Thursday, 8 August 2019

تغییر بزرگ (قسمت ۳۹) پیام رادیويی ۱۹ و ۲۰ بهمن ۱۳۵۷

   


تغییر بزرگ قسمت سی و نهم 

انقلاب ۱۳۵۷
کُنِشِ من - (۴)
پیام رادیويی ۱۹ و ۲۰ بهمن

شجاع الدین ضیائیان

«۱۹ و ۲۰ بهمن ۵۷»
روزهای ۲۱ و ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، به ویژه ۲۲ بهمن، به عنوان روزهای «پیروزی انقلاب»، «پیروزی انقلاب اسلامی»، ثبت شد؛ و از آن پس همه ساله جشن گرفته شد. ده روزِ از بازگشت «امام» به تهران، روز ۱۲ بهمن، تا سقوط نظام  شاهنشاهی در ۲۲ بهمن را «دهه فحر»، «دهه فجرِ اسلامی» نامیدند. استقبالی که از «امام» شد، به راستی و اگر اشتباه نکنم، در تاریخ ایران بینظیر بود.
اما بعضی رخدادها که اهمیتشان کمتر نبود هیچ کجا ثبت نشد. ۱۹ و ۲۰ بهمن از لحاظ تمدن و مدنیت ایران مهمتر از ۲۱ و ۲۲ بهمن بود که انفجار خشونت و سقوط مدنیت و انسانیت در بر اندازی نظام کشور بود.
اگر کسی بگوید که برای آزادی و استقلال ایران راه دیگری جز خشونت نبود، صد در صد اشتباه میکند، یا دروع میگوید. ایران تا قبل از فروپاشی، در مقایسه با همه کشورهای همسایه و منطقه، کشوری بود آزاد و مستقل و نیرومند؛ در سطح کشورهای در حال توسعه در جهان پیشتاز بود، و از ایران به نام «ژاپن دوم» نام میبردند.
اما اگر کسی بگوید برای برپائی نظام اسلامی، خشونت و خونریزی و براندازی لازم بود احتمالاً راست میگوید. نظام جمهوری اسلامی بر پایه ی دروغ و خشونت برپا شد و ماندگار ماند.
در تاریخ ۱۹ و ۲۰ بهمن، از رادیو ایران، شبکه سراسری کشور که به علت اعتصابهای سراسری ار جمله اعتصاب کارکنان رادیو تلویزیزون ملی برنامه هایش محدود به اخبار در ساعتهای مشحص بود، از رادیو ایران، رادیوی نظام شاهنشاهی، پس از هر برنامه ی خبری، طی تفسیری ۲۰ دقیقه ای در مورد وضعیت خطرناک ایران و منطقه و جهان، پیشنهاد برگزاری رفراندم جهت تعیین نظام سیاسی ایران در میحطی آزاد و آرام شد.
 هیچ کجا ندیدم تاریخدانان این مطلب را ثبت کرده بوده باشند و بزرگ داشته بوده باشند. و من میخواهم در اینجا این رویداد را یاد آور شوم تا در تاریخ به ثبت برسد، به عنوان شهادت و گواه دیگری بر وجود یک نظام شاهنشاهی صلحجو و هوادار آزادی و آبادی و آرامش در ایرانِ بزرگ و هوادار «دمکراسیِ توام با آزادی بیان».
متاسفانه تا کنون کسی را، نه ایرانی نه انیرانی، ندیدم که میان «مردمسالاری» و «عوامسالاری» تمایز قايل شود. باید تمایز قائل شد.
دمُکراسی بدون آزادی بیان یعنی فاشیسم، نازیسم و از این قبیل حکومتها، یعنی همین نظامِ تا حدودی فاشیستی جمهوری اسلامی. «تا حدودی» زیرا آزادیهای نسبی در جمهوری اسلامی وجود دارد، زیرا دهان ایرانیان را هیچ قدرتی نمیتواند کاملاً قفل کند و آقای خمینی هم نتوانست. اگر نه که ما هم شده بودیم مثل مصر و سرزمینهای آفریکای شمالی و بسیاری کشورهای انیرانی دیگر؛ به کلی «عرب» شده بودیم.
تفسیری که ۱۹ و ۲۰ بهمن پس از هر برنامه ی خبری از رادیو ایران، در دوران کوتاه نخست وزیری دکتر شاپور بختیار پخش شد گواه وجود حکومتی بود در ایران که دستکم از آغاز حکومت حزب «ایران نوین» و نخست وزیری امیر عباس هویدا، و نیز به ویژه از اوایل دهه ۵۰ هجری، آرزو داشت و تلاش میکرد همه آزادیهای مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشر برای شهروندان فراهم آید (یا به قول محمد رضا پهلوی همه آزادیها «جز آزادی خیانت») و آرزومندِ مشارکت مردم در سرنوشت کشور بود.
حکومت ایران در تشویق مردم در مشارکت در سرنوشت کشور خویش موفق هم شد؛ اما مردم مشارکتشان را با دشمنی نسبت به حکومت خودشان بیان داشتند! حکومت «عوام»، نه مردم.
آن بیانِ شاهنشاه از رادیو تلویزیون ملی ایران که «من صدای انقلاب شما را شنیدم» ضعیف و اشتباه بود. گویا این پیام را «رضا قطبی» و«سید حسین نصر» اولی پسر دائی و دومی مشاور شهبانو فرح به دست شاه دادند که بخواند. اگر آنجا بودم و از من پرسیده میشد، و احتمالاً اگر آنجا بودم پرسیده هم میشد، درستش چیزی از این مایه بود

