Thursday, 11 October 2018

تغییر بزرگ - ۳ - ایران در بروکسل، سالهای ۶۰ م


تغییر بزرگ (۳)
ایران در بروکسل، سالهای ۶۰ میلادی

شجاع الدین ضیائیان
shodjaeddin@gmail.com

در قسمت دوم «تغییر بزرگ»،  ازخاطرات دانش آموزی و عقبماندگی ایران در سالهای ۵۰ میلادی و اینکه کمکم در سالهای ۶۰ میخواستیم سری توی سرها درآوریم نوشتم و اینک ادامه خاطرات آن سالها.

«اتحادیه دانشجویان ایرانی مقیم بلژیک»[1]
یک سال از آمدنم به بروکسل نگذشته بود، که یکی از دانشجویان، «رستم نصرتآبادی»، گفت میخواهد با من صحبت کند. دعوت کرد روی نیمکتی نشستیم و گفت میخواهد انجمن دانشجویان ایرانی مقیم بلژیک را راه بیندازد و پیشنهاد کرد خزانهدار انجمن باشم. با کمالمیل پذیرفتم واز اینکه به سراغ من آمده خیلی خشنود شدم. دانشجوی رشته اقتصاد بودم و بیمعنا نبود که پست خزانهداری را عهدهدار شوم. رستم نصرتآبادی جوانی بود نستبا کوتاهقد، قدری مسنتراز من، با سبیل و ریشِ نسبتاً نازکِ گردنبندیِ پرفسوری و لبخندی مهربان، که در رشته پزشکی درس میخواند، ضمن انیکه فعالیتهای غیر‌‌دانشجوئیش بر فعالیتهای دانشجوئیش می‌‌چربید. ظاهراً به بیزنس بیشتر گرایش و علاقه داشت تا به پزشکی.
وقتی که «کمیته» خود را تشکیل دادیم - که ضمناً ما به جای نام «هیات مدیره» اصطلاح خاکیتر «گروه کارداران» را به کار میبردیم و اصولا سعی میکردیم  واژگان پارسی بیشتر به کاربریم تا عربی، مثلا به جای «جلسه عمومی ساعت ۲ بعد از ظهر»، مینوشتیم «نشست همگانی، ساعت ۲ پس از نیمروز»، که انموقع مرسوم نبود.
این ابتکارات و ابداعات زبانی و فرهنگی را بیشتر «محمد زاهدی» مبتکرش بود. او که توده ای بود با نوشین ناهور که شاهدوست بود و شده بود منشی اتحادیه، و یوسف طبیبیان که نایب رییس شده بود و همانند رستم هر دو از «سیاست» پرهیز داشتند، و من که آزادیخواه بودم و تلاشگر و علاقمند به دخالت درکشورداری (سیاست)، و همه دوستان دیگر با فکر و اندیشه و گرایشات متفاوت، همکاری بسیار دوستانه و همزیستی مسالمت آمیز داشتیم.

