خاطره های زمانِ شاه :
امشب یک «سیگاری» (joint) زدم. به خاطر سرطانم میگن بد نیست و قانوناً مجازم و قانونی از فروشگاه مخصوص با تشریفات مخصوص و عکس گرفتن از من و امضا و مشخصات ابتیاع کردم . از ۵ روز پیش که چند تا «سیگاری» آماده کشیدن داشتم بالاخره یکی روشن کردم، برای بار اول بود. پس از سالها. با موزیک جازِ دلچسب و آرامبخش حواسم به زمانی که در ایران حشیش کشیدم رفت. تابستان ۱۳۴۷ بود، اگر اشتباه نکنم. آن تابستان گوئی خوشی زده بود زیر دل همه دنیا ، نه فقط ایران. زمانِ «بیلتها» و «هیپی»ها بود. جوانان موهایشان رامیگذاشتند بلند شه، منظورم پسرهاست. هیپیهای امریکائی مخالف جنگ ویتنام درتظاهرات گسترده شان شعار میدادند که «عشق کنید، نه که جنگ» (جنگ نکنید، عشق بکنید / عشق بورزید، نه جنگ) make love , not war نمیدونم آقای خمینی چه میکرد، در عراق یا ترکیه. حتماُ کلی حرص میخورد. او که «مرد جنگ» بود و آمد و گفت «اسلام خون میخواهد». رژیم شاه هم با جنگ ویتنام مخالف و موافق «هیپیها» بود و رادیو تلویزیون ملی ایرانِ «رژیم امریکایی شاه» هم مرتب خبرهای بد جنگ را (بد برای آمریکا)، در محکوم کردن امریکا پخش میکرد.
برگردیم به حشیش. امروز دولت کانادائی ترودوی جوان و خود در جوانتری «ماریخوانا زده»، دارد کشیدن ماریجوانا را از رده جرم و جنایت وزندان رفتن در میاورد، آنهم با کلی ادا و اطوار و محاسبه سود و زیان برای دوستان سرمایه دار و صندوق دولتِ خدمتگزارِ سوداگران و برای انتخابات بعدی. او هنرپیشه خوب و جوان و خوشرو و جذابی است، و به گمان من برای این نخست وزیر شده که دل زنش را بهتر به دست بیاورد، جوان است و جویای نام آمده است و برای اینکه باباش هم نخست وزیر بود. اما آقای روحانی برای خودش از او هم بهتر است، و به نظر من خیلی هم بهتر، از هر منظر که بنگریم. پدرش هم رئیس جمهور نبوده. بسا بازیگر ماهرتری است و اصلا غیر قابل مقایسه مگر در قالب مقیاس شاگرد و استادی که طبعا جاستین ترودو به زحمت شاگرد او تواند باشد. تنها ضعفش نسبت به جاستین ترودو اینکه ترودو مقلد است نه رهبر و «حسن روحانی» مقلدِ به توانِ دو نه رهبر. آخوندی «تازه به غربزدگی رسیده» تا ملتی را که از نظام اسلامی حالشان گرفته و بهم خورده بکند سرگشته، با نمایش «کلید و تدبیر» و شعارِ اوبامائی «امید» hope چون ایشان کمکی انگلیسی هم بلغور میکند و در اسکاتلند فرا گرفته. شاید هم به یاری «اسکاتلندیارد» وامثال آموزگارانِ بریتانیائی و ضد ایرانی سرلشگر یا سپهبد حسین فردوست، همه کاره ی ساواک. کسی چه میداند. مگر فردوست کمک نکرد به برپایی نظام اسلامی در ایران به اموزگاری سرویسهای امنیتی و جاسوسی انگلیس و چه کسی انتظارش را داشت از این کسی که فکر میکردند نزدیکترین یار شاه بود و همه جا همراه او؟
برگردیم به مطلب، خب زمان شاه که این چیزها نبود. همه کس میتوانست ماری جوانا و حشیش بکشد، آزادانه. قیمت هم تقریبا مفت. التبه ناراحت بودیم که چرا در سینما پیش از شروع فیلم باید سرود شاهنشاهی نواخته شود و همه برخیزند. و از این جور چیزها : شاهِ دیکتاتور! بی توجه به اینکه این یک عادتی بود که از همان روز اولی که سینما وارد ایران شده بود جا افتاده بود. دستور از محمد رضا پهلوی که نبود. همانطور که دستور از روح الله خمینی نبود که برایش مصلای فرعونی و استکباری بسازند. کارِ قدرتپرستان است. شاید اگه یک بنده خدایی مودبانه و رسماُ پیشنهاد میداد که سرود نزنند، قبول میشد و برمیداشتند این رسم را.(من در ایران نبودم، ۱۳۵۲-۱۳۵۷، و گویا برداشتند این رسم را).
