشرفتهای کشور سهم و شرکت موثر داشته باشد. آنهم به سبک خود و مستقل از شوهر تاجدارش. از میان کارهای مثبت و مترقی و پرشمار او به یکی از ارزشمندترین آنها اشاره میکنم که به تجربه ای که میخواهم برایتان بازگو کنم مربوط میشود:‌ ایجاد «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان». این کانون به همت شهبانو  فرح و دوستشان خانم «لیلی امیر ارجمند» به سال ۱۳۴۴/  ۱۹۶۵ تاسیس شد (۸ ژانویه ۶۵ برابر ۱۹ دی ۴۴)  و به سرعت به سراسر کشور   گسترانیده شد و تا
 «انقلاب ۵۷» نیز پا بر جا ماند. خانم لیلی امیر ارجمند نیز از ابتدای تاسیس تا ۱۳۵۷مدیر عامل کانون بود. پس از «انقلاب»، کانون با مدیریت و تشکیلات متفاوت اما با همان آرم و نشان به فعالیتهای خود ادامه داد.
این کانون خیلی زود دست به برگزاری فستیوالهای جهانی فیلم‌های کودکان و نوجوانان زد. نخستین فستیوال جهانی فیلم‌های کودکان در آبان ماه ۱۳۴۵ برگزار شد. اگر اشتباه نکنم در هفتمین فستیوال جهانی کودکان و نوجوانان بود که به عنوان مترجم شفاهی و فی البداهه زبان فرانسوی، و باز اگر اشتباه نکنم با دستمزد ساعتی صد تومان یا بیشتر استخدام شده بودم. پول خیلی خوبی بود. دو یا سه سال پیش از آن با هفته ای پنجاه تومان پول تو جیبی زندگی مرفهی داشتم، و حالا ساعتی صد تومان!

حمله خبرنگار خارجی در تهران به رژیم
سخنان یک خانم خبرنگارِ فرانسویِ را ترجمه میکردم که گفته هایش به سرعت به حمله تند سیاسی علیه «رژیم» تبدیل شد! من هم همه را عیناً به فارسی ترجمه و بازگو میکردم. خانم امیر ارجمند که نستبا نزدیک ما ایستاده بود به فارسی و به ملایمت به من گفتند «مجبور نیستید همه را ترجمه کنید». ناراحتی او را درک میکردم، اما اشتباه میکرد، مجبور بودم. وظیفه من ترجمه بود، هر چه دقیقتر و درستتر. کماکان ادامه دادم.
وظیفه ایشان بود که چنین خبرنگار گستاخ و بی ادبی یا دعوت نشود یا آماده پاسخگوئی به حملاتش باشند.

ژیگولتاریا و «روشنفکر» دروغگو و سانسورچی
یکهو آن خانم فرانسوی پس از صحبت بسیار کوتاهی که یکی از آقایان سمت چپ او در گوشش کرد (من سمت راست او استاده بودم)‌، با اشاره ی دست به سوی من، اعلام کرد که که «این» مترجم را‌ نمیخواهد و همان آقای شیک را که در گوشش چیزی گفته بود به عنوان مترجم خویش معرفی کرد. نام آن شخص را به یاد ندارم. گرچه شخص متشخص و نسبتاً نامداری بود که آنموقع به نام میشناختم. جزو «ژگولتاریا» بود.
«ژیگولتاریا»، بر وزن «پرولتاریا» اصطلاحی بود که دوستم «بهمن همایونفر» (که بعدها استاد علوم سیاسی در «پیتسبورگ» شد)، به کار میبُرد و خود او از دوستش «علیرضا میرسپاسی» گرفته بود. به آن قشر نخبگانی اتلاق شود که جزو «روشنفکرانِ» فرنگی مآب و «معطر» به «عطر فرنگ» بوده، با بخش «شهبانوئی» دربار هم یا رفت و آمدکهائی داشته یا در آرزوی چنین رفت و آمدنهائی بودند!

