Saturday, 27 November 2021

۳۴ ناآرامیهای بزرگ در ایران

 

۳۴

 

ناآرامی‌های بزرگ در ایران- ۱۳۵۷

 

خطری ایران را تهدید نمی‌کرد!

در آن لحظات هرگز فکر نمی‌کردم که خطری مهیب و مخرب نظام زادگاهم را تهدید می‌کند. "تغییر" آری، اما تغییر مثبت به سوی آزادی‌های بیشتر، اشاعه‌ی آموزش و پرورش بیشتر، توسعه‌ی اقتصادی بیشتر، سربلندی بیشتر، و از دیدگاه من همه حرکت‌ها در آنزمان در همین جهت بود. خودِ "نظام" بانی این "تغییرات" مثبت بود.

اینکه دو یا سه ماه قبلش، نوامبر ۱۹۷۷، در سفر اعلیحضرت و علیاحضرت به واشنگتن و دیدار ایشان با زوج ریاست جمهوری جیمی کارتر و بانوی اول روزالین کارتر جمعیت بزرگی نقابدار در آنجا دست به تظاهرات خشونت‌آمیز علیه زوج سلطنتی زده بودند و با پلیس و ماموران انتظامی به زد و خورد پرداخته بودند و اینکه گاز اشک‌آور را باد به سوی رهبران ایران و آمریکا برده اشک آنان را درآورده بود که از تلویزیون پخش شد، به نظرِ من رخداد پیش پا افتاده‌ای می‌آمد، رخدادی جالب و حرکتی احمقانه، نه چیز دیگر.

سخن پرویز نیکخواه را که ۵ یا ۶ سال پیش به من گفت و فراموش نکرده‌ام، در آن روزها که در جوٍّ آزاد فرانسه بودم به ذهنم نیامد: "آقای ضیائیان، وقتی در فرانسه یک تظاهرات سراسری می‌شود می‌گویند "تظاهرات سراسری" شده، اما در ایران یک قدری که تظاهرات بزرگ بشود می‌گویند "انقلاب" شد."

تظاهرکنندگان به خبرنگاران رسانه‌ها  خشونت و خونخواریِ "ساواک" را علت نقاب بستن خود اعلام می‌کردند، اما دروغ می‌گفتند. علتش این بود که جملگی یا اکثراً "بورس" دولتی داشتند و می‌ترسیدند اگر شناخته شوند پولشان قطع بشود، یا خودشان "ساواکی‌ها"ئی بودند که داشتند جبهه عوض می‌کردند و به "جبهه‌ی الله‌اکبر" می‌گرویدند و نمی‌خواستند شناخته شوند.

در آنموقع ابداً از وجود یک جبهه و حرکت مهم "اسلامی" در ایران خبر نداشتم و کاملاً بی‌اطلاع بودم.

علی شریعتی

شنیده بودم یک بابائی به نام "علی شریعتی" با سخنان جالب "سیاسی- مذهبی" جوانان را گروه-گروه جذب خود می‌کرد، و من خوشحال بودم که گفتگوی زنده و معنادار در تهران برقرار شده است. مطالب او را جسته گریخته می‌خواندم و آنها را بسیار جالب و در عین حال بسیار ناقص و قدری نادرست و عقبمانده می‌یافتم. اما خُب خیلی بهتر از سخنانِ شاعرانه‌ی بی‌محتوائی بود که قبلاً در تهران شاهدش بودم. دوست داشتم وقت میداشتم نقدی بر سخنان او که ارزش گفتگو داشت می‌نوشتم. صحبت‌های "دکتر"علی شریعتی که در فرانسه جامعه شناسی خوانده بود و خودش اسلام‌شناس بود، هیجان‌انگیز بود، ولی "علمی" نبود! اما خوشحال بودم که جوانان را به صحنه آورده بود، و آن رکودی که من در دانشگاه ملی شاهدش بودم دیگر وجود نداشت. مطمئن بودم که آن جبهه شهبانوئی دربار و حکومت نیز از این تحول شادمان بودند. من با صاحبان عقاید اسلامی همراه نیستم. اما شریعتی اندیشه‌های مدرن را به اسلام درمی‌آمیخت و خودش هم دوست‌داشتنی و تودلبرو بود. در کنار "حسینیه ارشاد" که محل سخنرانی "دکتر شریعتی" بود، حکومت یک "کاخ جوانان" شیک و بزرگ و مجهز ساخته بود که اما مورد استقبال جوانان نبود. آنها "کاخ" نمی‌خواستند، شور و هیجان میخواستند ... و انقلاب !