 از اینکه انقلاب سفید ما به ثمر رسیده و ملت عزیز از قید نظام ارباب رعیتی خلاص شده، اغلب کشاورزان و کارگرانمان و بیشتر آحاد ملت در ترقی اقتصادی کشور سهیم شده اند، و از اینکه به میمنت رشد بهداشت، جمعیت ایران بیش از دو برابر شده است و با این وجود نسبت باسوادان به میمنت سپاه دانش و توجه به آموزش و پرورش از ۵٪ به ۵۰٪ جمعیت کشور ارتقاء یافته، بسیار شادمانیم، گرچه هنوز راه درازی در پیش داریم.
 انقلابِ «شاه و مردم» امروز به انقلاب ِ«مردم» تبدیل شده است و اکنون مردم بدون نیاز به «شاه» به صحنه آمده اند تا سرنوشت خود را به دست گیرند و من بر ملت درود میفرستم. اما زنهار نگذارید که بیگانگان بر سرنوشت کشور حاکم شوند، نگدارید رادیو بی بی سی شما را به گمراهی بکشاند و از طریق عوامل خود، یا بر اثرِ ناآگاهی شما، جنگ داخلی در ایران به راه اندازد و جنگ خارجی بر کشورمان تحمیل کند و کشورمان را ضایع کند و به عقب برگرداند. همه آحاد ملت، با سلیقه ها و عقاید گوناگون، به یکدیگر و به عقاید یکدیگر احترام بگذارند و وحدت و یکپارچگی کشور را حفظ کنند. 

مردم، عوام، مشارکت کردند اما فرهنگ سیاسی و کشورداری نداشتند، و متاسفانه خواستارِ «مرگ» شدند. مشارکتشان متمدنانه نبود. نه آنکه حکومتگران پهلوی همگی سطحشان بالا بوده بود، بعضی بود بعضی نبود (امروز هم به عنوان عضو «شورای ملّی ایران» و امضا کننده ی منشور آن، با علم و آگاهی و به تجربه، شهادت میدهم که بسیار یا اغلب کسانی که گرداگرد «شاهزاده رضا پهلوی» اند فاقذ عقل و خرد کشورداری و فاقد دلسوزی راستین نسبت به میهن اند، بلکه ظاهراً همچون «مگسانند گرد شیرینی»، نام نمیآورم به امید آنکه به خود آیند.
اما حتا چهل سال پس از آن مصیبت بزرگ که به درستی نام «انقلاب اسلامی» (و نه «انقلاب ایران»)، یا به ضم من «ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی»، یا به قول «فرهاد طباطبائی» همشهری فرهیخته مان در تورنتو، نامِ «ابتذال ۵۷»، بر آن برازنده است، هنوز بانگ «مرگ بر» را به رهبری «امام» «راحل»شان تکرار میکنند.
طبعاً و متاسفانه، در این حرکت «عوامسالارانه»، ملت مسلمان و مردم اسلامزده، از میان خود رهبری برگزیدند در سطح فرهنگی خودشان، که اهل صلح و سازش هم نبود، بلکه«مرد جنگ» بود.
«محمد رضا پهلوی» «جنتلمن» و فرنگی مآب و درباریان و حکومتگرانِ «غَربزَدِه» نماینده عوام نبودند. نمایندگانشان به لحاظ فرهنگی آخوندها بودند که رهبری را به دست گرفتند.
با این تفاوت که «مردم»ساده لوح پر از شور و احساس بودند و آخوندها پر از مکر و حیله.
در حالی که مردم برای پیشواز از رهبرشان و امامشان در شور و هیجانی فوق العاده سر از پا نمیشناختند، «امام خمینی»  لحظه ای که هواپیمای «اِرفرانس» از پاریس وارد حریم هوایی ایران شد، در پاسخ به خبرنگار خارجی که از او پرسید «چه احساسی دارید؟» گفت. «هیچ». در اینجا و در بسیاری موارد دیگر، رهبرِ انقلاب راستش را گفت.
این پرسش و پاسخ کوتاه، بسیاری را، بلکه شاید جملگی «ملیگرایان» هوادار «خمینی» را، «شوکه» کرد! نمونه ای بود در نمایش علتِ اصرارِ من به اینکه «رادیو تلویزیون ملی ایران» تلاش کند با آیت الله العظمی روح الله خمینی که در فرانسه اقامت داشت مصاحبه کرده، پخش کند. تا مردم نسبت به آن شخص آگاه شوند.

«توجیه» مدیر عامل نوین رادیو تلویزیون ملی ایران
دیدن مدیر عامل جدید رادیو تلویزیون ملی ایران کار دشواری نبود. کسی یا کمتر کسی جز من به دیدارش میرفت. بیشتر کارکنان این سازمان در اعتصاب بودند و چون «امام خمینی» نخست وزیری «شاپور بختیار» را به رسمیت نشناخته بود و سرانِ بی بخارِ «جبهه ملی» وی را رسماً از آن «جبهه» اخراج کرده بودند، ملت با مدیر عامل منتصب «بختیار» («نوکرِ بی اختیار») و «وزیر اطلاعات و جهانگردی» کابینه ی او (که مدیر عامل را منصوب کرد) نیز کاری نداشتند.
خمینی عملاً رهبر و حاکم بر ایران شده بود. انتشارِ «شاه رفت» و «امام آمد» با درشتترین حروف چاپی، سمبل و نماد واضح این جابجائی بود. نوای «دیو چو بیرون رود فرشته در آید» نیز نمود تلقی عوام از این جابجائی بود (سازنده این «نوا»، - «بوی گل سوسن و یاسمن آید»، «محمد علی ابرآویز» که نام با مسمائی هم داشت، در ابان ۲۰۱۳، ۱۳۹۲، در تنهائی دق کرد و در گذشت).
باری فرصت خوبی بود برای من که مدیر عامل جدید، آقای «برزین» را «توجیه» کنم. شاه رفته بود و قرار بود امام بازگردد. به او گفتم که این فرصتی است طلائی برای ایجاد حرکت در رادیو تلویزیون ملی ایران و جلب توجه ایرانیان به رسانه ي ملی خویش.(ملت همه اخبار را از رادیو بی بی سی میگرفت).  به کارکنان بگوئید که مراسم آمدن امام را زنده از تلویزیون پخش کنند و این مطلب را به رسانه های نوشتاری اعلام کنید که «رادیو تلویزیون ملی ایران» مراسم ورود امام خمینی را پخش زنده میکند. علاوه بر شکستن اعتصاب کارکنان سازمان و به راه انداختن رسانه ی مّلی. فایده های مهم دیگر اینکه اگر لغزشی صورت گیرد یا خستگی مسافرت در چهره «امام» ظاهر شود، مردم بدانند که آقای خمینی یک موجود زمینی است و توقع معجزه نداشته باشند. فایده دیگر اینکه شماری از مردم برای دیدار ورود او در منزل بمانند و شلوغی جمعیت مستقبل کمتر شود. جناب برزین با کمال دقت به سخنان من گوش داد و پیشنهاد مرا در بست پذیرفت و تصدیق کرد و قول داد بر آن عمل کند.

