Tuesday, 20 November 2018

تغییر بزرگ (۶) آغاز توسعه اقتصادی شگرف ایران




این مطلب  در هفته نامه «ایران استار»، تورنتو، ۱۵ نوامبر ۲۰۱۸، ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ص ۱۰ منتشر شد 

تغییر بزرگ-6 پیشرفت شگرف ایران در سال‌های ۶۰ میلادی و عقبگردِ "انقلاب اسلامی" ۱۳۵۷

  نگارنده با کلاه دانشجوئی و «تورج ابراهیمی» قهرمان شطرنچ ایران و بلژیک در مسابقه شطرنج میان دانشگاه بلژیک  با دانشگاه برلین، برلین،۲۲-۲۵ ژانویه ۱۹۶۵. از پنج عضو تیم دانشگاه بروکسل سه تن ایرانی بودند. سومین، محمد زاهدی 




آغاز توسعه اقتصاد» ی شگرف ایران »

سال ۱۹۶۶ یا ۱۹۶۷ بود که هوس خورش قیمه کردم. احتمالاً تابستان ۱۹۶۷ بود. بلیطی را که چند ماه پیش پدر فرستاده بود از شرکت هواپیمایی گرفتم و از بروکسل به تهران برگشتم. از پنجره هواپیما وقتی که بر فراز تهران رسیدیم شهر، شهر دیگری بود. چراغانی تهران در شب یکی از زیباترین مناظری بود که تا کنون دیده بودم و تا به امروز هم دیده ام.
روزهای پس از ورود به تهران همین احساس ادامه یافت. تهران تغییر کرده بود و بزرگ شده بود. خانه ما که در "میدان شعاع" (تقاطع خردمند شمالی، خیابان شاهین و خیابان شاه عباس) و در بیابان‌های "عباس آباد" ساخته شده بود اکنون در شمال مرکزی شهر قرار داشت، کمی بالاتر از خیابان کریم خان زند!
در فاصله سه یا چهار سال، پیشرفت زادگاهم بسیار محسوس بلکه چشمگیر بود. ایران نیمه‌صنعتی شده بود. یک مرتبه و برای اولین‌بار اتومبیل از کارخانه "ایران ناسیونال" بیرون آمد: "پیکان"! سربلند از اینکه حالا ما اتومبیل می‌سازیم و کفش کارخانه‌ای تولید و به روسیه شوروی صادر می‌کنیم و چه و چه و چه‌...‌. آغاز رونق و توسعه اقتصادی ایران بود و در این سه یا چهار سال آنچنان تغییر مشهود بود که به راستی تحسین‌برانگیز بود‌ه در من شعف به‌وجود آورده بود.
عصر، عصرِ نخست وزیری امیرعباس هویدا و حزب "ایران نوین" بود - به قول هفته‌نامه فکاهی "توفیق"، حزب "اینارو ببین"! 
وزیر اقتصاد کشور، دکتر علی‌‌نقی عالی‌خانی برای من بیش از یک "جان کندی" بود. رهبری جوان، خوش‌تیپ، کارا و ۱۰۰٪ مثبت. اگر با یک ایرانی برخورد می‌کرد که استعدادی در یک زمینه داشت، آن شخص هر که باشد، به او در پیشرفت آن کار کمک می‌کرد: فیلمبردار خوبی هستی، پروژه فیلمبرداری داری؟ بیا این سرمایه، برو و ایده و پروژه‌ات را به انجام برسان، شرکت فیلمبرداری درست کن؛ اگر پینه‌دوزی می‌دید که استعداد دارد، سرمایه‌ای بهش می‌داد که برای خودش کفاشی درست کند؛ حرکت پویا و دینامیک و در دنیا کم‌نظیر. به پیش! 
یا از آن سو دکتر هوشنگ نهاوندی وزیر آبادانی و مسکن وضعیت مسکن را سر و سامان می‌داد و مرا مجذوب خود می‌کرد
از ‌سوی دیگر، شهبانو فرح در زمینه‌های هنری و در مردمی‌کردن حکومت و شوهر خود و دربار تغییرات محسوسی در جامعه به وجود آورده بود و می‌آورد، از جمله تشویق به ایجاد "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" که تولیدات و تلاش‌های مثبت این انحمن و ایرانیان فرهیخته‌ای که مصدر این ترقی بودند خود تاریخچه‌ای جداگانه است.
یک "مرکز نشر و ترجمه کتاب" ایجاد شده، شروع کرده بود به ترجمه همه آثار کلاسیک دنیا و آثار مربوط به ایران از همه زبان‌ها به فارسی.
صنعت و هنر سینما رشد می‌کرد و بخصوص هنر و صنعت دوبلاژ غوغا می‌کرد و من که هم به زبان اصلی بعضی فیلم‌ها را دیده بودم هم به دوبلاژ فارسی باید اذعان می‌داشتم که کار دوبلاژ در حد نبوغ بود و نمی‌شد گفت که اصل بهتر از "دوبله" است! ساز و آواز، از هر سو و به شکل‌های گوناگون کم‌کم جای روضه و آهنگ‌های گریه و زاری نشات گرفته از اسلام عزیز را گرفته بود.
از همه سو حرکت‌های پویایی به چشم می‌خورد. کتابی قطور یا چندین جلد کتاب قطور لازم است تا همه این فعالیت‌ها و تغییرات فوق‌العاده سریع و مثبت سال‌های ۶۰ در ایران را به ثبت برساند.
هر چه بود ایران دیگر آن ایران عقب‌مانده نبود. ‌رونق اقتصادی طوری بود که تقریبا به شکل روزانه پیشرفت ایران محسوس بود. همچنین شهرداران تهران به شهر چهره و دینامیسم نوینی داده بودند. دینامیسمی که بعدها، در دوران پس از "انقلاب"، غلامحسین کرباسچی نیز آنرا به پایتخت برگرداند، و در نظام اسلامی سزایش را دید. کم‌کم دنیا متوجه این تغییرات در مورد ایران شده بود و مثلا کره جنوبی چشمش به ایران و تهران بود که برای پیشرفت خود از الگوی کشورمان و پایتختش سرمشق بگیرد.
,
اعتبار ایران و ایرانی
وقتی چند سال بعد، در اوایل سال‌های ۷۰ میلادی، بهای نفت، در چارچوب "اوپک" و به رهبری "شاهنشاه" ایران، شروع به افزایش فوق‌العاده کرد، جهش‌های اقتصادی ایران نیز فوق‌العاده‌تر و بیش از حد شد، که البته و متاسفانه منجر به اشباع بیش از حد ظرفیت ساختارهای زیر بنایی کشور بوده بحران‌زا شد.  پیش از آغاز بحران، هنگامی که من در سال ۱۹۷۳ دوباره به خارج رفتم، این بار به فرانسه و برای ادامه تحصیل در مقطع فوق‌لیسانس و دکترا، در آن کشور که نفت نداشت و دچار مشکلات سخت اقتصادی و مالی شده بود، کارکنان شرکت "پُست"  اعتصاب  کردند و این اعتصاب طول کشید. چکهای ماهانه‌ام از طریق پُست به دستم می‌رسید و بی‌پول شده بودم‌. به شعبه کوچک بانک بغل دانشگاه دیژون که در حومه شهر بود و حسابم در آنجا بود مراجعه کردم که علی‌الحساب پول مختصری بگیرم‌. به رغم اینکه بورسیه دولت فرانسه بودم و حسابم پاک و مرتب بود، مدیر جوان بانک گفت که نمی‌تواند به من قرض و وام بدهد چون دانشجو هستم و کار نمی‌کنم. ولی بعد  پرسید در ایران در چه بانکی حساب دارید، گفتم "بانک تهران". گفت ما (بانک ب ن پ) با بانک تهران قرارداد داریم، اکر دسته چک دارید می‌توانید چکی برای من بنویسید‌ و من به شما پول می‌دهم. تعجب کردم، گفتم چک من به فارسی نوشته شده. گفت اشکالی ندارد شما رقمش را به فرانسوی می‌نویسید. "رفتم و چک را آوردم و  نوشتم ۳۰۰۰ فرانک و او نیز فورا ۳۰۰۰ فرانک به من پول داد (بورس ماهانه من فقط قدری بیش از ۱۰۰۰ فرانک بود). من شگفت‌زده شده بودم. او که شگفتی مرا دید گفت "پول شما، ریال شما، برای ما خیلی ارزش دارد». در خود ایران چک مرا کسی با چنین آشتیانی نقد نمیکرد.

