Wednesday, 26 December 2018

تغییر بزرگ قسمت یازدهم :‌ژورنال دو تهران ۱۹۶۷-۱۹۶۸






در هفته نامه «ایران استار» تورنتو، شماره جمعه ۳۰ آذر - ۲۱ دسامبر، ص ۱۶،  منتشر شد
قسمت دهم، «اِرُس و من» در ایران استار منتشر نشد

تغییر بزرگ -10 ژورنال دو تهران




اینکه شروع و پایان همکاریم با روزنامه "ژورنال دو تهران" دقیقا چگونه و در چه تاریخ‌هائی بود را به یاد ندارم. آغازِ انتشار "ژورنال دو تهران"، روزنامه‌ی فرانسوی‌زبانِ موسسه "اطلاعات"، ۲۴ اسفند ۱۳۱۴ بود و پایانِ آن ۱۳۵۸ 1، پس از "انقلابِ شکوهمندِ اسلامی". همانقدر می‌دانم که آمدنِ من به آن روزنامه با رفتن "صفا حائری" که نویسنده اصلی آن بود همزمان بود. نام من جای نام آن روزنامه‌نگار پیشکسوت را در صفحه اول ژورنال دو تهران گرفت1. و می‌دانم که این همکاری در سال‌های ۱۳۴۶-۴۷ یعنی ۱۹۶۷-۶۸ بود، چرا که مطالبی را که برای دو رویداد مهم نوشتم به یاد دارم. یکی "جشن‌های تاجگذاری" در ایران و دیگری "انقلاب ماه مه ۱۹۶۸" در فرانسه.
پشتِ ماشین تحریر می‌نشستم، دم دستم یک بطری کوکاکولا با لیوانِ یخ و یک پاکت سیگار "اشنو ویژه" بدون فیلتر1 که بهایش فقط یک تومان بود. بوی پِهِن می‌داد ولی خب سیگار ایرانی بود، مشغول تایپ کردنِ مطلبم می‌شدم و به ویراستار بلژیکی می‌دادم، که مردی بود دوستداشتنی ولی نامش را یادم نیست. هم از کارم لذت می‌بردم هم روزنامه‌نگار موفقی بودم. در ضیافتی که یادم نیست سفارت فرانسه یا "انجمن ایران و فرانسه" داده بود، بیشتر مدعوین مرا به نام می‌شناختند و یکی از زعمای فرانسوی با لحنی مملو از تحسین گفت که مقاله‌های مرا قیچی میکند و نگه می‌دارد.

تاجگذاری شاهنشاه و شهبانو

مراسم تاجگذاری شاهنشاه و شهبانوی ایران در تاریخ ۴ آبان ۱۳۴۶ برگزار شد. در این مراسم پرشکوه، محمدرضا پهلوی هم تاج بر سر خود نهاد (مراسمی که مرا به لحاظ شباهت به تاجگذاری ناپلئون بناپارت می‌اندازد) هم تاج بر سر شهبانو که تا رسیدن ولیعهد به سن ۲۱ سالگی نیابت سلطنت را بر عهده می‌گرفت. پیش از خود مراسم تاجگذاری که در کاخ گلستان صورت گرفت، "جشنهای تاجگذاری" برگزار شد، به این صورت که شهر را به نحوی زیبا چراغانی کردند و در استادیوم امجدیه مراسم با شکوهی برگزار شد. من در خیابان فردوسی از چراغانی‌ها عکس گرفتم، اما شور "جشن" در مردم دیده نمی‌شد. از زمان نخست‌وزیری مصدق به بعد، جامعه شهر تهران کلاً به دو دسته "مصدقی" و "شاهی" تقسیم شده بود، که طبعاً مصدقی‌ها جشن نمی‌گرفتند.

 به مناسبت "جشن‌های تاجگذاری"، جناب سردبیر، آقای احمد شهیدی، از من که مدت زیاد نبود مشغول همکاری بودم خواست که مطلبی در باره "اعلیحضرت" بنویسم. درجا به نظرم آمد که از طرف ساواک حرف می‌زند، و در‌ جا گفتم در‌باره "شهبانو" می‌نویسم، بحثی هم نبود، نوشتم. و به صورت بسیار ویژه، در کادری مزین در روزنامه چاپ شد. مطلبی بود اصیل، نه تشریفاتی نه فرمایشی. 

