Saturday, 15 June 2019

تغییر بزرگ (۳۱) «نمیدانم این رژیم چطور پابرجا ست» 1977 ایالتهای متحد



تغییر بزرگ (۳۱)

 «نمیدانم این رژیم چطور پابرجا ست»

بهار و تابستان ۱۹۷۷
فیلادلفیا و «پلَتویل»


با «شیرین» و «بردیا» با اتومبیل از فیلادلفیا به شهر کوچک «پلاتویل» سفری چند روزه کردیم. با اینکه من همه این «تحصیلات» دکترا و پسا دکترا و اقتصاد و صلح را برای این میکردم که به ایران برگردم، اما پس از ورود به آن شهر کوچکِ سر سبز، عاشقِ آنجا شدم. من عاشق طبیعت ام و از سر و صدای شهرهای زیادی بزرگ (به استثنای پاریس) کلافه.
این شهر یا دِهکده، فقط ده هزار ساکن داشت، و زندگی در آنجا فوق العاده آسان و آرام و لذتبخش بود. علاوه بر وجود خانواده، پدر و مادر و خواهرم ،«مهی»، که به فاصله ی پنج دقیقه رانندگی نزدیک یکدیگر زندگی میکردند و خواهر زاده هایم داریوش، که یک سال از بردیا بزرگتر بود و «شان»ِ نوزاد، همه چیز دم دست بود. یک شهرِ کوچکِ دانشگاهیِ آرام و سالم و خوشحال.
دانشگاه «ویسکانسین» نیز یکی از ده دانشگاهِ طرازِ اولِ آمریکا بود. بر خلاف نُه دانشگاه برجسته ی دیگر یک دانشگاه ایالتیِ دولتی بود که در شهرهای این ایالت شعبه های خود را داشت، و دانشگاه پلاتویل – ویسکانسین جزو این سیستم و  یکی از شعبه های آن بود.

دانشگاه ویسکانسین-پلَتویل
در آن دانشگاهِ کوچک، علاوه بر شوهر خواهرم دکتر «شیو تَندُن» که استاد و رئیس دپارتمانِ «زیست شناسی» بود و پسر عمه ی مادر، دکتر رضا رضازاده که رئیس دپارتمان «علوم سیاسی» بود و دکتر «صوفی» از دوستان ایرانی که «اقتصاد» درس میداد، خواهرم نیز مسئولِ «دانشجویان بین الممل» بود. به علاوه، خاله ام،« فخرایران مالک»  و شوهرشان سرهنگ «مصطفی مالک» نیز در پایتخت آن ایالت، «مدیسون»، و یکساعتیِ «پلَتویل»، زندگی میکردند؛ نزدیک تنها فرزندشان، «فرخ مالک» که با یک دختر دانشجوی پلاتویل، «کریس» ازدواج کرده بود. برادرِ دکتر رضا رضازاده، داوود، نیز، در پلاتویل و سپس مدیسون اقامت گزید و همسرِ سابق رضا و اولین زوجه اش ، «شمسی»، و دو فرزندانشان فرهاد و فرزاد در مدیسون زندگی میکردند.
چه شد که همه این فامیل در آنجا به تدریج جمع شده بودند، داستانِ هر کدام مفصل است، اما سرمنشاء کوچِ همه در آنجا، بحرانِ سیاسیِ دورانِ ملی شدن نفت و نخست وزیریِ محمد مصدق بود! سروان رضا زاده، که از افسران هوادارِ مصدق بود، صلاح را در خروج از کشور دانسته، برای ادامه تحصیل به آمریکا رفته، پس از تحصیلاتِ دکتری، استاد دانشگاه پلاتویل شده بود. به هوای او به تدریج اعضای دیگر فامیل به آنجا رفته مقیم شدند.
زندگانی رضا رضازاده، متولد تبریز، که چند دکترا گرفت و نقاش و موزیکدان و نویسنده و شاعر هم بود، داستان پرماجرای جالبی است، هم به لحاظ «سیاسی»، هم دانشگاهی، هم ماجراهای عاشقانه و «رمانتیک»، هم «درام»های دلخراش خانوادگی؛ از زمان اشغال آذربایجان توسط قوای روسیه تا به هنگام درگذشتش به سال ۲۰۱۸ در سن ۱۰۱ سالگی در «پلاتویل».
«تپه های غلطان ویسکانسین»