دیگر نمی‌شد گفت که ایران ناشناخته است و "فرنگی‌ها" فکر می‌کنند ما هنوز سوار شتر می‌شویم‌. پاسپورت ایرانی همه جا با خوشامد روبرو می‌شد و از آن حساب هم می‌بردند. از دیژون به پاریس که آمدم، در بزرگترین فروشگاه پاریس، شخصاً با شگفتی شاهد شدم که اعلام‌ها به دو زبان بود، فرانسوی و فارسی! در یکی از سفرهایی که با اتومبیل از پاریس به تهران داشتم،  وقتی در یوگسلاوی مرا به علت سرعت در رانندگی جریمه کردند و من اعتراض کردم که "سرعتم را پس از دیدن علامت "حداکثر سرعت" کم کردم، شما دوربین مخفی‌تان را برای پول در آوردن بدجایی نصب کرده‌اید"، و صدایم را بلند کردم و وقتی که  مامورپلیس را تهدید کردم که به سفارت خود، ایران، شکایت خواهم برد، ترسید و نگران شد و به تته پته افتاد.(۱))

زنگ خطر ۱۹۷۷
به سال ۱۹۷۷که همزمان با پژوهش‌های تِز دکترای خود در پاریس به دانشگاه پنسیلوانیا رفتم و در مقطع پسادکترا در دانشکده جدیدالتاسیس "صلح‌شناسی"(2) به مدت ۹ ماه با همسر و فرزند در "برج دانش‌آموختگان"(3) سکونت داشتم، پولی از سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران که سفر مرا متقبل شده بود نرسید. ما خداحافظی کردیم و منتظر بودم بگویند پس کرایه منزل که نپرداخته‌اید چه می‌شود؟ اما هیچ‌کس چیزی از ما نخواست! "گودبای" با مهر! اعتبار ما در آن حد بود(4).
همان تابستان ۱۹۷۷ شاه و شهبانو به امریکا سفر کردند. به هنگام استقبال از زوج شاهنشاهی، هزاران نفر از ایرانیان در واشنگتن گرد آمدند و دست به تظاهرات علیه آنان و "رژیم شاه" زدند. پلیس از گاز اشک‌آور استفاده کرد. باد، گاز اشک‌آور را برگرداند به زوج ریاست جمهوری کارتر و زوج شاهنشاهی و اشک به چشمان‌شان آورد. این علامت تغییر جهت بود.
در دانشگاه پنسیلوانیا، فیلادلفیا، همه ایرانیان ضد شاه بودند. از فرزند تیمسار گرفته تا فرزند راننده‌ی تیمسار، از فرزند سرمایه‌دار گرفته تا فرزند کارگر که با پول دولت ایران مشغول تحصیل بودند، از چپ گرفته تا راست. از نویسنده گرفته تا خواننده، و… به همسرم گفتم "نمی‌دانم این رژیم چطور سر پاست". تابستانِ سال ۱۹۷۷ بود.

پس از "انقلابِ سفیدِ شاه و مردم" سال ۱۳۴۱ و رفراندم ۶ بهمن ۱۳۴۱ که موجب دگرگونی بزرگ در ساختارهای عقب‌مانده اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران شد و جهشِ به پیشِ بزرگ ایران را موجب گشت، نیروهای مخالف شاه و مخالف نظام و مخالف اصلاحات، یا به قول شاه "اتحاد نامقدس سرخ و سیاه" در حال تکوین بود، که به "انقلاب اسلامی" سال ۱۳۵۷ یا از دیدگاه من به "ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی" انجامید. عملاً، نه فقط نظام شاهنشاهی بلکه "دولت ایران" سقوط کرد، زیرا "انقلاب" یا "شورش" مردمی مزبور خشونت‌بار و خرابکارانه بود.

در میان صدها کتاب که در مورد "انقلاب" و "تغییر بزرگ" ۱۳۵۷و علل و عواقب آن منتشر شده هنوز این انقلاب را کسی به درستی ارزیابی نکرده است. همه این نویسندگان و "محققان" گوشه‌ای از آن را دیده‌اند و مطرح کرده‌اند. در فکرش بوده‌ام و هستم که دست به چنین کاری زنم که (5) ...
علل آن به جای خود نتیجه آن یک نظام اسلامی سرکوبگر و نسبتاً ضد ایرانی‌ به رهبری روح‌الله خمینی در ایران ایجاد شد که مصلحت اسلام را بر مصالح ایران ارجح می‌داشت و تا به امروز ارجح می‌دارد. پیشرفت شگرف ایران متوقف شد، اما اینبار با مشارکت کامل مردم! J
به جای قانون اساسی نظام مشروطه سلطنتی که کپی قانون اساسی بلژیک بود، با تغییراتی مربوط به دین و زبان رسمی ایران، قانون اساسی "جمهوری اسلامی" تصویب شد که نویسنده اصلی آن حسن حبیبی بوده است و مخلوط آشفته‌ای بود از قانون اساسی جمهوری پنجم فرانسه و نظریه‌ی ولایت فقیهِ آیت‌الله‌العظمی امام خمینی.
این مطالب قدری درهم برهم نوشته شد. در شماره آینده از تجربه‌های خود در تهران و ایران با دقت و نظم بیشتر بنویسم تا خواننده را، به ویژه جوان‌ترها را، همراه خود به آن سال‌های اواخر ۶۰ و اوایل ۷۰ به ایرانِ "زمانِ شاه" آنطور که شخصاً شاهدش بودم ببرم.
(ادامه دارد)

1- لابد ترسید که مبادا موجب قطع روابط دیپلماتیک کشورش با ایران شده، سرزنش شود!
2- Peace Science
3- Graduate Tower
4- چون هنوز سازمان رادیو تلویزیون پرداخت نکرده بود به کمک پدر چکی برایشان فرستاده شد که اعتبارمان پس ازبازگشت به اروپا حفظ شود.
5- "بر سر آنم که گر زدست برآید، دست به کاری زنم که غصه سر آید" – حافظ

