Thursday, 6 June 2019

تغییر بزرگ (۳۰) ۱۹۷۷-۱۳۵۶ ایالتهای متحد آمریکا - پژوهش صلح در سرزمین جنگ



تغییر بزرگ (۳۰)

۱۹۷۷ – ۱۳۵۶
ایالتهای متحد آمریکا

پژوهش صلح در سرزمین جنگ







رفتار بی تکلف «آمریکائی»
اواخر ژانویه ۱۹۷۷، در سردترین هوائی که در عمرم شاهدش بودم، وارد شهر فیلادلفیا شدم و خود را به دانشگاه پنسیلوانیا رساندم.[i]
پُرسانپُرسان به دپارتمان جدید التاسیس «علم صلح» درآمده، در دفتر آن، با شادی و دلهره منتطر دیدار با رئیس دپارتمان، دکتر «والتِر آیزارد» Walter Isard ، اقتصاددان نامدار بودم. خانم مسئولِ دفترِ دپارتمان که سخت مشغول تایپ بود به مرد نسبتاً مفلوکی که آمده بود و کاغذ و پرونده ها را جابحا میکرد و به کارمند دفتری میماند، رو کرده، با اشاره به من گفت: «دکتر آیزارد، آقای ضیائیان منتظر دیدار با شما هستند».

کارائی و کارآمدی efficiency «آمریکائی»
پس از گفتگوئی نسبتاً کوتاه در دفتر ایشان، دکتر «آیزارد» به منشی گفت برایم به عنوان دانشجوی ویژه ی «پسادکترا» کارت شناسائی صادر شود.  
همه کارها بدون لحظه ای درنگ انجام شد، عکس گرفتن و صدور کارت و اسکان در آپارتمان در یکی از طبقات بالای «برجِ دانشآموختگان» Graduate Tower، همه در همان روز صورت گرفت، و فردایش در کتابخانه بزرگ و غنی و سهل الاستفاده ی دانشگاه پنسیلوانیا، با یک دنیا مسرت، پژوهشهای خود را آغاز کرده، ادامه دادم.

فارسی، زبان بین المللی!
«شیرین» و «بردیا» نیز از فرانسه به من ملحق شدند. بردیا، سه ساله، که تا آنهنگام فقط به زبان فرانسوی صحبت میکرد، به زودی متوجه شد که زبان بین الملل همانا زبان فارسی است که در «همه جا» صحبت میشد، و در فیلادلفیای انگلیسیزبان شروع کرد به فارسی صحبت کردن! باید گفت که در دانشگاه پنسیلوانیا دانشجویان ایرانی کم نبودند و در مهد کودک دانشگاه نیز بردیا با کودکان فارسیزبان ایرانی آشنا شده بود. دوران طلائی ایرانِ معاصر بود.

دانشگاه پنسیلوانیا و دپارتمان صلحشناسی
دکتر والتر آیزارد
دانشگاه پنسیلوانیا، که در طبقه بندی دانشگاهها یکی از ۱۰ دانشگاه صدرنشین «ایالتهای متحد آمریکا» بود برای نخستین بار، همانسال، یک دپارتمانِ «علم صلح» Peace Science یا «صلحشناسی» ایجاد کرده بود، آنهم به ابتکار و مدیریتِ یک اقتصاددانِ‌ نامدار، دکتر «والتر آیزارد» که یکی از دانشجویان همدوره من در «دیژون» رساله «فوق لیسانس» خود را در باره کارهای این متخصص اقتصاد منطقه ای Regional Economics مینوشت!
شگفتا، مگر از این بهتر هم میشد؟ موهبت خدائی بود. پیدائی یک دپارتمان صلحشناسی در یکی از معتبرترین دانشگاههای جهان، آنهم در همه سطوح لیسانس، فوق لیسانس و دکترا!
نماد دیگری بود از تحول و تغییر و دگردیسی انسان «اقتصادگرا» به «صلحگرا» که من در جلد اول رساله ام به آن پرداخته بودم و حال مشغول جلد دوم بودم تا مقدمات «اقتصاد صلح» خود را بنیان گذارم.
دکتر محمد حسن گنجی
 بی درنگ و با هیجان و دلهره تقاضای پذیرش و ادامه تحصیل در آن دانشگاه و آن دپارتمان کرده بودم. 
دکتر محمد حسن گنجی[ii]، نزدیکترین دوست پدر، تحصیلکرده ی «آمریکا» (پی اچ دی) و استاد ممتاز دانشگاه تهران و از متخصصان برجسته سازمان ملل متحد، نامه ی محکمی در معرفی من و پشتیبانی از تقاضای من نوشته بود.