امیدهای بزرگ: "کابینه سایه" دکتر نهاوندی

آینده به رویم لبخند می‌زد. جایم در سازمان بزرگ و مهم "رادیو تلویزیون ملی ایران" محکم و خالی بود و مدیر عامل سازمان رضا قطبی کارِ مرا دوست ‌میداشت و ارج می‌گذاشت. پروژه ایجاد "مرکز بین‌المللی صلح جهانی ایران" خوب پیش می‌رفت و به نظر جناب قطبی، پسر دائی و از نزدیکترین کسان به شهبانو در حدی بود که با شاهنشاه ایران‌زمین مطرح کنم. سفارش نوشتن کتابی در باب "اقتصاد صلح" را در دست تهیه داشتم و ناشر معتبری هم داشتم که "مرکز توسعه و ارتباطات ایران" بود. "رساله"ی دکترا به خوبی پیش رفته بود و در مراحل نهائی بود. کتاب را هم به موازات آن شروع به نوشتن کرده بودم. کار دشواری نبود چون همه تحقیقاتش را در رساله دکترای خود انجام داده بودم، نوعی تلخیص آن بود به زبان فارسی، و به زبان عامیانه چون محظورات و تنگناهای یک "تز" دکترا را نداشتم.

پیش از ترک تهران برای ادامه تحصیل، دکتر نهاوندی، رئیس دانشگاه تهران (و پیش از آن رئیس دانشگاه پهلوی و پیشتر وزیر آبادانی و مسکن در کابینه امیرعباس هویدا) از من دعوت کرده بود که پس از دریافت دکترا به هیئت علمی دانشگاه تهران بپیوندم. جناب قطبی هم موافقت کرده بود که ضمن ادامه کار در رادیو تلویزیون ملی ایران به تدریس در دانشگاه تهران نیز مشغول شوم.

دکتر نهاوندی برای ایران در هر سمتی که داشت به شدت تلاش می‌کرد. وقتی پیشنهاد تدریس به من داد، خیلی طبیعی پاسخ دادم "قربان، تا وقتی برگردم شما نخست‌وزیر شده اید" که او بلافاصله تقریباً از جا پرید و گفت:‌ "آقای ضیائیان، چرا منو نفرین می‌کنید؟!" در عین حال شاید شادمان از اینکه در این حد روی ایشان حساب می‌شود.

سخن من بیجا نبود. دکتر هوشنگ نهاوندی بلندپرواز بود. او شده بود رئیس دفتر علیاحضرت شهبانو و در این منصب تیمی تشکیل داده بود که بی‌شباهت به یک "کابینه سایه" نبود! چرا که تقریباً برای هر وزارتخانه‌ای شخصی را مسئول تحقیق و رسیدگی کرده بود. رضا قطبی هم جزو این "کابینه سایه" بود. در واقع نهاوندی و هویدا با هم رقابت داشتند. منهم بسیار خشنود می‌شدم و از خدا می‌خواستم که در این کابینه سایه یا در دولت و حکومت دکتر نهاوندی شرکت یابم، با این تفاوت که من هیج ایرادی به آقای هویدا نخست‌وزیر نداشتم و اگر دیگران بر او ایراد می‌گرفتند، نمی‌دانستم ایرادشان بر چیست. باری من هویدا را همچون نهاوندی و عالیخانی و قطبی و نیکخواه و شاه و شهبانو بسیار دوست میداشتم و امیر عباس هویدا را همردیف و بالاتر از "امیرکبیر" می‌انگاشتم و هنور هم می‌انگارم. 