یکی دو روز پس از ورودمان به پلاتویل و قبل از بازگشتمان به فیلادلفیا، با تشریفاتی مقدسگونه، دست «همسر»م را گرفتم و او را به محلی زیبا و پارک جنگلی و تپه مانند بردم. «ویسکانسین» که به «ایالتِ لبنیات» آمریکا معروف است، بابتِ «تپه های قلطانِ» زیبایش نیز مشهور است. این ایالت بیشتر از مهاجران آلمانی و اسکاندیناوی تشکیل شده تا انگلیسی، و قدری متمدنتر و جامعه گرا تر از ایالتهای دیگرِِ سوداگر است. قیمت یک خانه ی بسیار خوبِ سه خوابه ی مجزا با حیاط مناسب هم حدود پنجاه هزار دلار. پدر و مادرم، خانه ی قدری بهتر از معمولیِ دو طبقه ی خود را در تهران، میدان «شعاع»، دو سال قبلش نمیدانم به چه قیمت فروخته بودند، اما مسلماً به به بیش از دویست هزار دلار، شاید سیصد هزار، شاید بیشتر، دلار آمریکا حدود ۶۷ ریال بود !

در آن پارکِ جنگلیِ زیبا و دلربا، و در هارمونی و همآهنگی با آرامش و سکوتِ مقدس طبیعت که فقط نغمه ی گنگِ برگهای درختان و حرکتِ ابرهای آسمان و شاید پرواز پرنده ای یا بالا رفتن سنجابی از درخت آن را همراهی میکرد، با حالت و رفتار مردی که از زنی تقاضای ازدواج میکند، با اشاره ی دست به این طبیعتِ زیبا، گفتم که خوشبختی ما در اینجاست و اگر قبول کند، در اینجا در دانشگاه مشغول تدریس شوم، خانه ای بخریم و سعادتمند شویم؛ و پیشنهاد دادم که زندگیمان را پس از پایان تحصیلات – که نزدیک بود – در همین پلاتویل ادامه دهیم.
ـ نه!

سمینار تابستانی موسسه صلحشناسی کانادا
یادم نیست چگونه از برگزاری «سمینار تابستانی انستیتوی صلحشناسی کانادا – دانداس» (Canadian Peace Research Institute - Dundas) خبردار شدم. نمیشد نرفت. نام نوشتم و با اتومبیل رفتم. برای نخستین بار بود که وارد خاک کانادا میشدم اما حتی متوجه ورود به کانادا نشدم. همه حواسم به آن سمینار بود و تکمیل هر چه بیشتر پژوهشهای جنگشناسی و صلحشناسی و آشنائی با هممسلکان بود. همه اینها، سمینار، دانشکده یا دپارتمان «علم صلح» دانشگاه پنسیلوانیا، دپارتمان جنگشناسی دانشگاه بروکسل و رشته ها یا درسهای مشابه چون «حل اختلاف» conflict resolution همه مثل قارچ به تازگی در جهان پیشرفته سبز شده بود. خوره ی آگاهی از همه بودم که کارهایشان را دنبال کنم و هیچ اطلاعی را از دست ندهم. پنسیلوانیا هم بغل گوش انتاریو بود و بر گزارکنندگان این سمینار، زوج «آلن نیوکامب» (۱۹۲۳-۱۹۹۱ ) و «هانا نیوکامب» را دورادور به خاطر کارهایشان در این زمینه میشناختم.