جشن نوروز و «ناتالیِ» «ژیلبر بکو»
همان نخستین سالِاین انجمنِ کوچکِِ «اتحادیه دانشجویان ایرانی مقیم بلژیک»، با آنکه در تمام بلژیک شاید ۳۰ دانشجوی ایرانی بیشتر وجود نداشت، مثل حالا که نبود، دست به یک کار بزرگ زدیم‌. تصمیم گرفتیم جشن نوروز خودمان را در بزرگترین و مجللترین مرکز اجتماعات بروکسل برگزار کنیم! و خودی نشان دهیم‌.
به عنوان خزانهدار توانستم وام کوچکی از بانک بگیرم تا مخارج اولیه جشن را تامین کند. ابتدا پوسترهایی تهیه کردیم، دراز و افقی به رنگ نارنجی برای جلب توجه، که روی آن به زبان فرانسوی فقط نوشته شده  بود «هفتس چیست؟»[2] و به دیوارهای کوی دانشگاه زدیم. کنجکاوی را برانگیختیم. پس از مدتی شروع کردیم به معرفی نوروز و فروش بلیط جشن. در آن مرکزِ بروکسل یک سالن دوپلکس اجاره کردیم و بیش از   یکصد تن به این جشن ما آمدند، جشنی که چند دانشجو با انجمن نوپایشان برگزار کرده بودند. دو ارکستر در این جشن دعوت شده بود که یکی را هنوز به یاد دارم «بابز و بابِت» نام داشت. از همه مهمتر و شگفت انگیزتر، خواننده بزرگ فرانسوی «ژیلبربکو» را که شهرت جهانی داشت و صفحات ۴۵ دورش در تهران دست‌‌بهدست جوانان میگشت، توانسته بودیم به جشن خود بیاویم. وی دراین جشنِ دانشجویانِ ایرانی در بروکسل بود که برای نخستین بار آهنگ معروف «ناتالی» خود را ارائه نمود، که هنوز هم پس از پنجاه سال اخیراً روی سوشال مدیا دیدم خاطره برانگیز مانده است‌. افتخار اینجشن بزرگ و موفقیت آن را باید مدیون رستم نصرتآبادی باشیم. او بود که این ابتکاراتبرای دعوت از ارکسترها و دعوت از ژیلبر بکو را انجام میداد. جوانی بود در عین حال محجوب و افتاده اما بسیار میهندوست و از نظر بیزینسی آتنرپرنور و نترس. وی حتی در آن موقع یک هواپیمای چارتر اجاره کردو از بروکسل به تهران، رفت و برگشت، مسافر گرفت که برای من شگفتآمیز و تحسین برانگیز بود. بعد از انقلاب اسلامی، رستم نصرتآبادی، ایرانی میهندوست بزرگ، از آنجا که یهودی بود و در نظام اسلامی شهروند درجه دو محسوب میشد، دیگر به ایران نرفت، و چند سال پیش در یک سفر به اسرائیل درگذشت.

الگوئی از مدارا و مروت و همزیستی مسالمت آمیز
بسیاری از دانشجویان انجمن ما، بلکه اکثریتشان با سیاست کاری نداشتند؛ بسیاری دیگر هم قدری سیاسی بودند و بعضیها هم قدری بیشتر. مثلا محمد زاهدی، چنانکه اشاره شد، عضو حزب توده بود. او بود که مرا به جلسه های آشنائی با ماتریالسم دیالکتیک و گروههای مارکسیست لنینیستی بلژیکی میبرد و از من یک مارکسیست یا نیمچه مارکسیست ساخت[3]. وی مرا به عضویت حزب توده هم دعوت کرد- که نپذیرفتم. دوست دیگرمان «علی جانزاده» تمایلات کمونیست چینی داشت. دوست دیگر، «ناصر نراقی»، پانایرانیست بود‌. بسیاری از دوستان دیگر تمایلات جبهه ملی و مصدقی داشتند اعم از اینکه عضو جبهه ملی بوده باشند یا نه. دوستان عزیزم کامیاب منافی، کامران بهنیا و بعضی دیگر که چون مطمئن نیستم اسمشان را نمیآورم شاید در این شمار بودند. بعضیها هم شاهدوست بودند مثل دوست عزیزم «جمشید نبوی» که چندی پیش درگذشت، و بعضی هم شاهدوستِ دو آتشه مثل نوشین ناهور و علی دباج. نوشین ناهور که زنی بسیار زیبا بود و فرانسه را هم بسیار روان میدانست و صحبت میکرد، گویا یکی از کاندیداهای زناشوئی با شاه پس از جدائیش از ثریا و پیش از ازدواجش با فرح دیبا بود. بعضی مثل برادران نصیر و منوچهر پیروزیان، یا علی مولوی، جمشید بهادری، یا سیما و ارسلان که نام خانوادگی هر دو را فراموش کرده ام، یا فریده اسدی، و ...  اینها اصلاً با سیاست کاری نداشتند و از آن دوری و پرهیز میکردند و اکثریت را همین غیر سیاسیون تشکیل میدادند. بعضی دوستان دیگر را نمیدانم یا یادم نیست چه جهتگیری داشتند، همچون هوشنگ گبای و خلیل حمیدیان (که او نیز درگذشت). شمار دختران ایرانی نسبت به پسران اندک بود. اما از گلی امین بگویم که بعداٌ آمد و بسیاری دلباخته اش شدند. او نیز با اینکه فرهیخته بود ظاهراً با سیاست کاری نداشت. در آن زمان، سیاسی بودن تقریباً به معنای مخالفت با شاه و حکومت بود. مردم از «ساواک» و دردسرهای سیاسی میترسیدند.
امروز هم، به رغم سیاسی شدنِ جامعه پس از دگرگونی بزرگ ۱۳۵۶-۱۳۵۷، متاسفانه برداشت عموم از «سیاست» چندان فرقی نکرده، دوباره همان حالت و معنای منفی را پیدا کرده، با اینکه جرئت مردم بیشتر شده و شرایط ارتباطی و حکومتی بسیار متفاوت است. شاید خوب باشد به جای کلمه «سیاست» که اساساً از لحاظ لغوی معنایش «تنبیه کردن» است، اصطلاح «کشورداری» را به کار گیریم.
                                  
