۳۱
نمیدانم این نظام چطور پا بر جاست
زندگی از این بهتر نمیشد. جهنم و بهشت روی همین کره زمین است و «به خدا» نه
هیچ جای دیگر، و من در بهشت بودم. با "شیرین" و "بردیا" با
اتومبیل عنابی رنگ ولوو که ف. م. سخاوتمندانه
زیر پای من گذاشته بود، از فیلادلفیا به شهر کوچک "پلاتویل" سفری چند
روزه کردیم. همه این تحصیلات دکترا و پسا دکترا و اقتصاد و صلح را برای بازگشت به
ایران میکردم، با شوق اینکه هم در دانشگاه تدریس کنم هم به کار خود در رادیو
تلویزیون ادامه دهم، و چون در دانشگاههای ایران میان تحصیلکردگان فرانسه و آمریکا
همیشه رقابت و اختلاف بود، یکدیگر را قبول نداشتند، برایم مهم بود که دانشآموخته
هر دو جا باشم. اما پس از ورود به آن شهر
کوچکِ سرسبز، عاشق آنجا شدم. عاشق طبیعتم
و از سر و صدای شهرهای زیادی بزرگ کلافه و گریزانم. خاطره دلپذیر کودکی من، طبیعت آرام
و بسیار زیبای سوئیس بود. تهران هم سریع بزرگ شده بود و پر سر و صدا.
این شهر یا شهرک یا دِه فقط ده هزار ساکن داشت و زندگی در آنجا فوقالعاده
آسان و آرام و به خاطر طبیعت سرسبزش برایم لذتبخش بود. علاوه بر وجود خانواده، پدر
و مادر و خواهر که به فاصلهی ۵ دقیقه
رانندگی نزدیک یکدیگر زندگی میکردند و خواهرزادههایم داریوش که یک سال از بردیا
بزرگتر بود و "شان"ِ نوزاد، از لحاظ رفاه زندگی هم همه چیز دم دست بود. یک
شهر کوچک دانشگاهی آرام و سالم و خوشحال و بی مسئله.
دانشگاه "ویسکانسین" نیز یکی از ده دانشگاه طراز اول آمریکا بود.
بر خلاف ۹ دانشگاه برجستهی دیگر که خصوصی بودند، یک دانشگاه ایالتی دولتی بود که
در شهرهای این ایالت شعبههای خود را داشت، و دانشگاه پلاتویل – ویسکانسین
جزو این سیستم بود.
در این دانشگاه کوچک، علاوه بر شوهر خواهرم دکتر "شیوتَندُن" که
استاد و رئیس دپارتمان "زیستشناسی" بود و پسر عموی مادر، دکتر رضا
رضازاده که رئیس دپارتمان "علوم سیاسی" بود و دکتر صوفی از دوستان ایرانی
دپارتمان "اقتصاد"، خواهرم نیز مسئولِ "دانشجویان بینالملل"
بود. به علاوه، خالهام، فخرایران مالک و شوهرشان سرهنگ مصطفی مالک نیز در پایتخت
آن ایالت، "مدیسون"، در یکساعتی "پلاتویل" زندگی میکردند،
نزدیک تنها فرزندشان، فرخ مالک که با یک دختر دانشجوی پلاتویل، "کریس"
ازدواج کرده بود. برادر و خواهر دکتر رضازاده، داوود و شمسی، نیز با خانوادههایشان،
جداگانه در پلاتویل و مدیسون زندگی میکردند. کلی فامیل داشتم.
اینکه چه شد که همه این فامیل در آنجا به تدریج جمع شده بودند، داستانش
مفصل است، اما سرمنشاء این کوج خانوادگی، به بحران سیاسی دوران ملی شدن نفت و نخستوزیری
دکتر محمد مصدق برمیگردد. سروان رضازاده، که از افسران هوادار مصدق و ضد شاه بود
(و ماند)، پس از ۲۸ مرداد، صلاح را در خروج از کشور دانست، فرار را بر قرار ترجیح
داد، و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. سپس استاد دانشگاه پلاتویل شد. به هوای او
به تدریج اعضای دیگر فامیل به آنجا مقیم شدند. خواهر من هم که در انگلستان دیپلم دبیرستان
گرفت برای ادامه تحصیل دانشگاهی از سوی والدین به پلاتویل فرستاده شده بود تا
سرپرست داشته باشد.
