دروغِ بزرگ
اساس جمهوری اسلامی
شجاع الدین ضیائیان
دروغ بزرگ!
به تاریخ ۱۲ فروردین ۱۳۵۸گفتند که
تغییر رژیم به رای گذاشته شد و طی یک «همه پرسی»/«رفراندم»، بیش از ۹۹٪ از ۹۷٪ ایرانیانِ
واجد شرایط به «جمهوری اسلامی» رای دادند!
دلم میخواست میتوانستم صدایم را به
همه جهانیان برسانم و فریاد بزنم : «دروغ بزرگ»!
۱۲ فروردین میشود یکم آوریل. من که
در آنموقع نیمی از ۳۵ سال عمرم را از کودکی
در سوئس و مدرسه فرانسوی سنلوئی تهران و در بلژیک و فرانسه گذرانده بودم، روز یکم آوریل (مصادف با ۱۲ فروردین) را شوخی/دروغ
بزرگ میدانستم . به فرانسوی بهش میگویند «ماهی آوریل»، poisson d’Avril. امروز که تماسها و روابط انسانی
«جهانی» شده است و همه در تقریباً همه جای دنیا با هم در تماس و ارتباطند، و زبان
انگلیسی هم شده «زبان فرنگی» lingua franca، یا زبان ارتباط جمعی، بیشتر مردمان از حال و روز یکدیگر با خبرند.
امروز مردمان با سوادِ در تهران و شیراز
و همدان و تبریز و رشت و مشهد و کابل و هرات و «دوشنبه» و بغداد و «اربیل» و سلیمانیه و دمشق و ایروان و
تفلیس و باکو و «تیر» (صور/ Tyre, Tyrus در جنوب لبنان) و دیگر مراکز بزرگِ «ایرانشهر»، همه و همه میدانند که ۱۲ فروردین،
یک روز پیش از سیزده بدر، روز «احمق ماه آوریل» (ترجمه گوگل از April’s fool ) است!
آیا آن کسی که «رفراندم کاذب» را
به ۱۲ فروردین انداخت میدانست و مخصوصاً برای نشان دادنِ این «کذب» و «دروغ بزرگ»
آن روز تاریخی را برگزید؟! ایرانیان میهندوست ۱۴ قرن است در کمالِ «رندی» یاد
گرفته اند چگونه «نظام اسلامی» را دور بزنند بی آنکه کشته شوند.
اگر مینویسم و میگویم «کاذب» برای
این است که شخصاً تجربه کردم، رای دادم (رای «نه» به جمهوری اسلامی) و میدانم و شهادت میدهم که رای مخفی نبود. و هنگامی
که رای مخفی نباشد، هر نوع «همه پرسی»، «رفراندم» یا رای گیری فاقد ارزش و باطل
است. به علاوه، در همان هنگام، هواداران و خدمتگزاران ایران در نظام پیشین و
مخالفان فعالِ نظام اسلامی در دادگاههای صحرائی محاکمه، پیشاپیش محکوم، و بی درنگ
اعدام میشدند. «حاکم شرع» منصوب رهبر انقلاب، صادق خلخافی را کمتر ایرانیی است که نامش را نشنیده باشد و روش «محاکمه»هایش را نداند... در آن جو «ترور» و «وحشت آفرینی»، سخن از «همه پرسی» به یک شوخی تلخ و دردناک میماند.
استقرار نظام «جمهوری اسلامی» به
نوعی دیگر نیز بر پایه ی دروغ بود؛ از یکسو «انقلابیون» برای سرنگونی شاه و یا نظام شاهنشاهی، از دروغپراکنی، حتا به بهای جان افراد بیگناه، ابا نداشتند.
و از طرف دیگر رهبر انقلاب از «خدعه» به اقرار خودش و دروغ گفتن به سود اسلام و نظام اسلامی ابا
نداشت. دروغ و «تقیه» سلاحهای ضد اطلاعاتی و جنگ است و چنانکه رهبر «انقلاب
اسلامی» و «بنیانگذار جمهوری اسلامی»
بارها تاکیدکرده بود، نه تنها مجاز بلکه واجب و وظیفه بوده است.