دنیا زیبا بود و بر وفق مراد.
گوشه ای از دانشگاه پنسیلوانیا
زندگی بود و از این زندگی بهتر نمیشد. همه چیز به نحو دلخواه و آسان به دستم میآمد. بورس دکتری اقتصاد که دولت فرانسه در تهران اعلام کرد و به آسانی نصیب من شد، گرفتن فوق لیسانس، گرچه با معدل متوسط، اجازه یافتن انتخاب موضوع رساله ی دکترا زیر نظر استاد برجسته ای که به من صد در صد اعتماد داشت و دستم را کاملاً باز میگذاشت، و پیدایش ناگهانی این دپارتمان «علم صلح»  Peace Science  در دانشگاه پنسولوانیا و پذیرش من در دانشجوئیِ پسادکترا. 
کمپوس دانشگاه پنسیلوانیا نزدیک مرکز شهر فیلادلفیا


خُب من هنوز کارمندِ «رادیو تلویزیونِ ملی ایران» بودم و نامه نگاری کردم که چنین پذیرشی آمده و میخواهم به آمریکا بروم. از رادیو تلویزیون پاسخ و گواهیِ کتبی آمد که موافقت میشود و کمک هزینه ادامه میآبد. مدیونِ «محسن وهابی» کارمند امور اداری هستم که کار را پیگیری کرد. با اینحال چون دریافت حقوق در قبال همکاری با دفتر رادیو تلویزیون در پاریس را نپذیرفته بودم، درآمد من بسیار محدود بود. ضمن اینکه گواهی رادیو تلویزیون چیز خوبی بود اما پولی نرسیده بود! در دیداری با عمو و بزرگ خانواده، ضیاء الدین ضیايیان و همسرشان مهین خانم آبتین که آنموقع «لندن» بودند، ضمن هدیه دادن یک جلد کتاب «نظامهای اقتصادی» ترجمه برادرزاده ایشان به ایشان، که دانشگاه تهران تازه چاپ کرده بود، وضعیت و برنامه ی سفر پژوهشی خود را همراه «شیرین» و «بردیا» به آمریکا با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هزینه ی خرید بلیط هواپیمای همه ما را تقبل و پرداخت کرد.
در نیویورک، آن شخص مهربان،  ف. م.، با اصرار، اتومبیل «وُلوُ»ی عنابی رنگ خود را در اختیار من گذاشت که «شجاع، من استفاده ای از آن نمیکنم، فقط باید هر روز آن را از این سوی خیابان برای پارک به آنسوی خیابان بگذارم و زحمتم را کم میکنی!» منهم که تعارف و این جور چیزها سرم نمیشد و نمیشود. ۸ یا ۹ ماه اتومبیل زیر پای ما بود و فقط موقع رفتن چهار لاستیکِ آن را نو کرده پس دادم!
بهار و تابستان بود و هوای عالی و در دانشگاه پنسیلوانیا بسیار خوش میگذشت. از دنیا چه میخواستم؟ در عین حال، وقتی از محله های خوب و زیبا دور میشدی به جاهائی میرسیدی که روی پله های درب ورودی ساختمانهائی که روزگاری ساختمان خوبی بود اما حالا در و پنجره شکسته است، سیاهپوستی سپید موی غمگین نشسته در این فکر که چه کند یا چرا به این دنیا آمده؛ و نشاط را از دلم برون میکرد و غم عظیمی به جایش مینشاند. در کنار ثروت و رفاه بزرگ، فقر و غم عظیم.