می میخوردیم و منبر میسوزاندیم ولی مردم آزاری نیمکردیم. تا «امام» آمد. بر عکس شد. انقلاب شد. خیال کردند «دیو» برون شده، «فرشته» در آمده است. چه اشتباهی و حالا شمار معتادان به مواد مخدر در نظام «الله اکبری»ِ ایران ... بهتر از منِ کانادائی دانید.
آن تابستان، ۷، ۸، ۱۰ بار درست یادم نیست حشیش زدم. خودم با خودم. برای تجربه های گوناکون. باید گفت و دانست که حشیش اعتیاد نمیاورد. پیانو میزدم و آواز میخواندم، ضبط میکردم. هر چه به سرم میامد مینوشتم، (مثل همین حالا) که فردایش بخوانم ببینم حشیش چه اثری داشته و گذاشته است. به «پارتی» (ضیافت جوانان) میرفتم بی انکه کسی بداند حشیش زده ام. یادِ اون دختر خانم میفتم که از رانندگی دوست پسرش ناراحت شده بود و به اصرار مرا پشت فرمان اتومبیلش نشاند و چاره ای دیگر هم نمیگذاشت. و من هم آنقدر با آنها دوستی نزدیک دیرینه نداشتم که حقیقت وضعم را فاش کنم. خبر نداشت که من آنشب عاشق هاله های دور چراغهای مهتابی خیابان تخت جمشید یا تخت طاووس شده بودم. ولی دستکم هاله ی من مشخص بود که چیست و موقع رانندگی حواسم به آنها بود. به خیر گذشت. وقتی در جمع یا پای تلقن یک حرف با مزه یا به نظرم خنده دار میآمد، از خنده ریسه میرفتم. لذت از موزیک به درجه های اعلا میرسید. رنگها و نورها هر گز چنین زیبا به نظرم نیامده بود. عشقبازی چی؟ ... آهان ! همه چی تمرکز به درجه ای بالاتر از معمول، عشق هم زیبا تر و بهتر و عاشقانه تر.
اگر سر حال نیستید نکشید. غم و ناراحتی را هم تشدید میکند. من ان زمان، زمان شاه، سر حال بودم. بعد از «انقلاب اسلامی» یا آنطور که برداشت من بود و هست، پس از «ضد انقلاب ارتجاعی اسلامی» که در ایران آغاز شد ولی میدانستم یک دگرکونی جهانی است دیگر نکشیدم و حتا بعد از همان تابستان ۴۷. و من همان روز سال ۱۳۵۷ نوشتم و گفتم، در پاسخ به یک مقاله روزنامه فرانسوی «لوموند» (روزنامه مقدس اتنلکتوئلهای فرانسویزبان و نه فقط فرانسویها) که فکر میکرد این جور چیزها فقط در محدوده ایران «عقبمانده» دارد اتفاق میفتد و خمینی، این مرد روحانی آمده که مردم ایران را ازبندهای شاهِ دیکتاور برهاند، و ملت را بالا بکشد، در یک نوشته مفصل تک تک اشتباهاتش را به اتتقاد و ریشخند گرفتم و مطلبم را چنین پایان دادم :
Ne croyez pas que cela se passe en Iran, il se passe dans le monde et désormais nous n'en avons plus qu'un seul.
«خیال نکیند این جریانات دارد در ایران اتفاق میفتد. دارد در دنیا اتفاق میفتد و ما هم از این پس دیگر بیش از یک دنیا نداریم.» یعنی سراغ فرانسه شما هم خواهد آمد که خیلی زود آمد و سراغ نیویورک و آمریکا و انگلیس هم امد که خود مجاهدان افغان و طالبان و داعش را از پایگاههای پاکستانی و سعودیشان بر ضد روسیه شوروی و بر ضد ایران و ایرانیت برپا داشته و مسلح کرده بودند و میکنند .