راهپیمائی عظیم هواداران «قانون اساسی»
راهپیمائی عظیم هواداران «قانون اساسی مشروطه سلطنتی» را به یاد ندارم هیچ رسانه ای به درستی گزارش داده، منعکس کرده باشد.یادم نیست چه روز و تاریخی بود که اعلام شد. تظاهراتی از سوی طرفداران قانون اساسی مشروطه سلطنتی در تهران برگزار میشد که مقصدش گذر از جلوی «میدان بهارستان» بود. آیا قبل از نخست وزیری «بختیار» بود یا بعد از آن، یادم نیست.
همینقدر یادم هست که رفتم در خیابان «شاه آباد» نزدیک میدان بهارستان، محل «مجلس شورای ملٌی»، تا ببینم چه خبر است. گمان کنم قبل از نخست وزیری «بختیار» بود و هنوز «شاه» نرفته بود، و در پاسخ به راهپیمائیهای تاسوعا و عاشورای هواداران خمینی بود. اما به هیچوجه مطمئن نیستم. دکه ای آنجا بود و طوری قرار داشت که توانستم بروم روی سقف آن چمباته بزنم تا از آن ارتفاع دیدگاه بهتری داشته باشم. دوربین فیلمرداریم را نیز همراه داشتم. تنها نبودم. یک زن جوان لاغر مردنی فرنگی نیز کنار من بود، یا آمد، یادم نیست. بلژیکی بود و به زبان فرانسوی حرف زدیم. خبرنگار «اژانس بلگا»، خبرگزاری بلژیک. صفوف تظاهرکنندگان از پیچ خیابان مجاور از جلوی مجلس رد شدند و وارد خیابانِ «شاهآباد» شدند. صفوف فشرده و منظم به پهنای خیابان پهن شاهاباد بود. هر چقدر در پیش جلو میرفتند، موج قافله در پس ادامه داشت و پایان نداشت. چند صد هزار نفر؟ یک میلیون نفر؟ بیشتر؟  نمیدانم. اما مشخص بود که نیمه ی ساکت، نیمه ی هوادار حفظ نظام مشروطه سلطنتی به حرکت آمده بود. آرامشی به دلم نشست. رو به خانم خبرنگار آژانس بلگا کردم و با لحنی که لابد شاد به نظرش رسید و به شکلی نیمه تاکید نیمه پرسش اظهار امیدواری کردم که لابد خبرش را مخابره کند. در پاسخ با لحنی قدری عصبی گفت :
« Ce sont tous des Savaki»
«همه شان ساواکی اند»
ماشاالله به خبرنگاران خارجی مستقر در ایران و «عینیتِ» گزارشاتشان، و نه فقط «بی بی سی». به راستی جهان نیز عمدتاً به سود و پشتیبانی «انقلاب» بسیج شده بود. میشد تصور کرد که یک توطئه بین المللی علیه ایران و برای سقوط نظام شاهنشاهی ایران و اصولاً سقوط ایران در تکوین بود. اما اینکه طی دو دهه گذشته دایماً «روشنفکرانِ» فرنگرفته علیه دولت خودشان تبلیغ کرده بودند و «سازمان امنیت» ایران را آنچنان بد معرفی کرده بودند به حقیقت نزدیکتر بوده است. بی بی سی را هم همه مخالفان ایرانی «شاه» در لندن میچرخاندند و گویندگی میکردند. از «ما» بود که بر «ما» بود.
وقتی میشنوم میگویند که مثلاً «انگلیس خمینی را تو آبنمک خوابانیده بود تا در چنین روزی از او استفاده کند» یا اینکه این جمهوری اسلامی را انگلیس و آمریکا بر پا داشته اند، پاسخ باید داد که این جمعیت یکی دو میلیونی که در خیابانهای تهران علیه شاه و نظام شاهنشاهی و به سود خمینی و «جمهوری اسلامی» تظاهر کردند چی؟ میگویند فریب خوردند. خُب آن خبرنگار هم فریب خورد. چه کس یا کسانی فریبشان دادند؟ و چرا باید اینهمه نادان باشند و فریب خورند؟
از قضا آن خانم خبرنگار بلژیکی صد در صد هم اشتباه نمیکرد. در صف اول تظاهرکنندگان هوادار «قانون اساسی» مشروطه سلطنتی و وسط همه، یکی از دوستانِ خانوادگی، جناب تیمسار «نعمانی» را شناختم که علاوه بر خدمت در ارتش، در حکومت (وزارت کشاورزی)‌ هم خدمت میکرد و از مدیران ساواک هم بود ضمن اینکه مردی بسیار شریف و تصادفاً مسلمانِ موئمن هم بود. اما «یک میلیون» ساواکی؟ آری، همه «ساواکیها» به جبهه خمینی هنوز نپیوسته بودند و هنوز ساواکیهای موئمن و با اخلاق و با اصول هم بودند که بر میهنشان و کشورشان دل بسوزانند، نه فقط بر موقعیت خویش. ساواکیهای درستکار و از همه مهمتر وفادار و آگاه هنوز وجود داشت. تیمسار «نعمانی» پس از انقلاب بازداشت شد و به زندان افکنده شد. اما به سلامت پس از مدتی آزاد شد. فرزند ایشان و دوست خوب من، فرهاد نعمانی، که چپ بود و جزو انقلابیون، در آزادی پدر از بند دخیل بود. در صف مخالف هم آدمهای خوب و شریف بسیار بوده است. آن خبرنگار آژانس «بلگا» هم ۱۰۰٪ اشتباه نمیکرد. فقط ۹۹٪! مثل بقیه ملت «شهیدپرور» و «شاعر مسلک» ایران که به سال ۱۳۵۷ اشتباه بزرگی کرد.