موفقیت  دوستان دانشجو
بیشتر این دوستانِ دانشجو در بازگشت به کشور و زندگی حرفه ای خود موفق و از نخبگان شدند. بیژن جلیلی که دانشجوی علوم سیاسی در سالهای بالاتر بود وبه زبان فرانسوی هم مثل من مسلط بود، مورد احترام خاص من و دیگر دوستان بوده، در انجمن شرکت میکرد اما محتاط  و دیپلمات بود و نام خود را به جهتگیریهای سیاسی آلوده نمیکرد. او پس از کسب دکترا، به استخدام دانشگاه تهران در آمد و سرپرست فصلنامه «روابط بین الملل» دانشگاه تهران شد و مدتی هم رئیس دفتر دکتر نهاوندی رئیس دانشگاه تهران بود (که جایش را دوست دیگرمان، نادرمالک، گرفت که به هنگام «انقلاب» باعث دردسرش شد)[4]. بیژن که نام شناسنامه ایش محمدرضا جلیلی است، پس از « انقلاب اسلامی» و «اسلامی شدنِ» دانشگاهها، از ایران کوچ کرد و در «موسسه روابط بین الملل ژنو» به تدریس پرداخت و یکی از کارشناسان معتبرِ بین المللی در مسائل ایران و خلیج فارس و آسیای میانی شد و کتابهای معتبر متعددی از او به زبان فرانسوی به چاپ رسیده است. دوست عزیزم کامیاب منافی که چند سال پیش در گذشت و همدوره من بود و او نیز علوم سیاسی خوانده و دیپلمات شده بود، به هنگام دگرگونیِ بزرگ ۱۳۵۷، سمتِ کاردار (نفر اول) سفارت شاهنشاهی ایران در گابن را داشت. جمشید نبوی که او نیز تا پیش از «انقلاب» استاد دانشگاه تهران بود، پس از «پاکسازیهای انقلابی اسلامی» با همسر بلژیکی خود، ژینت، به بروکسل برگشت. علی مولوی نیز که با سیاست کاری نداشت و در مدرسه معتبر مدیریت «سولوِه»[5] دانشگاه بروکسل دانش آموخته بود، از مدیران موفق شرکتهای بزرگ در ایران شد، اما  به ناچار پس از «انقلاب کبیر» به بلژیک هجرت کرد. همسر بلژیکی حقوقدان و وکیلش، «رنه»[6]، ایرانیان بسیاری را کمک کرد تا ویزای مهاجرت به اروپا و امریکا بگیرند. گلی (گلناز) امین که بهائی بود و پدرش را  در «انقلاب شکوهمند اسلامی» کشتند، در شهر بوستونِ ایالتهای متحد آمریکا، «بنیاد پژوهشهای زنان ایران» را بنا نهاد که سی سال است هر تابستان کنفرانسهای سالانه اش را در یکی از شهرهای عمده دنیا برگزار میکند. در سال ۱۹۹۵، این کنفرانس در دانشگاه تورنتو، با همکاری من که در آنجا تدریس میکردم، برگزار شد.
اگر بخواهم همه را نام ببرم سخن به درازا میکشد.اما شاید جالب باشد گفته شود که علی جانزاده در ایران نشر «پیشگام» را (با حمایت مالی من که پس اندازی در حساب داشتم) در بولوار الیزابت (بولوار کشاورز) نزیدک خیابان پهلوی تاسیس کرد که به هنگام انقلاب به «نشر همگام» مبدل شد و خودش هم همگام با «انقلاب اسلامی»، از «مائوئیست» بودن درگذشت، «بازگشت به خویشِ» اسلامی کرد، نمازخوان شد و همسر اسلامی اختیار کرد. محمد زاهدی هم به شادمانی پیروزیِ «انقلاب مردمی »، به ایران بازگشت، اما شادمانیش دیری نپائید و مثل بقیه کمونیستها به زندان افتاد! او نیز «بازگشت به خویشِ»ِ محمدی نمود و پس از آزادی از زندان، از یار بلژیکی نازنینش جدا شد، همسری ایرانی و محجبه اختیار کرد و امروز با یکدیگر در جایی در مرز فرانسه و بلژیک گویا زندگی با صفایی دارند. وی یکی از با استعدادترن دوستان من بود. شطرنجباز خوبی بود، و در رقابت با تیم شطرنج دانشگاه برلین، در سفربه آلمان، او و من و تورج ابراهیمی، سه تن ایرانی از تیم ۵ نفری شطرنج دانشگاه بروکسل بودیم. تورج ابراهیمی قهرمان شطرنج ایران بود و به راحتی قهرمان شطرنج بلژیک هم شد.
جالب بود که همه ما در این «اتحادیه دانشجویان ایرانی مقیم بلژیک» با همه تفاوتهای مواضع سیاسی و غیرسیاسی، به طور دوستانه با هم زندگی مسالمت آمیز داشتیم ودشمنی یا پرخاشگری بین هیچکدام از ما وجود نداشت و پدید نیامد. این وضعیت البته در بین جامعه ایرانی آنزمان (و حتا امروز) تا جائی که میدانم کمنظیر و استثنائی بود.