Sunday, 18 November 2018

بزرگداشت شارل آزناوور



 شارل آزناوور برجسته ترین آواز خوان و ترانه سرای فرانسه  قرن بیستم در ۲۲ ماه می  ۱۹۲۴ میلادی در پاریس  به دنیا آمد و یکم اکتبر ۲۰۱۸ در همان شهر در گذشت. پدر او مایکل آزناووریان از ازامنه گرجی و مادرش در ترکیه زاده  شده    است. نام اصلی او در بدو تولد «شاهنور  واگنگ آزناووریان»   بوده و به ثبت رسیده است  

«در گفتگوی با گفتگوگر شهیر تلویزیون سوئیس و برنامه «مرا ببخشید» آقای «داریوش خوشبین»، خواننده فرانسوی ارمنی ایرانیتبار ترکتبار و گرجستانتبار، میگوید که از سه شاعر عمده ایران الهام گرفته و در منزل خانوادگی، ترانه های عمر خیام هر روز حضور داشت و مطرح بود






دست به کاری زنیم که غصه سر آید : همبستگی برای ایران آزاد

این مطلب در دست ساختمان است

تقصیر از روحانی فقط نیست. من رای نمیتوانستم بدهم ، ولی اگر میتوانستم رای بدهم، اولاً حتما رای میدادم، وظیفه
 ماست، دوماً به آخوند رای نمیدادم. نه اینکه‌ دشمنی داشته باشم. تخصصشان چیز دیگر است. حرف زدن، نمایش دادن، عوام را فریب دادن و راضی نگه داشتن، احساسات را برانگیختن، در باره الله و محمد و حسن و حسین و فاطمه سخن گفتن، اینها تخصص آخوند است. جناب روحانی تافته جدابافته نبوده است. مثالها از گفتار و کردار نابخردانه و عوامفریبانه او زیاد است. مثلاً در همان کارزار انتخاباتی دوره اول، در پاسخ به یک پرسش که آیا زندانیان سیاسی تحت ریاست جمهوری ایشان آزاد میشوند یا نه پاسخ میدهد «چرا فقط زندانیان سیاسی؟ همه زندانیان باید آزاد شوند».  و مردم هم از جمله روزنامه نگاران هم کف میزنند!    تقصیر از روحانی و خامنه ای نیست 

 .اگر آخوند جماعت بروند کشاورزی یاد گرفته  کشاورزی کنند، فوق العاده برای مردم و خودشان و اجتماع مفیدتر باشند

 مشکل و مسئله اساسی ایران در وجود آقای خامنه ای یا آقای روحانی با احمدی‌نژاد یا در «حصر» میر حسین موسوی (نخست وزیر دولت خدمتگزار امام) یا آقای خاتمی (وزیر ارشاد اسلامی امام)، یا کروبی، و خلاصه‌ در جابجائی مهره های «بازی جمهوری اسلامی» نیست. مشکل ما همین «بازی اسلامی» است. مشکل ایران, همانا مشکل قانون اساسی و نظام اسلامی  ناشی از آن است. اشکال در خود این بازی مزخرف و نامهربان و احمقانه است که برای بازیکنان حقوق برابر قائل نیست.      بازی احمقانه

من اگر ایران بودم و میتوانستم در انتخابات ریاست جمهوری رای دهم روی برگ مینوشتم  «ایران آزاد» و به همه دوستان هم میگفتم چنین کنند به امید آنکه‌ میلبونها رای به ایران آزاد خوانده شود، اگر چه باطل شود اما خبرش درز کند و پخش شود و بدی وسیله، بی آنکه خدشه ای بر اقتصاد کشور وارد شود یا هرج و مرج و خشونت سیاسی پدید اید، خواست ملت آشکار شود تا با توسل به آن، دست اندرکاران بتوانند مجوز اقدام داشته باشند.      مجوز اقدام 



مشکل ما وجود صفت «اسلامی» در پی و همراه نام «ایران » است.  و مشکل ما یک اپوزیسیون منفی و پرخاشگر و
 ناکارآمد و نادان است که بعضاً اعضا و رهبرانشان چشم به راه دخالت دولت‌های سلطه جو و استثمارگر خارجی هستند. و مشکل ما خودخوائیها، بداخلاقیها و دوروئیهاست.      مشکلات  ما 

و اما رای گیری برای انتخابات ریاست جمهوری یکی از نادرترین و بی خطرترین فرصتهایی است برای ابراز رای و عقیده و هواداری از یک نظام عرفی (سکولار، لائیک)، نظامی و سامانه ای و قانون اساسیی که در آن حقوق همه شهروندان برابر باشد، از هر نظر، زن و مرد، مسلمان و اسلامی و زرتشتی و مسیحی و یهودی و بهائی و خدانشناس و همه و همه بدون استثنا. نام چنین نظام برابرخواه را میگویند و میگوئیم نظام عرفی

اگر کاندیدائی پیدا شد که خواستار نظام عرفی شد، اگر وعده داد که این تغییر برای نظام عرفی را به صورت مسالمت آمیز از راه برگزاری یک همه پرسی در مورد تغییر نظام مطرح کند، به چنین کسی باید رای دهیم وگر نه روی برگه انتخابات بنویسیم «ایران آزاد».       همه پرسی برای ایران آزاد

 رایگیری مخفی است. کسی را خطر تنبیه شدن نیست. و کسی هم دنبال تنبیه برای این نوع اظهار نظر متمدنانه نیست. همه هم از نتیجه کار شادمان شوند. از آقای خامنه ای گرفته تا پائینتربن رده های جامعه.     شادمانی، نه تنبیه

همبستگی ملی برای بر پائی یک ایران بزرگ آزاد و آباد و آرام و سربلند. همه شادمان شوند. زیرا همه میدانند، امروز بر عموم ‌و در همه رده‌ها، از مقام رهبری آقای خامنه ای و همه روسای جمهور گرفته تا سوپور و کارآفرین درستکار  و کارگر و از بقال و تاجر و ملا و کشاورز گرفته تا سیاستمدار و بیکار و روسپی تا نانوا و خانه دار و دانشجو و دانشمند، بر همه  آشکار شده که نظام به بنبست رسیده است.     بن بست

حال راه خروج از آن بن بست را باید جست که آرام و متمدنانه و با مهربانی و بی خطر باشد. راهش همین است که به «ایران آراد » رای دهیم. در هر فرصتی. هر کدام یک «گاندی» شویم و به آرامی یک چیز بخواهیم:‌ایران آزاد و آباد. درست بر خلاف «انقلاب ۵۷» که خشونتبار و خانمان برانداز بود،  سرچشمه ی یک دگرگونی آرام و مهربان و بخشاینده شویم. سرچشمه ی مهر که در ته دل همه ایرانیان است.     راه حل آرام و مهربان و متمدن

