Thursday, 25 November 2021

تغییر بزرگ ۳۱ «نمیدانم این نظام چطور پا بر جاست»

 


۳۱

 

نمیدانم این نظام چطور پا بر جاست

 

 

 

 

 

زندگی از این بهتر نمیشد. جهنم و بهشت روی همین کره زمین است و «به خدا» نه هیچ جای دیگر، و من در بهشت بودم. با "شیرین" و "بردیا" با اتومبیل عنابی رنگ ولوو که ف. م.  سخاوتمندانه زیر پای من گذاشته بود، از فیلادلفیا به شهر کوچک "پلاتویل" سفری چند روزه کردیم. همه این تحصیلات دکترا و پسا دکترا و اقتصاد و صلح را برای بازگشت به ایران میکردم، با شوق اینکه هم در دانشگاه تدریس کنم هم به کار خود در رادیو تلویزیون ادامه دهم، و چون در دانشگاههای ایران میان تحصیلکردگان فرانسه و آمریکا همیشه رقابت و اختلاف بود، یکدیگر را قبول نداشتند، برایم مهم بود که دانشآموخته هر دو جا باشم.  اما پس از ورود به آن شهر کوچکِ سرسبز، عاشق آنجا شدم.  عاشق طبیعتم و از سر و صدای شهرهای زیادی بزرگ کلافه و گریزانم. خاطره دلپذیر کودکی من، طبیعت آرام و بسیار زیبای سوئیس بود. تهران هم سریع بزرگ شده بود و پر سر و صدا.

این شهر یا شهرک یا دِه فقط ده هزار ساکن داشت و زندگی در آنجا فوق‌العاده آسان و آرام و به خاطر طبیعت سرسبزش برایم لذتبخش بود. علاوه بر وجود خانواده، پدر و مادر و خواهر که به فاصله‌ی ۵ دقیقه رانندگی نزدیک یکدیگر زندگی می‌کردند و خواهر‌زاده‌هایم داریوش که یک سال از بردیا بزرگتر بود و "شان"ِ نوزاد، از لحاظ رفاه زندگی هم همه چیز دم دست بود. یک شهر کوچک دانشگاهی آرام و سالم و خوشحال و بی مسئله.

دانشگاه "ویسکانسین" نیز یکی از ده دانشگاه طراز اول آمریکا بود. بر خلاف ۹ دانشگاه برجسته‌ی دیگر که خصوصی بودند، یک دانشگاه ایالتی دولتی بود که در شهرهای این ایالت شعبه‌های خود را داشت، و دانشگاه پلاتویل ویسکانسین جزو این سیستم بود.

در این دانشگاه کوچک، علاوه بر شوهر خواهرم دکتر "شیوتَندُن" که استاد و رئیس دپارتمان "زیست‌شناسی" بود و پسر عموی مادر، دکتر رضا رضازاده که رئیس دپارتمان "علوم سیاسی" بود و دکتر صوفی از دوستان ایرانی دپارتمان "اقتصاد"، خواهرم نیز مسئولِ "دانشجویان بین‌الملل" بود. به علاوه، خاله‌ام، فخرایران مالک و شوهرشان سرهنگ مصطفی مالک نیز در پایتخت آن ایالت، "مدیسون"، در یکساعتی "پلاتویل" زندگی می‌کردند، نزدیک تنها فرزندشان، فرخ مالک که با یک دختر دانشجوی پلاتویل، "کریس" ازدواج کرده بود. برادر و خواهر دکتر رضازاده، داوود و شمسی، نیز با خانواده‌هایشان، جداگانه در پلاتویل و مدیسون زندگی می‌کردند. کلی فامیل داشتم.

اینکه چه شد که همه این فامیل در آنجا به تدریج جمع شده بودند، داستانش مفصل است، اما سرمنشاء این کوج خانوادگی، به بحران سیاسی دوران ملی شدن نفت و نخست‌وزیری دکتر محمد مصدق برمیگردد. سروان رضا‌زاده، که از افسران هوادار مصدق و ضد شاه بود (و ماند)، پس از ۲۸ مرداد، صلاح را در خروج از کشور دانست، فرار را بر قرار ترجیح داد، و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. سپس استاد دانشگاه پلاتویل شد. به هوای او به تدریج اعضای دیگر فامیل به آنجا مقیم شدند. خواهر من هم که در انگلستان دیپلم دبیرستان گرفت برای ادامه تحصیل دانشگاهی از سوی والدین به پلاتویل فرستاده شده بود تا سرپرست داشته باشد.

زندگانی پسر عموی مادرم، رضا رضازاده، متولد تبریز، که در چند رشته دکترا گرفت و نقاش و موزیکدان و نویسنده و شاعر هم بود، داستان پرماجرای بسیار جالبی است، از زمان اشغال آذربایجان توسط قوای روسیه تا به هنگام درگذشتش دو سال پیش در سن بالای صدسالگی در "پلاتویل".

 

یکی دو روز پس از ورودمان به پلاتویل و قبل از بازگشتمان به فیلادلفیا، با تشریفاتی مقدسگونه، دست شیرین را گرفتم و او را به یک پارک جنگلی زیبا با فراز و نشیب های تپه مانند بردم. "ویسکانسین" که به "ایالتِ لبنیاتی"  dairy stateآمریکا معروف است، بابت "تپه‌های غلطان" زیبایش نیز شهرت دارد. ضمن اینکه شمار مهاجران آلمانی و اسکاندیناوی در آنجا، پس از آنکه  فرانسویان نخستین «کاشفان» اروپائی آنجا شدند، بیش از مهاجران انگلیسی و انگیسیزبان بوده است، و قدری متمدنتر و جامعه گرا‌تر از بعضی ایالت‌هایِ سوداگرای دبش آمریکا ست.  قیمت یک خانه خوب و خوش فضای سه خوابه هم حدود پنجاه هزار دلار. چه عالی!

 

در آن پارک جنگلی، همآهنگ با آرامش و سکوتِ مقدس طبیعت که فقط نغمه گنگ برگ‌های درختان و حرکت ابرهای آسمان و پرواز پرنده‌ای و بالا رفتن سنجابی از درخت آن را همراهی می‌کرد، با حالت و رفتار پسری که از دختری تقاضای ازدواج می‌کند با اشاره‌ی دست به این طبیعت زیبا، گفتم که خوشبختی ما در اینجاست و اگر قبول کند، در اینجا در دانشگاه مشغول تدریس شوم و او هم ادامه درس دهد و سعادتمند شویم و پیشنهاد دادم که زندگیمان را پس از پایان تحصیلاتم- که نزدیک بود - در همین پلاتویل ادامه دهیم.

ـ نه.

حواسم نبود که مادر شوهرش آنجا زندگی میکرد. و مادر و خواهران و برادران خودش در تهران.

 

یادم نیست چگونه از برگزاری سمینار تابستانی انستیتوی صلح‌شناسی کانادا (دانداس)[1]  خبردار شدم. نمی‌شد نرفت. نام نوشتم و سوار بر اتومبیل رفتم. با اینکه برای نخستین بار بود که وارد خاک کانادا می‌شدم، اصلاً متوجه ورودم به خاک کشور دیگری نشدم. شاید همه حواسم به آن سمینار بود و به تکمیل هر چه بیشتر پژوهش‌های جنگ‌شناسی و صلح‌شناسی و آشنائی با هم‌مسلکان، شاید هم آن روزها رفت و آمد میان این دو دولت آزاد بود و مرزها را کنترل نمیکردند. همه اینها، سمینار، دانشکده یا دپارتمان "علم صلح" دانشگاه پنسیلوانیا، دپارتمان جنگ‌شناسی دانشگاه بروکسل، انستیبوی بین المللی استراتژیک لندن، انستیتوی پژوهش صلح استکهلم، و رشته‌ها یا درس‌های مشابهی چون «حل اختلافات» همه مثل قارچ به تازگی در جهان پیشرفته سبز شده بود. خوره‌ی آگاهی از همه آنها بودم، کارهایشان را دنبال کنم و هیچ اطلاعی را از دست ندهم. پنسیلوانیا هم بغل گوش انتاریو بود و بر‌گزارکنندگان این سمینار، زوج "آلن نیوکامب" (۱۹۲۳-۱۹۹۱) و "هانا نیوکامب" را دورادور به خاطر کارهایشان در زمینه تحقیقات صلح و خلع سلاح می‌شناختم.