پخش تلویزیونی زنده آمدن امام
پس از دیدار و گفتگوی موفقیت آمیزم با جناب «مسعود برزین» مدیر عامل جدید رادیو تلویزیون، شادمان به منزل برگشتم و این پیروزی را با شوق و هیجان به «شیرین» با شرح و بسط فواید پخش برنامه زنده تلویزیونی ورود خمینی به تهران بیان داشتم. خیلی خوشحال بودم که اعتصاب به نظر من احمقانه ی کارکنان رادیو تلویزیون که همه گونه آزادی برای خبررسانی داشتند را میشکستیم. و از همه مهمتر توجه ملت را دوباره به رسانه ی ملی خودشان معطوف میداشتیم. شادمانی من همانقدر بیشتر شد که در روزنامه کیهان یا اطلاعات خبر را از زبان جناب برزین و اطلاعیه او به رسانه ها در صفحه اول منتشر شد.
اما روز پیش از ورود «امام» خبر را همان روزنامه تکذیب کرد. از تلویزیون ملی ایران پخش نمیشود! از شدت تاثر دیوانه شدم. مردم از من بدتر. شنیدم، یا در روزنامه خواندم، که بعض مردم دستگاه گیرنده تلویزیون خود را از شدت عصبانیت از پنجره منزل به بیرون پرتاب کرده بودند.
بی درنگ سوار اتومبیل شدم و از «مجیدیه» به سوی «جام جم» رفتم. و با «برزین» ملاقات کردم. «چی شد، آقای برزین؟!».
کارشکنی بعضی از سرکردگان اعتصابیون، در آخرین لحظه ها. بعضیها نمیخواستند آرامش به کشور بازگردد.