راه دیگر اینست که در انتخابات مجلس شرکت موثر کنیم و نمایندگانی انتخاب کنیم که از مقام معظم رهبری خواستار به رفراند‌م گذاشتن قانون اساسی کشور ‌ برای انتخاب یک قانون اساسی عرفی شوند، چنین چیزی طبق قانون اساسی کنونی مجاز، قانونی و امکانپذیر است.
رئیس جمهور روحانی هم چندی پیش پیشنهاد رفراندوم برای تغییر قانون اساسی کرد، باید پیشنهاد او را «اپوزیسیون» میقاپید. اپوزیسیون هم نادان و ناکارا و همه اش به فکر های باطل و به روش تخاصم  است، بدتر از حکومت اسلامی امروز که نسبت به دیروز بسیار آرامتر شده، نسبتا عاقل شده است.  از تجربه آموخته است.
هنور هم باید قاپید، پیشنهاد روحانی را.دیر نشده.. باید این حرف و خواست «رفراندوم» را تکرار کرد. و باید خواست که این تغییر برای تغییر به یک قانون اساس «عرفی» (سکولار) باشد.
خود را برای انتخابات مجلس آماده کنیم.. با یکدیگر جنبشی صمیمی بر پایه گفتار و کردار نیک، بر پایه مهربانی، پدید آوریم و از حالا  در وزارت کشور تقاضای ثبتش را نمائید.
هیج دولتی مانع «مهربانی» نیست و نمیتواند باشد: «جنبش همبستگی برای ایران آزاد و آباد و آرام و سربلند و پیشتار در جهان»، پیشتاز در بنای صلح و مهر در جهان، پیشتاز در نگهبانی از پاکیزگی زیستگاهمان در کره زمین، پیشتاز در باز گردانیدن اخلاقیات که از همه جا رخت بر بسته و پایمال شده است.
دست به کاری بزنیم که غصه سر آید 🙏.

Thursday, 15 November 2018

تغییر بزرگ دیگری میباید : «خدا ما را آدم کند»



جنبش همبستگی برای ایران آزاد و آباد و آرام و سربلند و پیشتار در جهان


اینکه وضع ایران قدری خراب است 
فقط تقصیر از حسن روحانی  نیست. نخیر، به هیچوجه.  فقط تقصیر از خامنه ای هم نیست. تقصیر از تو هم هست، تقصیر از خویشان و دوستان من و تو هم هست. قصور از همگان است  

اگر قرار باشد یک فردی را بیش از همه مقصر بداریم، تقصیر از مرحوم روح الله خمینی است. علت نابسامانیهای ایران اساساً نظام اسلامیی است که او بر ایران تحمیل کرد. اشکال از نظام «جمهوری اسلامی» است. اشکال از قانون اساسی کنونی ساخته مرحوم حسن حبیبی است. اشکال ازنظام است نه از «ناظم»، نه از ناظمان

سالها پیش یک شاهنشاهی بود که میگفتند دیکتاتور است. بله، خیلی چیزها را دیکته میکرد، همه را صمیمانه برای پیشرفت «ایران»، به پندار خویش. مردم کلی نادان بودند، عوام بودند. فقیر هم بودند. میشد با پول خریدشان. باید راهنمائیشان میکرد. گاه دیکته میکرد. همان نیمچه دیکتاتور قدری رفاه 
آورد. «سپاه دانش» درست کرد.، نظام ارباب رعیتی را در هم شکست. در نتیجه گروهی تکنوکرات و اهل فن مصدرامور شدند و جامعه به سرعت پیش رفت 

همان تکنوکراتها گفتند مشارکت مردم نیست و با این سرعت پیشرفت و رشد جمعیت، دیگر بدون مشارکت مردم کارها پیش نمیرود. مشارکت مردم در صدر دغدغه ها قرار گرفت. آزادسازی محیط سیاسی هم در پی و به همراه آن. حاصلِ آن، یک «انقلاب» خشونت آمیز پرخاشگر، نابردبار و حتا جنایتکار شد: خدمتگزاران به میهن را تیرباران کردند. کتاب خمیر کردند. آثار هنر را نابود و ابزار هنر را ممنوع. کردند. قصور از میلیونها ایرانی بود،  نه از یکی دو فرد. قصور از جبر تاریخ بود، به ۱۴ قرن گذشته بر میگشتد

امروز در مقایسه با ۴۰ سال پیش، دانش مردم و تجربه سیاسیشان  بسیار بیشتر است. خواستار آرامش و رفاه و آسودگی هستند. خواستار موزیک و شادی و لبخندند. در آن روز «سازشکاری» ضد ارزش بود، امروز «پرخاشگری» ضد ارزش شده است

امروز «تغییربزرگ» دیگری میباید و به شکل و روشی دیگر. تغییر آرام و متمدنانه ی این نظام ضد تاریخی اسلامی به یک نظام عرفی مهربان که در آن حقوق همه شهروندان برابر باشد، زن و مرد، مسلمان و غیر مسلمان 

به جای آن نظام اسلامی ناشی از خشونت که در شخصی چون (آیت الله) روح الله خمینی متجلی شد، امروز نظامی میباید که در اشخاصی مِثل من و تو متجلی باشد. نظامی بر پایه مهربانی و احترام و حقوق برابر همه شهروندان، زن و مرد، مسلمان و غیر مسلمان. یک نظام عرفی (سکولار) به  شکل نظامهای سیاسی کشورهای پیشرفته اروپا


این تنها راه خروج از بن بست است. فقط و فقط 

«!التبه برای رستگاری اجتماعی یک چیز دیگرِ اساسی لازم است که آقای خمینی هم در صحبتی تلویزیونی به آن اشاره کرد:‌ «خدا ما را آدم کند

جنبشی میباید. جنبش همبستگی برای ایران آزاد و آباد و آرام و سربلند و پیشتار در جهان، پیشتاز در بنای صلح و مهر در جهان، پیشتاز در نگهبانی از پاکیزگی زیستگاهمان، کره زمین، پیشتاز در باز گردانیدن اخلاقیات



Message to Iran National Council suggesting policy of reconciliation

Dear Dr. Lahooti,

I am writing to you to reiterate my candidacy in joining the Political Office of the Iran National Council with the aim of making an impact and a difference in the Council's decision making. 

I strongly believe, without any doubt in my mind, that we should adopt a different approach and follow a new path that would guide the world and Iran's change of regime towards peace, not war.  Now with the nomination of John Bolton as the adviser to President Trump, a man analysts call 'most dangerous' (perhaps psychologically deranged), a warmonger and a liar, the Council shall more than ever, refrain from following US policies. Instead, Council must have an independent policy of its own,  and with the help of the European Union have a positive impact on US policies. 

Our policy, as a responsible opposition to the Islamic regime, should be, as you rightly noted, to open a communication channel in the form of a dialogue between Iran National Council and the highest ranking officials of the IRI (it's President and the Supreme Leader). It should be public and transparent. I will gladly accept to have the privilege of playing such role as a mediator in organizing a referendum under conditions acceptable to all, referendum respectful of highest standards. The Council has nothing to lose by allowing me to advance such mission. Iran, Iranians, regional and World Peace have all to gain.

Public scrutiny and transparency are necessary to prevent the Council being considered as a tool used by the US military-industrial complex for its own interests.

A change of regime without bloodshed is unimaginable if the change is not through communication and dialogue.

Please give me the chance to participate in the Council's highest instances of decision making.