سمینار «تغییر» (چگونه «تغییر» را اجرا کنیم)
(سازمان «سیا»؟)
حال از من دعوت شده بود که به یک سمینار دو شبانه روزی در جائی که نامش را هم به یاد ندارم، شرکت کنم. این سمینار مخصوصِ دانشجویان فوق لیسانس به بالای دانشگاه بود و همه هزینه های مسکن و غذا را نیز سازماندهندگان پرداخت میکردند. آمریکا واقعاً چه بهشت خوبی بود! فراوانی!
گرچه بیشتر کارگاههایش را فراموش کرده ام اما به یاد دارم که سمینارِ فوق العاده جالبی بود. چند خاطره به ذهنم مانده است. یکی اینکه مطالبی که یکی از «آموزگاران» روی تخته سیاه مینوشت، به رغم اهمیت مطلب، غلطهای املائی چشمگیری داشت! در فرانسه چنین چیزی مطلقاً غیر قابل قبول و غیر ممکن بود! دیگر اینکه همه این آموزه ها جنبه ی «پراتیک» و عملی داشت، در حالی که در فرانسه، آموزه ها بیشتر جنبه ی جامعه شناسانه و فیلسوفانه و روشنفکرانه داشت. و بالاخره یکی از آن «پانل»ها خوب به یادم مانده است. یادم نیست، پنج، شش، هفت نفر یا بیشتر بودیم و هر کس شانسی یک کارتِ رو بسته میکشید که وقتی باز میکرد شغل و وظیفه معینی برای او تعیین شده بود و او میبایستی بر اساس آن رفتار کند. هدف از بازی ایجاد «تغییر» برای بهتر ساختن وضعیت دهکده بود و نقشه ی دهکده هم روی میز بود. تصادفاً کارت من شغل فرهنگی و آموزگاری را برایم تعیین کرده بود. و من طبعاً خوشحال که مدرسه میسازم و به رفاه و توسعه ی دهکده کمک میکنم. اما در پایانِ این
«بازی»، دهکده چندان پیشرفتی نکرده بود. چرا؟ دستها را رو کردند و معلوم شد یک نفر کارت «کدخدای ده» را داشته که وظیفه اش این بود که نگذارد «تغییر» و اصلاحات در دهکده صورت گیرد.
پیام جالبی بود که مرا بسیار به فکر انداخت. ضمن آنکه به نظرم آمد که اغلبِ موضوعاتِ این سمینار آماده ساختنِ این دانشجویان / دانشآموختگان سطح بالا و تاثیر گذاری بر آنها برای بازگشت به کشورشان بود، نه فقط با تحصیلاتِ عالیه بلکه با برداشتهای فکریِ معین. شاید اشتباه کنم، اما به نظرم میآمد که این سمینار را سازمان «سیا» ترتیب داده بود. منظورم این نیست که «سیا» بد است.

«رضا براهنی» وجلسه ی عمومیِ مخالفت با شاه
یک مطلب دیگر. شمار دانشجویان ایرانی زیاد بود. و با هر کدامشان که صحبت میکردم مخالف «شاه» بود. بیشترشان بورسیه دولت ایران بودند، با پول دولت شاهنشاهی زندگی میکردند، چند برابر شدن بودجه دولت بر اثر چند برابر شدن بهای نفت اقتضا میکرد که بخشی از این پولها برای گسترش آموزش و پرورش عالیِ نسل جوان صرف بورسهای تحصیلی خارج ار کشور شود که ضمناً موجب تورم داخل کشور نشود. اما از فرزند سپهبد گرفته تا فرزند راننده سپهبد که همه بورسیه دولت بودند، مخالف دولت بودند!
یکی از کسانی که در آنجا در مخالفت با دولت ایران نامی برای خود بهم زد، شخصی بود به نام « رضا براهنی» که گویا به زندان شاه افتاده بود و حالا شده بود سخنگوی دفاع از حقوق بشر علیه شاه و حکومتش.
پیش خود میگفتم عجب دنیائی است، اگر رژیم شاه اینقدر بد است چرا به شما بورس تحصیلی آمریکا میدهد، و اگر آنطور که «براهنی» میگوید زندانهای شاه اینطور وحشتناک است چطور سُر و مُر و گنده در آمریکا میچرخد؟
در یک میتینگ بزرگی که ایرانیان در همان دانشگاه پنسیلوانیا برگزار کرده بودند، آمفی تئاتر کوچک پُر بود. یادم نیست دقیقاً چه میگفتند اما در محکومیت رژیم شاه اتفاقِ نظر بود؛ تفاوتها در نحوه ی محکومیت بود. دستم را بلند کردم و از همان جائی که ایستاده بودم اجازه صحبت گرفتم. و صدای متفاوتِ دفاعِ منطقی از حکومتِ ایران شدم. مردِ جوانی که مسئول برگزاری بود پس از استماع سخنانم رو به شنوندگان حاضر کرد و با اشاره به من گفت:‌«ایشان آنقدر با ملایمت صحبت میکند که نمیشود چیزی گفت (که آدم نمیداند چه بگوید) ».
به آپارتمان که برگشتم به «شیرین» گفتم : «نمیدانم این رژیم چطور پابرحا ست».
مطلبهای پسین:
۱۳۵۶ - بازگشت به بروکسل و به فرانسه.
۱۳۵۷ - سفر به تهران و پروژه «مرکز بین المللی صلح جهانی ایران».
ملاقات با «اعلیحضرت»؟
قرارداد تالیف کتاب «اقتصاد صلح» با «مرکز توسعه و ارتباطات ایران».