سانسورچی چه کسانند؟
این دوست مترجم عزیزی که حالا به جای من ترجمه میکرد زبان فرانسوی را بدکی نمیدانست و شروع کرده بود بقیه سخنان آن خانم را ترجمه کردن، منتها همه جملات و حملاتِ سیاسی او را «سانسور» میکرد. آن زن فرانسویِ هم بیخبر و از همه جهت و نادان نسبت به مسائل و وضعیت پیچیده ی «اسکیزوفرنیائی» ایران و «زرنگی» ایرانیان، فکر میکرد «شق القمر» انقلابی کرده است!
به گوش این خانم ساده لوح زمزمه کرده بودند که من مترجم «دستگاه» هستم، که خُب تا اینجایش درست بود! و چون آن خانم پیشاپیش «دستگاه شاه» را به عنوان دستگاه دیکتاتوی و ساواکی و سانسور به ذهن داشت، بی درنگ باور کرده بود که من حرفهای او را سانسور میکنم. درست برعکس و بر خلاف واقعیت! در واقع همان «شبه روشنفکران» ایرانی «سانسورچی» بودند، که معمولاً کشورشان را به «خارجی»ها یک «دیکتاتوری» معرفی میکردند و خود را مبرا از آن، آزادیخواه و «متمدن» جلوه میدادند!‌ وضعیتی کاملاً «شیزوفرنیک» (« اسکیزوفرنیائی»)! نه آنکه در ایران دیکتاتوری نبود، بود (دیکتاتوری روشنفکرانه در مقابل نادانی عوامانه)، بلکه به این لحاظ که «سانسورچی»، عملاً و دقیقاً، خودشان بودند، نه «شاه»! رژیم دیکتاتوری دقیقا خودشان بودند و جمیع ملت! محمد رضا هم که از کره دیگر نیامده بود، شاهِ ملتِ سوئد یا ژاپن که نبود، شاه خلقِ مسلمانِ ایرانِ اسلامزده بود و مثل بقیه ملت. البته قدری بهتر از جمیع ملت چون آموزش و پرورش یافته ی سوئیس و فرانسه هم بود و دو زبانِ‌اصلیِ‌ بین الملل را هم خیلی خوب میدانست و برای برپائی یک ایران آزاد وآباد و مترقی تلاش میکرد !
زمان «انقلاب» هم قشر «شبه روشنفکران» اجازه نمیدادند مطلبی در دفاع از «محمد رضا پهلوی» و یا از مسئولان دولت  شاهنشاهی، منتشر شود! با مشارکت آنان رفراندومی برگزار شد که «نظام موجود شاهنشاهی را میخواهید یا جمهوری اسلامی ر»ا؟ کسی نمیدانست جمهوری اسلامی چیست اما همه میدانستند و میدیدند که هواداران و خدمتگزارانِ نظام موجود شاهنشاهی را تیرباران میکنند!

و اما «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» یکی از موفقترین و مفیدترین سازمانهائی است که در ایران مدرن به وجود آمد، و به لحاظ تنوع فعالیتها و پهناوری پوشش، شاید در جهان بی همتا بوده بود و بیگمان جزو برترینها بوده بود. شاید بیش از آنکه کانون پرورش فکری کودکان باشد که بود، کانون پرورش استعدادهای نقاشان و نویسندگان و سینماچیان جوان شد.

برترین روشنفکرِ مجله «نگین»!
اکثر یا همه ی مجله های «روشنفکرمآبانه» در زمان شاه، روشنفکری را در میزانِ «شعور» و کمک به رشد و توسعه کشور نمیدیدند، بلکه در «شعر» و «شاعری» میدیدند، که به سال ۱۳۵۷ تبدیل به «شعار» شد، شعارِ مرگ و ویرانی. یکی از این مجله ها هم «نگین» بود (۱۳۴۴-۱۳۵۹) که نام «روشنفکران» بسیاری را با خود داشت، به سردبیری جناب محمود عنایت. از جمله علی اصغر حاج سید جوادی، احسان نراقی، داریوش آشوری، عباس میلانی، انور خامه ای، سعیدی سیرجانی، منصوره اتحادیه، رضا براهنی، ابوالقاسم انجوی شیرازی، محمدرضا شفیعی کدکنی ... در آن قلم میزدند.