داریوش بزرگ میگفت خداوند ایران را
از سه چیز در امان دارد، دروغ، قحطی و جنگ. روح الله که به ایران احساسی نداشت، دروغ و
جنگ را حاکم کرد و قحطی کنونی هم حاصل آن دروغ و جنگ است که اساس نظام حکومت اسلامی بوده است.
انقلاب طبقاتی
«انقلاب اسلامی»
یک انقلاب طبقاتی بود. دکتر «علینقی عالیخانی» یکی از قهرمانان و تلاشگران و خدمتگزاران آزادی و آبادی ایران نوین (که به نظر من اگر وزیر اقتصاد مانده بود و «هوشنگ انصاری»بازاری را به جای این دانشمند اقتصاد ننشانده بودند، سرونوشت ایران طور دیگری میشد)، در گفتگوئی که در بازگشتم به ایران در بحبوحه «انقلاب» با هم داشتیم، به این گفته من خندید. وی و میلیونها ایرانی دیگر تصور
میکردند این «انقلاب» صرفاً یک نهضت موقت «ضد شاه» بوده است. اشتباه میکردند.
عوام، به میمنت سرازیر شدن درآمد
هنگفت نفت، ناگهان به قدرت اقتصادی شگفت انگیزی رسیده بودند و متوجه شدند میتوانند قدرت سیاسی را نیز از
دست «بچه سوسول»های حاکم به در آورند. مسلح به دین اسلام که ایدئولوژی شان بود و
به سلاح مخفیکاری و دروغ که سلاح جنگ است، بر طبقه ی حاکم ساده لوح و صلحجو به آسانی چیره
شدند. چنانکه میدانیم «بچه سوسولها»ی فرنگرفته، حتا شاه و فرح و درباریان، هیچکدام
عمیقاً از دین محمد رها نبودند و از «اسلام» واهمه ی تاریخی و «فیلوژنتیگ» داشتند،
واهمه ای که در «ژن تاریخی» ایرانیان روان است (امروزه شاید بسیارکمتر از آنموقع). خرافات
دینی هم که به جای خود.
به کمک روشنفکران چپ مارکسیت که قیام توده ای را
ارج مینهادند و مینهند و به کمک «مصدقی»ها که به مدت ۲۵ سال به طور پیگیر و مستمر زیر پای «شاه» و دولت شاهنشاهی را خالی کرده بودند، حکومت را از طبقه ی حاکم به آسانی ربودند.
انقلاب علیه «نظام طاغوت» بود، اما
انقلابیون که متعلق به طبقات پائینتر بودند، پس از آنکه به قدرت رسیدند، خود چنان
که مشاهده میشود طاغوتی تر از طاغوتهای زمان شاهنشاه آریامهر شدند و برای «شیخ
جماران» که ساده میزیست، طاغوتی ترین مقبره تاریخ ایران را بر
پا کردند. و فرزندان کوخ نشین کاخ نشین شدند.
هجوم عوام به محل کار
همسایه ما، افسری جوان، از پنجره طبقه بالای منزل دیدمش که پشت یک وانت که بارش
یک دوجین یا نیم دوجین اسلحه از پادگانهای تسخیر شده بود به منزل خود در آمد (لابد همان ۲۱ یا ۲۲ بهمن ۵۷ بود)!
سپس و بخصوص پس از ۱۲ فروردین ۵۸، همه
ادارات و دستگاههای حکومت به دست «انقلابیون» اسلامی افتاد. اعتصابات به دستور
امام پایان یافته بود و من که به محل کار سابق خود در «دفتر مرکزی خبر» و «گروه تحقیق» «رادیو تلویزیون ملی ایران» باز گشته بودم، آنجا را نیز در «اشغال» انقلابیون اسلامی یافتم.
نمیدانم به طور خودجوش بود یا به
دستور کسی، به جای آن کارمندان شیک و پیک که آب شده بودند، زنان جوان چادر
سیاه و مردان جوان به ظاهر اسلامی محل را
تسخیر کرده بودند.