پایان شادمانی‌ها؟

باری، در حالی که دنیا به ما لبخند می‌زد، چه در زندگی در پاریس چه در آینده درخشانی که در تهران در پیش روی بود، "شیرین" باردار شده بود و اشک می‌ریخت. نمی‌فهمیدم چرا اشک می‌ریزد و هر چه می‌پرسیدم هیچ نمی‌گفت. یکی از شگفتی‌های بسا شگفت‌آورتر از شگفتی‌های سیاسی ایران، البته برای من.  پیش دکتر زنانه خود که بسیار دوست می‌داشت، دکتر "جکی"، سقط جنین کرد. در آنموقع سقط جنین در فرانسه، اگر خاطرم درست باشد، قانونی نبود.

 خبار متفاوتی از ایزان میرسید. زیاد توجه نمیکردم. اجازه بدهید  در اینجا جسته گریخته یادآور شوم:

نخست وزیری جمشید آموزگار (۱۶ مرداد ۱۳۵۶ تا شهریور ۱۳۵۷) به جای هویدا که شد  وزیر  دربار

- نخست وزیری جعفر شریف امامی (فرزند محمد حسین نظام الاسلام) رئیس ۱۵ ساله مجلس سنا (۵  شهریور تا ۱۴ ابان ۱۳۵۷ ).

- ۱۷ شهریور ("جمعه سیاه"): تیر اندازی نیروهای انتظامی به تظاهرکنندگان در میدان ژاله، که "روحانیان" (آخوندها) و سایر شورشیانِ دروغگو شمار کشته‌شدگان را ۴۰۰۰ نفر اعلام کردند و رسانه‌های خارج نیز دروغ‌های ایشان را تکرار و منتشر کردند. اما در حقیقت حدود یکصد نفر بود. سال‌ها بعد،"عماد الدین باقی" با دسترسی به آمار "بنیاد شهید انقلاب اسلامی" و منابع دیگر، آمار کشته‌شدگان آن روز را ۸۸ نفر اعلام کرد که ۶۴ نفر آنان در میدان ژاله کشته شده بودند. علت اصلی این حادثه‌ی خونین:‌ یکی این بود که حکومت نظامی و ممنوعیت اجتماع  خبرش درست و به حد کافی تبلیغ نشده بود و مردم متوجه نبودند که نباید گردهم آیند؛ دیگری این بود که انقلابیون می‌دانستند ولی "خون" می‌خواستند.

۱۸ شهریور:‌ استعفای امیر عباس هویدا از وزارت دربار.

نا‌آرامی‌های ۱۳ آبان و کشته شدن جمعی از دانش‌آموزان.

۱۵ آبان: نخست‌وزیری ارتشبد غلامرضا ازهاری، (تا اول دی ۱۳۵۷).

۱۷ آبان: بازداشت امیر عباس هویدا نخست وزیر ایران نوین (و جمعی دیگر) و انداختنش به زندان!

این فهرست رویدادها را به تصنع اینجا آورده‌ام، من‌باب یاد‌آوردی، اما من اینها را تعقیب نمی‌کردم. چه چیزهائی آنموقع توجه مرا جلب کرده بود؟ اینها:

یکی ظهور دکتر علی شریعتی، سخنوری ماهر و تودلبرو که اسلام را رخت نو می‌پوشاند. دیگری خبر نخست‌وزیری "آموزگار" که به نظرم انتخاب بدی بود. انتخاب خوب شاید دکتر هوشنگ نهاوندی بود. آموزگار یک تکنوکرات بود، نه چیز دیگر. ایران به کسانی نیاز داشت که توجه جامعه‌شناسانه به وضعیت داشته باشند و اهل کار اجتماعی باشند نه پشت میزنشینی.