Sincerely and affectionately,

Dr Shodja Eddin Ziaian

Wednesday, 14 November 2018

تغییر بزرگ - ۵ ایران در بروکسل سالهای ۶۰ میلادی

  این مطلب در هفته نامه «ایران استار» تورنتو، شماره پنجشنبه ۸ نوامبر ۲۰۱۸، صفحه  ۱۰، منتشر شد 

تغییر بزرگ -5 ایران در بروکسل-سال‌های ۶۰ میلادی


ziaian-tagheer-bozorg-5

این سری مقاله از آنجا شروع شد که در سفر تابستان گذسته به بروکسل، که درسال‌های ۶۰ م در آنجا دانشجو بودم، تغییرات عمده‌ای که در این نیم قرن پدید آمده را به یاد آورده به نگارش آوردم به امید که مفید باشد. در شماره پیش به رفراندوم ۶ بهمن ۱۳۴۱ در ایران موسوم به "انقلاب سفید (شاه و مردم)" و به محتوای بسیار مترقی آن و به شورش خونینی که به رهبری (آیت‌الله)‌ خمینی درمقابله با آن رخ داد اشاره کرده2. از خودداری خود و انجمن دانشجوئی‌مان در پشتیبانی از آن‌ شورشِ اسلامی نوشتم. همچنین از اقدام پیروزمندانه خود در پاسداری از نام "خلیج فارس". رسیدیم به ماجرای ترور نافرجام به جان شاه در کاخ مرمر3، و یکی از متهمان اصلی آن پرویز نیکخواه که ما به دفاع از او نشستیم

اعتصاب غذا
برای جلب توجه افکار عمومی علیه دولت ایران ابتدا در کوی دانشگاه دست به اعتصاب غذا زدیم. روزنامه‌نگاران از روزنامه‌های چپ و راست و میانه‌رو، آمدند، عکس گرفتند و مطلب را با آب و تاب چاپ و به هواداری از ما و به ضدیت با رژیم "ددمنشِ" شاه منتشر کردند و من هم پیروزمندانه وسط و جلوتر از همه در عکس بودم.
این را هم بگویم که من و بعضی از دوستانِ دیگر که در این اعتصاب غذا که
۵ روز به طول انجامید شرکت کرده بودیم یکی دو بار یواشکی جیم‌ ‌شدیم و غذای مفصلی هم ‌خوردیم‌! به کسی نمی‌گفتیم و برمی‌گشتیم به "اعتصاب غذا"ی خودمان ادامه می‌دادیم‌. البته بعضی از دوستان این اعتصاب غذا را کاملاً انجام دادند، مثل دوستمان آقای عسگری که من اسم کوچکش را الان به یاد ندارم و کارش به بیمارستان کشید. او و «عادل عالیمرد»  را که تازگی به بروکسل آمده بودند درست نمی‌شناختم، ظاهراً تمایلات جبهه ملی و شاید مذهبی داشتند (عالیمرد، پزشک متخصص قلب عالیقدری در بروکسل شد).
و اما جالب‌ترین بخش این اعتراضِ ما برای نجاتِ جان پرویز نیکخواه دو چیز بود. این را هم بگویم که من در این تظاهرات‌ برای نجات جان پرویز نیکخواه به چند دلیل شرکت می‌کردم، نه به دلیل اینکه واقعا هنوز مخالف شاه و حکومت او بودم،‌ بلکه به جهات اینکه اولاً، به هر حال، می‌خواستیم جان یک کسی را نجات بدهیم و دوماً اینکه این شخص از صنف ما و یک دانشجوی سابق خارج از کشور و از فعالان نهضت دانشجوئی بود، و سوماً چون خودِ این اعتصابات و این حرکت‌های اعتراضی و مطرح شدن برایمان جالب بود! به خیال خود یک کار مثبتی انجام می‌دادیم و توجه روزنامه‌نگاران و افکار عمومی را به خود جلب می‌کردیم و برای انجمن خود نامی بهم می‌زدیم! ‌و اما جالبترین بخش این حرکت، همانطور که گفتم، دو چیز بود.

اشغال "مسالمت آمیزِ" سفارت شاهنشاهی در بروکسل
!
یکی اینکه ما رفتیم با سفیر ایران در بروکسل جناب خسرو هدایت صحبت کردیم که ما به عنوان اعتراض می‌خواهیم بیاییم و سفارت را اشغال بکنیم‌! در جواب ایشان گفتند که اینجا منزل خودتان است و سفارت مال شما‌ست! و ما آمدیم و شب را در سفارت شاهنشاهی ایران با خواندن سرود "ای ایران ای مرز پر گهر…" گذراندیم و احساس انقلابی بودنمان برآورده شد! که البته خود‌به‌خود این احساسی که ما داریم علیه دیکتاتوری شاه مبارزه می‌کنیم روز‌به‌روز در من تحلیل می‌رفت وتضعیف می‌شد و برایم مشخص می‌شد که آنچه که ما به آن می‌گوییم "دیکتاتوری"، در واقع در عالم خیال درباره‌اش صحبت می‌کنیم و در عمل، ما- دستکم من- هیچ دیکتاتوری از این سفرای شاهنشاه ندیدیم‌ و از خود شاه هم ندیده بودیم. دستکم احساس من اینچنین تحول می‌یافت. فی‌الواقع،گویا محمد‌رضا شاه اعلام کرد که چون آن جوان قصد کشتن او را داشته حق دارد که او را ببخشد، و او را بخشید!‌ حکم حبس ابدِ نیکخواه هم به
۱۵ سال تخفیف داده شد، و پس از ۵ سال زندان و اظهار ندامت و تغییر عقیده یافتن که در یک گفتگوی تلویزیونی اعلام گشت آزاد شد و به استخدام رادیو تلویزیون ملی ایران در‌آمد.4
اما نکته دیگری که باز هم باعث شد من به کلی تغییر موضع و عقیده بدهم داستانی دیگر است. یک روز که در یکی از کافه‌های بغل دانشگاه بروکسل که پاتوقمان بود با دوستان نشسته بودم، دو مرد که دانشجو هم نبودند همراه با یک دانشجو که راهنمایشان بود آمدند سراغ من که آیا تو رئیس انجمن دانشجویان ایرانی هستی که گفتم بله‌. گفتند می‌خواهیم با تو صحبت کنیم‌. در یک جای دیگر
.
در یک جوِ جیمز باندی سوار ماشین‌مان کردند و از شهر خارج شدیم و به یک ویلای خیلی شیک و مجلل درآمدیم.‌ ابهت آن ویلا و سر و وضع شیک حاضران، که همه سن و سالی هم داشتند و چهره‌شان بر من بیگانه بود قدری مرا گرفته بود. ویسکی تعارفم کردند و روی مبلمان شیک چرمی همنشینشان شدم وبا کنجکاوی مخلوط با حجب و قدری دلنگرانی پای صحبتشان نشستم.
قرار بود در سراسر اروپا و امریکا علیه شاه تظاهراتی بشود و بیشتر این تظاهرات را از طریق انجمن‌های دانشجویی ایرانی در کشورهای مختلف، فرانسه، ایتالیا، آلمان، انگلستان و... بلژیک به راه بیندازند‌. واز من نیز انتظار دارند که همکاری کنم و اتحادیه ی ما نیز به این نهضت ضد شاه و تظاهرات سراسری بپیوندد‌.
گویا این ویلا هم متعلق به همان وکیلی بود که ما به خیال خودمان فرستاده بودیم به ایران برای دفاع از پرویز نیکخواه‌. البته ما پولی برای اینکار نداده بودیم و نداشتیم که بدهیم و کاری نکرده بودیم جز اینکه فقط می‌دانستیم این وکیل دارد می‌رود به ایران تا از نیکخواه دفاع کند و چون بلژیکی بود ما به حساب خودمان گذاشته بودیم‌ ! حال، علاوه بر آن وکیل که نامش را فراموش کرده‌ام، چند نفر دیگرهم آنجا بودند و مرا احاطه کرده بودند که دو تن از آنها را پس از معرفی به اسم شناختم ولی نخستین بار بود که می‌دیدم: یکی ایرج اسکندری، از سران حزب توده بود که در خارج از کشور که در آلمان‌ شرقی زندگی می‌کرد ودیگری "اِریک رولو