کتابخانه ی غنی دانشگاه
بیشتر وقت روزانه خود را در کتابخانه میگذراندم. آنقدر غنی بود که هیچ اشتهائی را نمیتوانست سیر کند. در پاریس میبایستی تقاضای حد اکثر سه کتاب کرد، منتظر شد تا برایتان پیدا کنند و بیاورند تا شما مطالعه کنید! در اینجا همه کتابخانه در اختیارتان بود!‌
کتابی به زبان فرانسوی از اقتصاددانی فرانسوی یافتم که دقیقاً به کار جلد اول رساله ام میخورد و از آن بهره بردم و در کتابخانه دانشگاه پاریس یافت نمیشد! برگهای این کتاب به زحمت از هم باز میشد، زرد و خشک و شکننده، میبایستی با مواظبت بسیار آن را نیمه باز کرد و خواند تا برگها نشکند! به وضوح، من نخستین کسی بودم که این کتاب چاپ قرن نوزدهم را باز کرده بودم!
در تابستان آنسال بود که به کمک یک ماشین حساب علمی که سیصد و اندی دلار پولش را دادم، محاسبات ریاضی خود را برای تعیین زمان دقیق استقرار صلح در جهان به انجام رساندم.

حکومت کاسبکاران
برای خرید یک دوربین فیلمبرداری وارد یک فروشگاه نسبتاً بزرگ در مرکز شهر شدم. فروشنده، مردی تنومند، یک دوربین «کانُن»  به دست من داد، ۷۵۰ دلار. گفتم گران است و داشتم میرفتم که گفت « ۶۵۰ دلار... میخوام ببینم مرد خرید هستی، ۵۵۰ دلار»! خریدم. عصر آن روز منزل ف م، وی به من گفت، «شجاع، قیمت این دوربین ۲۶۰-۲۶۵ دلار است، سرت کلاه گذاشتند». برگشتم دوربین را پس بدهم و پولم را پس بگیرم. چه خیال خامی! گفتم کلاهبرداری است و شکایت میکنم. گفت برو شکایت کن، از تو پولدارترم، وکیل من میاندازدت زندان! شکایت به شهرداری نیویورک بردم. مامور شهرداری اظهار تاسف کرد که چنین کاسبکارانی در نیویورک نسبتاً فراوانند و به لحاظ قانونی کاری نمیشود کرد.
در همان زمان در ایران، «شاه» میخواست که افزایش بی رویه قیمتها کنترل شود... سقوط کرد! هر دو ی ما به بازاریان باختیم!

وحشیگریهای شبانه روزی
گهگاه صبح که بر میخواستیم میشنیدیم که شب قبل در کمپوس دانشگاه به دانشجوی دختری تجاوز شده است. در همه عمر که در ایران و کشورهای اروپا گذرانده بودم به اندازه دو هفته در «آمریکا» خبر «تجاوز» نشنیده بودم. هیچ کجا هم حضور اینهمه  مامور پلیس، مسلح و قلدر، ندیده بودم. امان از صدای آژیر پلیس که امکان نداشت روزی یا شبی بلند نشود!
از پنجره طبقه بالای برج محل اقامتم راننده ای را دیدم که برای خروج از پارکینگ کنار خیابان، چون جا کم بود، اتومبیلش را محکم به ماشینهای جلو و عقب زد و جا باز کرد و رفت! جل الخالق!
در مدت اقامتم در آن کشور، یک شب در نیویورک برق رفت و همه جا تاریک شد. به زنان تجاوز شد، شیشه فروشگاهها شکسته شد و اجناس به تاراج رفت. صبح بعد خیابانهای اصلی نیویورک شبیه یک شهر جنگزده بود.
ا م آمریکا یک «جامعه» به معنای متعارف نیست بلکه یک بازار بزرگ داد و ستد وحشیانه ی «آزاد» است. دفاع، نه از آزادی بلکه از «بازار آزاد»، شعار و «سیاست» بیشرمانه ی بعضی روسای جمهور آمریکا چون «جورج دبلیو بوش» (بوش دوم) است که آزادی انسان  در پندار و گفتار و کردار نیک را با آزادی در چپاول و زورگوئی اشتباه گرفته اند.