تجربه «کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی»
انجمن ما، به تشویق من، بهرغم اینکه اکثرِ دوستان از «سیاسی شدن» اکراه داشتند و بیمناک بودند، به «کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی» که فوق العاده «سیاسی» بود و علناً علیه شاه و حکومت و بعضاً علیه نظام شاهنشاهی تلاش میکرد، پیوست، و مرا هم به عنوان نماینده خود به کنگره سالانه کنفدراسیون، ابتدا به کنگره «لندن» که بیشتر حالت ناظر را داشتم و سپس به کنگره «کلن»، آلمان، که در بازگشت از آن در نشستی گزارش شفاهی و کتبی و انتقادی خود ازکنگره کلن را به انجمنمان ارائه دادم.  استدلال من در تشویق به پیوستن به کنفدراسیون و شرکت در کنگره کنفدراسیون این بود که اثر گذار باشیم. گرچه کنفدراسیون سیاسی است اما دلیلی ندارد که ما همرنگ جماعت بشویم. در هیج کجا نوشته نشده که «کنفدراسیون» دانشجوئی «باید» سیاسی باشد و«باید» ضد حکومت و ضد شاه باشد.
در کنگره کلن (ژانویه ۱۹۶۵) با اشخاصی که بعدها در زمره شخصیتهای انقلاب اسلامی در آمدند ونقشهای مهمی ایفا کردند مواجه و آشنا شدم: ابوالحسن بنی‌‌صدر که به نمایندگی از دانشجویان ایرانی مقیم ایران آمده بود (چگونه «نماینده» شده بود، بر من معلوم نبود). بر کسی پوشیده نیست که وی اولین رئیس جمهور اسلامی ایران شد. صادق قطبزاده با کت و شلوار و کراوات شیک و کیف جیمزباندی و تاکسی به کنگره وارد شده بود که مشخص بود پول دارد و از آمریکا میآید و با همه تفاوت داشت، به لحاظِ جیمز باندی! و او نیز کاندیدای ریاست جمهوری اسلامی شد اما موفق نشد و از لحاظ شمار آرای به دست آورده درمیان همه کاندیداها در ردیفهای آخرقرار گرفت. در عوض،نخستین مسئول «صدا و سیمای جمهوری اسلامی شد» و رئيس بنده! وی به جرم توطئه برای کودتا و کشتن رهبر انقلاب اعدام شد. حسن حبیبی (از فرانسه، یادم نیست که در کنگره کلن بود یا نه)‌ نیز کاندیدای اولین انتخابات ریاست جمهوری شد و مورد پشتیبانی هاشمی رفسنجانی بود.[7]گویا پیشنویش قانون اساسی جمهوری اسلامی را او تهیه کرد : مخلوط آشفته ای از قانون اساسی جمهوری پنجم فرانسه و اصول ولایت فقیه جناب روح الله خمینی. از میان همه حاضران در این کنگره ی کنفدراسیون، گمان کنم من تنها کسی بوده باشم که از «انقلاب اسلامی» بسیار ناراضی ، ناراحت و متاسف بوده به «جمهوری اسلامی» قاطعانه رای «نه» داده بوده باشم.