 

دنیا زیبا بود و بر وفق مراد. زندگی از این بهتر نمی‌شد. همه چیزِ به نحو دلخواه و آسان به دستم می‌آمد. بورس دکتری اقتصاد که دولت فرانسه در تهران اعلام کرد و به آسانی نصیب من شد، گرفتن فوق لیسانس اقتصاد، اجازه یافتن انتخاب موضوع رساله ی دکتری زیر نظر استاد برجسته‌ای که به من صد در صد اعتماد داشت و دستم را کاملاً باز گذاشته بود، و پیدایش ناگهانی این دپارتمان «علم صلح» که مرا در مقطع پسادکترا پذیرفته بود.

 

خُب من هنوز کارمند "رادیو تلویزیون ملی ایران" بودم و نامه‌نگاری کرده بودم که چنین پذیرشی آمده و می‌خواهم به آمریکا بروم. از رادیو تلویزیون پاسخ و گواهی کتبی آمد که موافقت می‌شود و کمک هزینه ادامه مییابد. مدیونِ "محسن وهابی" کارمند امور اداری هستم که کارم را پیگیری کرد. با اینحال چون دریافت حقوق در قبال همکاری با دفتر رادیو تلویزیون در پاریس را نپذیرفته بودم، باز درآمد من بسیار محدود بود. گواهی رادیو تلویزیون چیز خوبی بود اما پولی نرسیده بود! در دیداری که در لندن با عمو و بزرگ خانواده، ضیاء‌الدین ضیايیان و همسرشان مهین خانم آبتین داشتم ضمن هدیه دادن یک جلد کتاب "نظا‌م‌های اقتصادی" ترجمه برادرزاده ایشان که دانشگاه تهران تازه چاپ کرده بود، وضعیت و نیاز برنامه‌ی سفر پژوهشی خود را همراه "شیرین" و "بردیا" به آمریکا با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هزینه‌ی خرید بلیط هواپیمای همه ما را تقبل و پرداخت کرد.

 

در نیویورک، آن شخص مهربان،‌ ف. م.، با اصرار اتومبیل "وُلوُ"ی عنابی رنگ خود را در اختیار من گذاشته  بود که "شجاع، من استفاده‌ای از آن نمی‌کنم، فقط باید هر روز آن را از این سوی کوچه برای پارک به آنسوی کوچه بگذارم و زحمتم را کم می‌کنی! " منهم که تعارف و این جور چیزها سرم نمی‌شد و نمی‌شود. ۹ ماه اتومبیل زیر پای ما بود و فقط، موقع رفتن،‌ چهار لاستیک آن را نو کرده پس دادم!

 

بهار و تابستان بود و هوای عالی و در دانشگاه پنسیلوانیا بسیار خوش می‌گذشت. از دنیا چه می‌خواستم؟ در عین حال وقتی از محله‌های خوب و زیبا دور می‌شدی به جاهائی می‌رسیدی که روی پله‌های درب ورودی ساختمان‌هائی که روزگاری ساختمان خوبی بود اما حالا در و پنجره هایش شکسته است، سیاهپوست سپید موی غمگینی رامیبینی جلوی درب نشسته انگار در این فکر که چه کند یا چرا به این دنیا آمده؛ و نشاط را از دلم برون می‌کرد و غم عظیمی به جایش می‌نشاند. در کنار ثروت و رفاه بزرگ، فقر و غم عظیم.

 

آیا دعوت از «سی آی ای» بود؟ از من دعوت شده بود که به یک سمینار دو شبانه‌روزی در جائی، کالجی، که نامش را هم امروز به یاد ندارم، شرکت کنم. این سمینار مخصوص دانشجویان فوق لیسانس به بالای دانشگاه بود و همه هزینه‌های رفت و آمد و  مسکن و خوراک ا را نیزسازمان‌دهندگان پرداخت می‌کردند. آمریکا واقعاً چه بهشت خوبی بود! فراوانی!

گرچه بیشترکارگاه‌هایش را فراموش کرده‌ام اما به یاد دارم که سمینار فوق‌العاده جالبی بود. چند خاطره که به ذهنم مانده است یکی مطلبهای جالبی بود که یکی از دست‌اندرکاران (معلمان) مملو از غلطهای املايی روی تخته سیاه می‌نوشت. مدرس و اینهمه غلط املايی؟.در فرانسه چنین چیزی مطلقاً غیر ممکن بود! دیگر اینکه همه این آموزه‌‌ها جنبه "پراتیک" و عملی داشت، در حالی که در فرانسه آموزه‌ها بیشتر جنبه‌ی جامعه‌شناسانه و فیلسوفانه و روشنفکرانه داشت. و بالاخره یکی از آن "پانل"ها خوب به یادم مانده است. حدود هفت نفر بودیم و هر کس یک کارتی انتخاب می‌کرد که وقتی برای خود به طور خصوصی باز می‌کرد شغل و وظیفه معینی برای او تعیین شده بود و او می‌بایستی بر اساس وظایف آن شغل که روی کارت تعریف شده بود رفتار کند. هدف از بازی (و اصولا عنوان سمینار) «ایجاد تغییر» بود برای بهتر ساختن وضعیت دهکده. تصادفاً کارت من شغل فرهنگی و آموزگاری را برایم تعیین کرده بود. و من طبعاً خوشحال که مدرسه می‌سازم و به رفاه و توسعه دهکده کمک می‌کنم. اما در پایان این "بازی"، دهکده چندان پیشرفتی نکرده بود. چرا؟ دست‌ها را رو کردند و معلوم شد یک نفر کارت "کدخدای ده" را داشته که وظیفه اش هم این بود که نگذارد تغییر و اصلاحات در ده صورت گیرد.

پیام جالبی بود که مرا بسیار به فکر انداخت. به نظرم آمد که بیشتر موضوعات این سمینار آماده ساختن ما دانشجوآموختگان «خارجی» و تاثیر‌گذاری بر ما بود برای بازگشت به کشورمان نه فقط با تحصیلات عالیه بلکه با برداشت‌های فکری معین. شاید اشتباه کنم اما به نظرم می‌آمد که این سمینار را سازمان "سیا" ترتیب داده بود. منظورم این نیست که "سیا" بد است. خیلی هم برای ما خوب بود!

 

 شمار دانشجویان ایرانی در دانشگاه  پنسیلوانیا کم نبود.  با هر کدامشان که صحبت می‌کردم مخالف شاه و «رژیم» بود. بیشترشان بورسیه دولت ایران بودند، با پول دولت شاهنشاهی زندگی می‌کردند؛ چند برابر شدن بودجه دولت بر اثر چند برابر شدن بهای نفت اقتضا می‌کرد که بخشی از این پول‌ها برای گسترش آموزش و پرورش و دانشآموختگی عالیِ نسل جوان صرف بورس‌های تحصیلی خارج ار کشور شود که ضمناً موجب تورم داخل کشور نشود. اما از فرزند سپهبد گرفته تا فرزند راننده سپهبد که همه بورسیه دولت بودند، مخالف دولت بودند!

یکی از کسانی که در آنجا در مخالفت با دولت ایران نامی برای خود بهم میزد،‌ رضا براهنی شخصی بود.  گویا به زندان شاه افتاده بود و شده بود سخنگوی دفاع از حقوق بشر علیه شاه و حکومتش.

پیش خود می‌گفتم عجب دنیائی است، اگر رژیم شاه اینقدر بد است چرا به شما بورس تحصیلی آمریکا می‌دهد، و اگر آنطور که براهنی می‌گوید زندان‌های شاه اینطور وحشتناک است چطور سُر و مُر و گنده در آمریکا می‌چرخد؟ بعدها دانستم که در آن برهه زمانی خیلیها دست و پا میکردند و حتا به ماموران ساواک رشوه میدادند تا مدت کوتاهی به زندان شاه بیفتند. اگر در شهرستانها بعضیها را مامور ساواک کم سواد و در زندگی ناکام،  شکنجه میداد، در تهران، زندان به منزله هتلی شده بود بی ستاره اما با خوردوخوراک و اتاق رایگان که گذر از آن موجب شهرت نویسنده ی «مبارز» و فروش کتابهایش میشد.