و اما آخرین باری که، آن تابستان، حشیش را تجربه کردم شهریور بود. در «دانشگاه ملی ایران» (که پس از «انقلاب»، شهید شد به بهشتی) استادی داشتیم، دکتور «خسرو ملاح» تحصیلکرده آلمان و مولف کتاب «تئوری نوسانات اقتصادی» که ظاهراُ تخصص و سرهمبندیشده ی تز دکترای او بود و شده بود کتاب درسی ما. ملاح خیلی هم پیش دانشجویان دانشکده اقتصاد محبوب بود، اما من از او دلخوش نبودم. مثل بیشتر یا همه مردم که رنگ محل زندگی خودشان را میگیرند، او هم از آلمانهیا آلمانی تر شده بود به این معنا که فکر میکرد باید با فرانسه در جنگ باشد. با اینکه جنگ فرانسه و آلمان مدتها بود تمام شده اکنون این دو کشور به رهبری « ژنرال شارل دوگل » رئیس جمهور فرانسه و «کنراد آدنائر» صدر اعظم آلمان، در همان سالهای شصت میلادی مسیحی وچهل هجری محمدی، شالوده ی اروپای متحد را ریخته بودند و دشمنان دیرین به دوستانی جاودان چون دو روح اندر یک بدنِ اروپایی تبدیل شده بودند. این استاد قدری تاخیر تاریخی داشت. یادم هست که سخنرانی بزرگی در آمفیتئاتر همان دانشکده ترتیب داده بود که هدفش «ترتیب دادنِ» «دوگل» بود. سالن آمفیتئاتر تماماً پر بود و جای نشستن نبود. خب از این اتفاقاتِ سخنرانی در آنموقع، زمان شاه و ترس بیمورد ازساواک، مثل امروز نبود، معمول نبود، نادر بود. دل دانشجویان هم با او بود. من هم آنجا بودم. موضوع نقش طلا در تعیین نرخ ارزها در بازار بود و او مخالف «دوگل» بود که میخواست نقش دلار امریکا را کمرنگ بکند و طلا را زمینه تعیین نرخ ارزها بسازد نه دولار امریکا را (من دوست دارم به سبک کابلی« دوکتر»و« دولار» بنویسم، به لحاظ همبستگی ایران بزرگ یا آریانا). چون دوگل شاه ایران را بسیار صمیمانه میستائید (و شهبانو فرحِ فرانسه دان و زیبا و ملکه جوان و فرانسویدوست و تحصیلکرده ی مدارس فرانسوی هم خیلی میان فرانسویان سوکسه داشت و داستانِ عروسی او با شاه ایران در آنجا افسانه ای شده بود) آقای ملاح به سبک ملاها با یک تیر دو نشان بلکه سه نشان میزد و به مقام معظم شاهنشاهی غیر مستقیم کنایه ای هم میزد، و از نظر ملت ظاهر بین و نادان و آخوندزده، حرکتی بس «شجاعانه» مینمود، مثل امروز در میان شاعرانِ سبز و انقلابیمان که دلشان «با فتنه گران است» و با خوشتیپی اعلام میکنند که وصیتشان را هم قبل از خواندن شعر نوشته اند، به امید اینکه چند روزی هم به زندان بیاندازندشان تا وجهه «ملی» و روشنفکرانه شان در این پایانِ عمرِ نظام فزون شود. باری، یادِ این جمله ی دکتور خسرو ملاح همیشه با من هست که در انتقاد از دوگل که سیاستِ خریدِ ذخایرِ طلا برای فرانسه را دنبال میکرد، بیان داشت. دوگل هم که در فرانسه مثل محمدرضا شاه در ایران به دیکتاتوری متهم و توسط رسانه های امریکائی انگلیسی محکوم هم شده بود. باید گفت که دوگل هم مثل شاه با استیلای آمریکا - انگلیس در جهان در تعارض بود. وی مخالف اصلی و سرسخت پیوستن انگلستان به اتحادیه اروپا بود که در آنموقع «بازار مشترک اروپا» نام داشت و جمعاُ از شش کشور تشکیل میشد با بلژیک و هلند و لوکزانبوگ (که این سه کشور کوچک همسایه قبلاُ اتحادیه «بنلوکس» را تشکیل داده بودند) و ششمی ایتالیا. استدلالش این بود که میگفت انگلستان «آمادگی» پیوستن به این بازار مشترک اروپا را ندارد. راست میگفت و امروز خوب میدانیم که درست هم میگفت. انگلستان پیوست ولی ارز خود را نگه داشت و به «یورو» نپیوست و حالا هم که نفوذش را در اتحادیه اروپا تحکیم کرده و زبان انگلیسی را زبان اصلی کرده و ترتیب اشغال قانونی اروپا توسط پناهندگان جنگهایی که خود با امریکا به راه انداخته اند را هم داده، از اتحادیه خارج شده که مسئولیت قبول اشغالگران پناهنده را دیگر نداشته باشد و از سقوط و زوال اروپا برکنار ماند. که التبه نخواهد ماند.