از یکی از آن زنان که با همتای خود بحث میکرد شنیدم که میگغت نیازی به قانون اساسی نیست، قرآن برایمان
کافیست. آنموقع، پس از «رفراندم کاذب»، صحبت از تهیه قانون اساسی بود. گمان نکنم روح الله خمینی نیازی به «قانون اساسی» احساس میکرد. اطرافیانِ «ملی مذهبی» مانند اعضای
«نهضت آزادی» و «جبهه ملی» لابد به او میگفتند که مصلحت بین المللی و اوضاع زمانه
ایجاب میکند. خودِ خمینی چه میدانست «قانون اساسی» برای چیست، و تحمل این
«روشنفکرانِ» غربزده برایش سخت و دشوار بود. او از پیروان «شیخ فضل الله نوری» بود
که ضد «قانون اساسی»، ضد «مشروطه» و موافق «مشروعه» بود. تصور میکنم که به نظر روح الله خمینی «فقه اسلامی» همانا قانون اساسی «جمهوری اسلامی» و ولایت
فقیه بوده، لازم و کافی بود. به نظر من، حق هم با او بود: جمهوری «اسلامی» چیزی جز
قانون فقه اسلامی نیست. بقیه اش «بزک» است برای دلربائی بین المللی.
رئیسان جدید:
تابشیان و احمد عزیزی
تا جائی که به یاد دارم، بی آنکه از کسی حکمی به من رسیده بوده باشد یا آنان را به من معرفی کرده باشند، دو نفر
رئیس من شدند. یکیشان «تابشیان» بود که با نعلین سر کار میآمد و دیگری احمد عزیزی.
(احمد عزیزی همان کسی است که بعدها با بهزاد نبوی مسئول مذاکره با آمریکائیان در
الجزایر برای آزادی گروکانهای آمریکائی در مقابل دریافت ۲۳ میلیارد دلاز از آمریکا
شد). این دو بر «دفتر مرکزی خبر» و «گروه تحقیق» حاکم شده بودند.
عمر من در گروه تحقیق و دفتر مرکزی
خبر به درازا نکشید. یکی از نخستین مقاله هائی که برای رادیو نوشتم، انتقاد از تصمیم دولت موقت انقلاب در لغو قراردادهای خرید اسلحه از امریکا بود. هشدار داده بودم که این کار را نکنید! یاد آور شده بودم
که صدام حسین در عراق دارد از غرب و شرق تند و تند اسلحه میخرد، از جمله از فرانسه هواپیمای
جنگنده «میراژ» و از شوروی هواپیمای جنگنده
«میگ» که طبعاً نه برای جنگ علیه «غرب» بوده است، نه علیه «شرق» . او به «خوزستان» چشم دارد و
اگر قراردادهای خرید اسلحه از آمریکا را لغو کنید (که اگر حافظه ام اشتباه نکند پولش را هم
دولت «شاه» پیشپرداخت کرده بود) با وضعیت از همپاشیده ارتش ایران، صدام را دعوت به حمله به
ایران میکنید. جناب «عزیزی» شروع کرد با من بحث و مجادله کردن (معامله خرید اسلحه از آمریکا کُفر بود). من هم که
خودم را به حق «کارشناس» میدانستم و «دبیر خبر»، و تا قبل از «انقلاب» در «زمان شاه» کسی
مطالبم را زیر سوال و سانسور نمیبرد، حوصله بحث با ان جوان نادان را نداشتم. مخصوصاً که
حالا دکترا و مطالعات پسا دکترا هم در زمینه تخصص خود به کوله بار دانش و غرورم
افزوده شده بود. حق هم با من بود. سران ارتش را که اعدام کرده بودند و خرید اسلحه
را هم موقوف، شهریور همانسال هجوم سراسری ارتش صدام به ایران آغاز شد و هشت سال
طول کشید و به «روح الله» در ویرانی ایران کمک شایان کرد.
![]() |
| احمد عزیزی، چهار دهه بعد قائممقام وزارت خارجه اسلامی |
دیدم جای من دیگر در آن «دفتر
مرکزی خبر» و «گروه تحقیق» که نامش هم از من بود نیست.
بلافاصله پس از اعلام «جمهوری
اسلامی» و تبدیل «سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران» به «صدا و سیمای جمهوری
اسلامی» و تعیین «صادق قطب زاده» به ریاست آن، نامه ی استعفای خود را به آن فعال
سابق «کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی» تقدیم داشته بودم. قطب زاده استعفای مرا
نپذیرفته بود و زیر نامه نوشته بود که با سازمان قرارداد دارم که بر اساس آن میباید سه برابر سه سال
کمک هزینه تحصیلی که از سازمان دریافت داشته بودم برای سازمان ( ۹ سال) کار کنم. حرف حساب بود (و این حرف حسابی را مسلماً کارمندان زمان شاه به او رسانده بودند، تا نروم ).