 

در یک میتینگ بزرگی که ایرانیان در همان دانشگاه پنسیلوانیا برگزار کرده بودند، آمفی تئاتر پر بود، جای نشستن نبود. چون وسط کار آمده بودم، یادم نیست دقیقاً چه می‌گفتند جز اینکه در محکومیت رژیم شاه بود و اتفاق نظر بود، تفاوت‌ها فقط در نحوه‌ی محکومیت بود. دستم را بلند کردم و از همان جائی که ایستاده بودم اجازه صحبت گرفتم. و صدای متفاوت دفاع منطقی از حکومت ایران شدم. مسئول برگزاری که تیپ چه گواری داشت، بپس از استماع سخنانم رو به شنوندگان حاضر کرد و با اشاره به من گفت :‌"ایشان آنقدر با ملایمت صحبت می‌کند که آدم نمیدونه چی بگه".

به آپارتمان که برگشتم به شیرین گفتم: نمیدانم این رژیم چطور پا برجاست. تابستان ۷۷ تقویم جهانشمول.



[1] Peace Research Institute (Dundas) - Summer Seminar

Monday, 1 November 2021

Two proposals to COP26

 



EARTH SOLIDARITY  

Rotating Earth

Two proposals to COP26

 

If we want to stop destroying our environment and stop killing life on Earth, we must stop population growth, we must change our lifestyle by consuming less, controlling greed, and resisting the thirst for power. We must move radically and fast forward from the Modern System of warmongering,  from business rivalries, from Nation-State chauvinism, and from searching for economist industrial growth (…) to the Post-Modern System of world peace, of cooperative, united and friendly nations, of protected environment, of celebrating and worshiping life on Earth particularly human life, and of searching for happiness.

 

My name is Shodja. I am a 77 year-old male joining his voice to the voice of the former-15-and-now-18 year-old female Gretta who is leading the world in asking for the needed urgent radical change. 

I am an Economician. 

 

An economist is a specialist seeing and treating everything on this planet as merchandise, cheering for the growth of human activities and the violent exploitation of Earth’s natural resources, asserting lawful private ownership over nature and the right to dilapidating its finite resources for the enjoyment of a few generations without consideration for the long term future. 


An economician is a specialist in charge of caring for people’s  welfare and happiness, caring for social and environmental beauty and harmony, for world peace, and for Humanity’s survival. We need less economists and more economicians and ecologists.

 

Sixty years ago, economic growth, a sign of prosperity, started reaching the critical point of becoming synonymous with unhealthy pollution growth, global warming, and gradually threatening life on Earth. In the 60s, some Economicians started warning that economic growth must be stopped. In the 70s that warning was expressed more loudly. It was highlighted, for example, by the Club of Rome, in their book: The Limit to Growth (1972)by Attali and Guillaume in France in their L’anti-économique, by The Anti-Samuelson book in the USA where President Nixon instituted on December 1970 an Environmental Protection Agency (EPA).  

 

Not enough. Fifty years later we are in a state of Emergency, needing urgently radical changes in our global system, economically, politically, socially, morally, religiously,… or perish.

 

With regards to the present life-threatening emergency situation, and in order to tackle the climate change that threatens  our very  existence on Earth, here are two proposals supposed to bring joy today and to save and prevent humanity from horrific eschatological pain tomorrow. Win-win proposals.

 

EARTH SOLIDARITY  

proposals to COP26

 

In the name of EARTH SOLIDARITY, the two following proposals are made to be adopted by COP26, and acted upon in every Nation-States: 

 

1)     Whereas climate change is a consequence of global warming, and global warming a result of human activity, and therefore reducing human activity a logical step to take, 

Whereas the movement of Friday skipping school has already had a worldwide impact, and 

Whereas the Covid pandemic showed environmental benefits by reducing activities,

Whereas it is time for humanity to cool-off and benefit from the spin-offs of our fantastic inventions and technological advances, unimaginable by our ancestors,

It is proposed to reducing the working week to 4 days a week, worldwideand the UN Secretary General to immediately proclaim Friday, Saturday, and Sunday as weekend holidays worldwide.

Time off to retreat, recess. Holy days for  a worldwide  celebration of the sacredness of life on Earth in a universal communion, moving humanity towards a cleaner environment, a less stressful life, and a more peaceful global society.

 

2)     In conjunction, and in order  to emphasize the sacredness of our life on Earth in our solar system, and to reinforcing Earth Solidarity through universal celebrations, 

it is proposed for the UN Secretary General to proclaim Earth Holiday in celebrating each of the four change of season (equinoxes and solstices), calling for 3 extra holy days of reflection and of no polluting activities at each of the four occasions.

 

Winter holidays are already celebrated in many countries (Christmas), and the Spring equinox in many other countries (New Year). Christmas is not supposed to be a consumerism orgy.  When economists would point to lower consumer confidence, it would mean highercitizen wisdom.

 

 Shodja Eddin Ziaian, shodjaeddin@gmail.com


Friday, 22 October 2021

تغییر بزرگ ۵۱ هفتاد




تغییر بزرگ ۵۱ 

تغییر بزرگ (۵۱)

از گذشته به حال و آینده (۹)

هفتاد

shodjaeddin@gmail.com

«Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I am not sure about the universe.» 

از جمادی مُردم و نامی شدم                وز نما مُردم به حیوان سر زدم

مُردَم از حیوانی و آدم شدم                پس چه ترسم، کی زمُردن کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بشر                تا برآرم از ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم                آنچه اندر وهم ناید آن شوم

(مولانا)

سپاس

دوشنبه ۲۱ اکتبر روز رایگیری اصلی و نهائی برای انتخاب نمایندگانِ پارلمان کانادا بود. نتیجه موقت نخستین شمارش آرا در حوزه رایگیری «ویلودیل» ۶۵ رای و در اعلام نتیچه ی نهائی ۷۱ به نام «شجاع ضیائیان» بود. 

سپاسِ فراوان از  ۷۰ شخص گرانقدری که به من رای دادند. بی گمان از بهترین انسانها و در شمار راستان و درستکارانند. 

اینکه به عنوانِ نماینده مردم «ویلودیل» در «مجلس عوام» برگزیده نشدم طبیعی و قابل انتظار بود. حضور بسیار دیرهنگام در کارزار انتخاباتی، نبود پشتیبانی تیمی و سازمانی و مالی، ناشناخت بودن، عضو هیچ حزبی نبودن و مستقل بودن، وجود نماینده ایرانیتبار پرتلاش کنونی مجلس که حتا دوستان نزدیکم از او پشیبانی میکردند و به او رای دادند، پیشنهادات فوق العاده نامتعارف من در کشورداری و جهانداری، معجزه ای لازم بود. آنچه را که وظیفه خود میدانستم انجام دادم و از فرصتی که بود برای نشر اندیشه های نو بهره جستم. تغییرات بزرگ همیشه با یک شخص و یک گروه کوچک آغاز شده است. 

وقتی به یکی از دوستان، یک استاد ایرانیتبار معروف دانشگاه یورک، چند روز مانده به پایان مهلتِ پایانی ثبت نامزدان انتخابات گفتم که خیال دارم از حوزه ویلودیل کاندیدا شوم گفت که به هیچوجه هیچگونه پشتیانی از من نمیکند زیرا به «علی احساسی» کمک میکند و رای میدهد، هم به لحاظ دوستی با او هم تا «محافظه کاران» پیروز نشوند. او تنها نبود، دوستان دیگری هم همین را به من گفتند. 