خوب است گفته و دانسته شود که هیچ مطلبی از من بدون امضا یا با نام مستعار منتشر نمی‌شد. ازسوی دیگر سوء تفاهم هم نشود، اگر در مورد "اعلیحضرت" ننوشتم برای دهن کجی یا مخالفت نبود. می‌دانستم که نمی‌دانستم چه بنویسم. تملق‌های روزمره بی‌معنا و احمقانه، دشمنی‌های بی‌معناتر و احمقانه‌تر، ترسِ یک دسته مردم از ساواک که پس نقدی نمی‌شود نوشت، ودسته‌ی دیگر از افکار عمومی که پس تعریف مثبت نباید کرد، هر نوع نوشتن آزادانه و معنادار را امکان‌ناپذیر می‌نمود. عقب‌ماندگی فرهنگ سیاسی. در عوض می‌دانستم در باره‌ی "شهبانو فرح" چه بنویسم و برایم دلپذیر هم بود. 

خواهرم با فرح دیبا هم مدرسه‌ای بود. زمانی که "هر سه" دانش‌آموز بودیم، می‌آمد منزل و از قهرمان مدرسه‌شان،"فرح"، تعریف‌ها می‌کرد. این دختر، کاپیتان بسکتبال "ژاندارک" بود و به نیروی او مدرسه‌شان قهرمان بسکتبال مدارس می‌شد. بسیار محبوب بود. طبعاً زبان فرانسوی را خیلی خوب می‌دانست و در پاریس دانشجوی معماری شده بود. شاه، در دیدار از فرانسه و در ضیافتی در سفارت ایران که دانشجویان برجسته ایرانی به حضورش معرفی شدند با "فرح دیبا" آشنا شد، و طولی نکشید که از او خواستگاری کرد. «فرح» "چند فرهنگی بار آمده بود. فرهنگ‌های ایرانی و فرانسوی و مسلمانی و مسیحی. ضمن آنکه می‌کوشید شهبانوئی باشد، خاکی و مردمی. همین نکات، اساس مطلب کوتاهِ من شد. 
چرا من مثل بقیه از ساواک نمی‌ترسیدم؟ اولاً برای اینکه من ترسو نیستم، دوماً برای اینکه وقتی کار خلافی انجام نمی‌دهم ترسی هم ندارم، سوماً برای اینکه مثل بقیه "ساواک" را در ذهنم غول نکرده بودم، چرا که به رغم تلاش‌های "انقلابی" و"شورشی" و "کنفدراسیونی" خود در دوران دانشجوئی، نه کسی مرا بازداشت کرده بود، نه مزاحم من شده بود. 
صد در صد آزادانه مطلب می‌نوشتم، و اگر احساس می‌کردم نمی‌توانم مطلبی را آزادانه بنویسم، اصلاً نمی‌نوشتم. اتفاقاً به شاه "«سمپاتی" داشتم اما طبعیتاً با همه کارهایش هم موافق نبودم. مثلاً در نوشته‌هائی که برای خود می‌نوشتم، خطاب به او (به زبان فرانسوی)‌ مطلبی نوشتم و او را برای خرید آنهمه اسلحه و کم‌توجهی به افکار عمومی مورد انتقاد قرار دادم و مطلب اینطور تمام می‌شد:‌ "زور یک ملت از زور سلاح بیشتر است، رفیق![1]".
اما گمان نکنم‌ که جناب "سردبیر" چون من بود. او بیشتر چون امثال "عالیمرد" و مثل اکثر هم مسلکانشان. وسواس ساواک‌ را داشتند و تشنه پست و مقام بودند. از ساواک بد می‌گفتند و از او مثل سگ می‌ترسیدند و دستور می‌گرفتند. تملق شاه مملکت را می‌کردند و زیرآبش را می‌زدند.