دیگر انتصاب شریف‌امامی به نخست وزیری بود. چه انتخاب بد از بدتری. این مرد یک "آپاراتچیک" بود، یک "دستگاهی"، سال‌ها رئیس مجلس (فرمایشی) سنا و مدتی هم رئیس مجلس شورای ملی بود. کسی بود که در "دستگاه" صدر‌نشینی کند، نه که آستین بالا زند و کار کند. یک سنگین وزنِ تشریفاتی! کارهایش هم وحشتناک بود، همه عقب‌گرد و امتیازدادن به ارتجاعیان.

وقتی بر اثر شدت ناآرامیها شنیدم که شاه یک فرد ارتشی را مامور تشکیل کابینه کرد، بر درایت او آفرین گفتم‌. یک نظامی می‌توانست در کنار آزادی‌ها به طور جدی جلوی شورشیان را بگیرد، اما این نظامی فقط نام "ارتشبد" را بر خود داشت، از یک خانم آموزگار کودکستانی نرم‌تر بود.

آتش‌سوزی سینما رکس را هم هرگز فراموش نمی‌کنم. در لندن، انگلستان، پیش برادرم و خانواده بودم که از رادیو خبرش را شنیدم. فوراً گفتم که واضح است آن را به گردن شاه و ساواک می‌اندازند. و همینطور هم شد.

شعار دولت در مورد ضرورت "مشارکت مردم در سرنوشت کشور" و پیگیری سیاست "عدم تمرکز" و "آزادسازی محیط سیاسی" همه نیکو بود اما جلوی شورشیان و خربکاران را می‌بایستی گرفت. من می‌دانستم چطور شورش‌ها را می‌شود خواباند. اما آنجا نبودم که با واسطه رضا قطبی با شاهنشاه ملاقات کنم و او را راهنمائی کنم. تقصیر از من بود.

۳۳ شور بازگشت

۳۳

 

شور بازگشت به کار

 

 

 

 

در بازگشت به پاریس از سفر پربارِ به ایالت‌های متحد آمریکا، کم‌کم هیجانِ اینکه "تز"ِ دکترایم از همه جنبه محکم است و همه کارهائی که دیگران قبلاً کرده‌اند را در بر می‌گیرد و هیچ ایدئولوژی چپ یا راست نمی‌تواند بر "علمیت" آن خرده گیرد و استدلال‌هایم مو لای درزشان نمی‌رود، مرا در هر چه سریعتر به پایان رساندن نگارش و شکل بخشیدن نهائی آن ترغیب و تشویق می‌کرد. و اندیشه‌ی پر از امیدِ بازگشت به ایران در ذهنم شکل می‌گرفت. در دانشگاه پنسیلوانیا کلی روی جلد دوم رساله‌ی دکترایم (اقتصاد صلح) کار کرده بودم، به ویژه، در محاسبات آماری و طبقه‌بندی همه کشورهای جهان به چند دسته بر اساس برخی ضوابط. وارد جزئیات این ضوابط نمی‌شوم، اما به عنوان مثال،  در تجزیه و تحلیل اقتصادی هزینه های نظامی در جهان، نمیشد مسئله کشورهای صادر کننده و وارد کننده اسلحه را یکسان تلقی کرد. ضابطه‌ی دیگر، درجه توسعه‌یافتگی و عقب‌ماندگی دولت- ملت‌ها بود. و اما ضابطه دیگر اردوگاه سیاسی- اجتماعی- اقتصادی آنها بود. کلن پنج ضابطه را برای تقسیم بندی کشورهای جهان به کار گرفته بودم.

در آنزمان دنیا به دو اردوگاه متخاصم تقسیم شده بود. نام‌های مختلفی به این دو اردوگاه متخاصم می‌شد نسبت داد، مثلاً اقتصاد بازاری یا بازار آزاد در مقابل اقتصاد برنامه‌ریزی دولتی ولی عمدتاً به نام‌های اقتصاد سوسیالیستی-کمونیستی در مقابل اقتصاد سرمایه‌داری معروف بودند. به زبان قدری فارسیتر، اردوگاه سرمایه‌داری در مقابل اردوگاه جامعه‌داری، گرچه در درون هر اردوگاه تفاوتهایی هست.