نحوه رای دادن استراتژیک سنت معمول و حاکم بوده است، کاندیداهای حزبهای «نودمکرات» و «سبز» و سایر کاندیداها هم عموماً (استثناهائی هست) قربانی طرز رای دادن «استراتژیک» هستند. یک نظرسنجی به تاریخ ۲۹ اکتبر نشان میدهد که در انتخابات اخیر، ۳۵٪ رای دهندگان نه به کاندیدای دلخواه خود بلکه به حساب «استراتژیک» رای دادند. بیش از یک سوم! عمدتاً به نامزد لیبرال برای این رای دادند تا محافظه کاران پیروز نشوند یا بالعکس به نامزد محافظه کار رای دادند چون «ترودو» را نمیخواستند. من که البته به جای خود، و به علل دیگری نیز که بعضیشان را برشمردم نمیتوانستم انتخاب شوم!

شادباش به آقایان و عالیجنابان علی احساسی و مجید جوهری و آفرین بر تلاشهای انتخاباتی پیگیر و پیروزمندانه شان.

 

دارد دیر میشود

ولی مردم در انتخاب «رای استراتژیک» شاید اشتباه میکنند. «دموکراسی» هم لزوماً چیز خوبی نیست! حتا همین دوست من که استاد دانشگاه است و بسیاری اساتید دانشگاه دیگر که میشناسم و «روشنفکرانی» که من و شما میشناسیم را به یاد بیاورید چگونه به سال ۱۳۵۷ هجری محمدی راه اشتباه را برگزیدند و به دلایل «استراتژیک» به «خمینی» رای دادند چون از «شاه دیکتاتور» بدشان میآمد! خیلی زود به ناچار به سبب سیاستهای همان جریانی که برایش هورا کشیدند و حکومت را به دست گرفت از زادگاه خودشان متواری شدند یا به ناچار هجرت کردند. از همه بدتر کشور ایران را به سقوط کشاندند.

آن سال هم من و امثال ۷۰ نفر ما در اقلیت محض بودیم. اما جزو شجاعان و راستان و درستکاران.

من که میدانستم معجزه میخواهد تا انتخاب شوم چرا دل به دریا زدم و در این سن و سال وارد کارزار انتخابات شدم؟ چون دارد دیر میشود.

خبرهای واقعی از وضعیت وخیم جهان وحشتناک است، اما رسانه ها این خبرها را یا بازتاب نمیدهند یا به حاشیه میکشند. مجموع این خبرهای وحشتناک حاکی از آنست که، بر اثر آلودگیهای عظیم و تغییرات جوی و افزایش حرارت کره زمین که همه ناشی از «جمعیت پربودگی» انسانها و فعالیتهای صنعتی و مخرب محیط زیستی آنان است، زندگی از کره زمین دارد رخت بر میبندد. مگر برای «سوسکها»، آنهم سوسکهای آمریکائی پر زاد و ولد و چابک که میدانند چگونه در تاریکی و کثافت بزیند یا آنکه انسانها هم مثل موش صحرائی، زیر زمین زندگی کنند.

سیاستمداران اما همان روند سنتی خود را ادامه میدهند، در حالی که دانشمندان حساب کرده اند که فقط ده یا دوازده سال برای بشر فرصت مانده که به طور رادیکال شیوه زندگانی خود را تغییر دهد تا از بین نرود، 

حماقت شاح و دُم دارد؟ ندارد.

سیاستمداران ما در اینجا یا جای دیگر صحبت از این میکنند که مثلاً تا ۲۵ سال دیگر فلان کار و بهمان تغییر را انجام میدهند! شما اصلاً ۲۵ سال دیگر وجودتان زیر سوال است، آقا! دور و برتان را میبینید که، در کانادا، ظاهراً همه چیز سر جایش است، ظاهراً، و خوش هستید. حتا همسایگانم خوشالند که در پایان ماه اکتبر درجه حرارت هوا ۱۸ سانتیگراد است، به به چه هوای بهاری خوبی! در حالی که میبایستی کمتر از ۱۰ بوده باشد. حالا گیریم کالیفرنیا در آتش میسوزد چون تابستان به درازا کشیده است، و جنگلهای آمازون که به «ریه های کره زمین» شهرت دارد در آتش میسوزد، و یخهای قطبی آب شده مابقی هم با سرعت بیشتر دارد آب میشود. و همه برفهائی که در بلندترین قله های کره زمین که همیشه و در سراسر سال سپید و پر برف بود، آب شده، آن قله های سپید اکنون سبز شده؛ و حالا گیریم که اینجا و آنجا سیل آمده و هر روز بدتر میشود؛ و گیریم که در پی ذوب شدن برفها و یخچالهای قله ی کوهها و سیلهای ناشی از آن، باید منتظر خشک شدن رودخانه ها و دریاچه ها شویم چرا که دیگر برف و یخی نمانده که تابستانها سرچشمه رودخانه ها باشد؛ گیریم که در سرزمینهای عظیم «سیبری»، گرما یخهای صخیم دایمی هزاران ساله را آب کرده، همین تابستان گذشته باعث آتشسوزیهای مهیب گشته، جنگلهائی به وسعت بیش از وسعت کشور بلژیک را نابود کرده است. به کانادا و ما کانادائیان چه ربطی دارد؟‌ ما مرز داریم آقا، از مرزهای خودمان دفاع میکنیم! 

آقا جان، این که مسابقه فوتبال و هاکی نیست، که مرزبندی بکنید و، در کانادا، پرچم سرخ و سپید با برگ سرخ درخت افرا هوا کنید یا، در ایران، پرچم «الله و اکبر»ی خرچنگنشان را. 

راستی از دریاچه ارومیه چه خبر؟ از زاینده رود چه خبر؟ رودی که به معنای «زندگیبخش» است و خشک شدنش به معنای پایان زندگی است. 

حیف از ایرانیان، که سرآمدان و پرچمدارانِ انسانیت بودند و که به این نکبت افتاده اند و بیشتر انرژی مثبت خود را به تفحص در کتاب قرآنِ گردآورده ی عثمان، و به به زیر کشیدن دختران و بانوان ایرانی و تسلیم کردنشان به دین کهنه ی محمد و بحثهای مربوطه، و به سروکله زدن با یکدیگر و پائین کشیدن و خراب کردن یکدیگر، به هدر میدهند. 

به نوشته در آوردن یکایک مصیبتهای عظیمی که ناشی از «جمعیت پُربودگی» بشر و صنعتی شدنش و جهانخوارگی اوست، در این مقال نمیگنجد. نه تنها این ۷ و به زودی ۸ میلیارد (بیلیون) موجود سخنورِ دوپا دارد همه منابع طبیعی را به اسراف مصرف میکند، نه تنها دارد همه حیوانات و جانداران دیگر را میکُشد و نسلشان را بر میاندازد، بلکه تفاله ها و مدفوع مصارف طبیعی و صنعتی خود را در جهان انباشته، دارد کره زمین را بی حد و مرز آلوده میکند، و کوههائی از آشغال بر این کره زمین ایجاد کرده است. کافی است سری به قبرستانهای «خوروها»ی مصرف شده و اسقاطی بزنید تا گوشه ی بسیار کوچکی از فاجعه های زیستمحیطی را مشاهده کنید. اخبار روزانه فجایع زیستمحیطی به قدری زیاد است که من و شما که به زندگانی خود مشغولیم به هیچوجه توان و فرصت دنبال کردنشان را نداریم.

همین امروز (۲۹ اکتبر) از برزیل خبر از نشتی نفت در اقیانوس و سواحل این کشور آمده که دارد «کورال»های ساحلی اقیانوس را از بین میبرد. 