آزادی و امنیت در ایران

پس از مقاله‌ام در‌باره شهبانو فرح که او را به عنوان کاپیتان و قهرمان بسکتبال مدرسه و محبوب دانش‌آموزان معرفی کرده بودم، آقای شهیدی که لابد از "مقامات" تشویق گرفته بود، به من گفت که به فلان مسابقه بسکتبال بروم و گزارشی برای روزنامه بنویسم! که البته نرفتم و محلش نگذاشتم. ماشاالله به آن "سردبیر"!
در عوض، سرخود، رفتم به دانشگاه تهران برای تهیه یک گزارش، زیرا شاهنشاه قرار بود در آنجا نطقی ایراد کند. وقتی به آنجا رسیدم، تصادفاً در کنار عکاس روزنامه اطلاعات سر درآوردم. با تعجبِ بسیار پرسید "چطور اینجا آمدی؟".چون می‌دانست نه تنها مجوز ساواک ندارم اصلاً کارت خبرنگاری هم نداشتم! خنده‌ام گرفته بود! سرم را انداخته بودم و راحت آنجا حضور یافته بودم! گزارشم، طبق معمول، صفحه اول روزنامه را پر می‌کرد. به "مسئولیت" من و جناب "ویراستارِ" بلژیکی که شیفته‌ی مقاله‌های من هم بود. چون اصیل بودند نه دستوری و تشریفاتی، نه روی غرض و مرض!
روزی دیگر، در جریانِ افتتاح یک نمایشگاه به آنجا رفتم. یک وقت دیدم در میان ازدحام شرکت‌کنندگان کسی که روبری من قرار گرفته "هویدا" نخست‌وزیر است! من که بر خلاف همه، او را به عنوان یکی از بانیانِ ‌اصلی و موفق "ایران نوین" می‌ستودم و می‌ستایم، پرسیدم "آقای هویدا، امروز چند جای دیگر را افتتاح کردید؟"، به سادگی گفت "دو جا". چنان جا خورده بودم که پرسش دیگری به ذهنم نیامد! .او به همان سادگی که با من مواجه شده بود در میان مردم به راه خود ادامه داد. دیدن نخست‌وزیر کشور به همین سادگی بود، نه به اجازه کسی احتیاج بود نه به مجوز سازمانی!
"علینقی عالیخانی" وزیر اقتصاد که دکترایش از فرانسه بود، را نیز بسیار دوست می‌داشتم و می‌ستودم و، به واسطه رهبری پویا و دینامیکش در سیاست رشد و توسعه اقتصادی میهنمان، سپاسگزار و قدرشناس او بودم. می‌دانستم که به کشور رومانی رفته، آن روز صبح قرار بود به ایران برگردد. پس از سال‌ها وابستگی اجباری، بر خلاف ادعای "مصدقی‌ها" که ایران و شاه را نوکر آمریکا قلمداد می‌کردند، ایران، در پیروی از سیاست "ناسیونالیسم مثبت" شاه، موفق شده بود یک سیاست مستقل ملی در پیش گیرد. هم با آمریکا و "بلوک غرب" هم با روسیه شوروی و بلوک "شرق" روابط دوستانه داشت، و بر پایه احترام متقابل. میانجی میان مصر و اسرائیل و میان پاکستان و هند هم بود.
تصمیم گرفتم در باره نتایج ماموریتش، بروم با او در همان فرودگاه مصاحبه کنم و شخصاً هم با او آشنا شوم. متاسفانه موقعی رسیدم که فرودگاه را ترک کرده بود یا از راه سوای مسافران عادی خارج شده بود. عازم بازگشت به منزل شدم و به جائی که قرار بود به زودی میدان "شهیاد" بشود رسیده بودم‌. نزدیک ظهر بود. ناگهان با شگفتی و خوشحالی متوجه شدم که در اتومبیل پیکان‌ بغل دستی، امیر عباس هویدا نخست‌وزیر، ضمن رانندگی به گزارش سفر وزیر اقتصاد خود به دقت گوش می‌دهد. نه محافظی‌، نه موتور سواری، روز روشن، در میان مردم، مثل دو شهروند عادی.
در کجای دنیا نخست‌وزیر کشوری اینچنین راحت و خاکی، بی‌تشریفات و بی‌محافظ، در میان مردم رفت و آمد می‌کرد؟


[1] Tout un peuple, c’est plus fort qu’une armée, mon vieux
[2]  که بعد از انقلاب شد «میدان آزادی».

تغییر بزرگ قسمت دهم :‌ اِرُس و من



اِرُس Eros و من: در بروکسل اتفاق افتاد

شجاع الدین ضیائیان

گویا کارل مارکس گفته بود «هیچ چیز بشر بر من بیگانه نیست». لابد زن را جزو بشر به حساب نمیآورد.

دوست دارم ادعا کنم بشر را از کارل مارکس که ۲۰۰ سال پیش (۱۸۱۸) به دنیا آمده بود بهتر میشناسم. دستکم، بر خلاف او، در مورد زن، میدانم که نمیدانم.

