Sunday, 9 December 2018

تغییربزرگ ۸ - دانشگاه ملی ایران و مدرسه ضیائیان در اوین

 این مطلب در هفته نامه ایران استار، شماره پنجشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۱۸، ۸ آذر ۱۳۹۷  ، صفحه ۱۶ منتشر شد.


تغییر بزرگ- ۸ اوین: دانشگاه ملی 

ایران - مدرسه ضیائیان



ziaian-tagheer-bozorg-8
گفتنی است که پدر بزرگم، "ضیاء التجار"، چنان که از لقبش پیداست، یک تاجر بسیار موفق بود که ابتدا در زادگاهش  و شیراز در زمینه پخش دارو آغاز به کار کرد و سپس بزرگترین توزیع کننده دارو در ایران شد

ضرورت مدارا، پیش و پس از ۱۳۵۷

دانشکده‌ی کمرمقِ "اقتصاد و علوم سیاسی" دانشگاه ملی ایران

چنانکه نوشتم، یکی از نخستین تجربه‌های "کشورداری" (تجربه سیاسی) من، پس از بازگشت به ایران از بلژیک به سال ۱۹۶۷ - ۱۳۴۶، در دانشکده اقتصاد دانشگاه ملی ایران اتفاق افتاد، که جدیداً در تپه‌های اوین در بناهائی نوین و مدرن و "لندسکیپینگ" (محوطه‌سازیِ) سرسبز و مفرح و زیبا مستقر شده بود. در پی سخنان شاهنشاه، (اگر حافظه‌ام اشتباه نکند) که مردم را به مشارکتِ بیشتر در سرنوشت کشور دعوت میکرد، فرصت را غنیمت دانسته، همساز با چنان فراخوانِ مثبتی، طی اعلامیه‌هائی که به دیوارهای دانشکده زدم، دانشجویان را دعوت به تشکیل انجمن دانشجوئی کردم. رئیس دانشکده، دکتر "امین عالیمرد"، مرا احضار کرده از ادامه این فعالیت بر حذر داشت. و تهدید به حواله‌ام به "ساواک" کرد! 

مقایسه دانشگاه ملی ایران با دانشگاه بروکسل

برای این اقدامِ مثبت و سازنده و شفافِ خود کمترین ترسی از "ساواک" یا غیر ساواک نداشتم. قصد "براندازی" که نداشتم! ضرورتِ تمرینِ مشارکت در امور اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برای دانشجویانی که رشته‌شان علوم اقتصادی و سیاسی بود و فردا می‌بایستی جامعه را بگردانند از دیدگاه من جزو بدیهیات بود، و وضعیت موجود بسیار غیر‌عادی و غیر‌قابل قبول! الگوی خوب من طبیعتاً دانشگاه آزاد بروکسل بود. در آنجا، من فقط در اتحادیه دانشجویان ایرانی و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی تلاش نمی‌کردم، بلکه در انجمن دانشجوئی دانشگاهِ آزاد بروکسل که نامِ Cercle du Libre Examen  را داشت ("حلقه ی کنکاش آزادانه") نیز شرکت جسته، اگر اشتباه نکنم، در آن هنگام تنها عضو غیر بلژیکی هیئت مدیره‌اش هم بودم.
در همان "حلقه کنکاش آزاد"، میان دانشجویان چپ (سوسیالیست و بعضاً مارکسیست) و دانشجویان آزادیخواه (لیبرال) در تسخیر هیئت مدیره رقابت‌ها شدید و بحث‌های ایدئولوژیک داغ بود. موضع من، نیمچه مارکسیست و تماماً آزادیخواه، چه بود؟ این بود که می‌بایستی ساختار این "حلقه" را تغییر داد و باید آن را از حالت "دموکراتیک" در‌آورد، تا در پی انتخابات یک طیف و جناح بر طیف دیگر غلبه نکند! باید ترتیبی داد که هر دو جناح در هیئت مدیره حضور یابند. برایشان نوشتم‌:‌"نور، (نورِ حقیقت ) از مجموع همه رنگ‌ها حاصل آید نه از تفوق یک رنگ بر دیگری".
باری، میخواستم همان جوِ و شورِ گفتگوی دانشجوئی و دانشگاهی را در دانشکده‌ی زادگاهم نیز پیاده کنم،. و از واکنش منفی و دور از فرهیختگیِ "عالیمرد" خوشم نیامد. اما به احترامِ مقامِ ریاستِ او و قدری هم به علتِ حجبِ خود، سخنی نگفتم و از ادامه آن حرکت صرفنظر کردم:‌ هدف من "شورش" نبود، بلکه، بر‌عکس، ابتکار برای همکاری مثبت با مسئولان و دست اندر‌کاران در اعتلای جو فکریِ کمرمقِ دانشکده و در غایت برای پیشرفت کشور بود. پیشرفتِ خیره کننده‌ی کشور تحت نخست‌وزیری امیر عباس هویدا و تیم تکنوکراتش، به ویژه فرانسه و بلژیک دانش‌آموختگانش، دکتر عالیخانی و دکتر نهاوندی و خودِ نخست‌وزیر. و میخواستم در منصب دانشجوئی و شهروندی، به سهم خود در به پیش بردن و سرافرازی ایران کاری کرده بوده باشم.
واکنشِ رئیس دانشکده و انگیزه‌های چنین واکنشی هر چه بود، از دیدگاه من مسلماً نشانه‌ای از عقب‌ماندگی اجتماعی- سیاسی و نشانه‌ای از یک ضعف و ناخوشی "سیاسی" بود که مختص "عالیمرد" هم نبود[1] و در فرصتی دیگر باز به این "بیماریِ سیاسی" بپردازم.