مجسمه آزادی
البته خوب و بد در همه کشورها در کنار هم هویداست. آرمان آزادی واقعی انسانها را نیز رئیس جمهوران دیگری پی گرفتند، همانند ژنرال آیزنهاور.  کافی است به نماد دیگر آمریکا،  «مجسمه آزادی» بنگریم، که در نیویورک بر افراشته است و سمبل راستین آرمان آزادی در آمریکاست. این تندیس را مردم فرانسه به مردم «ایالتهای متحد آمریکا» در اواخر سده ۱۹ میلادی (۱۸۸۶) اهدا کردند، جهت بزرگداشت آزادی و استقلال این دولت نوپا از انگلستان و در بزرگداشت الغای نظام برده داری. مجسمه ای که برای مهاجران نوین نیز سمبل و نماد آرمان آزادی راستین «ایالتهای متحد» است !

جوّ «جنگ ستارگان» و خشونت!
برای فهمیدن ذهنیت «جنگ ستارگان» «ایالتهای متحد»، به نکاتی باید توجه کرد، و کشورهای دیگر در تقلید از این «ذهنیت امریکائی» اشتباه میکنند زیرا در شرایط مشابه نیستند.
همان وقت که وارد فضای «ایالتهای متحد» شدم، از پنجره ی هواپیما مرتب و منظم بودن قطعات زمینهای کشاورزی که عمدتا مستطیل شکل بود نظرم را جلب کرد. حساب مساحتشان آسان بود. نه مثل کشورهای کهنی چون فرانسه و ایران که قطعه زمینهایشان مرزبندیهای طبیعی یا حتا هنری و احساسی داشت، بر اساس انحنای یک آبراه، یک پستی یا بلندی، یک درخت، یک تاریخچه، یک خاطره محلی یا یادگار تاریخی و اینگونه ملاحظات! کوچه باغهای ایران کجا و این تقسیمبندیهای هندسی و مادی و بی احساس کجا!
همچنین باید به یاد داشت که این کشور، در بعضی ایالتهایش، همه ساله دچار شدیدترین و خشنترین طوفانها و گردبادها ست که خانه ها و کاشانه ها را ویران میکند، و طبعاً شهروندانش را به خشونت عادت میدهد و به اینکه آرامشها پایدار نیست.
پرجمعیتترین ایالتِ آن، کالیفرنیا، منتظر لحظه ی تاریخی زمینشناسانه ی زلزله بزرگی است که تکه ای از آن سرزمین را از قاره جدا کند و لوسآنجلس و سانفرانسیسکو را ویران نماید و ساکنانش را مثل مورچه دفن کند.
و اما چنانکه خواننده ارجمند لابد میداند، سنت حمل و استفاده از سلاح گرم جزو سنتهای بنیانی جامعه ی ایالتهای متحد آمریکا ست. از همان ابتدا برای کشتار اهالی بومی، یا برای حل اختلافهای بین خود، «به خاطر یک مشت دلار»، وسیله ی عمده زنده ماندن بود.