سازمان رادیو تلویزون واحد بزرگی داشت، و لابد هنوز هم دارد، به نام «برونمرزی» که برنامه های رادیوئی موج کوتاه برای پخش در اقصا نقاط جهان دارد، به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیائی، روسی، عربی، بنگالی...). تقاضا کردم به «برنامه فرانسویزبان» واحد برونمرزی منتقل شوم. روسای جدید «گروه تحقیق»
(که عملاً شده بود گروه «تحمیق») و «دفتر مرکزی خبر» (در عمل « دفتر مرکزی
تبلیغات حکومت اسلامی خمینی») با کمال خشنودی پذیرفتند. فکر خوبی بود. در محل جدید، کار من ترجمه اخبار و
مطلب از فارسی به زیان فرانسوی و قرائت آنها در استودیو برای پخش برونمرزی بود. از
خودم لازم نبود چیزی بنویسم. مسئولیت من ترجمه بود.
به دوستان و خویشان که میپرسیدند
چه میکنم میگفتم مشغول «صادرات انقلاب» هستم. و به خنده اضافه میکردم که سعی میکنم همه اش را صادر کنم تا چیزیش در ایران باقی نماند!
اعدام پرویز نیکخواه
نام پرویز نیکخواه را در خیلی
مواقع آورده ام. زیرا به او بسیار علاقمند بودم. و یادش را تا ابد گرامی میدارم. او رئیس من
در «کمیته تحقیق» ی بود که، پس از آزادی وی از زندان، در سازمان رادیو تلویزیون، در یک خانه اجاره ای نزدیک «جام جم»، برایش فراهم آورده بودند. «محمود جعفریان» معاون «سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران»، به سال ۱۳۵۰، در آغاز کار رسمی من در آن سازمان طی نامه ای به قطعی کوچک در پاکتی به همان قطع (شاه به همه ادارات سفارش کرده بود برای حفظ محیط زیست در مصرف کاغذ صرفه جوئی کنند) و با جمله ای کوتاه
تایپ شده، مرا برای همکاری با «کمیته تحقیق» معرفی کرده بود. بدینترتیب زندگی من به طور عجیبی با زندگی «نیکخواه» گره خورد. داستانش را قبلاً گفته
ام. موقعی که «نیکخواه» به اتهام شرکت در سوء قصد کاخ مرمر به جان شاهنشاه (فروردین ۱۳۴۴ آپریل ۱۹۶۵) و به عنوان مغز
متفکر آن سوء قصد به اعدام محکوم شده بود، من از تلاشگران اصلی «اتحادیه دانشجویان
ایرانی مقیم بلژیک» بودم و ما برای نجات جان او رسانه های بلژیکی را به کار گرفته
بودیم، در دانشگاه بروکسل دست به اعتصاب غذا زده بودیم و سفارت شاهنشاهی ایران را
یک شب «اشغال» کردیم، اشغال مسالمت آمیز و محترمانه، با اجازه سفیر دولت شاهنشاهی وقت،
جناب خسرو هدایت! هر چه میخواهند مبلغان ضد رژیم پهلوی بگویند، آنموقع مهربانی و
مدنیت حاکم بود. شاه هم با این استدلال که چون «نیکخواه» قصد جان شخص خودش را داشته حق بخشش او را دارد، او را بخشید.
وقتی خودم را برای شروع کار در
«کمیته تحقیق» معرفی کردم، در همان برخورد نخست بی درنگ و در جا به پرویز نیکخواه گفتم چرا «کمیته»، نام فرنگی؟ نامش را
خوب است بگذارید/بگذاریم «گروه تحقیق»! بی درنگ پذیرفت و از همان لحظه رسماً شد
«گروه تحقیق». وقت را تلف نمیکرد.
هر گز به پرویز نیکخواه نگفتم که
سنگ او را در بلژیک به سینه زده بودم.