اریک رولو و دسیسه بین المللی ضد شاه ایران
"اریک رولو" چه کسی بود؟ من و دوستان دیگرم بخصوص بهمن همایون‌فر که دانشجوی جامعه‌شناسی بود و هر دو از خوانندگانِ پروپاقرصِ روزنامه لوموند بودیم‌ او را به خوبی می‌شناختیم. اودر این روزنامه متخصص مسائل ایران و "خاورمیانه" بود. روزنامه فرانسوی لوموند روزنامه انتلکتوئل‌ها – "روشنفکران" بود. خب در بلژیک هم روزنامه‌های بسیاری بود اما هیچ‌‌کدام "لوموند" نمی‌شد. لوموند در واقع کتاب آسمانی انتلکتوئل‌های فرانسوی‌دان بود و آنچه که در آن نوشته می‌شد وحی مُنزَل. حالا وحی مُنزَل نه، به هر حال ما نوشته‌های آن‌ را به عنوان "فکت"، (به عنوان واقعیت)، بی‌چون و چرا، می‌پذیرفتیم‌.
این ماجرا درس خوبی برای من بود! تظاهرات مورد خواست آنان در جاهای دیگر جز بلژیک برگزار شد و رسانه‌های "غرب" هم با آب و تاب از "رژیم سرکوبگر ایران" گفتند و نوشتند. متوجه شدم که ای بابا آنچه را ما فکر می‌کردیم که اینها انسان‌های "آبجکتیو" و راست و درست هستند و مطالبشان بیطرفانه و عینی است، نه ذهنی وجناحی، درست از آب در نیامد! اینها سیاست‌پیشگانی هستند که آنچه را که می‌نویسند برای مقاصد سیاسی بخصوصی می‌نویسند، در شرایط بخصوصی، نه برای بیان واقعیت‌. شاید بعضیشان هم تلاش می‌کنند که بیطرف باشند اما آگاهانه یا ناخودآگاه هوای منافع کشور خود را دارند یا پایبند به ایدئولوژی خاصی هستند.
از آن روز به بعد، من به رونامه لوموند و البته به همه رسانه‌ها با چشم متفاوتی نگاه کردم و مطالبشان را با نقد می‌خواندم یعنی اینکه همینطوری نمی‌پذیرفتم‌ (از جمله به هنگام دگرگونی بزرگ
۱۳۵۷ در ایران).
‌کم‌کم متوجه شدم که هرگاه بستن قراردادی‌‌ بین ایران و فرانسه مطرح است ناگهان در رسانه‌هایشان خبر از حقوق بشر و شکنجه درزندان‌های ایران یا فعالیت‌های جدائی‌طلبی در استان‌های ایران می‌شود، یا اگر میان فرانسه و عراق نیز قراردادی یا مسائلی مطرح می‌شود، ناگهان می‌خوانیم که "کردستان عراق" خواهان استقلال و خودمختاری شده‌ است! به عبارت دیگر مقاله‌ها برای فشار آوردن برحکومت‌های کشورهای جهان سوم و به منظور گرفتن امتیاز برای بستن قراردادهای چرب و نرمتر برای فرانسه یا انگلستان یا آمریکا‌ست. زیرا متوجه شدم که رسانه‌های عمده انگلیسی و آمریکایی هم روی همین حساب مطالب خودشان را تنظیم می‌کنند! نمی‌گویم همه رسانه‌ها یا همه روزنامه‌نگاران و نمی‌گویم همیشه و در همه مواقع. ولی گرایشی به این وضعیت را می‌شد مشاهده کرد، آنهم در مورد روزنامه‌نگاران بخصوصی، چون "اریک رولو" که وقتی "فرانسوا میترانِ" سوسیالیست رئیس جمهور شد، "اریک رولو"ی روزنامه‌نگار را به مقام سفیر فرانسه در ترکیه برگزید.
رولو با چهره‌نمايی بی‌طرف، اما در ضدیتِ کامل با شاه و هواداریِ بی‌چون و چرا از "انقلاب اسلامی" می‌نوشت و مقاله‌هایش به پشتیبانی محکم از "انقلاب" منتشر می‌شد، و هنوز عنوان شاعرانه یکی از این مقاله‌های مفصلش را در دوران جوشش "انقلاب" به یاد دارم‌: "گل‌های سرخ اسپهان"! اینکه برای آقای خمنیی کلمه "رهبر"  (رهبرِ انقلاب) در زبان فرانسوی به "راهنما"  ترجمه و مرسوم شده است از آثار سیاسیِ "اریک رولو"ست که‌ سعی داشت چهره "امام" را در مقابل "شاهِ دیکتاتور فاشیست" هر چه ملایم‌تر و مهربان‌تر جلوه دهد. همراه و همصدا با شعار انقلابیون اسلامی که در کشور گل و بلبلِ انزمان به آواز می‌خواندند:"دیو چو بیرون رود فرشته در آید
".
"رولو" پیش از رسیدن به مقام سفارت، به عنوان نماینده دولت فرانسه برای آزادی گروگان‌های فرانسوی در لبنان به تهران گسیل شد. اما کور خوانده بود؛ ایرانیان را درست نشناخته بود و توفیقی حاصل نیامد و دست از پا درازتر به پاریس برگشت.
و اما من در پاسخ به این آقایان که می‌خواستند علیه رژیم شاه تظاهرات کنیم، به رغم جبروت محیط، و به رغم احترامی که میهمان‌داران به من گذاشتند، و به رغم اثر مختصرِ "ویسکیِ"، و خلاصه به رغم جو ناشی از آن محفل و حضور در جمعی از "دوستداران" که همه ضد رژیم شاه بودند، توانستم با قدری شرمندگی و حجب و حیا بگویم (نقل به مضمون): "اتحادیه ما اتحادیه جوانی است و اگر همچین کاری بخواهیم بکنیم باعث از هم پاشیدگی اتحادیه ما می‌شود. ما انجمنی هستیم صنفی و در این "اتحادیه" افرادی‌ هستیم با عقاید مختلف و برخی یا بسیاری از آنان موافق شاه و مخالف چنین کاری باشند، و بنابراین روی اتحادیه ما حساب نکنید‌."‌ آنها قدری جا خوردند و سکوت کردند، چون لابد بهشان گفته شده بود که من نیز "چپ" و "مارکسیست" و "انقلابیِ مخالفِ شاه" هستم، که دور از واقعیت هم نبود.
باری، از اینکه احساس کردم دسیسه‌ای بین‌المللی علیه کشورم بر‌پا‌ست که می‌خواستند ما را هم به بازی خود بگیرند، از خامی و ساده لوحی در‌آمده به خود آمدم و تغییرِ موضعم در جهت هواداری یا دستکم توجیه دولت ایران، و طبعاً رئیس دولتش، در سن
۲۱ یا ۲۲ سالگی و به سال‌های۱۹۶۵ یا ۱۹۶۶، شکل گرفت. و این تغییر موضع هنگامی که تابستان سال ۱۹۶۷ به تهران بازگشتم قطعی‌تر و محکم‌تر شد.