در تهران، امکان رابطه عاشقانه مهیا نبود. «اِرُس» در بند بود. اما یازده ساله بودم که عاشق شدم. در خیابان «بهار»، کوچه «بهشت» سکونت داشتیم. همسایه ما شاعر و استاد دانشگاه دکتر مهدی حمیدی شیرازی بود با خانم مهربانش «ناهید»، و دو فرزندشان، دخترِ بزرگتر به نامِ با مسمای«نازنین» و پسری کوچکتر، عزیزدُردانه ی پدرِ شاعر. یکی دو خانه آنطرفتر، «بهنام» بود. پسری سیه چرده، با عینک قاب سیاه، با هوش و«آنترپرنور». یادم نیست به چه مناسبتی توی کوچه برنامه نمایش ترتیب داده بود. یکی از برنامه ها، نمایشنامه ای بود در باره ابومسلمِ خراسانی .نقش گفتگوی میان ابومسلم و خلیفه منصور را ما دو نفر بر عهده داشتیم. کارگردانی و سناریو هم از او بود. در برنامه ای دیگر، دختری شاید هشت ساله با لباس زیبای باله مثل یک فرشته کوچک به آهنگ «دانوب آبی» به نوازندگی آکوردئونِ من میرقصید. اینچنین بود که عاشق «افسانه تجدد» شدم. منزلشان خیابان «مزین الدوله» بود. نزدیک منزل ما. چون منزل خاله ام هم در همان خیابان بود، عذری داشتم که از آن پس محل دوچرخه سواری اصلی من آنجا باشد. شاید دوباره ببینمش. راز عشقم را به هیچکس نگفتم تا دهها سال بعد که «لیلی تجدد» یکی از همسایگان ما (من و زوجه و فرزندم) در تهران شد و سراغش را از او گرفتم؛ و باز هم سالها بعد، همین اخیراَ از یک خانواده «تجدد» دیگر که در همسایگی من در تورنتو زندگی میکنند، سراغش را گرفتم؛ اما هر بار بی حاصل. تا اینکه به مدد «سوشال مدیا» یافتمش و در یک گفتگوی تلفنی به او که مادر بزرگ بود و با شوهر فرانسویش میزیست، راز عشقم را فاش کردم. او «بهنام» را به یاد داشت.
دیگر «اشرف» بود که شاید سه سالی از من سالمندتر بود و در همان زمانِ نوجوانی به همان خانه ی خیابان بهار ما درآمد و سالها شبانه روز با ما در آن خانه و در خانه عباس آباد زندگی کرد. زیبا و با هوش بود و دیری نپائید که هر دو تمنای جنسی فراوان داشتیم. اما نمیتوانستیم به خود اجازه دهیم. من که نمیتوانستم.
مدارس هم که مختلط نبود.
مانده بودم خودم با خودم.
به بروکسل که رفتم و رسیدم، در دل، فریادِ «آزادی» بر آوردم! آزادی از هر نظر.«اِرُس» در آنجا نه در بند بود نه افسارگسیخته. من که یک چهارم زن ام، و در جوانی بدگِل هم نبودم، چه بین پسرها چه دخترها، کلی خاطرخواه یافتم.

Martin
از همه دوستانِ پسر، «مارتن» ویژه تر بود. چند کلمه ای فارسی یاد گرفته بود تا به «بروبچه ایرونیها» که میرسید فوراَ سراغ مرا بگیرد و با لحجه امریکائی میپرسید: «شُ جا کُ جاست؟» و پاسخش را هم بچه ها به فارسیِ آمریکائی میدادند که « شُ جا نه اینجاست!». یک وقت یک اتومبیل جیپ گرفت که به آفریکا سفر کنیم و اصرار داشت که با او بروم. حوصله اش را نداشتم. وقتی از سفر برگشت فوری باز همه جا سراغ مرا میگرفت. دیوانه شده بود. چرا که در یکی از کشورهای شمال آفریکا، گمان کنم در مراکش، رفته بود سینما و یکهو مرا روی پرده سینما دیده بود که بازیگری میکردم! بی اختیار نامم را فریاد زده بود و سالن سینما را بهم ریخته بود! «مارتن» یهودی بود، قدبلند، بیش از یک دوجین جفت جوراب سفیدِ کفش بسکتبالی در کشو داشت و روزی چند بطری کوکا کولا مینوشید؛ صورتی کشیده و پوستی سبزه. رازی را با من در میان گذاشت که به کسی نگویم، و هر گز به کسی نگفتم.
زمینینان جملگی فراموش کرده اند که یهودیان ایرانیند.

