اِرُس Eros
و من: در بروکسل اتفاق
افتاد
شجاع الدین ضیائیان
گویا کارل مارکس گفته بود «هیچ چیز بشر بر من بیگانه
نیست». لابد زن را جزو بشر به حساب نمیآورد.
دوست دارم ادعا کنم بشر را از کارل مارکس که ۲۰۰ سال
پیش (۱۸۱۸) به دنیا آمده بود بهتر میشناسم. دستکم، بر خلاف او، در مورد زن، میدانم
که نمیدانم.
در تهران، امکان رابطه عاشقانه مهیا نبود. «اِرُس» در
بند بود. اما یازده ساله بودم که عاشق شدم. در خیابان «بهار»، کوچه «بهشت» سکونت
داشتیم. همسایه ما شاعر و استاد دانشگاه دکتر مهدی حمیدی شیرازی بود با خانم
مهربانش «ناهید»، و دو فرزندشان، دخترِ بزرگتر به نامِ با مسمای«نازنین» و پسری
کوچکتر، عزیزدُردانه ی پدرِ شاعر. یکی دو خانه آنطرفتر، «بهنام» بود. پسری سیه چرده، با عینک قاب
سیاه، با هوش و«آنترپرنور». یادم نیست به چه مناسبتی توی کوچه برنامه نمایش ترتیب
داده بود. یکی از برنامه ها، نمایشنامه ای بود در باره ابومسلمِ خراسانی .نقش گفتگوی میان ابومسلم و خلیفه منصور را ما دو نفر بر عهده داشتیم. کارگردانی
و سناریو هم از او بود. در برنامه ای دیگر، دختری شاید هشت ساله با لباس زیبای باله
مثل یک فرشته کوچک به آهنگ «دانوب آبی» به نوازندگی آکوردئونِ من میرقصید. اینچنین
بود که عاشق «افسانه تجدد» شدم. منزلشان خیابان «مزین الدوله» بود. نزدیک منزل ما.
چون منزل خاله ام هم در همان خیابان بود، عذری داشتم که از آن پس محل دوچرخه سواری
اصلی من آنجا باشد. شاید دوباره ببینمش. راز عشقم را به هیچکس نگفتم تا دهها سال
بعد که «لیلی تجدد» یکی از همسایگان ما (من و زوجه و فرزندم) در تهران شد و سراغش
را از او گرفتم؛ و باز هم سالها بعد، همین اخیراَ از یک خانواده «تجدد» دیگر که در
همسایگی من در تورنتو زندگی میکنند، سراغش را گرفتم؛ اما هر بار بی حاصل. تا اینکه
به مدد «سوشال مدیا» یافتمش و در یک گفتگوی تلفنی به او که مادر بزرگ بود و با
شوهر فرانسویش میزیست، راز عشقم را فاش کردم. او «بهنام» را به یاد داشت.
دیگر «اشرف» بود که شاید سه سالی از من سالمندتر بود
و در همان زمانِ نوجوانی به همان خانه ی خیابان بهار ما درآمد و سالها شبانه روز با
ما در آن خانه و در خانه عباس آباد زندگی کرد. زیبا و با هوش بود و دیری نپائید که
هر دو تمنای جنسی فراوان داشتیم. اما نمیتوانستیم به خود اجازه دهیم. من که
نمیتوانستم.
مدارس هم که مختلط نبود.
مانده بودم خودم با خودم.
به بروکسل که رفتم و رسیدم، در دل، فریادِ «آزادی» بر
آوردم! آزادی از هر نظر.«اِرُس» در آنجا نه در بند بود نه افسارگسیخته. من که یک
چهارم زن ام، و در جوانی بدگِل هم نبودم، چه بین پسرها چه دخترها، کلی خاطرخواه یافتم.
Martin
از همه دوستانِ پسر، «مارتن» ویژه تر بود. چند کلمه
ای فارسی یاد گرفته بود تا به «بروبچه ایرونیها» که میرسید فوراَ سراغ مرا بگیرد و
با لحجه امریکائی میپرسید: «شُ جا کُ جاست؟» و پاسخش را هم بچه ها به فارسیِ
آمریکائی میدادند که « شُ جا نه اینجاست!». یک وقت یک اتومبیل جیپ گرفت که به
آفریکا سفر کنیم و اصرار داشت که با او بروم. حوصله اش را نداشتم. وقتی از سفر
برگشت فوری باز همه جا سراغ مرا میگرفت. دیوانه شده بود. چرا که در یکی از کشورهای
شمال آفریکا، گمان کنم در مراکش، رفته بود سینما و یکهو مرا روی پرده سینما دیده
بود که بازیگری میکردم! بی اختیار نامم را فریاد زده بود و سالن سینما را بهم
ریخته بود! «مارتن» یهودی بود، قدبلند، بیش از یک دوجین جفت جوراب سفیدِ کفش
بسکتبالی در کشو داشت و روزی چند بطری کوکا کولا مینوشید؛ صورتی کشیده و پوستی
سبزه. رازی را با من در میان گذاشت که به کسی نگویم، و هر گز به کسی نگفتم.
زمینینان جملگی فراموش کرده اند که یهودیان ایرانیند.
John & Lilianne
پیش از مارتین، «جان» بود که همسن و تقریباً هم قد و
هیکلِ من بود، اندکی کوچکتر، با موهای زیبای بور تابدار و چشمان آبی، خوشرنگ ورو
بود و بشاش. در خوابگاه دانشگاه با هم دوست شده بودیم. او صرفاً ویزیتور و برای مدت
کوتاهی آنجا بود.