روزی یکی از دانشجویان اقتصاد دانشگاه ملی که جزو نزدیکترین دوستان من شده بود و از دانشجویان درسخوان و موفق بود، سراغ من آمد تا کمکش کنم در محافل «روشنفکری» مطرح بشود و سری توی سرها در آورد. او شیفته اندیشه و نوشته های پراکنده من شده بود. پرسشهائی در زمینه هنر تهیه کرده بود و میخواست که من به آنها پاسخ دهم ولی برای چاپ در مجله وانمود کند که نقشها معکوس بوده، پاسخهایم را به عنوان تشعشعات فکری خود منتشر نماید! بردمش «پیتزائی» نزدیک منزل، خیابان «شاه عباس» بالای میدان «شعاع»، همرا ه با پیتزای خوشمزه و آبجو، مصاحبه را انجام دادیم. چون دستهای زیبائی داشت با انگشتانی لاغر و کشیده، با دوربین «پنتاکس» خوبی که داده بودم خواهرم از ژاپن برایم آورده بود، به کارگردانی خود از او در حال صحبت عکسهائی هم برای او و مجله گرفتم. چندی بعد، مجله «نگین» منتشر کرد :« مصاحبه شجاع الدین ضیائیان با («ف»، نام او محفوظ. همراه با عکسهای هنرمندانه من از حالتهای روشنفکرانه ی او با «دستهایش»!
در بحبوحه انقلاب ۵۷، آخوندی را که، مثل مابقی آخوندها،  نمیشناختم بر صفحه تلویزیون درحال سخنرانی دیدم، لاغر و کشیده با صدائی گیرا، دستهائی زیبا و چهره و ظاهری«سمپاتیک» که مرا به یاد «ف» انداخت، مخصوصاً دستهایش. این «سید»، به ترتیب وزیرِ دفاع، رئیس جمهور و دومین «رهبر» جمهوری اسلامی ایران شد.
چرا قبول کرده بودم که «ف» سخنان مرا به نام خود جا بزند؟ چرا که نه؟ اولاً من آنروزها در عالم «نیهیلیسم» میزیستم و «بودن یا نبودن» مسئله ی «هاملت» بود نه من! من در «هیچ» خود خشنود بودم! دوماً، بیشتر این «انتلکتوئل»ها یا «روشنفکران» در ایرانِ‌ آنزمان، در روشنفکری چندان بهتر از «ف» نبودند، کپی میکردند نه آفرینندگی! و بالاخره درخواست «ف» که اندیشه های مرا به نام خود ثبت کند، «کامپلیمنت» و ستایشی بود بزرگ و لذتبخش! و مسلماً‌ محترمانه تر ازکسانی که اندیشه ها را بدون اجازه یا بدون اشاره به منابع میدزدند.

تغییرِ بزرگِ روشنفکرانه!
سال ۱۳۵۲، ۱۹۷۳ رفتم فرانسه. برگشتنم به تهران، آذر ۱۳۵۷، دسامبر ۱۹۷۸، یکی دو ماه قبل از بازگشت آقای خمینی به کشور گل و بلبل بود. در آن سالهای دگرگونی انقلابی و جنگ، کسی به کسی نبود. ۳۱ اکتبر ۱۹۸۸ به صورت مهاجر، با پسرم «بردیا»، به کانادا فرود آمدیم. سال بعد، و سالهای بعدش تا به امروز، در دانشگاه یورک (وپنج سال هم دانشگاه تورنتو)، مشغول تدریس شدم. در بخشهای اقتصاد، روابط بین الملل، جامعه شناسی، زبانشناسی و یک ترم هم، به لطف دوستم دکتر «سعید رهنما»، در بخش علوم سیاسی دانشگاه «واترلو»، ولی همواره عمدتاً در زبان و مطالعات فرانسوی.
پائیز اواخرِ دهه ی ۱۹۹۰ بود، روز اول سال تحصیلی، درکالج «گلِندون»، کالج دو زبانه ی دانشگاه «یورک». آنسال دانشجویان را به کتابخانه میبردم تا استفاده از امکاناتش را راهنما و مُشَوِق شوم. یکی از ایشان دختری دوستداشتنی که کنار من راه میرفت با قدری حجب پرسید «شما ایرانی هستید؟» ولی جوابش را میدانست. گفت که نامزدش ایرانی است. اسم پسر را پرسیدم، گفت «صلاح الدین». تو دلم گفتم «قهرمان مسلمانان در جنگهای صلیبی علیه مسیحیان، حیوونکی گیر یک «خانواده اسلامی» افتاده»!
چند روز بعد، پدر «صلاح الدین» زنگ زد. پای تلفن با هیجان میگفت که وقتی عروسش از «استاد» فرانسه ی خود تعریف میکرد، بی اختیار فریاد زده بود که این کسی جز دوست او «شجاع» نمیتوانست بوده باشد! «ف» در کانادا دکترای اقتصاد گرفته، استاد دانشگاه و سپس یکی از مدیران وکارشناسسان ظاهراً عالیرتبه بانک مرکزی کانادا شده بوده است.
ضمناً یکی از اثرات خوب همکاری «ف» با «نگین»، توفیق ازدواج او با دختری دوستداشتنی بود که طراحی گرافیک زیبا و ارزشمند روی جلد آن مجله را بر عهده داشت و در کانادا هم نقاش برجسته ای شده بوده است.

منتها وقتی چند سال پیش، در اواسط دومین دهه سده۲۱ م نیاز به یک «دین (نوین) جهانی» را تبلیغ میکردم، زن و شوهر که بر فرزندان خود نامهای اسلامپسند گذاشته بودند، برآشفتند که « آخر چرا این کار را میکنی؟». از نظر آنان، در کانادای امروز، حرکت اندیشمندانه و صلحجویانه ی منِ مسلمانزاده لابد به «اسلامستیزی» میماند!

زمانه عوض شده بود. باد، تغییر جهت داده بود. فکر «روشنفکران» نیز به همچنین.