مدرسه "ضیائیان" یا "شهید کچوئی"؟

"اوین" برای من محلی آشنا بود. در سوی جنوب غربی و پائین همان تپه‌های اوین و دانشگاه ملی ایران، باغ خانوادگی ضیائیان قرار داشت که از حسن ضیائیان (ملقب به ضیاء‌التجار) به ارث رسیده بود؛ باغی پهناور با انواع درخت‌های میوه تنومند، از هر نوع میوه‌ای که به تصور آید، و عجب میوه‌هائی، از خوشمزگی به راستی در جهان بینظیر! به علاوه، در همان سال‌هائی که به تهران بازگشته بودم، عموی بزرگتر، ضیاء‌الدین ضیائیان، که بزرگ خانواده بود و بیش از همه به امور مالی می‌رسید و تجارت پدر بزرگ را نیز وارث عمده شده دنبال و مدیریت‌ می‌کرد، گوشه‌ای از آن باغ بزرگ را در ضلع جنوب شرقی آن، وقف ساختن مدرسه‌ای کرد که نامِ بانی خانواده "حسن ضیائیان" را بر آن گذاشتند.
پس از"انقلاب" که نام آن مدرسه به "شهید کچوئی" تغییریافت و پس از آنکه در گفتگوئی در رسانه‌های اجتماعی نوشتم که: "جمهوری اسلامیِ "بیمعرفت" نام مدرسه‌ی وقفی "حسن ضیائیان" را به "شهید کچوئی" تغییر داد"، دیری نپائید که نام این مدرسه دوباره به نام اصلی آن، "حسن ضیائیان"، بازگردانده شد؛ که نشان می‌داد همه هم "بیمعرفت" نیستند! این نه نخستین بار نه آخرین باری بود که مطلبی را مطرح کرده پژواک مثبت آن را در ایران مشاهده و دریافت می‌کردم. بیان همه مواردِ اینچنینی در این مقال نمی‌گنجد ولی در فرصتی دیگر آنها را برخواهم شمرد تا خواننده بداند که، چه در زمان شاه چه در جمهوری اسلامی، در میان مقامات کشور اشخاصی هستند که حرف حساب و منطقی سرشان میشود و، تا جائی که در توانشان هست، ترتیب اثر میدهند تا حق و عدالت را پاس دارند و ایرانمان سربلند بماند.
گفتنی است که پدر بزرگم، "ضیاء التجار"، چنان که از لقبش پیداست، یک تاجر بسیار موفق بود که ابتدا در زادگاهش شیراز در زمینه پخش دارو در سراسر کشور آغاز به کار کرده، سپس مرکز فعالیت خود، "تجارتخانه ضیائیان و پسران"، را در تهران، خیابان ناصر خسرو روبروی "شمس‌العماره" قرار داد. وی که نمایندگی انحصاری شرکتهای عمده داروسازی بریتانیا را داشت، همزمان در چارچوب "حزب دمکرات" ایران علیه دخالت‌های استعماری انگلستان در فارس و جنوب مبارزه می‌کرد[2] و، همسانِ با پدرِ مادرم، "محمد علی مغازه‌ای" که او در رشت "مغازه" و وکالت داشت و عضو "کمیته ستار" بود[3]، آزادی‌خواه و ترقی‌خواه و جزو تلاشگران "مشروطه" نیز بود.