زندگانی پسر عموی مادرم، رضا رضازاده، متولد تبریز، که در چند رشته دکترا
گرفت و نقاش و موزیکدان و نویسنده و شاعر هم بود، داستان پرماجرای بسیار جالبی
است، از زمان اشغال آذربایجان توسط قوای روسیه تا به هنگام درگذشتش دو سال پیش در
سن بالای صدسالگی در "پلاتویل".
یکی دو روز پس از ورودمان به پلاتویل و قبل از بازگشتمان به فیلادلفیا، با
تشریفاتی مقدسگونه، دست شیرین را گرفتم و او را به یک پارک جنگلی زیبا با فراز و
نشیب های تپه مانند بردم. "ویسکانسین" که به "ایالتِ لبنیاتی"
dairy stateآمریکا معروف است،
بابت "تپههای غلطان" زیبایش نیز شهرت دارد. ضمن اینکه شمار مهاجران
آلمانی و اسکاندیناوی در آنجا، پس از آنکه
فرانسویان نخستین «کاشفان» اروپائی آنجا شدند، بیش از مهاجران انگلیسی و
انگیسیزبان بوده است، و قدری متمدنتر و جامعه گراتر از بعضی ایالتهایِ سوداگرای
دبش آمریکا ست. قیمت یک خانه خوب و خوش
فضای سه خوابه هم حدود پنجاه هزار دلار. چه عالی!
در آن پارک جنگلی، همآهنگ با آرامش و سکوتِ مقدس طبیعت که فقط نغمه گنگ برگهای
درختان و حرکت ابرهای آسمان و پرواز پرندهای و بالا رفتن سنجابی از درخت آن را
همراهی میکرد، با حالت و رفتار پسری که از دختری تقاضای ازدواج میکند با اشارهی
دست به این طبیعت زیبا، گفتم که خوشبختی ما در اینجاست و اگر قبول کند، در اینجا
در دانشگاه مشغول تدریس شوم و او هم ادامه درس دهد و سعادتمند شویم و پیشنهاد دادم
که زندگیمان را پس از پایان تحصیلاتم- که نزدیک بود - در همین پلاتویل ادامه دهیم.
ـ نه.
حواسم نبود که مادر شوهرش آنجا زندگی میکرد. و مادر و خواهران و برادران
خودش در تهران.
یادم نیست چگونه از برگزاری سمینار تابستانی انستیتوی صلحشناسی کانادا
(دانداس)[1] خبردار شدم. نمیشد نرفت. نام نوشتم و سوار بر
اتومبیل رفتم. با اینکه برای نخستین بار بود که وارد خاک کانادا میشدم، اصلاً
متوجه ورودم به خاک کشور دیگری نشدم. شاید همه حواسم به آن سمینار بود و به تکمیل
هر چه بیشتر پژوهشهای جنگشناسی و صلحشناسی و آشنائی با هممسلکان، شاید هم آن
روزها رفت و آمد میان این دو دولت آزاد بود و مرزها را کنترل نمیکردند. همه اینها،
سمینار، دانشکده یا دپارتمان "علم صلح" دانشگاه پنسیلوانیا، دپارتمان
جنگشناسی دانشگاه بروکسل، انستیبوی بین المللی استراتژیک لندن، انستیتوی پژوهش
صلح استکهلم، و رشتهها یا درسهای مشابهی چون «حل اختلافات» همه مثل
قارچ به تازگی در جهان پیشرفته سبز شده بود. خورهی آگاهی از همه آنها بودم، کارهایشان
را دنبال کنم و هیچ اطلاعی را از دست ندهم. پنسیلوانیا هم بغل گوش انتاریو بود و
برگزارکنندگان این سمینار، زوج "آلن نیوکامب" (۱۹۲۳-۱۹۹۱) و "هانا نیوکامب" را دورادور به خاطر کارهایشان
در زمینه تحقیقات صلح و خلع سلاح میشناختم.
دنیا زیبا بود و بر وفق مراد. زندگی از این بهتر نمیشد. همه چیزِ به نحو
دلخواه و آسان به دستم میآمد. بورس دکتری اقتصاد که دولت فرانسه در تهران اعلام
کرد و به آسانی نصیب من شد، گرفتن فوق لیسانس اقتصاد، اجازه یافتن انتخاب موضوع
رساله ی دکتری زیر نظر استاد برجستهای که به من صد در صد اعتماد داشت و دستم را
کاملاً باز گذاشته بود، و پیدایش ناگهانی این دپارتمان «علم صلح» که مرا در مقطع
پسادکترا پذیرفته بود.