رقابت نظامی و فضائی هم میان این دو اردوگاه بود که اساساً کشورهای عضو پیمان نظامی "آتلانتیک" یا "اطلس" شمالی شامل آمریکای شمالی و کشورهای اروپای غربی بود به رهبری ا م آمریکا از یکسو و کشورهای عضو پیمان نظامی "ورشو" از سوی دیگر شامل کشورهای اروپای شرقی به رهبری "اتحاد جمهوری‌های سوسیالیستی شوروی" (به سرکردگی روسیه) بود. اردوگاه "غرب" و اردوگاه "شرق".

و من متوجه شدم که همه مطالعات و پژوهش‌هایم در اردوگاه "غرب" بود.

نمی‌شد.

 

 و نظام شوروی Igor Glagolev

خوب به یاد دارم که در آن اتاق محل اقامتم در "برج بِریل"، پاریس سیزدهم، چقدر تلاش کردم با سفارت شوروی در پاریس تماس بگیرم. می‌دانستم که در شوروی هم شخصی به نام "ایگورگلاگولِف" روی این مسائل جنگ و صلح و هزینه‌های نظامی، سلاح و "خلع سلاح" (که موضوعی مطرح میان دو رقیب و دشمن تسلیحاتی اصلی آمریکا و شوروی بود) کار می‌کند. ضروری بود با او تماس بگیرم و از موضع او و آن "اردوگاه" نیز بیشتر آگاه و بهرمند شوم و با او ارتباط و اشتراک علمی داشته باشم.

تلفنکاری من بسیار ناکام ماند. یا کسی گوشی را برنمی‌داشت، یا زنگ "اشغال" می‌زد. یا کسی گوشی را بر‌میداشت و مرا معطل می‌گذاشت و قطع می‌شد. به وضوح ارتباط امکان‌پذیر نبود. دست‌بردار نبودم. مهم بود. پس از چند روز تلاش ناموفق رفتم به سفارت "اتحاد جمهوری‌های سوسیالیستی شوروی" در پاریس. اولین چیزی که جلب نظرم را کرد، دوربین‌های بالای درب سفارت بود.

خوانندگان جوان خوب است بدانند که در آنزمان چنین چیزی مرسوم نبود. سفارتخانه‌ها مجهز به چنین ابزارهای کنترل نبودند و نیازی به آن نمی‌دیدند. زندگانی در کشورهای اردوی غرب، مخصوصاً اروپای غربی، دوستانه، خوشبینانه، و در آرامش بود. باری، در جوی جیمزباندی درب فولادین سفارت بر روی من باز شد و خود را در یک اتاق کوچک یافتم. شخصی رفت و مرد دیگری آمد. مشخصصاً و با دقت درب اتاق را باز گذاشت. وقتی از من پرسید و به او گفتم هدف من از آمدن چیست، با صدای بلند ظاهراً برای آنکه شخص در اتاق مجاور خوب بشنود، دو بار تکرار کرد "ایگورگلاگولف"، "ایگورگلاگولف"! پیش خود گفتم لابد پدر "ایگورگلاگولف" را در می‌آورند که "دشمن" جویای تماس با او شده بوده است. نتوانستم نشانی او را یا هیچ نوع کمکی برای تماس با او به دست آورم و وقتی سفارت را ترک کردم احساس کردم وارد دنیای آزاد شدم! حیف شد شوروی از بین رفت تا قدر "دنیای آزاد" را بهتر بدانیم. ولی خُب نظام "اسلامی" در ایران و عربستان سعودی و جاهای دیگر هست و جای نظام "پشت پرده آهنین" را گرفته است.