ضرورت مدارا با مخالفان و ضرورت تصویب یک نظام عرفی

من ضمن مخالفت با اساس سیاست‌های زمامدارانِ اسلامی، پس از ۱۳۵۷، قدر بسیاری از ایشان را میدانم. مثلاً، به رغم حمله‌ها و توهین‌ها و بعضاً فحاشی‌هائی که برخی دوستان و دیگر مخالفانِ حکومت و مخالفانِ نظام اسلامی نثارِ مرحوم هاشمی رفسنجانی می‌کنند (به ویژه در مورد "کشتار ۸۸")، برای او و جناب محمد هاشمی مدیر عامل صدا و سیما و برای خانم فائزه هاشمی به خاطر تلاش‌های دلسوزانه آنان در کشورداری و باز بودنشان در گفتگو با آزادیخواهان و مشروطه خواهان و ایراندوستان و حتا حمایت از آنان و امثال من، احترام قائلم (شرح جزئیات و ماجراها بماند برای گفتاری دیگر). این بازگشتِ "مدرسه ضیائیان" به‌ نام اصلیِ خودش نیز در زمانِ ریاست جمهوریِ جناب هاشمی رفسنجانی روی داد.
گرچه مخالفِ فعال و محکم و آشکارِ نظام جمهوری اسلامی هستم و به این نظام رای "نه" داده‌ام؛ و میان "شاه" یا "خمینی"، بی‌تردید شاه را انتخاب کرده‌ام و می‌کنم، گرچه برای یک نظامِ عرفی (سکولار-لائیک)‌ تبلیغ و تلاش کرده‌ام و می‌کنم، و خواهان تغییر قانون اساسی کشور هستم، اما همه تلاشم در جهت حفظ امنیت کشور است که بر اثر وجود نظام اسلامی به مخاطره افتاده است و کشور را از بسیاری جهات به عقب برده و فقیر کرده است. احترامِ زمامداران کشور را هم، مثل یک ژاپنیِ خوب(!)، نگه می‌دارم. مخالفت من از روی "عناد" یا انتقام و به شکل پرخاش یا دعوت به سرنگونی نیست. بر عکس، خواهان یک رفراندوم متمدنانه‌ام تا ایرانیان بتوانند آزادانه‌ نظام دلخواه خود را انتخاب کنند[4] که امیدوارم سامانه‌ای عرفی (سکولار) را برگزینند، و همه را، به ویژه سردمداران نظام اسلامی را، به همبستگی در این راه که منافع ایران را بهتر حفظ کند و سعادت ایرانیان و سربلندی ایران را تامین کند دعوت می‌کنم، سعادت و سربلندیی که حصول آن در نظام اسلامی غیر ممکن است. مخالفت من با جمهوری اسلامی از روی منطق است، نه کینه، نه "نوستالژی". و زمامدارانِ فهمیده‌ی نظام اسلامی ایران مرا دوست خود بدانند و اگر هم بعضی از ایشان مرا "دشمن" فرض یا تلقی کنند، که امیدوارم چنین نباشد، متوجه باشند که:

"دشمن دانا که غم جان بود 

بهتر از آن دوست که نادان بود"
 (ادامه دارد)

1- استاد و رئیس دانشکده علوم اقتصاد و سیاسی دانشگاه ملی ایران ( ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۳) امین عالیمرد از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۷ (سالِ چیرگیِ "انقلاب اسلامی") سردبیر نشریۀ "جهان نو"، نشریه ای شبه روشنفکرانه، شبه  دانشمندانه بود. در بحبوحه‌ی رشدِ جناحِ آزادی‌خواهِ دولتِ شاهنشاهی (که خواستارِ"آزاد سازی محیط سیاسی" و "مشارکت مردم در حیات سیاسی بود) و تفوق آن بر جناح ساواکی، محافظه کار و هوادارِ ادامه "سانسور"، عالیمرد به معاونت وزارت کشور گمارده شد ( ۱۳۵۳ – ۱۳۵۴‌) و سپس دبیر کل سازمان کار و امور اجتماعی شد، تا زمان انقلاب (۱۳۵۴- ۱۳۵۷)، که این هر دو سمت را می‌توان سمت‌های امنیتی شمرد.
2- دوست پدر، که ما او را "عمو گنجی" می‌نامیدیم، مرحوم دکتر محمد حسن گنجی، استاد ممتاز دانشگاه تهران و بنیانگزار اداره هواشناسی در ایران، به سال ۱۹۸۷ یا ۸۸ ، در تهران، کتابی را، حاوی این مطلب، به من نشان داد که نه مولف نه عنوان کتاب، هیچکدام را به یاد نمی‌آورم.
3- ابراهیم فخرائی، "گیلان در جنبش مشروطیت، ص ۱۱۳، ۱۳۶"
4-  در رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸، که مردم به جمهوری اسلامی رای دادند، انتخاب آزاد نبود زیرا هر کسی که به نظام شاهنشاهی می‌خواست رای دهد جان و مالش در خطر بود! پرسش رفراندم هم درست طرح نشده بود، بلکه از سوی جناب خمینی تحمیل شده بود، به علاوه مردم نمی‌دانستند که جمهوری اسلامی چیست، حالا می‌دانند! و بالاخره رای هم، چنانکه‌ خود تجربه کردم، مخفی نبود! بنیانگزاری جمهوری اسلامی ایران از ابتدا باطل بود.