دوگل را خیلی دوست داشتم و احترام میگذاشتم، حتا او را هنوزهم یکی از بزرگترین دولتمردان قرن بیستم بلکه ارزشمندترینِ همه میدانم زیرا بر اصول اخلاق تصمیم میگرفت. بر عکسِ من، خسرو ملاح بود که این جمله توهین آمیز را در ان کنفرانس به کار برد : «... و دوگل شد «طلا خرِ اول».» به به، جماعت دانشجوی شنونده چه کیف کرد و خوشش آمد و کف زد ! با یک جمله سه تیر! یا با یک تیر سه نشان!
دکتور ملاح، در عوض دختری داشت «شیرین ملاح» که در همان دانشکده همکلاس بودیم، به راستی شیرین و از هر نظر زیبا، متین و دوستداشتنی، متین تر از پدر که التبه، به لحاظ پدری، ملاح بسیار پدر خوب و موفق و قابل ستایشی بود.
حالا داستان حشیش. من که آبم با آب ایدئولوژیکی و آکادمیک استاد در یک جوی نمیرفت و جور در نمیامد در امتحان «تئوری نوسانات اقتصادی» ایشان نمره نیاورده بودم و میبایستی شهریور امتحان تجدید شود. خدایا چه کنم با این کتابی که برایم قابل هضم عقلایی نیست، پر است از ضد و نقیض منطقی : تئوری ضد و نقیضهای اقتصادی ! کتابی پر از «حرافی»، کتابی مدرن در موضوع اما آخوندی در پرداخت. به خوبی هنوز پس از چهل سال بلکه نیم قرن یادم هست که کتاب با این جمله یا شبیه آن اینطور شروع میشد:
«اقتصاد پدیده ایست مربوط به رفتار بشر که ...» همینجا وایسا. اولاٌ چرا «پدیده»؟ ... اقتصاد یک «مفهوم» است نه یک پدیده! دوماُ چه لزومی به نوشتن این جمله است، سوماَ مگر به تصور کسی میاید که مفهوم اقتصاد خارج از حوزه «بشر» و مربوط به غیر انسان هم باشد؟ شهوت کلام و سخن زاید. البته این از بی اطلاعی منِ سوئیسی هم بود که به زیر بنای اسلامی جامعه و آخوندزدگی میهنم توجه نمیکردم و چند سال بعد که امام آمد و در صدا و سیمای اسلامی گقت «اقتصاد مال خر است» و به رهبری ایشان و پیروان ایشان که تا به امروز کارها را به دست دارند اقتصاد مال خر هم شد، دانستم که کتاب دکتر خسرو ملاح در سطحی مفید با سطح اندیشه روح الله خمینی رهبر ملت بوده است. همتراز بلکه حتا بهتر ازکتاب «اقتصاد توحیدی» ابوالحسن بنی صدر نخستین رئیس جمهوری اسلامی ایران که کتابش را خودم دیدم در کتابخانه کوچک امام در جماران به چشم میخورد.
باری من که خواندن دوباره آن کتاب نمیتوانست کمکی به حالم باشد تصمیم گرفتم حشیشی دود کنم و به جلسه امتحان تجدیدی بروم ببینم چه میشود. «ملاح» یک آدم به ظاهر مدرن، ریش تراشیده و کراواتی و خوشتیپ و فرنگیمآب بود والحق فرزند بسیار نیکویی هم به جامعه تحویل میداد، ولی مثل بیشتر ملت و مثل علی شریعتی سخنران نابغه، در باطن اسلامزده و آخوندزده، دارای شهوت کلام و زبده در حرافی و احساس بر انگیختن و حربف بر زمین زدن، اما ضعیف در منطقِ عمیق و در آرامش اندیشه ی جوشان درون بود. منهم همان کار را کردم. هر چه به ذهن حشیشزده ام آمد بی ملاحظه ی منطقی ولی به روالی که خوشایندش باشد نوشتم و با نمره ۱۴ از ۲۰ قبول شدم.
این آخرین و یکی دیگر از بهتربن تجربیات من از حشیش بود، زمان شاهنشاه آریامهر، نور به قبرش ببارد.
