تغییر بزرگ (۳۱)
«نمیدانم این رژیم چطور پابرجا ست»
بهار و تابستان ۱۹۷۷
فیلادلفیا و «پلَتویل»
با «شیرین» و «بردیا» با اتومبیل از فیلادلفیا به شهر کوچک «پلاتویل» سفری چند
روزه کردیم. با اینکه من همه این «تحصیلات» دکترا و پسا
دکترا و اقتصاد و صلح را برای این میکردم که به ایران برگردم، اما پس از
ورود به آن شهر کوچکِ سر سبز، عاشقِ آنجا شدم. من عاشق طبیعت ام و از سر و صدای
شهرهای زیادی بزرگ (به استثنای پاریس) کلافه.
این شهر یا دِهکده، فقط ده هزار ساکن داشت، و زندگی در آنجا فوق العاده آسان و آرام
و لذتبخش بود. علاوه بر وجود خانواده، پدر و مادر و خواهرم ،«مهی»، که به فاصله ی پنج دقیقه رانندگی نزدیک یکدیگر زندگی میکردند و خواهر زاده هایم داریوش، که یک سال از
بردیا بزرگتر بود و «شان»ِ نوزاد، همه چیز دم دست بود. یک شهرِ کوچکِ دانشگاهیِ آرام
و سالم و خوشحال.
دانشگاه «ویسکانسین» نیز یکی از ده دانشگاهِ طرازِ اولِ آمریکا بود. بر خلاف نُه
دانشگاه برجسته ی دیگر یک دانشگاه ایالتیِ دولتی بود که در شهرهای این ایالت شعبه
های خود را داشت، و دانشگاه پلاتویل – ویسکانسین جزو این سیستم و یکی از شعبه های آن بود.
![]() |
| دانشگاه ویسکانسین-پلَتویل |
چه شد که همه این فامیل در آنجا به تدریج جمع شده بودند، داستانِ هر کدام مفصل است،
اما سرمنشاء کوچِ همه در آنجا، بحرانِ سیاسیِ دورانِ ملی شدن نفت و نخست وزیریِ محمد
مصدق بود! سروان رضا زاده، که از افسران هوادارِ مصدق بود، صلاح را در خروج از کشور دانسته، برای
ادامه تحصیل به آمریکا رفته، پس از تحصیلاتِ دکتری، استاد دانشگاه پلاتویل شده بود. به هوای او به
تدریج اعضای دیگر فامیل به آنجا رفته مقیم شدند.
زندگانی رضا رضازاده،
متولد تبریز، که چند دکترا گرفت و نقاش و موزیکدان و نویسنده و شاعر هم بود،
داستان پرماجرای جالبی است، هم به لحاظ «سیاسی»، هم دانشگاهی، هم ماجراهای عاشقانه و «رمانتیک»، هم «درام»های دلخراش خانوادگی؛ از زمان اشغال آذربایجان توسط قوای روسیه تا به هنگام
درگذشتش به سال ۲۰۱۸ در سن ۱۰۱ سالگی در «پلاتویل».
![]() |
| «تپه های غلطان ویسکانسین» |
یکی دو روز پس از ورودمان به
پلاتویل و قبل از بازگشتمان به فیلادلفیا، با تشریفاتی مقدسگونه، دست «همسر»م را
گرفتم و او را به محلی زیبا و پارک جنگلی و تپه مانند بردم. «ویسکانسین» که به «ایالتِ لبنیات» آمریکا معروف است، بابتِ «تپه های قلطانِ» زیبایش نیز مشهور است. این ایالت بیشتر از مهاجران آلمانی و اسکاندیناوی تشکیل شده تا انگلیسی، و قدری متمدنتر و جامعه
گرا تر از ایالتهای دیگرِِ سوداگر است. قیمت یک خانه ی بسیار خوبِ سه خوابه ی مجزا با حیاط مناسب هم حدود
پنجاه هزار دلار. پدر و مادرم، خانه ی قدری بهتر از معمولیِ دو طبقه ی خود را در تهران، میدان «شعاع»، دو سال قبلش نمیدانم به چه قیمت فروخته بودند، اما مسلماً به به بیش از دویست هزار دلار، شاید سیصد هزار، شاید بیشتر، دلار آمریکا حدود ۶۷ ریال بود !
در آن پارکِ جنگلیِ زیبا و دلربا، و در هارمونی و همآهنگی
با آرامش و سکوتِ مقدس طبیعت که فقط نغمه ی گنگِ برگهای درختان و حرکتِ ابرهای آسمان و
شاید پرواز پرنده ای یا بالا رفتن سنجابی از درخت آن را همراهی میکرد، با حالت و
رفتار مردی که از زنی تقاضای ازدواج میکند، با اشاره ی دست به این طبیعتِ زیبا، گفتم
که خوشبختی ما در اینجاست و اگر قبول کند، در اینجا در دانشگاه مشغول تدریس شوم، خانه ای بخریم و
سعادتمند شویم؛ و پیشنهاد دادم که زندگیمان را پس از پایان تحصیلات – که نزدیک بود –
در همین پلاتویل ادامه دهیم.
ـ نه!