هولوکاست یهودیان، ارمنیان و پارسیان






سرکوبی یهودیان در همه کشورهای اروپائیِ مسیحی همیشه و همه جا وجود داشت و کسی منتظر اواخر نیمه اول قرن بیستم میلاد مسیح و ظهور هیتلر نشده بود. اینکه سرکوبی یهودیان در دورانِ زمامداری هیتلر در مقیاسی دیگر بود درست است، اما باید گفت که آن جنگ هم در مقیاسی دیگر بود؛ من که نشمردم اما بنا بر تخمینهای متفاوت بین ۴۰ تا ۱۰۰ میلیون تن در جنگ جهانگیر دوم کشته شدند و علی الحساب میانگینش را بگیریم، میشود ۷۰ میلیون؛ هیروشیما و ناگازاکی به حد کافی نمایشگر وحشیگریهای دشمنان آلمان و ژاپن بوده است، بگذریم از بیرحمیهای «استالین» و دوستش «وینستون چرچیل» در کشتار بیحساب و غیر ضروریِ نظامیان و غیر نظامیان. هیتلر و نازیسم معلول آن شرایط اروپا و دنیا بود، نه علتِ آن؛ منتها خُب دوستانِ یهودی ما که خود را «برگزیدگانِ خاصِ» «یَهُوِه»، خداوند، میدانند، طبقِ معمول «جهودبازی» در میآورند که نخیر ما «برگزیدگان خاصِ» هیتلر و نازیسم هم بودیم. 
در واقع، رفتار نظام هیتلر و نازیسم با قوم «کولی»ها و یا با کمونیستها  بهتر از رفتارشان با قوم یهود نبود  
«اِلی ویزِل»، برنده جایزه صلح نوبل در کتاب خاطرات خود، «شب»، که با پدر گرفتار یکی از آن اردوگاهها بودند شهادت میدهد که مسئولان آن اردوگاهِ کار اجباری، اردوگاهی که دارای کوره آدمسوزی هم بود، در  روزهای اعیاد یهودیان، از برای احترام به ایشان آش غنیتری سرو میکردند.
ارامنه هم که خود را میان امپراتوریهای ایران و رم، قوم خاص میدانند، پس از مدتی تفکر و مشاهده مظلومنمائی یهودیان، گفتند پس ما چی؟ ما هم از دست ترکها هولوکاست داشتیم.
فقط ایرانیان مسلمان غیر یهودی و غیر مسیحی هستند که ادعای قربانی شدن از نوع هولوکاست نمیکنند بلکه با سرکوبگران خود کنار هم میآیند و به ایشان هنوز هم تعظیم میکنند. سیزده یا چهارده قرن است که پیوسته در هولوکاست ناشی از یورشِ خونریز و هویتکُشِ عربانِ تازه مسلمانشده به سر میبرند - حمله ی مغول به کنار که میگویند از جمجمه قربانیان منار درست می‌کردند اما نشنیدم بگویند که به هویت و زبان ایرانی بی احترامی کرده بوده باشند. 
ایرانیان مسلمانزاده طوطیوار هر چه را از نویسندگان انگلیسی میخوانند تکرار میکنند، و مثلاً هولاکاست جدیدترِ ایرانیان در اراک توسط استعمار انگلیس را هم (۱۹۱۹-۱۹۲۰) به کلی فراموش کرده اند و قبول کرده اند که اصلاً اراک نامش عراق است و سرزمینی است بیگانه و عربی و مستقل از ایران؛ دولت انگلستان هم خوبی ما را میخواست و میخواهد. 
ایرانیان با سرکوبگران خود کنار آمده، چه چه و به به هم میکنند، و اگر کسی از میان خودشان هم صدایش در آید، کتکش میزنند و به زیرش میکشند و او را «نژاد پرست» میخوانند. در نتیجه هنوز هم «تسلیمِ» دین محمد مانده اند.
صرفاً به همین علت است که، به رغم برخورداری از اندیشمندانِ برجسته و از فرهنگی غنی، وبرخورداریِ از هوش و ادب بسیار به لحاظ انفرادی، وقتی به امورِ جمعی و کشورداری میرسند، ایرانیان مسلمان و مسلمانزاده، مشکلاتِ اخلاقی و منطقیِ سهمگین و دردناک دارند. از این منظر و در این زمینه (اجتماعی و کشورداری) بسیار عقب مانده اند.
.ته تونل،  نور امید متزلزلی هست



Sunday, 2 December 2018

دفاع از رضا شاه در یک کامنت فیسبوکی (کوتاه)




لابد میدانید دوست عزیز که من سلطنت طلب نیستم. ولی میهندوستان و خدمتگزاران میهنم را ارج مینهم و قدر میشناسم (و کسی را میهندوستتر و در عین حال خدمتگزارتر از رضا شاه، یا به قول آقای خامنه ای و بعضی ایرانیان بیمعرفت دیگر «رضا قلدر» یا «رضا میرپنج»، نمیشناسم (هر نامی هم که بر او گذاشته شود، از احترام من به او کم نمیشود)، حرفه ام را مثل شما به لجن پراکنی علیه ایشان و خانواده ایشان نمیگذرانم. سفیر انگلیس هم اگر چنین کاری کرد، اولاً که گه زیادی خورد، نوش جانش، دوماً اینکه هنوز انگلیس به کمک عوامل احمق داخلی در ایران و ارتش نیرومند تر خود و قدرت اقتصادی و صنعتی و مالی بر تر و برخورداری از شاهدوستان و میهنپرستان خود، امپراتوری خود را بر سراسر جهان گسترده بود، ایران را نیز دوباره، موقتاَ، به میمنت جنگ جهانگیر دوم در کنترل گرفت. ... و هنوز هم به کمک حماقت حاکم بر ایران و بسیاری ایرانیان، بلکه اکثریت، کمابیش در کنترل دارد و سرزمینهای چپ و راستمان را در اشغال نطامی خود و آمریکا در آورده است؛ و نه دولت اسلامی نه شما جیک نمیزنید. ضمناً صمیمانه از شما تشکر میکنم که اینها را مینویسید و به من توجه دارید ... 