سالها گذشت تا سال ۱۹۷۷ در نیویورک وارد منزل جمعی از دوستان و فامیل سببی به همرنگی جماعتی ازجوانان ایرانی که همه دور اتاق روی زمین نشسته بودند «جوینت» را به هم پاس میدادند من هم «زدم» و طبق معمول از حرفهای دیگران کلی خنده ام میگرفت و ریسه میرفتم و کیف میکردم تا اینکه بلند شدم که بیش از این نخندم که بد نشود، در راهروی تنگ ان منزل با «ف» روبرو شدم که صاحبخانه بود. چشمان تیز و سبز خود را به چشمان من دوخت، بی شوخی و با لحنی بسیار جدی پرسید: «شجاع، فکر نمیکنی خر شدی؟» . نفهمیدم یعنی چی. هنوز هم نمیفهمم. یکهو سرم درد گرفت و حالم دگرگون شد و از خوشی به ناخوشی گروید.
حشیش هم حشیشِ زمانِ شاه، سالهای ۴۰، آنهم در ایران نه در نیویورک یا تورنتو. در جمهوری اسلامی تجربه نکنید. اول ایران را آزاد کنید، تا بعد کیفش را اگر هوس یکی دو سه بار آزمایش دارید ببرید. بیشتر هم نه. تندرست بمانید. اندکی شراب ارغوانی مزه کردن سالمتر است. شرابِ شیراز. همه چیز به میزان.
Farhad Tabatabaei
دکتر جان خیلی متأسف شدم از این که بیمار هستید. امیدوارم هر چه زودتر بهبودی حاصل گردد.
نوشته بسیار جالبی بود. سپاس.
راستی پخش سرود شاهنشاهی در سینماها در دهه پنجاه متوقّف شد.
Shodja Eddin Ziaian
مرسی فرهاد خان. بله من از ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۷ در فرانسه بودم و خبر نداشتم سرود از سینماها حذف شده، ولی همینطور که نوشتم، برایم به هیچوحه عجیب و غیر منتظره نبود. محیط سیاسی ایران در آن ۵ سال بسیار آزاد بود، اندیشه های مردم متاسفانه بسیار بسته و منفی بود.
Saeed Jozani
خیلی جالب و خاطره انگیز بود. من نکشیدم ولی الان حسرت اش را دارم ولی حوصله اش را نه.............
Shodja Eddin Ziaian
اصلا حسرتش را نداشته باشید.
Jamal Lahiji
اینهم از خلقیات ما ایرانیان...که از این نوشته ی جالب و بیشتر ((گره دار)) - ( باتعقید) - بیشتر جذب کیف حشیش شدیم...البته اینهم از خماری دائمی ما ملت سرچشمه میگیرد و به خودم حق می دهم که ای کاش ماده ی مکیف سلامتی بود و بنده نیز برای لحظاتی دودی بر پا می ...See More
Shodja Eddin Ziaian
یکی حمله به سیاست پولی دوگل در تغییر نظام ارزی بین الملل که طلا را جایگزین دولار امریکا به عنوان پایه و پشتوانه مبادلات ارزی کند، دوم کوجک کردن فرانسه و دوگل (به عنوان آلمانی زده! ) و توهین به او و از طریق او سوم (و چهارم) غیر مستقیم کنایه توهین به شا...See More
Sahar Jm
جالب بود! ء
من نكشيده م هيچوقت! شايد چون رياضي محض مي خونم و جوابها ٠ و ١ هستن! ء
Shodja Eddin Ziaian
نه واقعا چیزی را از دست نمیدهید. اکر بود که منهم ادامه میدادم. شراب هم چیزی نیست. مگر برای بعضیها خاصیت تندرستی دارد به میزان اندک و همراه با غذا به جهت تقویت. من در منزل شراب دارم اما لب نمیزنم، مگر به مناسبتهایی و استثناها یی. با خوراک خاصی، آنهم نیم گیلاسی کوچک. Sahar Jm
Joyce Sefl Thinking of you and praying for your healing and comfort.
Shodja Eddin Ziaian Thank you Joyce, you are so lovely; give my love to Karl and Tracy.
Anoosha Ametin Stay safe Professor jan and bring some with U 😁 😍
Btw. I also use to write twice "و" .. and I like it 👍🏼
Taghi Nateghi
مرسی دوست عزیز.
Anoosha Ametin
راستى "ف" كى بود؟
Anoosha Ametin
وااااى دكتر عجب قشنگ مينويسيد ادم اصلن سير نميشه و خيلى طنز شيرين. 😍
"دانشگاه ملى ايران كه پس از انقلاب، شهيد شد به بهشتى... 😂 😂 😂 تا به امروز كارها رو به دست دارن اقتصاد مال خر هم شد 😂 😂 😂 "
I rea...See More
Show more reactions
Chat (85)