 John & Lilianne
پیش از مارتین، «جان» بود که همسن و تقریباً هم قد و هیکلِ من بود، اندکی کوچکتر، با موهای زیبای بور تابدار و چشمان آبی، خوشرنگ ورو بود و بشاش. در خوابگاه دانشگاه با هم دوست شده بودیم. او صرفاً ویزیتور و برای مدت کوتاهی آنجا بود.
 یک یکشنبه عصر که کوی دانشگاه خلوت بود و مثل همه غروبهای یکشنبه غمگرفته، دختری را دیدیم، قدمزنان، سبزه رو. او نیز در جستجوی معنای زندگی. صحبتها سه نفره شد. اسمش «لیلین» بود. داشت غروب و تاریک میشد. قرار شد سه تائی برویم سینما. تراموِی (Tramway / Street car ( گرفتیم رفتیم شهر. فیلمش را یادم نیست چه بود، اما خوب به یاد دارم که جلوی باجه که رسیدیم بلیط بخریم، «جانِ» امریکائی پول بلیط آن دختر را هم پرداخت و، با لبخندی پیروزمندانه رو به من کرد و گفت، «در کشورما، ما نمیگذاریم دختران پول بدهند». برای من که دختر و پسر فرقی نداشت، مساوی بودند. موقع بازگشت به خانه، به ایستگاه کوی دانشگاه که رسیدیم، «جان» پیاده شد و رو به من که تکان نخورده بودم گفت «مگه پیاده نمیشی؟» خوشحال و خندان گفتم «در کشور ما، ما دختران را به منزلشان میرسانیم!»، و تراموی بدون «جان» که مات و مبهوت خشکش زده بود به راه افتاد.
پس از پیاده شدن از «تراموِی»، به همراه و دنبال «لیلین» به یک محوطه بزرگ تاریک و خلوت رسیدیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم. در حرکت متهورانه ای که تا آن هنگام از من سر نزده بود باید متوجه میشدم که او بسیار آماده است، اما مرا ترس برداشت، با دستپاچگی وداع کردم.
روز بعد، «جان» بیشتر شیفته ی من شده بود و «لیلین» عاشقِ من، و پنجاه سال عاشق من ماند.

اگر فروغ برای گناهان پر از لذتش شعر سرود، من برای گناهانِ بسیار عظیمترِ خود که دیگران را از لذتِ گناه محروم کردم سخت اندوهناکم، دخترانی که اکثراً بسیار دوست میداشتم.

Anne
احتمالاً ۲۱ ساله بودم که اتفاق افتاد.
بعضی «بچه ها» در بروکسل مرا به دلایلی «پیغمبر» میخواندند، داستانش بماند. در یک روزی که هوا عالی بود، به تنهائی و بدون دوستان برای گردش به پارک جنگلیِ بزرگِ «لَکامبر[1]» که بغل دانشگاه است رفتم. در تنهائی است که الهام میگرفتم، یا، به اصطلاح دیگر، پیامهای آسمانی بر من نازل میشد. اینبار، «اَن» را کشف کردم. روی چمن نشسته، سگِ خود را که چندان بزرگتر از یک گربه نبود به افسار داشت. با موضوعِ آزادی و افسار، سرِ صحبت را باز کردم. اجازه داد پهلویش بنشینم. زنی بود سی ساله، از هر نظر بسیار زیبا، متین، خوش صحبت، فرهیخته، دنیادیده و متشخص، شیکپوش؛ و ضمناً «تیپیکال» بلژیکی، به این معنا که اگر در محفلی بین الملل میدیدمش میتوانستم از وجناتش حدس بزنم بلژیکی است. مدتی به صحبت ادامه دادیم تا که گفت باید برود. پذیرفت که همراهیش کنم. منزلِ او در یکی از ساختمانهای شیکِ «خیابانِ لوئیر» Avenue Louise) نزدیکِ به همان پارکِ جنگلیِ «لکامبر» و دانشگاه بود.
دیدارِ سوم مان در آپارتمانِ لوکس و مجللِ او بود. پس از یکی دو گیلاس ویسکی و صحبت از همه چیز و همه جا، از من دریافت که نخیر همجنسگرا نیستم بلکه کاملاً ناوارد و بی تجربه ام. ابتدا در بهت و حیرت شد، سپس ... با از خود گذشتگی و منتهای استادی، بهشت را به منِ پیغمبرِ ِبیسوادِ عقبمانده شناساند. مرا فهماند که بهشت بر روی همین زمین است و من که تا آنهنگام به وجود خدا شک داشتم، درجا خدا شناس شدم، و مطمئن شدم که خدا زن است، نه مرد. «ان» مرا تولدی دیگر نیز بخشید. از آن هنگام، علاوه بر ایرانی و سوئیسی، صد در صد بلژیکی هم شدم. «اَن»، همیشه در دل من جای داری و مهرت هر گز از دلم برون نرفته، و نرود! نماز و روزه ام برای توست. و برای خدایانِ دیگری چون تو.