سمینار تابستانی موسسه صلحشناسی کانادا
یادم نیست چگونه از برگزاری «سمینار تابستانی انستیتوی صلحشناسی کانادا –
دانداس» (Canadian Peace Research Institute
- Dundas) خبردار شدم. نمیشد نرفت. نام نوشتم
و با اتومبیل رفتم. برای نخستین بار بود که وارد خاک کانادا میشدم اما حتی متوجه
ورود به کانادا نشدم. همه حواسم به آن سمینار بود و تکمیل هر چه بیشتر پژوهشهای
جنگشناسی و صلحشناسی و آشنائی با هممسلکان بود. همه اینها، سمینار، دانشکده یا
دپارتمان «علم صلح» دانشگاه پنسیلوانیا، دپارتمان جنگشناسی دانشگاه بروکسل و رشته
ها یا درسهای مشابه چون «حل اختلاف» conflict resolution همه مثل قارچ به تازگی در جهان پیشرفته سبز شده
بود. خوره ی آگاهی از همه بودم که کارهایشان را دنبال کنم و هیچ اطلاعی را از
دست ندهم. پنسیلوانیا هم بغل گوش انتاریو بود و بر گزارکنندگان این سمینار، زوج «آلن
نیوکامب» (۱۹۲۳-۱۹۹۱ ) و «هانا نیوکامب» را دورادور به خاطر کارهایشان در این
زمینه میشناختم.
دنیا زیبا بود و بر وفق مراد.
![]() |
| گوشه ای از دانشگاه پنسیلوانیا |
![]() |
| کمپوس دانشگاه پنسیلوانیا نزدیک مرکز شهر فیلادلفیا |
خُب من هنوز کارمندِ «رادیو تلویزیونِ ملی ایران» بودم و نامه نگاری کردم که
چنین پذیرشی آمده و میخواهم به آمریکا بروم. از رادیو تلویزیون پاسخ و گواهیِ کتبی
آمد که موافقت میشود و کمک هزینه ادامه میآبد. مدیونِ «محسن وهابی» کارمند امور
اداری هستم که کار را پیگیری کرد. با اینحال چون دریافت حقوق در قبال همکاری با
دفتر رادیو تلویزیون در پاریس را نپذیرفته بودم، درآمد من بسیار محدود بود. ضمن اینکه گواهی
رادیو تلویزیون چیز خوبی بود اما پولی نرسیده بود! در دیداری با عمو و بزرگ
خانواده، ضیاء الدین ضیايیان و همسرشان مهین خانم آبتین که آنموقع «لندن» بودند،
ضمن هدیه دادن یک جلد کتاب «نظامهای اقتصادی» ترجمه برادرزاده ایشان به ایشان، که
دانشگاه تهران تازه چاپ کرده بود، وضعیت و برنامه ی سفر پژوهشی خود را همراه
«شیرین» و «بردیا» به آمریکا با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هزینه ی خرید بلیط
هواپیمای همه ما را تقبل و پرداخت کرد.
در نیویورک، آن شخص مهربان، ف. م.، با
اصرار، اتومبیل «وُلوُ»ی عنابی رنگ خود را در اختیار من گذاشت که «شجاع، من
استفاده ای از آن نمیکنم، فقط باید هر روز آن را از این سوی خیابان برای پارک به
آنسوی خیابان بگذارم و زحمتم را کم میکنی!» منهم که تعارف و این جور چیزها سرم
نمیشد و نمیشود. ۸ یا ۹ ماه اتومبیل زیر پای ما بود و فقط موقع رفتن چهار لاستیکِ آن را
نو کرده پس دادم!
بهار و تابستان بود و هوای عالی و در دانشگاه پنسیلوانیا بسیار خوش میگذشت. از
دنیا چه میخواستم؟ در عین حال، وقتی از محله های خوب و زیبا دور میشدی به جاهائی
میرسیدی که روی پله های درب ورودی ساختمانهائی که روزگاری ساختمان خوبی بود اما
حالا در و پنجره شکسته است، سیاهپوستی سپید موی غمگین نشسته در این فکر که چه کند
یا چرا به این دنیا آمده؛ و نشاط را از دلم برون میکرد و غم عظیمی به جایش
مینشاند. در کنار ثروت و رفاه بزرگ، فقر و غم عظیم.
سمینار «تغییر» (چگونه «تغییر» را اجرا کنیم)
(سازمان «سیا»؟)
حال از من دعوت شده بود که به یک سمینار دو شبانه روزی در جائی که نامش را هم
به یاد ندارم، شرکت کنم. این سمینار مخصوصِ دانشجویان فوق لیسانس به بالای دانشگاه
بود و همه هزینه های مسکن و غذا را نیز سازماندهندگان پرداخت میکردند. آمریکا واقعاً
چه بهشت خوبی بود! فراوانی!