Thursday, 6 June 2019

تغییر بزرگ (۳۰) ۱۹۷۷-۱۳۵۶ ایالتهای متحد آمریکا - پژوهش صلح در سرزمین جنگ



تغییر بزرگ (۳۰)

۱۹۷۷ – ۱۳۵۶
ایالتهای متحد آمریکا

پژوهش صلح در سرزمین جنگ







رفتار بی تکلف «آمریکائی»
اواخر ژانویه ۱۹۷۷، در سردترین هوائی که در عمرم شاهدش بودم، وارد شهر فیلادلفیا شدم و خود را به دانشگاه پنسیلوانیا رساندم.[i]
پُرسانپُرسان به دپارتمان جدید التاسیس «علم صلح» درآمده، در دفتر آن، با شادی و دلهره منتطر دیدار با رئیس دپارتمان، دکتر «والتِر آیزارد» Walter Isard ، اقتصاددان نامدار بودم. خانم مسئولِ دفترِ دپارتمان که سخت مشغول تایپ بود به مرد نسبتاً مفلوکی که آمده بود و کاغذ و پرونده ها را جابحا میکرد و به کارمند دفتری میماند، رو کرده، با اشاره به من گفت: «دکتر آیزارد، آقای ضیائیان منتظر دیدار با شما هستند».

کارائی و کارآمدی efficiency «آمریکائی»
پس از گفتگوئی نسبتاً کوتاه در دفتر ایشان، دکتر «آیزارد» به منشی گفت برایم به عنوان دانشجوی ویژه ی «پسادکترا» کارت شناسائی صادر شود.  
همه کارها بدون لحظه ای درنگ انجام شد، عکس گرفتن و صدور کارت و اسکان در آپارتمان در یکی از طبقات بالای «برجِ دانشآموختگان» Graduate Tower، همه در همان روز صورت گرفت، و فردایش در کتابخانه بزرگ و غنی و سهل الاستفاده ی دانشگاه پنسیلوانیا، با یک دنیا مسرت، پژوهشهای خود را آغاز کرده، ادامه دادم.

فارسی، زبان بین المللی!
«شیرین» و «بردیا» نیز از فرانسه به من ملحق شدند. بردیا، سه ساله، که تا آنهنگام فقط به زبان فرانسوی صحبت میکرد، به زودی متوجه شد که زبان بین الملل همانا زبان فارسی است که در «همه جا» صحبت میشد، و در فیلادلفیای انگلیسیزبان شروع کرد به فارسی صحبت کردن! باید گفت که در دانشگاه پنسیلوانیا دانشجویان ایرانی کم نبودند و در مهد کودک دانشگاه نیز بردیا با کودکان فارسیزبان ایرانی آشنا شده بود. دوران طلائی ایرانِ معاصر بود.

دانشگاه پنسیلوانیا و دپارتمان صلحشناسی
دکتر والتر آیزارد
دانشگاه پنسیلوانیا، که در طبقه بندی دانشگاهها یکی از ۱۰ دانشگاه صدرنشین «ایالتهای متحد آمریکا» بود برای نخستین بار، همانسال، یک دپارتمانِ «علم صلح» Peace Science یا «صلحشناسی» ایجاد کرده بود، آنهم به ابتکار و مدیریتِ یک اقتصاددانِ‌ نامدار، دکتر «والتر آیزارد» که یکی از دانشجویان همدوره من در «دیژون» رساله «فوق لیسانس» خود را در باره کارهای این متخصص اقتصاد منطقه ای Regional Economics مینوشت!
شگفتا، مگر از این بهتر هم میشد؟ موهبت خدائی بود. پیدائی یک دپارتمان صلحشناسی در یکی از معتبرترین دانشگاههای جهان، آنهم در همه سطوح لیسانس، فوق لیسانس و دکترا!
نماد دیگری بود از تحول و تغییر و دگردیسی انسان «اقتصادگرا» به «صلحگرا» که من در جلد اول رساله ام به آن پرداخته بودم و حال مشغول جلد دوم بودم تا مقدمات «اقتصاد صلح» خود را بنیان گذارم.
دکتر محمد حسن گنجی
 بی درنگ و با هیجان و دلهره تقاضای پذیرش و ادامه تحصیل در آن دانشگاه و آن دپارتمان کرده بودم. 
دکتر محمد حسن گنجی[ii]، نزدیکترین دوست پدر، تحصیلکرده ی «آمریکا» (پی اچ دی) و استاد ممتاز دانشگاه تهران و از متخصصان برجسته سازمان ملل متحد، نامه ی محکمی در معرفی من و پشتیبانی از تقاضای من نوشته بود.