با تفنگ به سویم نشانه گرفت!
در بهار ۷۷ با خانواده، سفری با اتومبیل از فیلادلفیا به شهر کوچک پلاتویل در ایالت ویسکانسین کردیم. شب بود و قدری هم بارانی که به نزدیک یا در حومه ی پلاتویل رسیده بودیم که منزل پدرومادر و هم منزل خواهر در آنجا بود. قدری گم شده بودم و نمیدانستم به درستی کجائیم و به کدام جهت باید میرفتیم. برای پرسش از یکی از ساکنان خانه ای که چراغش روشن بود به چپ پیچیدم و در راه گاراژش توفت کرده، نقشه به دست، از اتومبیل پیاده شدم. همزمان، درب خانه ناگهان باز شد و مردی قوی هیکل با تفنگ به سوی من نشانه گرفت. شانس آوردم شلیک نکرد. ۳۳ سال از سن و سالم میگذشت و به کشورهای پرشماری سفر کرده بودم و در بعضی هم سالها سکونت داشته ام. هر گز با چنین منظره و واکنشی یا شبیه آن در هیچ کجای دنیا مواجه نشده بودم و قابل انتظار هم نبود. فکر میکردم فقط در فیلمهای هالیوود برای سرگرمی است. اما نه، آن فیلمها بازتاب زندگانی واقعی «امریکائیان» بوده است!

علل این وحشیگری تنها به خاطر قانون اساسی ایالتهای متحد نیست که حمل اسلحه را تشویق میکند. این خشونت از ابتدای تاسیس دولت ایالتهای متحد جزوِ اساسِ زندگانی در آمده است. کشتار بومیان، جنگهای داخلی و بالاخره جنگهای خارجی.

دولت جنگاور
 این کشور در سراسر تاریخ خود کمتر سالی را بدون جنگ گذرانده است.

گرچه همه مردم در همه کشورهای جهان نیز طبیعتاً در گیر جنگ بوده اند اما روانشناسی علل جنگ در ایالتهای متحد آمریکا با کشورهای «نُرمال» چون فرانسه و ایران (اگر ایرانِ اسلامزده را بتوان «نُرمال» خواند) و دیگر کشورهای اروپائی و آسیائی و آفریکائی متفاوت است. نمیدانم آیا میتوان گفت که ایالتهای متحد آمریکا، استرالیا، نیوزیلند، کانادا، سنگاپور، قطر، امارات، و بعضی جوامع دیگر که مخلوق دوران استعمارگری انگلستان اند اصولاً «دولت-ملت» نیستند بلکه دولتهای بازاری و سوداگرِ داد و ستد و تولید و مصرف اند. و اما دولت ایالتهای متحد آمریکا، به لحاظ روحیه ی تهاجم، پرخاشگری، خشونت و به خصوص سلطه جوئی و در سودای کنترل ساختاری و نظامی جهان بودن، با همه متفاوت است. به علاوه «مجتمع صنعتی نظامی» ا م آمریکا خود یک نیرویی است که، به قول ژنرال آیزنهاور، میتواند خارج از کنترل سیاسی مردم و حتا رئیس جمهور، حکومت کند.

میتوان گفت بیشتر خوبیها و بدیهای انسانیت، برترینهایش در «ایالتهای متحد آمریکا» ست.

حوادث و مشاهدات ۹ ماه اقامتم در آن کشور آنقدر زیاد است که در یکی دو مقاله نمیگنجد. بیشک یکی از برجسته ترین و جنجالیترین آنها دیدار رسمی اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر و علیاحضرت شهبانو فرح از کاخ سفید بود، و واکنشهای ایرانیان مقیم آمریکا، که یک ماه پس از بازگشتم به فرانسه رخ داد.

(ادامه دارد)




[i] بعداً دانستم یکی از سردترین روزهای ثبت شده در تاریخچه هواشناسی «ایالتهای متحد آمریکا» بود به طوری که رئیس جمهور آن کشور برای شماری از ایالتهای شرق کشور اعلام وضعیت اضطراری کرد.
[ii] چند سال پیش، از دکتر محمد حسن گنچی، دانشمندی که پس از «ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی» مشمول «پاکسازی»های اسلامی شد تا «عطر اسلام» در دانشگاهها پراکنده شود، و حقوق بازنشستگی او نیز قطع شد و ناچار تا آخرین روز زندگانی در سن بالای نودسالگی برای امرار معاش در « دائره المعارف اسلام» کار کند، تندیسی در شهر زادگاهش بیرجند در بزرگداشت این انسان و ایرانیِ نیک، بر پا شد. 

No comments:

Post a Comment