گرچه قبلاً شنیده و خوانده بودم، اما اکنون به تجربه دانستم که وضع اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی خیلی خراب است و فقط تبلیغات "غرب" نیست. جامعه‌ای که در آن کسی به کسی اطمینان ندارد و communication از آن رخت بر بسته است نمی‌تواند زنده بماند. ضمن اینکه نشان می‌دهد که دولت "شوروی" فقط نام communism (مرام و نظام اشتراکی‌) را یدک می‌کشد ولی از آن خبری نیست، چرا که ریشه‌ی هر دو واژه‌ی کامیونیکیشن و کامیونیسم یکی است و با common و community یعنی مشترک و جماعت همریشه است.  وقتی ارتباط و اشتراک communication میان جماعت نباشد، چگونه میتوان ادعای نظام "اشتراکی" داشت. «شوروی» (دستکم در زمانی که من آن را تجربه کردم) یک نظام دیکتاتوری - پلیسی بوده است، نه یک نظام اشتراکی - کمونیسم.

نظام «شوروی» چطور پابرجا می‌توانست بماند؟ «هلن کارِردانکُس» در همانموقع، فروپاشی و «تکه تکه شدن امپراتوری» را که از پیش میدید در کتابش مینمایاند Hélène Carrère d’Encausse, L’Empire éclaté, 1978. این بانوی تاریخدان برجسته‌ی فرانسوی، یک مهاجر گُرجی‌تبار بوده است و نام خانوادگی پدری او «زورابیچویلی» است.

 

پروژه مرکز بین المللی صلح جهانی ایران

احتمالاً فروردین ۱۳۵۷ بود که به تهران سفر کردم، سفر‌ی برای آماده سازی بازگشت به ایران و ادامه تلاش در راهِ یک ایران آزاد و آباد و سربلند و پیشتاز در جهان. کسی تا کنون "اقتصاد صلح" را در دنیا چون من مطرح نکرده بود. باید بگویم، در عین حالی که از کاری که برای رساله دکترا کرده بودم و از تز "از انسان اقتصادگرا تا انسانِ صلح‌گرا"ی خود سربلند بودم و فکر می‌کردم دارم خدمت ارزشمندی به بشریت و افتخار آفرینی به زادگاهم انجام می‌دهم، وقتی از من می‌پرسیدند که "تخصص" اقتصادی شما در چیست از خجالت که مثلاً نمی‌توانم بگویم "اقتصاد پول و مالیه" یا "اقتصاد بانکی و بانکداری" خون به صورتم می‌آمد، و به تِتِه پِتِه می‌افتادم، تا اینکه یاد گرفتم بدون خجالت بگویم «نقدی معرفت‌شناسانه بر علم اقتصاد کلاسیک».

همراه خود پروژه یا طرحی داشتم برای تاسیس یک "مرکز بین‌المللی صلح جهانی ایران".

طرحم را با دستخط و قلم نوک کلفت مشکی نوشته بودم. مقدمه‌ای در باب پژوهش‌های صلح در جهان و شرح هدف‌های این مرکز و توجیه فواید و ضرورت ایجاد آن در ایران که در آنموقع هم با اردوگاه غرب و با کشورهای غربی به سرکردگی آمریکا، هم با اردوگاه "شرق" به رهبری شوروی و با اغلب کشورهای عضو آن روابط بسیار حسنه داشت. هم با اعراب و فلسطین هم با یهودیان، هم با مصر هم با اسرائیل. هم با هند هم با پاکستان. ایجاد این مرکز مظهر دیگری و حرکت دیگری بود در جهت بازگشت به آرمانِ بزرگِ ایران و ایرانیت، یعنی پیشتازی در مهر و صلحِ جهانی.  آرمانی که از دوران کورُش بزرگ، بنیانگزار امپراتوری ایران بنا گذاشته شد : ‌احترام به همه فرهنگ‌ها و همزیستی مسالمت‌آمیز.

در "اُرگانیگرام"ِ این مرکز، سازمان‌های حامی و ذی‌نفعِ در نظر گرفته شده عبارت بودند از "سازمان برنامه و بودجه"، "بنیاد شهبانو فرح"، "سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران" و "مرکز توسعه و ارتباطات ایران".