یک یکشنبه عصر که کوی دانشگاه خلوت بود و مثل
همه غروبهای یکشنبه غمگرفته، دختری را دیدیم، قدمزنان، سبزه رو. او نیز در جستجوی معنای
زندگی. صحبتها سه نفره شد. اسمش «لیلین» بود. داشت غروب و تاریک میشد. قرار شد سه تائی برویم
سینما. تراموِی (Tramway / Street car ( گرفتیم رفتیم شهر. فیلمش را یادم نیست چه بود، اما
خوب به یاد دارم که جلوی باجه که رسیدیم بلیط بخریم، «جانِ» امریکائی پول
بلیط آن دختر را هم پرداخت و، با لبخندی پیروزمندانه رو به من کرد و گفت، «در کشورما، ما
نمیگذاریم دختران پول بدهند». برای من که دختر و پسر فرقی نداشت، مساوی بودند.
موقع بازگشت به خانه، به ایستگاه کوی دانشگاه که رسیدیم، «جان» پیاده شد و رو به
من که تکان نخورده بودم گفت «مگه پیاده نمیشی؟» خوشحال و خندان گفتم «در کشور ما، ما
دختران را به منزلشان میرسانیم!»، و تراموی بدون «جان» که مات و مبهوت خشکش زده بود به راه
افتاد.
پس از پیاده شدن از «تراموِی»، به همراه و دنبال
«لیلین» به یک محوطه بزرگ تاریک و خلوت رسیدیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم. در حرکت
متهورانه ای که تا آن هنگام از من سر نزده بود باید متوجه میشدم که او بسیار آماده
است، اما مرا ترس برداشت، با دستپاچگی وداع کردم.
روز بعد، «جان» بیشتر شیفته ی من شده بود و «لیلین»
عاشقِ من، و پنجاه سال عاشق من ماند.
اگر فروغ برای گناهان پر از لذتش شعر سرود، من برای
گناهانِ بسیار عظیمترِ خود که دیگران را از لذتِ گناه محروم کردم سخت اندوهناکم،
دخترانی که اکثراً بسیار دوست میداشتم.
Anne
احتمالاً ۲۱ ساله بودم که اتفاق افتاد.
بعضی «بچه ها» در بروکسل مرا به دلایلی «پیغمبر»
میخواندند، داستانش بماند. در یک روزی که هوا عالی بود، به تنهائی و بدون دوستان
برای گردش به پارک جنگلیِ بزرگِ «لَکامبر[1]»
که بغل دانشگاه است رفتم. در تنهائی است که الهام میگرفتم، یا، به اصطلاح دیگر،
پیامهای آسمانی بر من نازل میشد. اینبار، «اَن» را کشف کردم. روی چمن نشسته، سگِ خود
را که چندان بزرگتر از یک گربه نبود به افسار داشت. با موضوعِ آزادی و افسار، سرِ صحبت را
باز کردم. اجازه داد پهلویش بنشینم. زنی بود سی ساله، از هر نظر بسیار زیبا، متین،
خوش صحبت، فرهیخته، دنیادیده و متشخص، شیکپوش؛ و ضمناً «تیپیکال» بلژیکی، به این
معنا که اگر در محفلی بین الملل میدیدمش میتوانستم از وجناتش حدس بزنم بلژیکی است.
مدتی به صحبت ادامه دادیم تا که گفت باید برود. پذیرفت که همراهیش کنم. منزلِ او
در یکی از ساختمانهای شیکِ «خیابانِ لوئیر» Avenue Louise))، نزدیکِ به همان پارکِ جنگلیِ «لکامبر» و دانشگاه بود.
دیدارِ سوم مان در آپارتمانِ لوکس و مجللِ او بود. پس
از یکی دو گیلاس ویسکی و صحبت از همه چیز و همه جا، از من دریافت که نخیر همجنسگرا
نیستم بلکه کاملاً ناوارد و بی تجربه ام. ابتدا در بهت و حیرت شد، سپس ... با از
خود گذشتگی و منتهای استادی، بهشت را به منِ پیغمبرِ ِبیسوادِ عقبمانده شناساند. مرا
فهماند که بهشت بر روی همین زمین است و من که تا آنهنگام به وجود خدا شک داشتم، درجا
خدا شناس شدم، و مطمئن شدم که خدا زن است، نه مرد. «ان» مرا تولدی دیگر نیز بخشید.
از آن هنگام، علاوه بر ایرانی و سوئیسی، صد در صد بلژیکی هم شدم. «اَن»، همیشه
در دل من جای داری و مهرت هر گز از دلم برون نرفته، و نرود! نماز و روزه ام برای
توست. و برای خدایانِ دیگری چون تو.
Marcelle
در اواخر اقامتم در بروکسل، عاشقِ «مارسل» شدم. توی
کافه با «مهرداد تقیان» تخته نرد بازی میکرد. لبخندی پهناور و سخاوتمند به گرمای خورشید،
چشمانی درخشنده مملو از هوش، آبی به رنگ آسمانِ تابستانهای گرم، موهای بلوندِ صاف و بلندافتاده بر شانه ها، چهره ای
موزون و تو دل برو، کوچولو، و از همه اینها جذابتر، حالت و رفتارِ دوستانه و بی
تکلف او بود. انگار قرنها بود یکدیگر را میشناختیم. انگار او نیز در جا از من خوشش
آمده بود. مارسل جهود بود. مهردادِ دوستداشتنی در موسسه عالی هنرهای نمایشی [2]
درس کارگردانی میخواند و من شیفته ی هم اخلاق و روحیات او هم رشته ی تحصیلیش بودم، و حالا شیفته ی
دوستش، مارسل شده بودم.
(تغییر بزرگ ادامه دارد)

No comments:
Post a Comment