و آیا میتوان مطمئن بود که شرکت «بریتیش پترولیوم» که چند سال پیش آن فاجعه ی زیست محیطی را در خلیج مکزیک به وجود آورد، راست گفته که نشتی نفت و ریختن آن را به اقیانوس کاملاً مهار و مسدود کرده است؟ کدام منبع جز خود آن کمپانی این مطلب را تائید کرده است؟ من و شما که سرمان به کار خودمان است و وقت رسیدگی نداریم. «نمایندگان» ما هم در حکومت، نوکران همان شرکتهای بزرگند، متاسفانه. دونالد ترامپ نمونه بارز آن. در کانادا نیز نه تنها «آندریو شیر» که «ژوستن / جاستین ترودو» هم موافق استخراج نفت از شنهای بیتومی آلبرتا و کشیدن خطوط لوله سراسری نفت هستند؛ و حتا «سینگ» نیز مخالفتی ندارد. جدیداً خانم «الیزابت می» هم که با کشیدن خط لوله نفت سخت مخالف است اما در مورد استخراج نفتهای بیتومی گفته است که باشد به شرط اینکه در همان جا در تصفیه خانه ی کانادائی مصرف شود، چون که ایشان هم کلی «ملیگرا» تشریف دارند و هنوز با حضور هفده ساله سربازان کانادا در عراق و در شرق ایران که اجدادشان  از ایران جدا کرده نام نادرستِ «افغانستان» را بر آن سرزمین گذاشته، به رغم اصرار من که عضو کابینه سایه اش بودم مخالفتی نکرده است. 

کانادا پول به کشوهای فقیر تر میدهد تا آشغالهایش را در آنجا مخفی دارد. این همان بیماری «ملی گرائی منفی» است. آقا جان، چه فرقی میکند، این کره زمین است که در حال نابودی است و کانادا هم جزو کره ای دیگر نیست. همین واردات و صادرات بین الملل که آقای ترودو و کابینه اش در آن تخصص دارد و احزاب دیگر حتا خانم «می» هم مخالفتی جدی با آن ندارد، کلی به لحاظ زیستمحیطی مضر است. وزیر امور خارجه، خانم «فریلند» که قبلاً وزیر تحارت خارجی بوده است، عمده یا تنها کارش همین بستن قراردادهای تجاری با چین و ژاپن و اروپا و ایالتهای متحده بوده است. از جمله «خرید مکان برای پنهان کردن آشغال» که همه این «فعالیتها» به آلودگی کره زمین میفزاید، چرا که حمل و نقل با کشتی و تانکر و کامیون، همگی نفتسوز، آلودگی زمین و دریا و هوا را تشدید میکند. وزیر دارائی ترودو، جناب «بیل مورنو» هم تاکید فرموده که استخراج نفت و لوله کشیهای نقتی سراسری از غرب به شرق کانادا، و به جنوب در ایالتهای متحد، موضوعی است غیرقابل بحث! و مردم ایالت آلبرتا با او موافقند. «کار» و «شغل» ایجاد میکند! آقا، خانم، من حاضرم به شما همان پول را بدهم که به جای استخراج نفت کثیف، بروید درخت بکارید. درختکاری، که در فرهنگ ایرانیت است، درختکاری که محمد رضا شاهِ «دیکتاتور» در ایران «دیکته» میکرد. درختکاری که در کتابهای درسی «آنرمان» تشویق میشد، چنانکه انسانیت و دور اندیشی تشویق میشد.

حکایت (از کتاب درسی دوره ابتدائی «زمان شاه»):

جوانی پیرمردی را دید جوانه های درخت میوه میکاشت. پرسید پدر مگر فکر میکنی عمرت آنقدر باشد که از میوه هایش بهره بری؟ پاسخ داد: «دیگران کاشتند ما خوردیم، ما میکاریم دیگران بخورند». اگر فرهنگ ایرانیِ انساندوست و دوراندیش، نه «فرهنگ» اسلامی، نه فرهنگ انگلیسیِ سوداگر و صنعتی، بر ایران و جهان حاکم بود، چنین فاجعه محیط زیستی برای بشر پدید نمیآمد. 

    

در اقیانوسها «پاچ»هائی از آشغال و تفاله های مواد صنعتی به ویژه مواد پلاستیکی شناور است، که تنها یکی از آنها در شمال اقیانوس آرام گویا وسعتش تقریباً به وسعت کل ایران و سه برابر وسعت فرانسه (وسیعترین کشور اروپا) است. باورکردنی نیست! شرح وضعیت اسفتناک و مصیبتبارِ محیط زیست کره زمین و روند مصیبتبارتر آن در یکی یا دو صفحه روزنامه نمیگنجد. 

این هفته، روی جلد مجله ی «نشنال جیوگرافی» عکس یک کرگدن است با عنوان «مرگ آخرین بازمانده ی این نوع حیوان».  

انتقاد از «ترودو» و «شیر» 

و از نمایندگان ایرانیتبار مجلس فدرال

و نمایندگان پارلمان ما چه میکنند؟ در زمستان دعوت از رای دهندگان به تماشای مسابقه هاکی یا فوتبال و در تابستان دعوت به پارتی همبرگر که برای انتخابات پسین رای جمع کنند.

آقای ترودو، شما در این چهار سال برای نجات فیلهائی که دایماً در آفریکا با سلاح گرم کشته میشوند، و نسلشان در آن قاره در حال انقراض است، فقط به خاطر پول، به خاطر فروش عاجهای آن حیوانات، چه کرده اید؟ با کدام کشور یا کشورها در این باره و برای نجات انواع دیگر موجودات کره زمین به گفتگو نشستید؟ برای جلوگیری از فاجعه های محیط زیستی دیگر و نجات بشر از انحطاط و انهدام چه کرده اید، چه ابتکاری به خرج داده اید، چه رهبریتی کرده اید؟ هیچ! شما دنباله رو هستید و وقتتان را به «سلفی» گرفتن با کانادائیان گذرانده اید، و به رفاقت بازی برای انتخابات بعدی، و بعدی. و صد البته برای نجات «بیزنس»های بزرگ، به ویژه بیزنسهای دوستان. شما قرارداد پاریس را برای محدود کردنِ نشر اُکسید دو کاربن امضا کردید اما همان را هم به اجرا نگذاشتید، و از قافله عقب مانده اید. «شیر» و محافظه کاران که هیچ. آنها کاری به این کارها ندارند. فقط پول، پول، پول. برای پول شیطان را هم تعظیم کنند و روح خود را، اگر بهای خوبی پرداخت شود، به اهریمن بفروشند. 

جهان نیاز به یک تغییر بزرگ دارد و اینان به همان روند گذشته ادامه میدهند.

و اما نمایندگان ایرانیتبار ما در پارلمان فدرال، سوای بر تبلیغ و مُهرزنیِ حزب متبوع خود و تلاش برای انتخاب مجدد، برای ایران چه کردند؟ عمدتاً، یکی به کمک برای آزادی یکی دو زندانی، و دیگری به کمک در گردآوری امضاء برای بازگشائی کنسولگری، اکتفا کردند. چرا از جایگاه خود در تشویق برای تغییر قانون اساسی اسلامی از راه رفراندم در ایران، قانونی که منشاء تضاد با اعلامیه جهانی حقوق بشر است، هیچ گامی برنداشتید؟ میشد برداشت. ضمن تبریکِ صمیمانه پیروزی به هر دو، امید که این دوره در این راه گام بردارید. مخصوصاَ از عالیجناب علی احساسی که نماینده من در «ویلودیل» محسوب میشود، میخواهم که بر خلاف دوره گذشته، بدون نخوت، به راهنمائیهای صمیمانه اینجانب گوش دهد. میدانم که میشود کاری کرد. گرچه شاید هم دستهایشان را حزب بسته است. کما اینکه «ستِفَن دیون»، وزیر خارجه را که میخواست با ایران روابط ایجاد کند، از سمت خود برکنار کرده، به سفارت کانادا در اتحادیه اروپا فرستادند. وی ضمن قبول پست سفارت، به سال ۲۰۱۷ از سیاست و عضوبت در پارلمان کنار کشید.  

چرا تعطیلی بهتر از کار است؟

دوستی ایراد گرفت که من نمیدانم با پیشنهاد شما در مورد سه روز تعطیل آخر هفته چه کنم و به همین لحاظ نمیتوانستم به شما رای دهم. وی در این مورد تنها نبود. و این مورد هم تنها یکی از موارد متعدد «پلاتفورم» بسیار نامتعارف من بود که سوال برانگیز و رای پرهیزانگیز بود. 