گرچه بیشتر کارگاههایش را فراموش کرده ام اما به یاد دارم که سمینارِ فوق
العاده جالبی بود. چند خاطره به ذهنم مانده است. یکی اینکه مطالبی که یکی از «آموزگاران»
روی تخته سیاه مینوشت، به رغم اهمیت مطلب، غلطهای املائی چشمگیری داشت! در فرانسه چنین چیزی مطلقاً غیر قابل
قبول و غیر ممکن بود! دیگر اینکه همه این آموزه ها جنبه ی «پراتیک» و عملی داشت، در
حالی که در فرانسه، آموزه ها بیشتر جنبه ی جامعه شناسانه و فیلسوفانه و روشنفکرانه
داشت. و بالاخره یکی از آن «پانل»ها خوب به یادم مانده است. یادم نیست، پنج، شش، هفت نفر یا بیشتر
بودیم و هر کس شانسی یک کارتِ رو بسته میکشید که وقتی باز میکرد شغل و وظیفه معینی
برای او تعیین شده بود و او میبایستی بر اساس آن رفتار کند. هدف از بازی ایجاد «تغییر»
برای بهتر ساختن وضعیت دهکده بود و نقشه ی دهکده هم روی میز بود. تصادفاً کارت من
شغل فرهنگی و آموزگاری را برایم تعیین کرده بود. و من طبعاً خوشحال که مدرسه
میسازم و به رفاه و توسعه ی دهکده کمک میکنم. اما در پایانِ این
«بازی»، دهکده چندان پیشرفتی نکرده بود. چرا؟ دستها را رو کردند و معلوم شد یک نفر کارت «کدخدای ده» را داشته که وظیفه اش این بود که نگذارد «تغییر» و اصلاحات در دهکده صورت گیرد.
«بازی»، دهکده چندان پیشرفتی نکرده بود. چرا؟ دستها را رو کردند و معلوم شد یک نفر کارت «کدخدای ده» را داشته که وظیفه اش این بود که نگذارد «تغییر» و اصلاحات در دهکده صورت گیرد.
پیام جالبی بود که مرا بسیار به فکر انداخت. ضمن آنکه به نظرم آمد که اغلبِ موضوعاتِ این سمینار آماده ساختنِ این دانشجویان / دانشآموختگان سطح بالا و تاثیر
گذاری بر آنها برای بازگشت به کشورشان بود، نه فقط با تحصیلاتِ عالیه بلکه با
برداشتهای فکریِ معین. شاید اشتباه کنم، اما به نظرم میآمد که این سمینار را سازمان «سیا»
ترتیب داده بود. منظورم این نیست که «سیا» بد است.
«رضا براهنی» وجلسه ی عمومیِ مخالفت با شاه
یک مطلب دیگر. شمار دانشجویان ایرانی زیاد بود. و با هر کدامشان که صحبت
میکردم مخالف «شاه» بود. بیشترشان بورسیه دولت ایران بودند، با پول دولت شاهنشاهی
زندگی میکردند، چند برابر شدن بودجه دولت بر اثر چند برابر شدن بهای نفت اقتضا
میکرد که بخشی از این پولها برای گسترش آموزش و پرورش عالیِ نسل جوان صرف بورسهای
تحصیلی خارج ار کشور شود که ضمناً موجب تورم داخل کشور نشود. اما از فرزند سپهبد
گرفته تا فرزند راننده سپهبد که همه بورسیه دولت بودند، مخالف دولت بودند!
یکی از کسانی که در آنجا در مخالفت با دولت ایران نامی برای خود بهم زد، شخصی
بود به نام « رضا براهنی» که گویا به زندان
شاه افتاده بود و حالا شده بود سخنگوی دفاع از حقوق بشر علیه شاه و حکومتش.
پیش خود میگفتم عجب دنیائی است، اگر رژیم شاه اینقدر بد است چرا به شما بورس
تحصیلی آمریکا میدهد، و اگر آنطور که «براهنی» میگوید زندانهای شاه اینطور وحشتناک
است چطور سُر و مُر و گنده در آمریکا میچرخد؟
در یک میتینگ بزرگی که ایرانیان در همان دانشگاه پنسیلوانیا برگزار کرده
بودند، آمفی تئاتر کوچک پُر بود. یادم نیست دقیقاً چه میگفتند اما در محکومیت رژیم
شاه اتفاقِ نظر بود؛ تفاوتها در نحوه ی محکومیت بود. دستم را بلند کردم و از همان
جائی که ایستاده بودم اجازه صحبت گرفتم. و صدای متفاوتِ دفاعِ منطقی از حکومتِ ایران
شدم. مردِ جوانی که مسئول برگزاری بود پس از استماع سخنانم رو به شنوندگان حاضر کرد
و با اشاره به من گفت:«ایشان آنقدر با ملایمت صحبت میکند که نمیشود چیزی گفت (که
آدم نمیداند چه بگوید) ».
به آپارتمان که برگشتم به «شیرین» گفتم : «نمیدانم این رژیم چطور پابرحا ست».
مطلبهای پسین:
۱۳۵۶ - بازگشت به بروکسل و به فرانسه.
۱۳۵۷ - سفر به تهران و پروژه «مرکز بین المللی صلح جهانی
ایران».
ملاقات با «اعلیحضرت»؟
قرارداد تالیف کتاب «اقتصاد صلح» با «مرکز توسعه و ارتباطات
ایران».