یک ایران، دو نخست وزیر
چند روز پس از ورود آیت الله العظمی امام خمینی به تهران، «رهبر انقلاب اسلامی» به پیشنهاد و تصویب «شورای انقلاب»، مهندس مهدی بازرگان را به نخست وزیری منصوب کرد (۱۵ بهمن) و نخست وزیری شاپور بختیار را غیرقانونی و نامشروع اعلام کرد.
همان روزِ بازگشتش به ایران، خمینی در «بهشت زهرا» گفته بود: «من تو دهن این دولت میزنم، من دولت تعیین میکنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین میکنم.»
بختیار هم در واکنش به خمینی اعلام کرد :‌«یک ایران، یک نخست وزیر، بیشتر از این نه برای من قابل قبول است نه برای ملت ایران».
جنگ داخلی بر سر قدرت؟
تجزیه و تحلیل من این بود که ایران کشوری بود آماده درگیر شدن در جنگ. این یک تجزیه و تحلیل کارشناسانه بود، نه ادیبانه. خوانندگانی که مطالب پیشین مرا خوانده اند میدانند که تخصص دانشگاهی من در همین زمینه های جنگ و صلح بوده است. در صفحه ۴۲۲ رساله دکترای خود منطقه ی «آسیای غربی» را (از به کار بردن اصطلاح استعمارساخته ی «خاور میانه» اکراه دارم) «منطقه ی انفجاری» اعلام کرده بودم که بر پایه ی واقعتهای ملموس و آماری بود، نه از باب ادبیات. جنگ داخلی هم جنگ محسوب میشود. این «منطقه انفجاری» نه فقط شامل ایران و عراق و عربستان بود که همه کشورهای منطقه را در بر میگرفت. سه کشور نامبرده حوزه خلیج فارس که از جمله بالاترین نرخهای رشد جمعیتی، بالاترین درصد هزینه های نظامی نسبت به درآمد ملی را داشتند و از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۵ رقم خرید تسلیحاتشان برای عراق و عربستان ۷ برابر و در مورد ایران ۵ برابر شده بود، بنا بر نظریه های جنگشناسی، مستعد برای درگیرشدن در جنگ بودند، به ویژه ایران.
تجزیه و تحلیل من انتخاب میان بازرگان و بختیار نبود. بلکه ضرورت آگاهیرساندن و هشدار دادن نسبت به خطرات جنگ بود. واقعیت این بود که ایران اکنون دو نخست وزیر دارد و بخش بزرگی از مردم کشور به دنبال روح الله خمینی، نظام موجود سلطنتی را قبول ندارند. به جای اغتشاش و جنگ میبایستی در محیطی آرام و به دور از زورگوئی و خشونت و هو و جنجال به آرای عمومی مراجعه کرد، یعنی رفراندم.
همین مطلب را نوشتم و به روزنامه ها دادم، که منتشر نکردند و شاید نگاه هم نکردند. هر کدام موضع گرفته بودند و نویسندگان خود را داشتند. اما بالاخره مسئولان خبر را راضی کردم که از رادیو پخش شود (لابد با تائید اقای بختیارنخست وزیر).  روز ۱۹ بهمن، یادم نیست صبح یا ظهر بود یا ساعت ۲ بعد از ظهر، که گوینده خبر پس از پایان خبر اعلام کرد: «همکار ما شجاع الدین ضیائیان تفسیری دارد در مورد وضعیت ایران تحت عنوان «یک ایران، دو نخست وزیر»، و سپس نوشته مرا خواند. به گمانم «مُبَشِر» هنوز مسئول خبر بود (که بعدها در رادیو صدای آمریکا مشغول شد) و پیشنهاد کرد با صدای خودم بخوانم. اما از آنجا که صدای گویندگی خود را دوست ندارم، به عهده گوینده بهتر گذاشتم. اشتباه کردم. جملات من بلند و خواندنش برای گوینده گاه دشوار آمد.
۱۹ بهمن زادروز من هم هست و مسعوده و احمد رسولزاده به این مناسبت آمده بودند منزل ما و وقتی که از رادیو تلویزیون به خانه برگشتم، احمد برنامه خبر رادیو و تفسیر مرا ضبط کرده بود.
باری در این تفسیر و پیام، به ملت هشدار دادم که خطر جنگ و بلبشو هم ایران هم همه منطقه را از افغانستان گرفته تا شاخ آفریقا تهدید میکند. نوشتم ایران اکنون دارای دو نخست وزیر است. نخست وزیر قانونی، آقای بختیار، که طبق قانون از مجلس رای اعتماد گرفته و نخست وزیری او توسط شاهنشاه به توشیح رسیده است. و اما اضافه کردم که بخش بزرگی از مردم دیگر این قانون را قبول ندارند و خواستار تغییر نظام هستند و آیت العظمی امام خمینی به پشتوانه این مردم آقای بازرگان را به نخست وزیری تعیین کرده و او «نخست وزیر تمایلات انقلابی مردم» است. این دو که هر دو شخصیتهای میهندوست هستند باید با هم همکاری کنند تا آرامش را در کشور برقرار نموده، در محیطی آرام و به دور از خشونت، نظام کشور را به همه پرسی/ رفراندم بگذارند. و هشدار دادم که باید دقت شود پرسش رفراندم درست تعیین شود، اگر نه «از یک «دیکتاتوری» به یک «استبداد» خواهیم رفت» (دقیقاً این کلمات).
این آخرین پیام رادیوئی نظام شاهنشاهی مشروطه به ملت ایران بود که در پایان همه برنامه های خبری در روزهای ۱۹ و ۲۰ بهمن از رادیو سراسری ایران پخش شد و مردم را به صلح و آرامش و تعیین سرنوشت خویش به طرز متمدنانه دعوت کرد. این دعوت پس از بیش از چهل سال هنوز به قوت خود باقی است.

پخش نطق مهدی بازرگان از رادیو ایران
پیام صلح و آشتی من که دایماً از رادیو پخش میشد بی اثر نبود. روز ۲۰ بهمن در امجدیه تظاهرات هواداران قانون اساسی و شاپور بختیار بود و همزمان، همان روز سخنرانی آقای بازرگان در دانشگاه تهران.
مسؤل خبر تلویزیون تیم خبر به امجدیه گسیل میداشت اما نه به دانشگاه تهران. هر چه اصرار کردم فایده نداشت. هنوز نمیخواستند به طرف مقابل  اعتنا کنند واعتبار دهند.  نمیتوانست بفهمد که ارزش یک رسانه خبری در انعکاس اخبار مهم است، نه در انعکاس اخبار دلبخواه. «کارویژه» یا «فانکشن» رسانه ی خوب در رساندن خبر است، نه در هواداری و تبلیغ جناح سیاسی ی دلخواه.
با ضبط صوت کوچک جیبی اما نسبتاً پیشرفته خود که در نیویورک خریده بودم، سر خود به دانشگاه تهران رفتم و نطق آقای بازرگان را ضبط کردم. وقتی به استودیوی خبر بازگشتم و بخشی از آن را به استماع جناب مدیر خبر رساندم، بی درنگ نیشش باز شد و بخشی از نطق آقای بازرگان هم علاوه بر جریان هواداران بختیار و «قانون اساسی مشروطه» در امجدیه (مطمئن نیستم که آیا آقای بختیار هم در آنجا نطق کرده بود یا نه) پخش شد. بخشی از سخنان جناب بازرگان که باعث شد بالاخره مطلب «اُپُزیسون» از رادیو شاهنشاهی پخش شود را در ذیل میاورم. این را هم باید دانست که «دهها خبرنگار، فیلمبردار و عکاس ایرانی و خارجی در دانشگاه تهران اجتماع کرده بودند»، جز رادیو تلویزیون ملی ایران (اگر خودمرا به حساب نیاورم)! به علاوه، به نوشته ی «ایران آنلاین» امروز میخوانیم: «ابراهیم یزدی، صادق قطبزاده، اکبر هاشمی رفسنجانی، احمد صدر حاج سیدجوادی، مرتصی مطهری، یدالله سحابی و غلامعباس توسلی نیز همراه با بازرگان بودند.». و اما آن بخش از سخنان
جناب مهدی بازرگان در نخستین سخنرانی خود پس از اعلام نخست وزیری در دانشگاه تهران:

« از این بنده حقیر سرا پا تقصیر انتظار «علی» بودن نداشته باشید. «علی» نیستم که همان شب اول بگویم:«معاویه از جایت بلند شو». حتی انتظار رهبری و مرجع عالیقدری که بنده را مامور و مفتخر به این خدمت کرده اند و با عزم راسخ و ایمان و قدرتش سر به زیر انداخته و بولدوزرواز حرکت میکند و حرکت کرده، صخره ها و ریشه ها و سنگها را سر جایش خرد کرده ولی پیش رفته و میرود، این انتظار را هم از بنده نداشته باشید. بنده یک ماشین سواری نازک نازنجی هستم که باید روی جاده های آسفالت و از راه هموار حرکت کنم. شما باید این راه را برایم هموار کنید.»