دنیا تغییر کرده

ببینید، دنیا تغییر کرده، معادلات گذشته هم تغییر کرده. از خطر فاجعه زیستمحیطی اگر بگذریم و نجات یابیم، انقلاب نوینی در شرف تکوین است. انقلاب صنعتی و دوران پیدائی انسان اقتصاد گرا، دوران رشد اقتصادی، و عصر پیدائی موجودی به نام «بورژوا» در اروپا (و تا اندازه ای موجودی به نام «کاسبکار» در ایران) بر پایه ی اصل «کار» بوده است. خلاصه ی اصول جامعه اقتصادی «مدرن» این بوده است: «اساس سعادت و بهروزی انسان در ثروت است و اساس ثروت در «کار» نهفته است». این فلسفه در نظام «مدرن» صادق بود. 

فرهنگ ایرانی و درویشی

البته با فلسفه ایرانی دیرین که «علم بهتر از ثروت است» قدری منافات داشت. البته فلسفه ی اسلام، فلسفه ی محمد (ص) که خود اهل تجارت بود (برای کارفرمایش که بعداً همسرش شد) با اصل ثروت اندوزی مخالفتی ندارد. برای همین درویشان ایرانی «علی» را بیشتر میپسندیدند. ایرانی مسلمان همیشه میان این دو فرهنگ ایرانی و اسلامی سرگردان بوده است.

شدت گرفتن آلودگیها

تغییر در معادلات 

باری، از مطلب دور شدم، عصر نو، عصر مدرن، عصر انقلاب صنعتی و کار بیشتر، هم رشد هم توسعه ی اقتصادی شگفت آوری پدید آورد. گرچه در همان کشورهای صنعتی از همان ابتدا کارگران در وضعیت اسفباری زندگی میکردند و تا حد مرگ از سوی کارفرما و سرمایه دار استثمار شدند، گرچه همراه بود با جنگهای استعماری و حتا برده داری و دو جنگ مهیب جهانگیر. اما اولاً سوداگران در مجموع برای «ملت/دولت» متبوع خود یک ثروت و رفاه و بهروزی کلی فراهم آوردند و ثانیاً با گذشت زمان وضعیت کارگران هم در کشورهای استعمارگر بهتر شد. 

اما این بهروزی که در دهه ۶۰ میلادی به اوج شادمانی رسید، از دهه هفتاد به این سو با پدیده نوینی که بسیار هم منفی بود روبرو گشت: آلودگیهای گوناگون محیط زیست ناشی از نظام صنعتی و مدرن. از آنهنگام به بعد و تاکنون، به تدریج «کار» مولد آلودگیهائی شده است که ضررهای آن به تدریج از منافع حاصل از آن بیشتر شده است. با ازدیاد اکسپونانسیل و ضریبی جمعیت  کره زمین، این مضار «رشد» کمکم تبدیل به فاجعه زیستمحیطی کنونی شده است. به طوری که امروزه، افزایش کار و صنعت (نه همه صنعتها) نه تنها دیگر موجب بهروزی بشر نیست که حتا موجودیت بشر را زیر سوال برده به خطر انداخته است. تغییری در معادلات گذشته پیش آمده است، و امروزه میتوان گفت‌: «کار کمتر، بهروزی بیشتر». به علاوه، پیشرفتهای ناشی از اختراعات ما نیز این امکان را میدهد که بشر کمکم به استراحت و به اندیشمندی و مهربانی و همکاری به جای رقابت، و به صلح و آرامش و خردمندی اجتماعی بپردازد. انسان اقتصادگرا جای به انسان صلحگرا دهد. امروزه، تعطیلی یعنی معطل کردن آلودگیها. تعطیلی بیشتر یعنی بهروزی بیشتر. از مردم مهربان شیراز بپرسید بهتان میگونید.

کار نکنیم، درآمد از کجاست؟

میپرسند درآمد مردم چی؟ وقتی کمتر کار کنند درآمدشان مگر کمتر نمیشود؟ نخیر، من بهشان پول میدهم! دولت «همبستگی جهانی» یک درآمد کافی برای همه شهروندان تضمین میکند، چه «کار» (کارِ آلوده گر) کنند که تلاش میکنیم نکنند، چه مشغولیتهای خانوادگی و گلکاری و درختکاری داشته باشند و به زیبائی و پاکیزگی محیط زیست و به مهرافکنی مشغول باشند. پاسخ به این پرسشِ کلاسیک که دولت با اینهمه بذل و بخشش درآمدش را از کجا میآورد که دچار «قرض» هم نشود را در شماره آینده، بسیار به اختصار که در ستون هفته نامه جای گیرد، توضیح دهم.

قدری تحقق مرام اشتراکی «از هر کس به اندازه توانش، به هر کس به اندازه نیازش». 

«همبستگی جهانی» 

«نامزدی» من فقط برای «انتخاب شدن» به «مجلس عوام کانادا» نبود بلکه عمدتاً برای راه اندازی نهضت «همبستگی جهانی» بوده است. از همان ابتدا نوشتم که احتمال انتخاب شدنم کمتر از ۱٪ است. ن.ک. به صفحه فیسبوک من. 

نهضت «همبستگی جهانی» به معنای همکاری فرامرزی و فراملیتی همگان در نگهبانی و نگهداری از حیات و زندگانی بر این کره و بهروزی و بهزیستی و تقدیس انسانیت است، تقدیس زن و مرد و کودک، مخصوصاً تقدیس دختران و زنان و محترم داشتنشان. چیزی که من از فرهنگ اصیل ایرانی (نه اسلامی) نیز استنباط میکنم. 

علاوه بر کانادا، باید این جنبش جهانی شود. مبارزات و رقابتهای «ملی» جای به همکاریهای بین المللی دهد. میگویند که اینها «رویا» ست. ذر پاسخ باید گفت که بشر همیشه با رویا پیش رفته است. پرواز با هواپیما هم روزگاری فقط «رویا» بود. «اتحادیه اروپا» نیز یک رویای غیر محتمل و برای اکثر اروپائیان در هر کشور اروپا، حتی یک رویای «غیر ممکن» به نظر میآمد. دیدیم که رویاهای غیر محتمل تحقق یافت.

برپائی نظام «پسا مُدرن» به جای نظام مُدرن

از جمله اهداف «همبستگی جهانی» این است که نظام «مدرن» مبتنی بر «رشد اقتصادی» را پشت سر نهیم و نظام «پسا مدرن» مبتنی بر رشد سعادت و شادکامی و بهروزی را بنا نهیم؛ نظامی مبتنی بر محافظت از ذخایر طبیعی، بازگرداندن اخلاقیات، برقراری صلح پایدار در جهان و تضمین تندرستی و بهروزی زندگان، اعم از گیاه و حیوان و انسان. نظام «پسا مُدرن» همانا نظام «صلحگرا»ست.

در این همبستگی جهانی میبایستی به جای اندازه گیری رشد بی معنا و آلوده گرِ اقتصاد تنازع و مخاصمه که تاکنون رسم بوده صورت میگرفته است، «رشد سعادت و بهروزی» انسانها و درجه پایداری و بقای انسانیت را اندازه گرفت.

کاندیدا شدن من برای به جریان انداختن این نهضت بود، نهضتی که تازه در آغاز کار است. بفرمائید و متصل و وصل شوید.

earthpeacemakers@gmail.com

شماره آینده «ایران استار»، قسمت پنجاه و دوم «تغییر بزرگ» و آخرین مطلب من نیز باشد، تا برای مدتی به مرخصی روم و به کارهای شخصی خود برسم و به امور مربوط به تشکیل و تشکلِ «همبستگی جهانی» بپردازم، به زبانِ از ما بهتران، اگر فرصت باقی باشد.


۲۲  اکتبر ۲۰۱۹

 شرح عکسها:

با کاندیدای مجلس، «علی احساسی»، ۲۰۱۵

با «استفن دیون»، دانشگاه یورک، ۲۰۱۳

با رهبر حزب سبز، «الیزابت می»، ۲۰۰۹ 

، روی جلد شماره اکتبر ۲۰۱۹ «نشنال جیوگرفیک»



 

Tuesday, 12 October 2021

Shodja Eddin's blog: پژوهشهای صلح در سرزمین جنگ

Shodja Eddin's blog: پژوهشهای صلح در سرزمین جنگ:   ۳۰             پژوهش صلح در سرزمین جنگ. اواخر ژانویه ۱۹۷۷، در سردترین هوائی که در عمرم شاهدش بودم، وارد شهر فیلادلفیا شدم و ...