![]() |
| محمدعلی مهتدی، چهار دهه بعد |
اعدامهای دیگر دردناک نبوده بود. اما «نیکخواه» چیز دیگری بود و سرنوشتش بسا شگفت انگیز و دراماتیک بود و رابطه کاری و شخصی با او داشتم که با دیگر میهندوستانی که اعدام شدند نداشتم. برای من، او نیز نماد یک ایران آزاد و آباد و سربلند بود. در تمام مدت بازگشتم به ایران از آذر ۱۳۵۷ تا آن هنگام، آنقدر مشغول تلاش در تغییر جهت دادن و «هدایت» «انقلاب» به راه درست بودم که حتا فرصت پرسش ذهنی از خود که قطبی و نیکخواه کجا هستند و چه میکنند را نداشتم.
![]() |
| پرویز نیکخواه در بیدادگاهاسلامی |
صبح روز بعد از اعدام نیکخواه در «گروه تحقیق» و
«دفتر مرکزی خبر» اسلامیشده، با نوار سیاهی که به یقه کت بسته بودم در آمدم.
چنانکه قبلاً گفتم، «مهتدی»، همکاری که در «زمان شاه» کنار من می نشست و مشغول
ترجمه مطالب عربی برای رادیو بود، مرا که دید کنایه زد که چرا برای همچون کسی
سوگواری میکنم و احترام میگذارم. آن همکارِ عزیزِِ بدون «پارتی» را که در جوانی مثل یک موش کوچولو برایم دوستداشتنی بود، «پرویز نیکخواه» از کارمندی ساده به
مقام مدیریت دفتر رادیو تلویزیون ملی ایران در بیروت رسانده بود. اینهم از جوّ
قدرنشناسی آن زمان که گریبانگیر همه شده بود.
پرویز نیکخواه جوانی بود با قد متوسط، بسیار خوشرو، پیشانی بلند و چشمانی که از هوش میدرخشید و در عین حال محجوب،
خوشفکر و اندیشمند، پرکار و بسیار میهندوست، درستکار، متین و خوش اخلاق. برای کشورش در منتهای
توان خود خدمت میکرد. کسی را از پرویز نیکخواه خدمتگزارتر به میهن نمیشناسم. بسیاری کسان ممکن است بلندپروازی او را برای ایران جاه طلبی تلقی کرده بوده باشند، در صورتی که نیکخواه بسیار
محجوب و افتاده بود. به قول «هوشنگ گبای»، یکی از دوستان دیرینم، پرویز نیکخواه «به نوزادی میمانَد که میخواهد پستان مادرش را تسخیر
کند»!
![]() |
| دکتر بهرام فروه وشی |
کتاب «مارکس و مارکسیسم» نوشته «آندره پییتر» را هم «نیکخواه» به دستم داد، که برای دانشگاه تهران در زمان ریاست دکتر هوشنگ نهاوندی و به درخواست ایشان ترجمه کنم و در این جریان، با رئیس فرهیخته انتشارات دانشگاه تهران، دکتر بهرام فره وشی، مولف «فرهنگ پهلوی» نیز افتخار آشنائی پیدا کنم.
پرویز نیکخواه (۱۳۱۸ - ۱۳۵۷)، به تاریخ ۲۲ اسفند ۱۳۵۷، در سی و نه سالگی در یکی از بیدادگاههای «انقلاب اسلامی» ، همزمان با جمعی دیگر، از جمله همکار دیگرش معاون سازمان رادیو تلویزیون، محمود جعفریان، تیرباران شد. من همیشه به فکر همسر او و دو فرزندانشان بوده ام، اما تا کنون نشانی از آنان، جز کشف نام همسر، «پرند زاهدی»، به دست نیاورده ام تا بتوانم ادای احترام کنم.
تقدیم به پرویز نیکخواه
در ماه خرداد ۱۳۵۸، «ژوئن» ۱۹۷۹،
برای چاپ و دفاع از رساله دکتری اقتصاد، دکتری دولتی اقتصاد که بالاترین درجه و
نوع دکتری در فرانسه است (دانشگاههای فرانسه سه نوع دکتری دارند/ داشتند) به پاریس رفتم. رساله ام تحت عنوان «از انسان اقتصادگرا
تا انسان صلحگرا. تجزیه و تحلیل اقتصادی هزینه های نظامی» از سوی هیئت داوران با درجه ممتاز پذیرفته شد.