ادامه "تغییر بزرگ" در شماره آینده


1- Éric Rouleau
2- شورشی که امروزه به «قیام
۱۵ خرداد» معروف شده است
3- بیست و یک فروردین ماه 1344 برابر با 10 اپریل 1965
4- بعدها من و نیکخواه در "گروه تحقیق" رادیوتلویزیون ملی ایران همکار شدیم، و او رئیس مستقیم من شد

Wednesday, 7 November 2018

تغییر بزرگ - قسمت چهارم - خلیج فارس / پرویز نیکخواه

این مطلب در هفته نامه «ایران استار» تورنتو، شماره پنجشنبه یکم نوامبر 2018 منتشر شد.
   
در شماره‌های پیشین، از وضعیت و تلاش‌های انجمن دانشجویان ایرانی در بروکسل نوشتم و به آنجا رسیده بودم که موضع و برداشت "سیاسی" من چطور و چرا از مخالفت با شاه به تدریج به موضع معتدلتر و خردمندانه‌تر و درک بهتر از واقعیات متحول می‌شد. در مورد شرکت خود در کنگره‌های کنفدراسیون لندن و سپس کلن آلمان به نمایندگی از دانشجویان ایرانی بلژیک نوشتم، و اینک دنباله مطلب:



اتاق دانشجوئی نویسنده در دانشگاه بروکسل. از چپ به راست: نویسنده، کامیاب منافی (۱۹۴۵-۲۰۱۵) که دیپلمات شد و به هنگام دگرگونی بزرگ ۱۳۵۷ رئیس هیئت نمایندگی ایران در گابن‌ بود، Bülent Akarçali  که وزیر بهداری ترکیه در دولت Turgut Özal  شد و بعد هم وزیر جهانگردی؛ بهمن همایونفر که تحصیلاتش را در ا م آمریکا ادامه داد و استاد دانشگاه در پیتسبورگ پنسیلوانیا شد. در سمت راست، نقشه جهان که نام خلیج فارس را به اشتباه طور دیگر نوشته بود

در شماره‌های پیشین، از وضعیت و تلاش‌های انجمن دانشجویان ایرانی در بروکسل نوشتم و به آنجا رسیده بودم که موضع و برداشت "سیاسی" من چطور و چرا از مخالف با شاه به تدریج به موضع معتدلتر و خردمندانه‌تر و درک بهتر از واقعیات متحول می‌شد. در مورد شرکت خود در کنگره‌های کنفدراسیون لندن و سپس کلن آلمان به نمایندگی از دانشجویان ایرانی بلژیک نوشتم، (‌که در شماره قبل به اشتباه‌ آلمان را پیش از لندن آورده بودم که به این وسیله تصحیح می‌شود). و اینک دنباله مطلب:

پس از دیپلم دبیرستان و رفتن به دانشگاه بروکسل و شروع و ادامه فعالیت احتماعی و سیاسی در "اتحادیه دانشجویان ایرانی مقیم بلژیک"، یک روز بعدازظهر که در کوی دانشگاه بروکسل بودیم از رادیو شنیدیم که در ایران تظاهرات عظیمی به همراه تیراندازی شده و عده زیادی کشته شدند. این تظاهرات به رهبری خمینی بود و در واقع تظاهرات اسلامی‌ها علیه اصلاحات ارضی و "انقلاب سفید شاه و مردم" و رفراندوم مربوطه بود. تظاهراتی که بعدها یعنی امروزه به "قیام پانزده خرداد" معروف شده است. سال ۱۳۴۲ هجری شمسی، ۱۹۶۳ میلادی.
خوب است دانسته شود که از شش اصل "انقلاب سفید"، جناب خمینی، اگر اشتباه نکنم، بیش از همه با سه اصل‌ مخالف بود: اصل اول "اصلاحات ارضی" یعنی الغای نظام ارباب رعیتی از طریق واگذاری زمین فئودال‌ها به کشاورزان، اصل پنجم، اصلاح قانون انتخابات و دادن حق رای به زنان (که تا آنهگام از حق رای "محروم" بودند)، و اصل ششم،‌ ایجاد "سپاه دانش" (که جوانان به جای انجام نظام وظیفه برای سواد‌آموزی بزرگسالان به مناطق روستائی گسیل شوند.
سه اصل دیگر عبارت بودند از "ملی کردن جنگل‌ها و مراتع (اصل دوم)، فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه إصلاحات ارضی (اصل سوم) و‌ سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها (اصل چهارم). این اصلِ چهارم‌ یک حرکتِ سوسیالیستی فوق‌العاده مترقی بود، و در آنموقع در دنیا اگر بی‌نظیر نبود، مسلماً کم‌نظیر بود. اما بیشتر مردم متوجه اهمیت این‌ أصول و دگرگونی مثبتِ انقلابی رفراندوم ۶ بهمن ۱۳۴۱نبودند.‌ زیرا بیشترشان، به ویژه "روشنفکران"، ترجیح می‌دادند در موضع مخالفت با شاه باشند تا هر چیز دیگر و چون "شاه" ابتکار این دگرگونی بزرگ را به دست گرفته بود از تعریف و تمجید یا حتا تجزیه و تحلیل بیطرفانه و خردمندانه آن اکراه داشتند.
اما چرا خمینی و به طور کلی آخوند جماعت با این أصول مخالف بودند، پاسخش اینکه منافع آنان با منافع فئودال‌ها از هر جهت همسو بوده، نان و آبِ هر دو قشر از یک آبشخور بوده است. هر دو به شدت محافظه‌کار، خواستار حفظ وضع موجود و مخالف سرسخت تحول به سوی تجدد و مدرنیته بودند. و منافع و موقعیت ممتازشان با این أصول انقلابی‌ و تغییر بزرگ بر هم می‌خورد.

وقتی خبر اغتشاشات و سرکوب خونین شورشیان از رادیو پخش شد، یکی از دوستان خطاب به من با قدری هیجان گفت که خوب است عکس‌العملی نشان بدهیم و اعلامیه‌ای بر علیه شاه و دولت ایران.صادر کنیم.‌ پاسخ من این بود‌ که نه، "زِ هر طرف که شود کشته به نفع بشریت است"‌. البته آنموقع و آنجا با امروز فرق داشت و امروز جرات گفتن چنین سخنی را، آنهم در کانادای "پلیتیکلی کارکت" شاید نداشته باشم.‌ بسیار جوان بودم و نترس و آزاد‌اندیش. در واقع من با این رفراندوم و إصلاحات همدل بودم و به هیچوجه علاقه‌ای به اسلام و نهضت‌های اسلامی نداشتم و در نتیجه حاضر نبودم علیه حکومت ایران حتا اگر مخالف "دیکتاتوری شاه" بودیم به هواداری مخالفان اسلامی او موضع بگیرم.
اما یکی از حرکت‌های سیاسی دیگر "اتحادیه" نوپای ما بسیار جالب بود که مربوط بود به "پرویز نیکخواه". پیش از آنکه به آن مطلب بپردازم خوب است موضوع دیگری را مطرح کنم‌.