پژوهشهای صلح در سرزمین جنگ

 ۳۰

 

 

 

 

 

 

پژوهش صلح در سرزمین جنگ. اواخر ژانویه ۱۹۷۷، در سردترین هوائی که در عمرم شاهدش بودم، وارد شهر فیلادلفیا شدم و خود را به دانشگاه پنسیلوانیا رساندم.

پُرسان پُرسان به دپارتمان جدید‌التاسیس "علم صلح" درآمده، خودم را به خانمی که رئیس دفتر دپارتمان و به سرعت مشغول تایپ کردن بود معرفی کرده، با شادی و دلهره به انتظار دیدار با رئیس دپارتمان، دکتر "والتِرآیزارد" Walter Isard، اقتصاددان نامدار نشستم.  مرد نسبتاً مفلوکی هم که ظاهراً نظافتچی یا کارمند دفتری بود وارد اتاق شده، شروع کرده بود به کاغذ و پرونده‌ها را جابحا کردن. خانم منشی که متوجه حضور وی شد رو به  او کرده، با اشاره به من که روی صندلی نشسته بودم گفت: "دکتر آیزارد، آقای ضیائیان منتظر ملاقات با شما ست".

پس از گفتگوئی نسبتاً کوتاه در دفتر ایشان، دکتر "آیزارد" به منشی گفت برایم به عنوان دانشجوی ویژه‌ی "پسادکترا" کارت شناسائی صادر شود. به دکتر آیزارد در مورد تز دکترای خود شرح داده بودم که تا چه حد پیشرفت کرده بودم و عمدتاً بررسیهای آماری بخش دوم و جلد دوم آن مانده که قصد داشتم در دپارتمان ایشان به پایان برسانم و همزمان یا با اختلاف زمانی جزئی هم در دانشگاه پاریس و هم در دانشگاه پنسیلوانیا از رساله خود دفاع کنم و از هر دو دانشگاه دیپلم دکتری بگیرم، اقتصاد از دانشگاه پاریس و صلحشناسی از دانشگاه پنسیلوانیا. ایشان گفت که دکتری دانشگاه پنسیلوانیا ایجاب میکند که دستکم دو سال در آن دانشگاه باشم. میخواستم به ایران برگردم و دو سال نمیتوانستم در دانشگاه بمانم. قرار شد در مقطع پسا دکتری ثبت نام کنم.

همه کارها بدون لحظه‌ای درنگ انجام شد، عکس گرفتن و صدور کارت و اسکان در آپارتمان در یکی از طبقات بالای "برجِ دانش‌آموختگان" Graduate Tower، همه در همان روز صورت گرفت، و فردایش در کتابخانه بزرگ و غنی و سهل‌الاستفاده دانشگاه پنسیلوانیا، با یک دنیا مسرت، پژوهش‌های خود را آغاز کرده، ادامه دادم.

"شیرین" و "بردیا" نیز از فرانسه به من ملحق شدند. بردیای سه ساله، که تا آنهنگام فقط به زبان فرانسوی صحبت می‌کرد، به زودی متوجه شد که زبان بین‌الملل همانا زبان فارسی است که در همه جا صحبت می‌شد، و در فیلادلفیای انگلیسی زبان شروع کرد به فارسی صحبت کردن! باید گفت که در دانشگاه پنسیلوانیا دانشجویان ایرانی کم نبودند و در مهد کودک دانشگاه نیز بردیا با کودکان فارسی زبان ایرانی آشنا شده بود. دوران طلائی ایرانِ معاصربود.

دانشگاه پنسیلوانیا، که در طبقه‌بندی دانشگاه‌ها یکی از ۱۰ دانشگاه صدرنشین "ایالت‌های متحد آمریکا" بود برای نخستین بار، همانسال، یک دپارتمانِ "علم صلح"Peace Science یا یاصلح‌شناسی" ایجاد کرده بود، آنهم به ابتکار و مدیریتِ یک اقتصاددانِ ‌نامدار، دکتر "والترآیزارد" Walter Isard که یکی از دانشجویان همدوره من در دانشگاه دیژون رساله "فوق لیسانس" خود را در باره کارهای او به عنوان متخصص اقتصاد منطقه‌ای  Regional Economics می‌نوشت! شگفتا، مگر از این بهتر هم می‌شد؟ موهبت خدائی بود. پیدائی یک دپارتمان صلح‌شناسی از سوی یکی از معتبرترین دانشگاه‌های جهان آنهم در همه سطوح لیسانس، فوق لیسانس، دکتری و اکنون با آمدن من، پسادکتری. انگار آسمان و زمان برای من ساخته شده بود.

نماد دیگری از تحول و تغییر و دگردیسی انسان "اقتصادگرا" به "انسان صلح‌گرا" بود که من در جلد اول رساله‌ام به آن پرداخته بودم و حال مشغول جلد دوم بودم تا مقدمات "اقتصاد صلح" خود را بنیان گذارم.

‌بی‌درنگ و با هیجان و دلهره تقاضای پذیرش و ادامه تحصیل در آن دانشگاه و آن دپارتمان را کرده بودم. دکتر محمد حسن گنجی، تحصیلکرده‌ی آمریکا (پی اچ دی) و استاد ممتاز دانشگاه تهران و از متخصصان برجسته سازمان ملل متحد، نامه‌ی محکمی در معرفی و پشتیبانی از تقاضای من نوشته بود.

بیشتر وقت روزانه خود را در کتابخانه می‌گذراندم. آنقدر غنی بود که هیچ اشتهائی را نمی‌توانست سیر کند. در پاریس می‌بایستی تقاضای حد‌اکثر سه کتاب کرد، منتظر شد تا برایتان پیدا کنند و به شما تحویل دهند تا شما مطالعه کنید! در اینجا همه کتابخانه در اختیارتان بود!‌

کتابی به زبان فرانسوی از اقتصاددانی فرانسوی یافتم که دقیقاً به کار جلد اول رساله‌ام می‌خورد و از آن در تکمیل این بهره بردم، کتابی فرانسویزبان که در کتابخانه دانشگاه پاریس یافت نمی‌شد! برگ‌های این کتاب به زحمت از هم باز می‌شد، زرد و خشک و شکننده، میباید با دقت و مواظبت بسیار آن را نیمه باز کرد و خواند تا برگها نشکند! به وضوح، من نخستین کسی بودم که این کتاب چاپ قرن نوزدهم را باز کرده بودم!

در تابستان آنسال بود که به کمک یک ماشین حساب علمی که سیصد و اندی دلار پولش را دادم، پول کمی نبود، محاسبات ریاضی خود را برای تعیین زمان دقیق استقرار صلح در جهان به انجام رساندم.

دولت ایالتهای متحد آمریکا دولت کاسبکاران است. سوداگران حاکمان آنند. برای خرید یک دوربین فیلمبرداری وارد یک فروشگاه نسبتاً بزرگ در مرکز شهر شدم. فروشنده، مردی تنومند، یک دوربین "کانُن" به دست من داد، ۷۵۰ دلار. گفتم گران است و داشتم می‌رفتم که گفت "۶۵۰ دلار‌. می‌خوام ببینم مرد خرید هستی، ۵۵۰ دلار"! خریدم. عصر آن روز منزل ف م، وی به من گفت، "شجاع، قیمت این دوربین ۲۶۰-۲۶۵ دلار است، سرت کلاه گذاشتند". برگشتم دوربین را پس بدهم و پولم را پس بگیرم. چه خیال خامی! گفتم کلاهبرداری است و شکایت می‌کنم. گفت برو شکایت کن، از تو پولدارترم، وکیل من می‌اندازدت زندان! شکایت به شهرداری نیویورک بردم. مامور شهرداری اظهار تاسف کرد که چنین کاسبکارانی در نیویورک نسبتاً فراوانند و به لحاظ قانونی کاری نمی‌شود کرد.