خُب من هنوز کارمند "رادیو تلویزیون ملی ایران" بودم و نامهنگاری
کرده بودم که چنین پذیرشی آمده و میخواهم به آمریکا بروم. از رادیو تلویزیون پاسخ
و گواهی کتبی آمد که موافقت میشود و کمک هزینه ادامه مییابد. مدیونِ "محسن
وهابی" کارمند امور اداری هستم که کارم را پیگیری کرد. با اینحال چون دریافت
حقوق در قبال همکاری با دفتر رادیو تلویزیون در پاریس را نپذیرفته بودم، باز درآمد
من بسیار محدود بود. گواهی رادیو تلویزیون چیز خوبی بود اما پولی نرسیده بود! در دیداری
که در لندن با عمو و بزرگ خانواده، ضیاءالدین ضیايیان و همسرشان مهین خانم آبتین
داشتم ضمن هدیه دادن یک جلد کتاب "نظامهای اقتصادی" ترجمه برادرزاده ایشان
که دانشگاه تهران تازه چاپ کرده بود، وضعیت و نیاز برنامهی سفر پژوهشی خود را
همراه "شیرین" و "بردیا" به آمریکا با ایشان در میان گذاشتم و
ایشان هزینهی خرید بلیط هواپیمای همه ما را تقبل و پرداخت کرد.
در نیویورک، آن شخص مهربان، ف. م.، با اصرار اتومبیل "وُلوُ"ی
عنابی رنگ خود را در اختیار من گذاشته بود
که "شجاع، من استفادهای از آن نمیکنم، فقط باید هر روز آن را از این سوی کوچه
برای پارک به آنسوی کوچه بگذارم و زحمتم را کم میکنی! " منهم که تعارف و این
جور چیزها سرم نمیشد و نمیشود. ۹ ماه
اتومبیل زیر پای ما بود و فقط، موقع رفتن، چهار لاستیک آن را نو کرده پس دادم!
بهار و تابستان بود و هوای عالی و در دانشگاه پنسیلوانیا بسیار خوش میگذشت.
از دنیا چه میخواستم؟ در عین حال وقتی از محلههای خوب و زیبا دور میشدی به
جاهائی میرسیدی که روی پلههای درب ورودی ساختمانهائی که روزگاری ساختمان خوبی
بود اما حالا در و پنجره هایش شکسته است، سیاهپوست سپید موی غمگینی رامیبینی جلوی
درب نشسته انگار در این فکر که چه کند یا چرا به این دنیا آمده؛ و نشاط را از دلم
برون میکرد و غم عظیمی به جایش مینشاند. در کنار ثروت و رفاه بزرگ، فقر و غم عظیم.
آیا دعوت از «سی آی ای» بود؟ از من دعوت شده بود که به یک سمینار دو شبانهروزی
در جائی، کالجی، که نامش را هم امروز به یاد ندارم، شرکت کنم. این سمینار مخصوص
دانشجویان فوق لیسانس به بالای دانشگاه بود و همه هزینههای رفت و آمد و مسکن و خوراک ا را نیزسازماندهندگان پرداخت میکردند.
آمریکا واقعاً چه بهشت خوبی بود! فراوانی!
گرچه بیشترکارگاههایش را فراموش کردهام اما به یاد دارم که سمینار فوقالعاده
جالبی بود. چند خاطره که به ذهنم مانده است یکی مطلبهای جالبی بود که یکی از دستاندرکاران
(معلمان) مملو از غلطهای املايی روی تخته سیاه مینوشت. مدرس و اینهمه غلط املايی؟.در
فرانسه چنین چیزی مطلقاً غیر ممکن بود! دیگر اینکه همه این آموزهها جنبه "پراتیک"
و عملی داشت، در حالی که در فرانسه آموزهها بیشتر جنبهی جامعهشناسانه و فیلسوفانه
و روشنفکرانه داشت. و بالاخره یکی از آن "پانل"ها خوب به یادم مانده
است. حدود هفت نفر بودیم و هر کس یک کارتی انتخاب میکرد که وقتی برای خود به طور
خصوصی باز میکرد شغل و وظیفه معینی برای او تعیین شده بود و او میبایستی بر اساس
وظایف آن شغل که روی کارت تعریف شده بود رفتار کند. هدف از بازی (و اصولا عنوان
سمینار) «ایجاد تغییر» بود برای بهتر ساختن وضعیت دهکده. تصادفاً کارت من شغل
فرهنگی و آموزگاری را برایم تعیین کرده بود. و من طبعاً خوشحال که مدرسه میسازم و
به رفاه و توسعه دهکده کمک میکنم. اما در پایان این "بازی"، دهکده
چندان پیشرفتی نکرده بود. چرا؟ دستها را رو کردند و معلوم شد یک نفر کارت "کدخدای
ده" را داشته که وظیفه اش هم این بود که نگذارد تغییر و اصلاحات در ده صورت گیرد.