نقش من در آن دو کنگره ی مشهورِ کنفدراسیون، اگر نقشی بود زیرا محجوب بودم و از سخن گفتن پروا داشتم، بیشتر نقش اعتدال وتشویق به «جناحی سیاسی موضع نگرفتن» بلکه «دانشجوئی» موضع گرفتن بود. نمایندگانی که از اتحادیههای کشورهای دیگر میآمدند هر کدام از جناحسیاسی بخصوصی بودند و رقابتها طبعاً «سیاسی» و جناحی بود و بعضاًغیر قابل آشتی. عمدتاً رقابتها میان چپ مارکسیستی و «جبهه ملی» بود. جناح شاهی به کنگره راه نمییافت به این جهت که اصلا شاهدوستان حاضر به شرکت در یک چنین کنگرهای نبودند و اصولا با فعالیتهای «سیاسی» مخالف بودند. قیمتهای نفت هم هنوز شعله ور نشده بود که از جناح «اسلامی» خبری باشد. من، به دور از شکسته نفسیِ دروغین، و به عنوانِ دانشجو و «دانش جو»  هوادار راستی و درستی بودم؛ دوستانم در بروکسل، با عقاید مختلفشان و شناختشان از من  نیز به همین علت مرا به نمایندگی خود بر گزیده بودند و اصولاً قبول کرده بودند که در کنفدراسیون عضو شویم و شرکت کنیم. من خود را نه فقط شجاع الدین ضیائیان بلکه نماینده ی دانشجویان ایرانی مقیم بلژیک میدانستم، و میدانستم که در بروکسل دانشجویانیکه دوستانم باشند، با عقاید مختلف با هم زندگی مسالمت آمیز دارند و این همبستگی ایرانی را میبایستی حفط کنم، پاس دارم و امین باشم‌. در واقع ما خود را یک انجمن صنفی میدانستیم نه یک انجمن سیاسی. در نتیجه وضع من در کنگره کنفدراسیون با دیگر نمایندگان متفاوت بود. در مواقع رایگیری در موضوعات سیاسیِ مختلف، چون بحثها و مواضع کاملاً جناحی میشد، رای ممتنع میدادم. بهطوری که هر گاه یک رای ممتنع خوانده میشد، حتا اگر از من نبود، به خنده میگفتند «بلژیک» ! در میان دعواها و زد و بندهای سیاسی و جناحی، ظاهراً موجب پدیداری لبخندی و جوی دوستانه تر شده بودم.