Marcelle
در اواخر اقامتم در بروکسل، عاشقِ «مارسل» شدم. توی کافه با «مهرداد تقیان» تخته نرد بازی میکرد. لبخندی پهناور و سخاوتمند به گرمای خورشید، چشمانی  درخشنده مملو از هوش، آبی به رنگ آسمانِ تابستانهای گرم، موهای بلوندِ صاف و بلندافتاده بر شانه ها، چهره ای موزون و تو دل برو، کوچولو، و از همه اینها جذابتر، حالت و رفتارِ دوستانه و بی تکلف او بود. انگار قرنها بود یکدیگر را میشناختیم. انگار او نیز در جا از من خوشش آمده بود. مارسل جهود بود. مهردادِ دوستداشتنی در موسسه عالی هنرهای نمایشی [2] درس کارگردانی میخواند و من شیفته ی هم اخلاق و روحیات او هم رشته ی تحصیلیش بودم، و حالا شیفته ی دوستش، مارسل شده بودم.

 (تغییر بزرگ ادامه دارد)




[1] Bois de la Cambre
[2] Institut National Supérieur des Arts du Spectacle et des Techniques de Diffusion (INSAS)

Monday, 10 December 2018

تغییر بزرگ - ۹ - پیروزی اِرُس بر تاناتوس در تهران و ایران

پیروزی ارُس بر تاناتوس در تهران

Eros 1348-1347/1968-1967

    تغییر بزرگ - 9 - اِرُس و تاناتوس

ziaian-tagheer-bozorg-9
 دریافت جایزه مسابقات شطرنج بین دانشکده‌ای دانشگاه ملی برای دانشکده اقتصاد که اول شد

سیاست» به کنار، جنب و جوش تفریحی »

در مطلب پیشین، به "کم‌رمق" بودنِ جو دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه ملی ایران اشاره کرده بودم. منظورم کم‌رمق از لحاظ بحث‌های سیاسی و فلسفی و تشکیلات دانشجوئی بود نه چیز دیگر. اصولاً در ایرانِ آنزمان همه از بحث سیاسی دوری می‌جستند. حتا امروز هم پس از تغییر بزرگ ۱۳۵۷، همان حالت ترس کمابیش وجود دارد. همان بحث زندان و حقوق بشر و این حرف‌ها. تا اندازه‌ای هم به حق. اصلاً معنای "سیاست" ترسناک است! "پولیتیک" واژه‌ای یونانی به معنای "کشورداری" و "شهرداری" است که بهتر است و اروپائیان به زبان خود راه دادند. "سیاست" کلمه‌ای است عربی که معنای مدیریت رعایا و تنبیه آنان از آن استنباط می‌شود. پس بهتر است ما نیز واژه "پلیتیک" را به کار گیریم، یونان که به ما نزدیکتر است و جزو امپراتوری ایران بوده است. یا اینکه اصطلاحِ پارسیِ "کشورداری" را به کار بندیم.

اما، اشتباه نشود، از سکوتِ "سیاسی" که بگذریم، جَو دانشکده به هیچوجه "پژمرده" نبود. برعکس، جنب و جوش شادمانه و مثبت و پویا داشت که من هم در آن شرکت داشتم، از جمله در مسابقات شطرنج میان دانشکده‌ها. دوستانی هم پیدا کرده بودم، که معاشرم بودند. "خسرو گریز" که منزلش در خیابان کریمخان زند، نزدیک "ایرانشهر" و نزدیک منزل ما بود و "فرید نوین"1 که جزو دانشجویان ممتازبود و نقطه مقابل من که سر به هوا و منتقد آن مطالب "آشغال" بودم! من، همزمان با ادامه "تحصیل"، با "ژورنال دو تهران" Journal de Téhéran روزنامه فرانسوی‌زبان موسسه 
"اطلاعات" به جای "صفا حائری" مشغول به کار شده بودم که صحبتش باشد برای بعد