رساله ام را، به رغم جو وحشت آفرینی و اعدامهای اسلامی، تقدیم به او کردم :
تقدیم به پرویز
نیکخواه، میهندوست ایرانی، محکوم به اعدام در نظام شاهنشاهی، عفو شده پس از چند
سال زندان؛ محکوم به اعدام در دادگاه انقلاب اسلامیی که نظام شاهنشاهی را سرنگون
کرد و در جا تیرباران.
در آن دو هفته ای که در پاریس بودم، یکی از آشنایان خبر داد که رضا
قطبی در پاریس است. خواهش کردم پیغام دهد که او را ببینم. قطبی، مدیر
عامل عزیز و ارجمندم، لطف کرده در خیابان «کوژاس» که محل دانشگاه و کتابخانه و
تایپ و انتشار رساله ام بود و همچنین هتل قراضه محل سکونتم، به دیدنم آمد. ریش گذاشته بود. یک
نسخه از رساله دو جلدی خود را که در آن از او هم تشکر کرده بودم تقدیمش داشتم. تا
بداند وقتم را تلف نکرده بودم، تا ببیند شجاعت بزرگداشت همکارمان را دارم که دو ماه قبل به عنوان «مفسد فی الارض» اعدام اسلامی شده بود، و تا شاید شاهکارم را بخواند.
اسلام دین جنگ است
طبق قرار داد با «مرکز توسعه و ارتباطات
ایران»، کتابی را که برای آن مرکز نوشته بودم تحویل دادم و پولش را هم که بیست و چند هزار تومان بود تمام و کمال در جا دریافت داشتم (حقوق ماهانه من پیش از رفتن به مرخصی تحصیلی، ۱۳۵۲، حدود سه هزار و پانصد تومان بود. قیمت یک اتومبیل پیکان نو، قدری بیش از ده هزار تومان). یادم نیست چه وقت بود، پیش یا پس از «دروغ بزرگ». هر چه بود هنوز
صندوقهای پر از پول نظام شاهنشاهی برای استفاده ی نظام اسلامی پر بود. رئیس و مدیر
آن مرکز، شخص شخیص دیگری جز «مجید تهرانیان» بود، که متاسفانه نام آن مرد فرهیخته
از یادم رفته است. در تفسیر وقایع روز، به من گفت که نظام شاهنشاهی و نظام مذهب
شیعه ی اسلام، دو پای «ایران» است. اگر یکی را قطع کنند ایران نمیتواند درست راه
برود و سرپا بایستد.
پیش از تحویل کتاب، قدری از سوره
های قرآن را مطالعه کرده بودم؛ همان سوره «بقره» (سوره «گاو») که پر است از
«تهدید» به انسانها که به الله تعظیم کنند کافی بود که بتوانم چند جمله ای به
مقدمه کتاب بیفزایم. نوشتم که در کشوری که «دچار» انقلاب اسلامی شده است نمیتوان در
مورد موضع اسلام نسبت به صلح که موضوع این کتاب است هیچ نگفت. سپس اظهار نظر کرده
بودم که اسلام دین جنگ است نه صلح.
آن کتاب هر گز منتشر نشد، به درد «جمهوری اسلامی» نمیخورد. نسخه ای
هم که برای خود داشتم در جریان هجرت از بین رفت و دیگر ندارم. از «برکت»های نظامِ ویرانگرِ اسلام.

ایران ما کماکان به یک رفراندمِ راستین نیازمند است تا میان ایران اسلامی و یک ایران آزاد و سکولار (جمهوری یا پادشاهیِ غیر موروثی به هیچوجه فرقی نمیکند) در جَوی آرام و به دور از هیاهو و زورگوئی داخلی و خارجی نظام دلخواه خویش را برگزیند.
ادامه دارد
.در هفته نامه «ایران استار»، تورنتو، چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ۲۱ اوت ۲۰۱۹ ، صفحه ۱۶، منتشر شد. در اینجا با تغییراتی و اضافاتی، به تاریخ ۲۵ اکتبر ۲۰۲۰ به روز شد