کتابخانه ی غنی دانشگاه
بیشتر وقت روزانه خود را در کتابخانه میگذراندم. آنقدر غنی بود که هیچ اشتهائی را نمیتوانست سیر کند. در پاریس میبایستی تقاضای حد اکثر سه کتاب کرد، منتظر شد تا برایتان پیدا کنند و بیاورند تا شما مطالعه کنید! در اینجا همه کتابخانه در اختیارتان بود!‌
کتابی به زبان فرانسوی از اقتصاددانی فرانسوی یافتم که دقیقاً به کار جلد اول رساله ام میخورد و از آن بهره بردم و در کتابخانه دانشگاه پاریس یافت نمیشد! برگهای این کتاب به زحمت از هم باز میشد، زرد و خشک و شکننده، میبایستی با مواظبت بسیار آن را نیمه باز کرد و خواند تا برگها نشکند! به وضوح، من نخستین کسی بودم که این کتاب چاپ قرن نوزدهم را باز کرده بودم!
در تابستان آنسال بود که به کمک یک ماشین حساب علمی که سیصد و اندی دلار پولش را دادم، محاسبات ریاضی خود را برای تعیین زمان دقیق استقرار صلح در جهان به انجام رساندم.

حکومت کاسبکاران
برای خرید یک دوربین فیلمبرداری وارد یک فروشگاه نسبتاً بزرگ در مرکز شهر شدم. فروشنده، مردی تنومند، یک دوربین «کانُن»  به دست من داد، ۷۵۰ دلار. گفتم گران است و داشتم میرفتم که گفت « ۶۵۰ دلار... میخوام ببینم مرد خرید هستی، ۵۵۰ دلار»! خریدم. عصر آن روز منزل ف م، وی به من گفت، «شجاع، قیمت این دوربین ۲۶۰-۲۶۵ دلار است، سرت کلاه گذاشتند». برگشتم دوربین را پس بدهم و پولم را پس بگیرم. چه خیال خامی! گفتم کلاهبرداری است و شکایت میکنم. گفت برو شکایت کن، از تو پولدارترم، وکیل من میاندازدت زندان! شکایت به شهرداری نیویورک بردم. مامور شهرداری اظهار تاسف کرد که چنین کاسبکارانی در نیویورک نسبتاً فراوانند و به لحاظ قانونی کاری نمیشود کرد.
در همان زمان در ایران، «شاه» میخواست که افزایش بی رویه قیمتها کنترل شود... سقوط کرد! هر دو ی ما به بازاریان باختیم!

وحشیگریهای شبانه روزی
گهگاه صبح که بر میخواستیم میشنیدیم که شب قبل در کمپوس دانشگاه به دانشجوی دختری تجاوز شده است. در همه عمر که در ایران و کشورهای اروپا گذرانده بودم به اندازه دو هفته در «آمریکا» خبر «تجاوز» نشنیده بودم. هیچ کجا هم حضور اینهمه  مامور پلیس، مسلح و قلدر، ندیده بودم. امان از صدای آژیر پلیس که امکان نداشت روزی یا شبی بلند نشود!
از پنجره طبقه بالای برج محل اقامتم راننده ای را دیدم که برای خروج از پارکینگ کنار خیابان، چون جا کم بود، اتومبیلش را محکم به ماشینهای جلو و عقب زد و جا باز کرد و رفت! جل الخالق!
در مدت اقامتم در آن کشور، یک شب در نیویورک برق رفت و همه جا تاریک شد. به زنان تجاوز شد، شیشه فروشگاهها شکسته شد و اجناس به تاراج رفت. صبح بعد خیابانهای اصلی نیویورک شبیه یک شهر جنگزده بود.
ا م آمریکا یک «جامعه» به معنای متعارف نیست بلکه یک بازار بزرگ داد و ستد وحشیانه ی «آزاد» است. دفاع، نه از آزادی بلکه از «بازار آزاد»، شعار و «سیاست» بیشرمانه ی بعضی روسای جمهور آمریکا چون «جورج دبلیو بوش» (بوش دوم) است که آزادی انسان  در پندار و گفتار و کردار نیک را با آزادی در چپاول و زورگوئی اشتباه گرفته اند.