و فرصت پاسخگوئی و روشنگری میدهید. میدانید، و اگر نمیدانید بدانید، که بسیار دوستتان دارم. خواهش میکنم ادامه دهید و قهر نکنید. جواب «های»، «هوی» است. :-). دوست شما و دوستدار رضا شاه بزرگ.
Manage
Reply5mEdited
Shodja Eddin Ziaian
میدانم جناب سعید خان سلطانپور عزیز که متن بالا در مورد رضا شاه بیشتر شبیه افسانه است تا واقعیت، بدانید که نوشته شما که سفیر انگلیس اجازه نشستن روی صندلی به رضا شاه نداد نیز بیشتر به افسانه شبیه است، زیرا در هر دو مورد وضعیت و شرایط گنگ و نامعلوم است و خارج از متن تاریخ و اوضاع و شرایط آن لحظه تاریخی مطرح شده. بستگی دارد که شما به کدا م از این «افسانه ها» دوست دارید بچسبید. شما نفرتی که از شاه و خاندان پهلوی دارید باید سرچشمه ای داشته باشد که به شخص خودتان بر میگردد و بر من معلوم نیست. من عشقی که به رضا شاه دارم صرفا به خاطر خدمات بزرگ و شجاعانه او به ایران است که ایران را از یک نظام ملوک الطوایفی به یک دولت مدرن و از یک کشور بسیار ضعیف نیمچه مستعمره انگلیس و روس به یک کشور مستقل و تا حدی نیرومند تبدیل کرد. شاید هم هر دو ما، من 
و او، «شمالی» هستیم و قرابتی اینچنین میهندوستانه هم به لحاظ فکری و تمدنی داشته باشیم.
Manage
Reply1mEdited

Wednesday, 28 November 2018

The Believers illness of reading between lines



The Believers' illness of reading between lines

I posted the picture of Zarif and Mogherini on a podium. They seem to have fallen in love with each other. Are they single or married, I asked?

A comment comes: "mutual respect between Europe and Iran is a good thing" send a "friend" known for his sympathy, and who knows I am very unfavorable, towards the Islamic regime. The comment gets few or several "like"s. 

Who's talking about Iran-Europe relationship here? Certainly not me! It’s only in their mind!

I just posted the picture of a man and a woman well-known to Iranians and talked about a love affair that might have been developed between the two! There is no other message here! Look at her face, she seems so softly in love! And he seems so happy, almost as he feels like singing: ''fly me to the moon, and let me be amongst the stars, let me see what life is like on Jupiter and Mars'! 

What's wrong with you people? Can't you just read what it's presented to you and not jump to some weird political conclusion? Stop attributing to others, in this case to me, hidden unwritten ideas or agendas! 

Not surprising from people who believe there is a hidden Imam who will appear soon to check on us! People who've learned to see the unseen, the hidden! Those who believe in a 'god' unseen but capable to make Joseph's wife pregnant; those who worship an idol living in a cubic black house called Kaaba, whom they consider as the creator of the universe, even when and after some of them become scientists and physicists! 

... 'believers', are of course used and trained to read between lines and to see things that aren't existent. 

As for me, I don't speak in allegories.  I can talk in real terms like we should do today. 

If you react to me because you want to challenge me with your love of the Islamic Republic, - is that your point?- good for you! I don’t, but that was not my message here. My message was NOTHING BUT WHAT I WROTE, nothing is hidden here, no 'hidden' message, no allegory, no mystery, no mystics! 

Amir, Manya, Mohammad, and Mas'ud, thank you for your interest! 
:-) 

And don't take offense, don't get mad at me.
😎