"اِرُس" به جای "تاناتوس" Thanatos vs Eros
مهمتر از همه اینکه پس از سال‌ها جدائی در دورانِ دبستان و دبیرستان، حالا این جوانان پر از "لیبیدو"، پر از تمنای جنسی، پسر و دختر، ناگهان آزادانه در کنار هم معاشرت می‌کردند، بی‌حجب و متاسفانه گاه بی‌حیا. نمونه‌اش را در صحبت زننده یک دانشجوی پسر رشته معماری با همکلاسی دختر او مشاهده کردم و به یادم مانده است. دانشجویان دانشگاه ملی به ویژه مال دانشکده معماری به گمانم "جیگول"تر از دانشجویان "دانشگاه تهران" بودند.  آن گفتگو مرا به یاد میرحسین موسوی می‌اندازد
همه جای ایران، "اِرُس"، خدای عشق کم‌کم داشت جای "تاناتوس" خدای مرگ را می‌گرفت. شادی و موزیکِ پاپ، جای عزا و روضه خوانی را. "جشن هنر شیراز" جای "تعزیه" را. کم‌کم، روابط آزاد جنسی پیش از ازدواج هم داشت جا باز می‌کرد. این تغییرات چیزی نبود که خوشایند آخوندها بوده باشد، که متخصص مرگ‌اند‌ نه ساز و آواز
این تغییر در ایران‌ متاثر از پدیده‌های مشابه در اروپا و آمریکای شمالی هم بود. سال ۱۹۶۷ اوج تولیدات آهنگ‌های شگفت "بیتل‌ها" بود که تا سال ۱۹۷۰ در صحنه جهانی موزیک تقریباً یکه‌تاز بودند. گوگوش عزیز هم دل می‌برد و مهر و نشاط می‌آورد. در تهران حشیش هم راحت و ارزان پیدا می‌شد. سال بعد، سال ۱۹۶۸، دنیا با "انقلاب" جوانان در اروپا و آمریکا مواجه شد، هیپی‌ها به جای خود. انقلابی که به جشن بیشتر شباهت داشت. در فرانسه و بلژیک دانشجویان دفاتر دانشگاه‌ها را تسخیر کردند و گفتند از این پس "ما خودمان دانشگاه را اداره می‌کنیم!". فکر خوبی بود! باید گفت که این انقلاب دانشجوئی در اکثر کشورهای اروپای غربی بلکه در همه اروپای غربی مشاهده شد و تا حدی جهانگیر بود. به طوری که نخست‌وزیر فرانسه پمپیدو اظهار عقیده کرد که ممکن است ناشی از تغییراتی در تشعشعات خورشید بوده باشد! شعارها، شعارهای آنارشیست و حکومت ناگرا و "سوررئالیست" بود، همانندِ‌: "ممنوعیت ممنوع!". در آمریکا، جوانان بر علیه جنگ‌ ویتنام به پا خاسته بودند و جامعه را به عشق‌ورزی به جای جنگجوئی و جنگ‌آوری دعوت می‌کردند " make love, not war"
ایران وارد یک دوران رونق اقتصادی و صنعتی و تجاری فوق‌العاده سریع شده بود و به موازاتِ آن، تغییرات مهمی در بافت اجتماعی و اخلاقی نیز پدید آمده بود. و کافه رستوران و محل رقص یکی پس از دیگری باز می‌شد، و جوانان "پارتی" موزیک و رقص برگزار می‌کردند. تهران در جشن بود. بانی این تغییراتِ فرهنگی همانا نخبگانِ فرنگ رفته و "انتلکتوئل"ها و "روشنفکرانِ" کشور بودند، از جمله شهبانو فرح و حلقه دوستان و همراهانش و نیز برنامه‌های تلویزیون و فیلم‌های سینما. فرهنگِ "غرب" یا به قول من فرهنگ اروپا‌ یا "آتلانتیکِ شمالی" وارد فرهنگ ایران شده، بافتش را تغییر می‌داد. ریش‌ها دو تیغه تراشیده، دامن‌ها به تدریج کوتاه‌تر و گوشت و پوست‌ها عیان‌تر. کفش و لباس، سر و وضع، به آخرین مُدِ پاریس و میلان و لندن و نیویورک شده بود. خلاصه اینکه سر و وضع ظاهری به تقلید از "غرب"، برای خیلی‌ها معیار ترقی و پیشرفت شده بود. "مینی ژوپ" اگر در بلژیک و فرانسه و آلمان و انگلستان و سوئد و نروژ زیبا و قدری سکسی بوده بود، در تابستانِ خشک و داغِ تهران، و مردانِ مرد پایتخت... چه عرض کنم... از نظر من تقلیدی احمقانه و نامناسب بود. با این تغییرات، "اِرُس"، "خدای عشق"، تبدیل به "خدای نیاز و شهوت جنسی" شده بود. و در مقابل او "اَفرودیت" در جان و روح دختران و زنانمان دمیدن گرفته بود. شادی و مستی و لذت بر عشق رمانتیک و مهر و محبت داشت غلبه می‌کرد. من نگران و ناراحت دختران بودم که شکست‌پذیرتر از پسران‌اند.‌ شاید اشکال از من بود. اما نه. از یکی از بزرگترین شاعران معاصر بشنویم از فروغ بشنویم که زن بود و صمیمی و شجاع و پیشتاز بود:
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می‌گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد

ایران میانِ عرب‌زدگی و غرب‌زدگی
جامعه ایران از یک بافت سنتیِ نیمچه اسلامی به یک بافتِ اروپائیِ "اِروتیک" تغییرِ شکل می‌یافت یا اینکه این دو بافت در تضاد با هم قرار گرفتند. بافت اروپائی با خوبی‌های لذتبخش و بدی‌های پر گناهش و بافت اسلامی با حجاب و چادر و پرده پوشیش.
اتومبیل "پیکان"، نماد صنعتِ نوپای ایران بود، صنعتِ مونتاژ بود و موجب فخر و سربلندی. اما "مونتاژ فرهنگی" مسائل روان جامعه شناسانه‌ی دشواری در پی داشت. این تهاجم فرهنگی، مسئله‌ی "هویت" را که ایرانیان قرن‌ها پس از شکستشان از عربان مسلمان با آن دست به گریبان بوده‌اند بغرنج‌تر ساخت. هجمه‌ی ضابطه‌های آزادمنشانه‌ی اروپائی و مخلوط شدنشان با ضوابطِ تهاجمیِ و سرکوبگرانه‌ی اسلامی، کارِ شناختِ "خویش" را برای ایرانیان دشوار‌تر می‌نمود.
کتاب "غربزدگی" در همان دوران در واکنش به آن وضعیت به نویسندگی جلال آل احمد منتشر شده بود. طبعاً کتاب را خریدم تا افکار خودم را در آن بیابم.(و تعجب می‌کنم که می‌گویند اجازه چاپ نیافت، مگر من خواب دیده بوده باشم) اما جز در صفحه‌ی اول آن کتاب‌ که به درستی می‌گوید "غرب زدگی، مثل وبا‌زدگی" چیزی که می‌خواستم در آن نیافتم. کتابِ "غربزدگی» جلال آل‌احمد، متاسفانه الهام گرفته از "عرب‌زدگی» او بوده است. و بیشتر به "غرب‌ستیزی" می‌ماند با ارجاعاتی به اسلام و قرآن. من، شجاع‌الدین ضیائیان، می‌گویم "عرب‌زدگی، مثل وبازدگی" که بسا بدتر و بیمارگونه‌تر از "غرب‌زدگی" است، زیرا فرهنگ و تمدن اروپا به ایران نزدیکتر و متاثر از فرهنگ ایران است. در مقابل، عرب‌زدگی که سیزده، چهارده قرن است گریبان‌گیرایران شده و مانع شکوفائی ایران بوده است. مانع برپائی یک ایرانِ آزاد و آباد و سربلند و پیشتاز در جهان بوده است.
جالب است که "آل‌احمد" نیز از جمله کسانی بود که در انتشارِ مجله "جهان نو" به سردبیری دکتر امین عالیمرد، که تلاش مرا برای ایجاد انجمن دانشجوئی قدغن کرده بود (و به گردن ساواک و غیر مستقیم به گردن "رژیم دیکتاتوری شاه" اندخته بود)، همکاری داشت. عالیمردی که در وزارت کشور که تا حدودی مسئولیت امنیتی کشور را دارد معاون وزیر و دارای مسؤلیت‌های دیگر شد. در واقع، در بحبوحه‌ی رشد و رونق اقتصادی فوق‌العاده ایران وتغییرات فرهنگی کشور، خوش و ناخوش، "انتی تزِ" این توسعه و شکوفائی، به صورت شبکه‌های ضد رژیم نیز داشت شکل می‌گرفت.
(ادامه دارد)