مجسمه آزادی
البته خوب و بد در همه کشورها در کنار هم هویداست. آرمان آزادی واقعی انسانها را نیز رئیس جمهوران دیگری پی گرفتند، همانند ژنرال آیزنهاور.  کافی است به نماد دیگر آمریکا،  «مجسمه آزادی» بنگریم، که در نیویورک بر افراشته است و سمبل راستین آرمان آزادی در آمریکاست. این تندیس را مردم فرانسه به مردم «ایالتهای متحد آمریکا» در اواخر سده ۱۹ میلادی (۱۸۸۶) اهدا کردند، جهت بزرگداشت آزادی و استقلال این دولت نوپا از انگلستان و در بزرگداشت الغای نظام برده داری. مجسمه ای که برای مهاجران نوین نیز سمبل و نماد آرمان آزادی راستین «ایالتهای متحد» است !

جوّ «جنگ ستارگان» و خشونت!
برای فهمیدن ذهنیت «جنگ ستارگان» «ایالتهای متحد»، به نکاتی باید توجه کرد، و کشورهای دیگر در تقلید از این «ذهنیت امریکائی» اشتباه میکنند زیرا در شرایط مشابه نیستند.
همان وقت که وارد فضای «ایالتهای متحد» شدم، از پنجره ی هواپیما مرتب و منظم بودن قطعات زمینهای کشاورزی که عمدتا مستطیل شکل بود نظرم را جلب کرد. حساب مساحتشان آسان بود. نه مثل کشورهای کهنی چون فرانسه و ایران که قطعه زمینهایشان مرزبندیهای طبیعی یا حتا هنری و احساسی داشت، بر اساس انحنای یک آبراه، یک پستی یا بلندی، یک درخت، یک تاریخچه، یک خاطره محلی یا یادگار تاریخی و اینگونه ملاحظات! کوچه باغهای ایران کجا و این تقسیمبندیهای هندسی و مادی و بی احساس کجا!
همچنین باید به یاد داشت که این کشور، در بعضی ایالتهایش، همه ساله دچار شدیدترین و خشنترین طوفانها و گردبادها ست که خانه ها و کاشانه ها را ویران میکند، و طبعاً شهروندانش را به خشونت عادت میدهد و به اینکه آرامشها پایدار نیست.
پرجمعیتترین ایالتِ آن، کالیفرنیا، منتظر لحظه ی تاریخی زمینشناسانه ی زلزله بزرگی است که تکه ای از آن سرزمین را از قاره جدا کند و لوسآنجلس و سانفرانسیسکو را ویران نماید و ساکنانش را مثل مورچه دفن کند.
و اما چنانکه خواننده ارجمند لابد میداند، سنت حمل و استفاده از سلاح گرم جزو سنتهای بنیانی جامعه ی ایالتهای متحد آمریکا ست. از همان ابتدا برای کشتار اهالی بومی، یا برای حل اختلافهای بین خود، «به خاطر یک مشت دلار»، وسیله ی عمده زنده ماندن بود.