«امام» را به «بولدوزر» تشبیه میکرد که همه چیز را بر سر راه خود خراب میکند، و حساب خود را از او جدا میکرد. غیر مستقیم دست دوستی و همکاری به سوی «شاپور بختیار» برای ایجاد آرامش در کشور دراز میکرد.
اما نیروهای جامعه شناسانه در جهتِ انفجارِ خشونت قویتر بود،  و در واکنش به ندای صلح و آشتی، طی دو روزِ بعد، یعنی روزهای ۲۱  و ۲۲ بهمن، انفجار خشونت به وقوع پیوست.
و خشونت تا به امروز ادامه یافت.

ادامه دارد

 در هفته نامه «ایران استار» (تورنتو)، شماره ۱۷مرداد ۱۳۹۸، ۸ آگوست ۲۰۱۹ ص ۱۶ منتشر شد، با تفاوتهائی اندک در اینجا تجدید و به روز شد 


Saturday, 13 July 2019

تغییر بزرگ (قسمت ۳۳) مرکز بین المللی صلح جهانی ایران




اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر
 بزرگ ارتشتاران 
محمدرضا پهلوی در استقرار
صلح در جهان پیشتاز بود



مرکز بین المللی صلح جهانی ایران

اندیشه ی پایان تحصیلات و بازگشت به زادگاه
در بازگشت به پاریس از سفر پربارِ به ایالتهای متحد آمریکا، کمکم هیجانِ اینکه «تز»ِ دکترایم از همه جنبه محکم است و همه کارهائی که دیگران قبلاً کرده اند را دربر میگیرد و هیچ ایدئولوژی چپ یا راست نمیتواند بر «علمیت» آن خرده گیرد و استدلالهایم مو لای درزشان نمیرود، مرا در هر چه سریعتر به پایان رساندن نگارش و شکل بخشیدن نهائی آن ترغیب و تشویق میکرد. و اندیشه ی پر از امیدِ بازگشت به ایران در ذهنم شکل میگرفت. 
در دانشگاه پنسیلوانیا کلی روی جلد دوم رساله ی دکترایم (اقتصاد صلح) کار کرده بودم، به ویژه، در محاسبات آماری و طبقه بندی همه کشورهای جهان به چند دسته بر اساس برخی ضوابط. وارد جزئیات این ضوابط نمیشوم، اما به عنوان مثال نمیشد در تجزیه و تحلیل اقتصادی کشورهای صادرکننده اسلحه و کشورهای وارد کننده را یکسان تلقی کرد. ضابطه ی دیگر، درجه توسعه یافتگی و عقبماندگی دولت-ملتها بود. و اما ضابطه دیگر اردوگاه سیاسی-اجتماعی-اقتصادی آنها بود.
در آنزمان دنیا به دو اردوگاه متخاصم تقسیم شده بود. نامهای مختلفی به این دو اردوگاه متخاصم میشد نسبت داد، مثلاً اقتصاد بازاری یا بازار آزاد در مقابل اقتصاد برنامه ریزی دولتی ولی عمدتاً به نامهای اقتصاد سوسیالیستی-کمونیستی در مقابل اقتصاد سرمایه داری معروف بودند. به زبان قدری فارسیتر، اردوگاه سرمایه داری در مقابل اردوگاه جامعه داری.
رقابت نظامی و فضائی هم میان این دو اردوگاه بود که اساساً کشورهای عضو پیمان نظامی  «اتلانتیک» یا «اتلس» شمالی شامل آمریکای شمالی و کشورهای اروپای غربی بود به رهبری ا م آمریکا از یکسو و کشورهای عضو پیمان نظامی «ورشو» از سوی دیگر شامل کشورهای اروپای شرقی به رهبری «اتحاد جمهوریهای سوسیالیستی شوروی» (به سرکردگی روسیه) بود. اردوگاه «غرب» و اردوگاه «شرق».
و من متوجه شدم که همه مطالعات و پژوهشهایم در اردوگاه «غرب» بود. نمیشد.