قصد داشتم در مدت کوتاه اقامتم در تهران پروژه‌ام را دستکم به دو نفر ارائه دهم: "مجید تهرانیان"، مسئول "مرکز توسعه و ارتباطات ایران" و «رضا قطبی» مدیر عامل سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران ورئیس مستقیم من در آخرین سمتم به عنوان "سردبیر خبرگزاری"ِ آن سازمان.

 

کتاب مقدمه‌ای بر اقتصاد صلح

نشان داده بودم که "ارتباطات" و "توسعه"، ارکان اصلی رسیدن به صلح است. آدم‌ها و جوامع عقب‌مانده و توسعه نیافته با "صلح"‌ و "آرامش" فاصله دارند، و صلح و آشتی بدون گفتگو و ارتباط نیز دشوار یا غیر ممکن است. برای همین هم، عقلِ پیشرفته اقتضا کرد، با وجود رقابت و "دشمنی"، میان کاخ کرملین روسیه و کاخ سپید واشنگتن، خط تلفن مستقیمی ایجاد شود و شد تا جلوی یک فاجعه اتمی گرفته شود.

در  رساله دکترا ثابت کرده بودم که "مشکل رسیدن به خلع سلاح" در نبودنِ ارتباطات و شفافیتِ ارتباطی است. بنا بر این هم توسعه به معنای وسیع کلمه هم توسعه ارتباطات نقش عمده‌ای در رسیدن به صلح دارد. و لذا از وجود سازمان جدیدی در ایران به نام "مرکز توسعه و ارتباطات ایران" به شعف آمده بودم و آن را در "ارگانیگرام"ِ "مرکز بین‌المللی صلح جهانی ایران" گذاشته بودم.

رئیس "مرکز توسعه و ارتباطات ایران"، "مجید تهرانیان" بود و گفتگوی ما در مورد پروژه "مرکز بین‌المللی صلح جهانی ایران" نه تنها بسیار مثبت برگزار شد بلکه منجر به این شد که با اشتیاق به من پیشنهاد داد کتابی در‌باره پژوهش‌هایم در اقتصاد صلح برای "مرکز توسعه و ارتباطات ایران" بنویسم و با من در جا قرار دادی امضا کرد که ظرف یکسال کتاب را تحویل دهم. به ازای مبلغ بیست و چند هزار تومان، که با کمال میل پذیرفتم. آخرین حقوق ماهانه من چند سال قبل از آن، حول و حوشِ ۳۵۰۰ تومان بود. هنوز برای پول کار نمی‌کردم. باید جمهوری اسلامی می‌آمد تا چند سال بعدش زمانی برسد تشنه‌ی پول شوم.

 

ملاقات با اعلیحضرت؟

پروژه‌ام را طبعاً و وظیفتاً و در الویت با جناب "رضا قطبی"، مدیر عامل "سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران" مطرح کردم، سازمانی که کارمند رسمی آن در مرخصی تحصیلی بدون حقوق بودم. ایشان پروژه را مورد تشویق قرار دادند و پیشنهاد کردند این پروژه به دلیل اهمیتش با "اعلیحضرت" در میان گذاشته شود. وا رفتم. هرگز چنین چیزی به مخیله من خطور نکرده بود. من کجا "اعلیحضرت" کجا؟ "قطبی" سکوت و درنگ مرا اشتباه تعبیر کرد و گفت «آقای ضیائیان، اشتباه نکنید شاهنشاه بسیار صلح‌جو هستند». . اشتباه اندر اشتباه!

آنچه به ذهن من می‌آمد شاید ایده‌هائی از این قبیل بود که چرا همه چیز باید به عرض "اعلیحضرت" برسد، یا به عبارت دیگر چرا باید برای هر چیز مزاحم ایشان شد، ولی حدس زدم که شاید آقای قطبی به عللی اینطور صلاح می‌داند، و اینکه چرا آقای قطبی در مورد موضع من نسبت به شخص اول مملکت پیشفرضِ یا پیشداوری اشتباه دارد، و شاید ... افکار مثل سیل به ذهنم سرازیر می‌شد. جناب رضا قطبی باز هم سکوت مرا که داشتم فکر می‌کردم و همچنین به علت‌ حجب بود که نمی‌دانستم چه بگویم طور دیگری تعبیر کرد. پیشنهاد دیدار با شاهنشاه ایران برایم به قدری غیرمنتظره بود که امروز یادم نیست گفتگوی ما به چه صورت تمام شد و به چه نتیجه‌ای انجامید، ظاهراً طرح تثبیت پروژه و دیدار با "اعلیحضرت" به بعد موکول شد.