یادم هست وقتی در موردی به من مکرراً اجازه صحبت داده نشد، (لابد چون نمیدانستند موضع من چیست و جناح من کدام است، و نمیخواستند ریسک کنند!)، جلسه را ترک کردم. اما پیش از آنکه از جلسه خارج بشوم، «حسن ماسالی» جلوی مرا گرفت و مرا دلداری داد و خواهشاً به جای خودم برگرداند. چند سال پیش، او در واکنش مثبت به فراخوان گسترده ام که برای تشکیل «جبهه آزادی و آبادی ایران» بود، با هدف برگزاری رفراندمی آرام و مهربان برای گزینش یک نظام عرفی (لائیک - سکولار) به جای نظام اسلامی کنونی، از آلمان به دیدنم در تورنتو آمد و یکی دو شبانه روز میهمان من بود. او که «مصدقی» دبش است و در میان مردم شمال ایران محبوبیتی دارد، در «انقلاب اسلامی» شرکت کرد اما خیلی زود به جرگه مخالفان پیوست. همان سالی که به دیدن من آمد، به نظرم رسید با «واشنگتن»، بخش سیاسی مربوط به ایران، رفت و آمدهائی دارد. 

تجربه من از شرکت در کنگره کنفدراسیون، هم در کلن و هم در لندن، تغییری در من به وجود آورد. پیش از آن در سن ۱۸، ۱۹ یا ۲۰ سالگی، «مخالف شاهِ دیکتاتور» بودم و مثلاً برای آزادی و دمکراسی میجنگیدم. اما در کنگره کنفدراسیون دیدم که «دمکراسی» کار آسانی نیست و دوستانِ کنفدراسیون، که جملگی مخالف «شاه خائن و دیکتاتور» هستند، خود در اجرای اصول «دمکراسی» آنطور که ایدئال من بود چندان تبحر و علاقه و اصراری ندارند، بلکه در پی کسب قدرت و تسلیم کردن حریفند!

نخستین تلاش کشورداری (سیاسی) و اجتماعی
اولین تجربه سیاسی خیلی ساده و ابتدائی من در کلاس دوازدهم بود و سالی بود که «انقلاب سفید شاه و مردم» (۱۳۴۱) برگزار شد و «جبهه ملی» موضعی نسبتاً مخالف شاه گرفت بی انکه با اصل اصلاحات پیشنهادی مخالفت کند. شعارشان که روی یک پارچه سفید بسیار بزرگ نوشته شده بود این بود: «اصلاحات ارضی، آری، دیکتاتوری شاه، نه». شعار جالب و جذابی به نظرم میرسید. اماامروز میفهمم شعاری ساده لوحانه بوده است. اگر با إصلاحات ارضی موافقی چه راه دیگری جز همه پرسی و رفراندم پیشنهاد میکنی؟ قهر و جنگ؟ 
من دانش آموز دبیرستان «رخشان» شده بودم که شماری از بهترین و سرشناسترین آموزگاران ریاضی و علمی تهران تحت عنوان «گروه فرهنگی خوارزمی» آن را ایجاد کرده بودند. نخستین سالِ تاسیس آن  بود و من از دبیرستان «فیروز بهرام» که والدین نامم را در آنجا ثبت کرده بودند، خودم را به این مدرسه جدید منتقل کرده بودم. این دبیرستان در نزدیکی دانشگاه تهران واقع بود و چون دانشجویان در دانشگاه تهران در حال تظاهرات بودند، اولین فعالیت سیاسی من این بود که از کلاس جیم بشوم و یکی دو پاکت  سیگار بخرم و از لای نردههای دانشگاه که درمحاصره نیروهانی نظامی و انتظامی بود، بین دانشجویان اعتصابی که رژه میرفتند، منباب کمک و همیاری، سیگار پخش کنم. و از آنها لبخندِ تحسین تحویل بگیرم! تظاهرات دانشجویان در داخل صحن دانشگاه بود و در نزدیکی میلهها تا مردم در خیابان‌ «شاهرضا» شاهد تظاهرات آنها و شعارهای عموماً ضد دیکتاتوری شاهِ آنها باشند. در چنین جوی هم بود که ابوالحسن بنی صدر یکی دو سال بعد، به عنوان نماینده دانشجویان  دانشگاه تهران به کنگره کنفدراسیون آمد.
تلاشگری من طبعاً «سیاسی» محض نبود بلکه بیشتر در جهت اجتماعی و سازندگی بود. در این  مدرسه ی جدید التاسیسِ «رخشان» نیز، با همکاری مدیریت مدرسه، یک کلوب یا باشگاه پینگ پنگ و نیز یک باشگاه شطرنج ایجاد کردم و چنانکه در «فیروز بهرام» هم کرده بودم مسابقاتی سازمان دادم، که نتایج را به «کیهان ورزشی» میدادم و منتشر میشد.