 و نظام شورویIgor Glagolev
خوب به یاد دارم که در آن اتاق محل اقامتم در «برج بِریل»، پاریس سیزدهم، چقدر تلاش کردم با سفارت «شوروی» در پاریس تماس بگیرم. میدانستم که در شوروی هم شخصی به نام «ایگور گلاگولِف» روی این مسائل جنگ و صلح و هزینه های نظامی، سلاح و «خلع سلاح» (که موضوعی مطرح میان دو رقیب و دشمن تسلیحاتی اصلی آمریکا و شوروی بود) کار میکند. ضروری بود با او تماس بگیرم و از موضع او و آن «اردوگاه» نیز آگاه و بهرمند شوم و با او ارتباط و اشتراک علمی داشته باشم.
تلفنکاری من بسیار ناکام ماند. یا کسی گوشی را برنمیداشت، یا زنگ «اشغال» میزد. یا کسی گوشی را بر میداشت و مرا معطل میگذاشت و قطع میشد. به وضوح ارتباط امکانپذیر نبود. دست بردار نبودم. مهم بود. پس از یکی دو یا سه روز تلاش ناموفق رفتم به سفارت «اتحاد جمهوریهای سوسیالیستی شوروی» در پاریس. اولین چیزی که جلب نظرم را کرد، دوربینهای بالای درب سفارت بود.
خوانندگان جوان خوب است بدانند که در آنزمان چنین چیزی مرسوم نبود. سفارتخانه ها مجهز به چنین ابزارهای کنترل نبودند و نیازی به آن نمیدیدند. زندگانی در کشورهای اردوی غرب، مخصوصاً اروپای غربی، دوستانه، خوشبینانه، و در آرامش بود. این نوع محافظتها که امروز عادی است، پس از دگرگونی بزرگ اسلامی در ایران و گسترش «وحشتآفرینیهای اسلامی» (تروریسم اسلامی) از یکسو و توسعه صنایع «امنیتی» در غرب و نیاز کاسبکاران به فروش آن پدید آمد، انگار هر دو پدیده، اسلامگرائی و توسعه صنایع «امنیتی» لازم و ملزوم یکدیگر بوده اند. شاید به همین علت است که جامعه ی سوداگر رسماً از مردم میخواهد که از «اسلام» نهراسند! در آن کلی پول و سود است! 
باری، در جوّی جیمزباندی درب فولادین سفارت بر روی من باز شد و خود را در یک اتاق کوچک یافتم. شخصی رفت و مرد دیگری آمد. مشخصاً و با دقت درب اتاق را باز گذاشت. وقتی از من پرسید و به او گفتم هدف من از آمدن چیست، با صدای بلند ظاهراً برای آنکه شخص در اتاق مجاور خوب بشنود، دو بار تکرار کرد «ایگور گلاگولف»، «ایگور گلاگولف»! پیش خود گفتم لابد پدر «ایگور گلاگولف» را در میآورند که «دشمن» جویای تماس با او شده بوده است. نتوانستم نشانی او را یا هیچ نوع کمکی برای تماس با او به دست آورم و وقتی سفارت را ترک کردم احساس کردم وارد «دنیای آزاد» شدم! حیف شد شوروی از بین رفت تا قدر «دنیای آزاد» را بهتر بدانیم. ولی خُب نظام «اسلامی» در ایران و عربستان سعودی و جاهای دیگر هست و جای نظام «پشت پرده آهنین» را گرفته است.
گرچه قبلاً شنیده و خوانده بودم اما اکنون به تجربه دانستم که وضع «اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی» خیلی خراب است و فقط تبلیغات «غرب» نیست. جامعه ای که در آن کسی به کسی اطمینان ندارد و «communication» از آن رخت بر بسته است نمیتواند زنده بماند. ضمن اینکه نشان میدهد که دولت «شوروی» فقط نام «communism» (مرام و نظام «اشتراکی ) را یدک میکشد  ولی از آن خبری نیست، چرا که ریشه ی هر دو واژه ی «کامیونیکیشن» و «کامیونیسم» یکی است و به «common» و «community» یعنی «مشترک» و «جماعت» هم برمیگردد. وقتی ارتباط communication میان جماعت نباشد، چگونه میتوان ادعای نظام «اشتراکی» داشت. نظام دیکتاتوری - پلیسی است نه نظام «اشتراکی» - کمونیسم. 

نظام شوروی چطور میتوانست پابرجا ماند؟ «هلن کارِر دانکُس» در کتابش، همانموقع، فروپاشی این امپراتوری را پیشبینی کرده بود Hélène Carrère d’Encausse, L’Empire éclaté, 1978 این بانوی تاریخدان برجسته ی فرانسوی، یک مهاجر گُرجیتبار است و نام خانوادگی پدری او «زورابیچویلی» است.

بهار ۱۳۵۷ سفر به تهران
پروژه «مرکز بین المللی صلح جهانی ایران»
احتمالاً فروردین ۱۳۵۷ بود که به تهران سفر کردم، سفر یرای آماده سازی بازگشت به ایران و ادامه تلاش در راهِ یک ایران آزاد و آباد و سربلند و پیشتاز در جهان. کسی تا کنون «اقتصاد صلح» را در دنیا چون من مطرح نکرده بود. باید بگویم، در عین حالی که از کاری که برای رساله دکترا کرده بودم و از تز «از انسان اقتصادگرا تا انسانِ صلحگرا»ی خود سربلند بودم و فکر میکردم دارم خدمت ارزشمندی به بشریت و افتخار آفرینی به زادگاهم انجام میدهم، وقتی از من میپرسیدند که «تخصص» اقتصادی شما در چیست از خجالت که مثلاً نمیتوانم بگویم «اقتصاد پول و مالیه» یا «بانکی» خون به صورتم میآمد، و به تِتِه پِتِه میفتادم، تا اینکه یاد گرفتم بدون خجالت بگویم نقدی معرفتشناسانه بر علم اقتصاد کلاسیک.
همراه خود، پروژه یا طرحی داشتم برای تاسیس یک «مرکز بین المللی صلح جهانی ایران».
طرحم را با دستخط و قلم نوک کلفت مشکی نوشته بودم. مقدمه ای در باب پژوهشهای صلح در جهان و شرح هدفهای این مرکز و توجیه فواید و ضرورت ایجاد آن در ایران که در آنموقع هم با اردوگاه غرب و همه کشورهای غربی به سرکردگی آمریکا، هم با اردوگاه «شرق» به رهبری شوروی و با اغلب کشورهای عضو آن روابط بسیار حسنه داشت. هم با اعراب و فلسطین هم با یهودیان، هم با مصر هم با اسرائیل. هم با هند هم با پاکستان. ایجاد این مرکز مظهر دیگری و حرکت دیگری بود در جهت بازگشت به آرمانِ بزرگِ ایران و ایرانی و ایرانیت یعنی پیشتازی در مهر و صلحِ جهانی. آرمانی که از دوران کورُش بزرگ، بنیانگزار امپراتوری ایران بنا گذاشته شد:‌احترام به همه فرهنگها و همزیستی مسالمت آمیز.
در «اُرگانیگرام»ِ این مرکز، سازمانهای حامی و ذینفعِ در نظر گرفته شده عبارت بودند از «سازمان برنامه و بودجه»، «بنیاد شهبانو فرح»، «سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران» و «مرکز توسعه و ارتباطات ایران».
قصد داشتم در مدت کوتاه اقامتم در تهران پروژه ام را دستکم به دو نفر ارائه دهم: «مجید تهرانیان»، مسئول «مرکز توسعه و ارتباطات ایران» و «رضا قطبی» مدیر عامل سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران و رئیس مستقیم من در آخرین سمتم به عنوان «سردبیر خبرگزاری»ِ آن سازمان.