"خلیج فارس"
من در کوی دانشگاه سکونت گزیده بودم‌. روزی رفتم برای اتاق دانشجوئیم یک نقشه‌ی جهان‌نمای بزرگ خریدم و به دیوار اتاقم نصب کردم.‌ پس از نصب آن نقشه که به زبان فرانسوی بود متوجه شدم که به جای "خلیج فارس" نوشته "خلیج عربی". نخستین بار بود که چنین نوشته‌ای را می‌دیدم. می‌دانستم که منشا آن از کجاست. نخستین کسی که این تخم لق را به دهان‌ها انداخت، جمال عبدالناصر، رئیس جمهور پان عرب و پوپولیست مصر بود، که در میان ایرانیان هم متاسفانه هوادارِ بسیار داشت، چرا که با انگلیس و فرانسه بر سر مالکیت کانال سوئز درافتاده بود و با شاه ایران هم آشکارا دشمنی می‌ورزید و از مصدق تجلیل می‌کرد. برآشفته شدم.
بی‌درنگ نامه‌ تندی نوشتم به ناشرِ آن نقشه که در سوئیس بود و نامه‌ای هم نوشتم به جمشید قریب سفیر ایران در سوئیس و نامه‌ا‌ی دیگر به خسرو هدایت سفیر ایران در بلژیک. در پاسخ به نامه نسبتا گستاخانه‌ای که برای این دو سفیر نوشته بودم که مثلا شما در آنجا چه بیکار نشسته‌اید که همچین نقشه‌ای منتشر شده و کاری نکرده‌اید، ابتدا یک نامه بسیار زیبا و محترمانه از خسرو هدایت سفیر ایران در بروکسل دریافت کردم که از احساسات وطن‌پرستانه من قدردانی می‌کرد واعلام می‌داشت که بلافاصله اقدام می‌شود، انگار که من شاه بودم و ایشان مجری منویات بنده! جمشید قریب هم، سفیر ایران در سوئیس، نامه‌ای با همان مضمون برایم نوشت و او نیز از احساسات میهن‌دوستانه من قدردانی ‌کرد، و نیز اعلام داشت که اقدام مقتضی صورت گرفت. این دو نامه واقعاً مرا تکان داد و به یک جایی برد که خودم انتظارش را نداشتم. باعث شد که نظرم نسبت به دولت شاهنشاهی به کلی تغییر کند. عکس‌العمل این دو سفیر شاهنشاهی با تبلیغات منفی که دایماً در مورد رژیم دیکتاتوری شاه شنیده بودم وفق نمی‌داد بلکه خلافش را ثابت می‌کرد. این سفیران را شخصیت‌هائی یافتم همچون خودم وطن‌پرست، کارا، و مهربان. سریع به نامه‌ام پاسخ دادند،‌ سریع‌ اقدام کردند، یک دانشجوی جوان را به خاطر میهن‌دوستی تشویق کردند، گستاخی او را نادیده گرفتند و با این واکنش او را شرمنده‌ ساختند، و به راه راست آوردند. فی‌الواقع، نخستین برخورد ملموس من با مسئولان بلند مرتبه کشور، در من نسبت به حکومت تاثیر مثبت بسیار نهاد.
در عوض دیده بودم که در "کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی" آن اصول دموکراسی و آرمان‌های آزادی‌خواهی را که در جستجویش بودم و همه ادعایش را داشتند، آنطور که شاید و باید و به نحوی که انتظار و آرزویش را داشتم  رعایت نشده بود و در عمل انجام نمی‌شد، این باعث شد که در موضع سیاسی خود تجدید نظر اساسی بکنم. از آن پس با دید واقع‌بینانه‌تری به مسائل نگاه می‌کردم و از جانب‌داری‌ها و مخالفت‌های بی‌خرد دست برداشتم‌.
این مطلب مهم را هم حتما لازم است بگویم: آن ناشر سوئیسی نیز پاسخ داد و مضمون پاسخش این بود که "نامه "پامفلتر" (پر شعار و تند) شما دریافت شد و ما بررسی کردیم و حق با شماست. البته آنطور که شما از ما خواستید که ما همه نقشه‌هایمان را از بازارهای جهان جمع بکنیم نمی‌توانیم این‌کار را بکنیم ولی به شما قول می‌دهیم در چاپ بعدی اصلاح کنیم و نام صحیح خلیج فارس را بگذاریم. منباب عذرخواهی اضافه کرده بود که ما چون دیگرانی را دیده بودیم که نوشته بودند "خلیج عربی"، به تبع آنها تقلید کردیم. اما این اشتباه را در چاپ‌های بعدی اصلاح خواهیم کرد."
می‌توانید حدس بزنید که چه احساس خوشایندی به من دست داد و چقدر احساس سربلندی‌ و موفقیت که برای زادگاهم خدمت پیروزمندانه‌ای کردم!
حال می‌پردازم به جریان پرویز نیکخواه.

پرویز نیکخواه
پرویز نیکخواه هم از دانشجویانی بود که ضد شاه بود و اگر من در سن ۲۱ یا ۲۲ سالگی‌ در همان بروکسل، در عین حال که نیمچه مارکسیست شده بودم، شروع به تغییرِ عقیده و تغییرِ موضع دادم، او که در انگلستان فیزیک خوانده بود پس از بازگشت به ایران، در دانشگاه‌ مشغول به کار شده بود، اما هنوز‌ در عقایدِ چپی خود پا برجا مانده‌، در فکرِ انقلابِ مردمی بود‌.
روزی خبر رسید که در کاخ مرمر به شاه سوءقصد شده، از طرف یکی از نگهبانان خود شاه. این نگهبان در واقع ارتشی کادر نبود بلکه سرباز نظام وظیفه بود و در "کاخ مرمر" محل سکونت شاه به نگهبانی گماشته شده بود. او شروع کرده بود به تیراندازی به شاه، منتهی محمدرضا پهلوی که در یکی از بهترین دانشگاه‌های نظامی دنیا یعنی دانشگاه "سَن- سیرِ"‌ فرانسه تعلیمات نظامی دیده بود، گویا با حرکت‌های مارپیچی توانسته بود خود را از تیر‌رس آن نگهبان برهاند و به اتاق خود پناه ببرد. ولی دو تن از نگهبانان دیگر کشته شده بود‌ند.
کاشف به عمل آمد که این جوان پاسدار را چند تن "روشنفکر" دانش‌آموخته تشویق و برانگیخته بودند تا دست به ترور و کشتن شاه بزند. در صدر آنان جوانی بود به نام پرویز نیکخواه، رفیق "کنفدراسیونی"‌ ما. پرویز نیکخواه به اعدام و سپس حبس ابد محکوم شد و ما دانشجویان در بروکسل دست به تظاهرات برای جلوگیری از اعدام او زدیم.

ادامه دارد