( ادامه دارد)




[1] Union des étudiants iraniens de Belgique
[2] Qu’est-ce que les 7 S?
[3]
همین آشنائی و دوستی من با محمد زاهدی و شرکت با او در کلاسهای درسی مارکسی لنینی، زیربنای توانائی من 
در ترجمه کتاب «مارکس و مارکسیسم» شد، که سالها بعد به واسطه گری پرویز نیکخواه، رئیس گروه تحقیق رادیو تلویزیون ملی ایران، و به درخواست دکتر هوشنگ نهاوندی، رئیس دانشگاه تهران، عهده دار شدم و در سوم دیماه ۱۳۵۲ نخستین چاپ آن توسط انتشارات دانشگاه تهران  به ریاست دکتر بهرام فره وشی، منتشر شد، و ظاهراً «ساواک» موافق انتشار آن نبود. کتابی که جزو منابع « واژگان علوم فلسفی و احتماعی - برابر نهاده های فرانسه-فارسی»  (گرد آوری داریوش آشوری، پژوهشگاه علوم انسانی، انتشارات آگاه، بهار ۲۵۳۵ شاهنشاهی - ۱۳۵۵) درآمد و به شکلی عمده مورد استفاده ی بسیاری زعمای انقلاب اسلامی  قرار گرفت، از جمله آیت الله مرتضی مطهری (درسهائی از مارکسیسم) که رئیس شورای انقلاب اسلامی شد و مهندس مهدی بازرگان که نخستین نخست وزیر (موقت) جمهوری اسلامی شد. دکتر عبدالکریم سروش نیز که مامور پخش «عطر اسلام»  بر دانشگاهها شده بود، با جلب تائيدِ من، از سوی انتشارات دانشگاه تهران، پنچمین چاپ این کتاب را به سال ۱۳۵۸ منتشر ساخت.  
[4]  نادر مالک و همسر نازنینش ویدا، ضمن خویشاوندی، از همشهریان نامدار و خوشنام ما در تورنتو هستند و بنیانگذاز «شیرینی سرا» که بیش از یک ربع قرن اداره اش کردند و از موفقترین و بهترین بیزنسهای ایرانیان بوده است.
[5] Solvay
[6] Renée
[7] من از آن زمان است که برای هاشمی رفسنجانی احترامی قائل شدم (البته علل دیگر هم دارد)، زیرا در مقام وزیر کشور یکی از بهترین-درستترین انتخابات را برگزار کرد، نه به نفع کاندیدا(ها)ی مورد نظر خود، حسن حبیبی (و شاید هم « جلال الدین فارسی») کاری کرد نه به ضرر رقیب بلکه  دشمن سیاسی خود که بنی صدر باشد. (ضمناً، من به دریادار مدنی رای دادم که از لحاظ شمار آرا نفر دوم شد)

No comments:

Post a Comment