در همان زمان در ایران، "شاه" می‌خواست که افرایش بی‌رویه قیمت‌ها کنترل شود... سقوط کرد! هر دو‌ی ما به بازاریان باختیم!

سرزمین خشونت هم هست. گهگاه صبح که بر‌میخواستیم، می‌شنیدیم که شب قبل در کمپوس دانشگاه به دانشجوی دختری تجاوز شده است. در همه عمر که در ایران و کشورهای اروپا گذرانده بودم به اندازه دو هفته در "آمریکا" خبر "تجاوز" نشنیده بودم. هیچ کجا هم حضور اینهمه‌ مامور پلیس، مسلح و قلدر، ندیده بودم. امان از صدای آژیر پلیس که امکان نداشت روزی یا شبی بلند نشود، بیش از یک یا دو بار!

از پنجره طبقه بالای برج محل اقامتم راننده‌ای را دیدم که برای خروج از پارک کنار خیابان، چون جا کم بود اتومبیلش را محکم به ماشین‌های جلو و عقب زد و جا باز کرد و رفت! جل‌الخالق! جل المخلوق!

در مدت اقامتم در آن کشور، یک شب برق نیویورک رفت و شهر، بدون برق ماند. به زنان تجاوز شد و مغازه‌ها به تاراج رفت. صبح بعد خیابان‌های اصلی نیویورک شبیه یک شهر جنگزده بود.

ا م آمریکا یک "جامعه" به معنای متعارف نیست بلکه یک بازار بزرگ داد و ستد وحشیانه‌ی "آزاد" است. دفاع از "بازار آزاد"، شعارِ بیشرمانه‌‌ی روسای جمهور آمریکا ست.

برای فهمیدنِ ذهنیتِ فیلم "جنگ ستارگان"، به نکاتی باید توجه کرد، و کشورهای دیگر در تقلید از این ذهنیت امریکائی اشتباه می‌کنند زیرا در شرایط مشابه نیستند.

همان وقت که وارد فضای "ایالت‌های متحد" شدم، از پنجره‌ی هواپیما مرتب و منظم بودن قطعات زمین‌های کشاورزی که عمدتا مستطیل شکل بود نظرم را جلب کرد. حساب مساحت این زمینها آسان بود. مثل کشورهای کهنی چون فرانسه و ایران که قطعه زمینهای‌شان مرزبندی‌های طبیعی یا حتا هنری و احساسی داشت، بر اساس انحنای یک آبراه، یک پستی یا بلندی، یک درخت، یک تاریخچه، یک خاطره محلی یا یادگار تاریخی و اینگونه ملاحظات! کوچه باغ‌های ایران کجا و این تقسیم‌بندی‌های هندسی و مادی و بی‌احساس کجا!

همچنین باید به یاد‌داشت که این کشور، بعضی ایالت‌هایش، همه ساله دچار شدیدترین و خشن‌ترین طوفان‌ها و گردبادها‌ست که خانه‌ها و کاشانه‌ها را ویران می‌کند، و طبعاً شهروندانش را به خشونت عادت می‌دهد و به اینکه آرامش‌ها پایدار نیست. پرجمعیت‌ترین ایالتِ آن، کالیفرنیا، منتظر لحظه‌ی تاریخی زمین‌شناسانه‌ی زلزله بزرگی است که تکه‌ای از آن سرزمین را از قاره جدا کند و لوس‌آنجلس و سانفرانسیسکو را ویران نماید و ساکنانش را مثل مورچه دفن کند.

و اما چنانکه خواننده ارجمند لابد می‌داند، سنت حمل و استفاده از سلاح گرم جزو سنت‌های بنیانی جامعه‌ی ایالت‌های متحد آمریکاست. از همان ابتدا برای کشتار اهالی بومی، یا برای حل اختلاف‌های بین خود، به خاطر یک مشت دلار وسیله‌ی عمده و قهرمانانه ی کشتن و زنده ماندن بوده است.

با تفنگ به سویم نشانه گرفت! در بهار ۷۷ با خانواده، سفری با اتومبیل از فیلادلفیا به شهر کوچک پلاتویل در ایالت ویسکانسین کردیم. شب بود و قدری هم بارانی و به نزدیک یا در حومه پلاتویل رسیده بودیم که منزل پدر و مادر و هم منزل خواهر در آنجا بود. قدری گم شده بودم و نمی‌دانستم به درستی کجائیم و به کدام جهت باید می‌رفتیم. هنوز جی پی اس نبود. برای پرسش از یکی از ساکنان خانه‌ای که چراغش روشن بود به چپ پیچیدم و در راه گاراژش توقف کرده، نقشه به دست، از اتومبیل پیاده شدم. همزمان، درب خانه ناگهان باز شد و مردی قوی هیکل با تفنگ به سوی من نشانه گرفت. شانس آوردم شلیک نکرد. ۳۳ سال از سن و سالم می‌گذشت و به کشورهای پرشماری سفر کرده بودم و در بعضی هم سال‌ها سکونت داشته‌ام. هر‌گز با چنین منظره و واکنشی یا که کمتری  شباهت به آن داشته بوده باشد، در هیچ کجای دنیا، مواجه نشده بودم. قابل انتظار نبود. فکر می‌کردم فقط در فیلم‌های هالیوود برای سرگرمی است. اما نه، آن فیلم‌ها بازتاب زندگانی واقعی "امریکائیان" بوده است!

علل این وحشی‌گری تنها به خاطر قانون اساسی ایالتهای متحد نیست که حمل اسلحه را تشویق می‌کند. این خشونت از ابتدای تاسیس دولت ایالت‌های متحد جزو اساس زندگانی در آمده است. کشتار بومیان، جنگ‌های داخلی و بالاخره جنگ‌های خارجی.

دولت ایالتهای متحد آمریکا یک دولت جنگاور است. این کشور در سراسر تاریخ خود کمتر سالی را بدون جنگ گذرانده است.

گرچه همه مردم در همه کشورهای جهان نیز طبیعتاً در گیر جنگ بوده‌اند، اما روانشناسی علل جنگ در ایالت‌های متحد آمریکا با کشورهای "نُرمال" چون فرانسه و ایران‌ و دیگر کشورهای اروپائی و آسیائی و آفریکایی متفاوت است. نمی‌دانم آیا می‌توان گفت یا نه که ایالت‌های متحد آمریکا، استرالیا، نیوزیلند، کانادا، سنگاپور، قطر، امارات، و بعضی دولتهای دیگری که مخلوق دوران استعمارگری انگلستان‌اند اصولاً "دولت-ملت" نیستند بلکه دولت‌های بازاری و سوداگرِ داد و ستد و تولید و مصرف‌اند. و اما دولت ایالت‌های متحد آمریکا، به لحاظ روحیه‌ی تهاجم، پرخاشگری، خشونت و به خصوص سلطه‌جوئی و در سودای کنترل ساختاری و نظامی جهان بودن، با همه متفاوت است. به علاوه "مجتمع صنعتی نظامی" ا م آمریکا خود یک نیرویی است که، به قول ژنرال آیزنهاور، می‌تواند خارج از کنترل سیاسی مردم و حتا رئیس جمهور،حکومت کند.

باید گفت بیشتر خوبی‌ها و بدی‌های انسانیت، برترین‌ها و بدترینهایش در "ایالتهای متحد آمریکا" ست.

 

حوادث و مشاهدات ۹ ماه اقامتم در آن کشورآنقدر زیاد است که در یکی دو مقاله نمی‌گنجد. بی‌شک یکی از برجسته‌ترین و جنجالی‌ترین آنها دیدار رسمی اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر و علیاحضرت شهبانو فرح از کاخ سفید بود، و واکنش‌های ایرانیان مقیم آمریکا. گرچه  چند ماه بود که از آمریکا به فرانسه برگشته بودم اما، از طریق تلویزیون، خود را هنوز در آنجا حس میکردم. انگار که ادامه حضورم در آمریکا بود.