با تفنگ به سویم نشانه گرفت!
در بهار ۷۷ با خانواده، سفری با اتومبیل از فیلادلفیا به شهر کوچک پلاتویل در ایالت ویسکانسین کردیم. شب بود و قدری هم بارانی که به نزدیک یا در حومه ی پلاتویل رسیده بودیم که منزل پدرومادر و هم منزل خواهر در آنجا بود. قدری گم شده بودم و نمیدانستم به درستی کجائیم و به کدام جهت باید میرفتیم. برای پرسش از یکی از ساکنان خانه ای که چراغش روشن بود به چپ پیچیدم و در راه گاراژش توفت کرده، نقشه به دست، از اتومبیل پیاده شدم. همزمان، درب خانه ناگهان باز شد و مردی قوی هیکل با تفنگ به سوی من نشانه گرفت. شانس آوردم شلیک نکرد. ۳۳ سال از سن و سالم میگذشت و به کشورهای پرشماری سفر کرده بودم و در بعضی هم سالها سکونت داشته ام. هر گز با چنین منظره و واکنشی یا شبیه آن در هیچ کجای دنیا مواجه نشده بودم و قابل انتظار هم نبود. فکر میکردم فقط در فیلمهای هالیوود برای سرگرمی است. اما نه، آن فیلمها بازتاب زندگانی واقعی «امریکائیان» بوده است!

علل این وحشیگری تنها به خاطر قانون اساسی ایالتهای متحد نیست که حمل اسلحه را تشویق میکند. این خشونت از ابتدای تاسیس دولت ایالتهای متحد جزوِ اساسِ زندگانی در آمده است. کشتار بومیان، جنگهای داخلی و بالاخره جنگهای خارجی.

دولت جنگاور
 این کشور در سراسر تاریخ خود کمتر سالی را بدون جنگ گذرانده است.

گرچه همه مردم در همه کشورهای جهان نیز طبیعتاً در گیر جنگ بوده اند اما روانشناسی علل جنگ در ایالتهای متحد آمریکا با کشورهای «نُرمال» چون فرانسه و ایران (اگر ایرانِ اسلامزده را بتوان «نُرمال» خواند) و دیگر کشورهای اروپائی و آسیائی و آفریکائی متفاوت است. نمیدانم آیا میتوان گفت که ایالتهای متحد آمریکا، استرالیا، نیوزیلند، کانادا، سنگاپور، قطر، امارات، و بعضی جوامع دیگر که مخلوق دوران استعمارگری انگلستان اند اصولاً «دولت-ملت» نیستند بلکه دولتهای بازاری و سوداگرِ داد و ستد و تولید و مصرف اند. و اما دولت ایالتهای متحد آمریکا، به لحاظ روحیه ی تهاجم، پرخاشگری، خشونت و به خصوص سلطه جوئی و در سودای کنترل ساختاری و نظامی جهان بودن، با همه متفاوت است. به علاوه «مجتمع صنعتی نظامی» ا م آمریکا خود یک نیرویی است که، به قول ژنرال آیزنهاور، میتواند خارج از کنترل سیاسی مردم و حتا رئیس جمهور، حکومت کند.

میتوان گفت بیشتر خوبیها و بدیهای انسانیت، برترینهایش در «ایالتهای متحد آمریکا» ست.

حوادث و مشاهدات ۹ ماه اقامتم در آن کشور آنقدر زیاد است که در یکی دو مقاله نمیگنجد. بیشک یکی از برجسته ترین و جنجالیترین آنها دیدار رسمی اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر و علیاحضرت شهبانو فرح از کاخ سفید بود، و واکنشهای ایرانیان مقیم آمریکا، که یک ماه پس از بازگشتم به فرانسه رخ داد.

(ادامه دارد)




[i] بعداً دانستم یکی از سردترین روزهای ثبت شده در تاریخچه هواشناسی «ایالتهای متحد آمریکا» بود به طوری که رئیس جمهور آن کشور برای شماری از ایالتهای شرق کشور اعلام وضعیت اضطراری کرد.
[ii] چند سال پیش، از دکتر محمد حسن گنچی، دانشمندی که پس از «ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی» مشمول «پاکسازی»های اسلامی شد تا «عطر اسلام» در دانشگاهها پراکنده شود، و حقوق بازنشستگی او نیز قطع شد و ناچار تا آخرین روز زندگانی در سن بالای نودسالگی برای امرار معاش در « دائره المعارف اسلام» کار کند، تندیسی در شهر زادگاهش بیرجند در بزرگداشت این انسان و ایرانیِ نیک، بر پا شد.