پیام جالبی بود که مرا بسیار به فکر انداخت. به نظرم آمد که بیشتر موضوعات
این سمینار آماده ساختن ما دانشجوآموختگان «خارجی» و تاثیرگذاری بر ما بود برای
بازگشت به کشورمان نه فقط با تحصیلات عالیه بلکه با برداشتهای فکری معین. شاید
اشتباه کنم اما به نظرم میآمد که این سمینار را سازمان "سیا" ترتیب
داده بود. منظورم این نیست که "سیا" بد است. خیلی هم برای ما خوب بود!
شمار دانشجویان ایرانی در
دانشگاه پنسیلوانیا کم نبود. با هر کدامشان که صحبت میکردم مخالف شاه و
«رژیم» بود. بیشترشان بورسیه دولت ایران بودند، با پول دولت شاهنشاهی زندگی میکردند؛
چند برابر شدن بودجه دولت بر اثر چند برابر شدن بهای نفت اقتضا میکرد که بخشی از
این پولها برای گسترش آموزش و پرورش و دانشآموختگی عالیِ نسل
جوان صرف بورسهای تحصیلی خارج ار کشور شود که ضمناً موجب تورم داخل کشور نشود.
اما از فرزند سپهبد گرفته تا فرزند راننده سپهبد که همه بورسیه دولت بودند، مخالف
دولت بودند!
یکی از کسانی که در آنجا در مخالفت با دولت ایران نامی برای خود بهم میزد،
رضا براهنی شخصی بود. گویا به زندان شاه
افتاده بود و شده بود سخنگوی دفاع از حقوق بشر علیه شاه و حکومتش.
پیش خود میگفتم عجب دنیائی است، اگر رژیم شاه اینقدر بد است چرا به شما
بورس تحصیلی آمریکا میدهد، و اگر آنطور که براهنی میگوید زندانهای شاه اینطور
وحشتناک است چطور سُر و مُر و گنده در آمریکا میچرخد؟ بعدها دانستم که در آن برهه
زمانی خیلیها دست و پا میکردند و حتا به ماموران ساواک رشوه میدادند تا مدت کوتاهی
به زندان شاه بیفتند. اگر در شهرستانها بعضیها را مامور ساواک کم سواد و در زندگی
ناکام، شکنجه میداد، در تهران، زندان به
منزله هتلی شده بود بی ستاره اما با خوردوخوراک و اتاق رایگان که گذر از آن موجب
شهرت نویسنده ی «مبارز» و فروش کتابهایش میشد.
در یک میتینگ بزرگی که ایرانیان در همان دانشگاه پنسیلوانیا برگزار کرده
بودند، آمفی تئاتر پر بود، جای نشستن نبود. چون وسط کار آمده بودم، یادم نیست دقیقاً
چه میگفتند جز اینکه در محکومیت رژیم شاه بود و اتفاق نظر بود، تفاوتها فقط در
نحوهی محکومیت بود. دستم را بلند کردم و از همان جائی که ایستاده بودم اجازه صحبت
گرفتم. و صدای متفاوت دفاع منطقی از حکومت ایران شدم. مسئول برگزاری که تیپ چه
گواری داشت، بپس از استماع سخنانم رو به شنوندگان حاضر کرد و با اشاره به من گفت :"ایشان
آنقدر با ملایمت صحبت میکند که آدم نمیدونه چی بگه".
به آپارتمان که برگشتم به شیرین گفتم: نمیدانم این رژیم چطور پا برجاست.
تابستان ۷۷ تقویم جهانشمول.