قرارداد نوشتن کتاب
«مقدمه ای بر اقتصاد صلح»
نشان داده بودم که «ارتباطات» و «توسعه»، ارکان اصلی رسیدن به صلح است. آدمها و جوامع عقبمانده و توسعه نیافته با «صلح»‌ و «آرامش» فاصله دارند، و صلح و آشتی بدون گفتگو و ارتباط نیز دشوار یا غیر ممکن است. برای همین هم، عقلِ پیشرفته اقتضا کرد، با وجود رقابت و «دشمنی»، میان کاخ کرملین روسیه و کاخ سپید واشنگتن خط تلفن مستقیمی ایجاد شود و شد تا جلوی یک فاجعه اتمی گرفته شود.
در «تز»م ثابت کرده بودم که «مشکل رسیدن به خلع سلاح» یا disarmament dilemma  در نبودنِ ارتباطات و شفافیتِ ارتباطی است. بنا بر این هم توسعه به معنای وسیع کلمه هم توسعه ارتباطات نقش عمده ای در رسیدن به صلح دارد. و لذا از وجود سازمان جدیدی در ایران به نام «مرکز توسعه و ارتباطات ایران» به شعف آمده بودم و آن را در «ارگانیگرام»ِ «مرکز بین المللی صلح جهانی ایران» گذاشته بودم. 
مجید تهرانیان
ریس «مرکز توسعه و ارتباطات ایران» «مجید تهرانیان» بود و گفتگوی ما در مورد پروژه «مرکز بین المللی صلح جهانی ایران» نه تنها بسیار مثبت برگزار شد بلکه منجر به این شد که با اشتیاق به من پیشنهاد داد کتابی در باره پژوهشهایم در اقتصاد صلح برای «مرکز توسعه و ارتباطات ایران» بنویسم و با من قرار دادی امضا کرد که ظرف یکسال کتاب را تحویل دهم. به ازای مبلغ بیست و چند هزار تومان، که با کمال میل پذیرفتم. آخرین حقوق من چند سال قبل از آن، حول و حوشِ ۳۵۰۰ تومان بود. هنوز برای پول کار نمیکردم. باید جمهوری اسلامی میآمد تا چند سال بعدش زمانی برسد تشنه ی پول شوم.
 
رضا قطبی
ملاقات با اعلیحضرت؟ 
پروژه ام را طبعاً و وظیفتاً و در الویت با جناب «رضا قطبی»، مدیر عامل «سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران» مطرح کردم، سازمانی که کارمند رسمی آن در مرخصی تحصیلی بدون حقوق بودم. ایشان پروژه را مورد تشویق قرار دادند و پیشنهاد کردند این پروژه به دلیل اهمیتش با «اعلیحضرت» در میان گذاشته شود. وا رفتم. هرگز چنین چیزی به مخیله من خطور نکرده بود. من کجا «اعلیحضرت» کجا؟ «قطبی» سکوت و درنگ مرا اشتباه تعبیر کرد و گفت «آقای ضیائیان، اشتباه نکنید شاهنشاه بسیار صلحجو هستند.». اشتباه اندر اشتباه!
 آنچه به ذهن من میآمد شاید ایده هائی از این قبیل بود که چرا همه چیز باید به عرض «اعلیحضرت» برسد، یا به عبارت دیگر چرا باید برای هر چیز مزاحم ایشان شد، ولی حدس زدم که شاید آقای قطبی به عللی اینطور صلاح میداند، و اینکه چرا آقای قطبی در مورد موضع من نسبت به شخص اول مملکت پیشفرضِ اشتباه دارد، و شاید ... افکار مثل سیل به ذهنم سرازیر میشد. جناب رضا قطبی باز هم سکوت مرا که داشتم فکر میکردم و همچنین به علت  حجب بود که نمیدانستم چه بگویم لابد طور دیگری تعبیر کرد. آنقدر پیشنهاد دیدار با شاه ایران برایم غیرمنتظره و از سرم زیاد بود که امروز یادم نیست گفتگوی ما به چه صورت و به چه نتیجه ای انجامید، ظاهراً طرح تثبیت پروژه و دیدار با «اعلیحضرت» به فرصت مناسب پس از بازگشتم به ایران موکول شد.

بلیطِ من تاریخدارِ دو سره بود، برنامه دیدار با «اعلیحضرت» جزو برنامه ی سفر نبود، هوای دلکشِ بهار بود و من، جوانِ ۳۴ ساله، میخواستم زود تر به پاریس پیش زنم برگردم.




 دریغا که فرصت و موهبت دیدار و گفتگوی با شاهنشاه ایرانزمین را  از دست دادم.  آنروز به ذهنم خطور نکرد که دیگر فرصتی نمیماند و کمتر از یکسال بعد ایران سقوط میکند