بلیطِ من تاریخ‌دارِ دو سره بود، برنامه دیدار با "اعلیحضرت" جزو برنامه‌ی سفر نبود، هوای دلکشِ بهار بود و من، جوانِ ۳۴ ساله، می‌خواستم زود‌تر به پاریس پیش زنم برگردم.

امروز، اگر در زندگی هفتاد ساله خود افسوس چند چیز را  بخورم، مسلماً اینکه پیشنهاد دیدار با شاهنشاه ایران را قاپ نزدم در راس آنهاست.

 

عکس‌ بالای مطلب: هلن کارر دانکوس، نویسنده و محقق برجسته فرانسوی گرجی‌تبار که فروپاشی شوروی را به استدلال درست پیش‌بینی کرد.

مجید تهرانیان، کارشناس،  مدیر موسسه توسعه و ارتباطات ایران. 

۳۲


۲۳ مهر ۱۳۵۶

 


هر جا می‌رفتم آدرسم را می‌دادم که "اطلاعات هوائی" یا "کیهان هوائی" (یادم نیست کدام بود) مخصوص ایرانیان خارج از کشور را که روی کاغذ بسیار نازک و بسیار مرغوب خلاصه اخبار و رویدادهای داخلی را بدون آگهی بازرگانی مرتب به دست ما می‌رساند دریافت دارم. همچنین هفته نامه‌ی "تماشا" را.

کتابخانه "پهلوی"، بزرگترین کتابخانه جهان

در فیلادلفیا، خبر‌دار شدم که پروژه عظیم تبدیل "کتابخانه پهلوی" به بزرگترین کتابخانه جهان در دست تهیه و اجرا بود. محل آن در تهران، تپه‌های "عباس آباد" تعیین شده بود (ضمناً قرار بود همه سفارتخانه‌ها مجبور شوند به آن تپه‌ها منتقل شوند). برنامه این بود که در کنار هر بخش کتابخانه که مربوط به رشته‌ای از دانش بشر است یک مرکز پژوهشی مخصوص آن بخش و آن رشته بنا شود. هر کتابی هم در دنیا که مربوط به ایران باشد، نسخه اصل یا کپی آن در آن کتابخانه فراهم آید.

پروژه و طرح فوق‌العاده افتخار برانگیزی بود و مسئول و مدیر آن کتابخانه و پروژه "شجاع‌الدین شفا". به او نامه‌ی محترمانه‌ای نوشتم و ضمن تبریک و تشویق، موضوع ضرورتِ "عدم تمرکز" را مطرح کردم. در آنزمان، دولت شاهنشاهی بسیار روی موضوع نیاز به عدم تمرکز تاکید می‌ورزید. پیشنهاد کردم که این پروژه عظیم اگر به جای تهران در شهر دیگری چون شیراز یا همدان انجام گیرد باعث ایجاد قطبِ فرهنگی- اقتصادی مهمی در جائی جز تهران می‌شود. دکتر شجاع الدین شفا نامه‌ی قدرشناسانه‌ای در پاسخ فرستاد ولی اشاره به این نکته کرد که در همه جای دنیا کتابخانه‌ی اصلی در پایتخت کشورهاست. از دریافت نامه‌ی آن بزرگوار و توجه ایشان خوشحال شدم و نخواستم پاپیچ شوم، اما اعتقاد داشتم که "تقلید" لزوماً یک دلیل منطقی نیست. منطق، عدم تمرکز را حکم می‌کرد و این پروژه فرصتی بود طلائی و کم‌نظیر.

بعدها که "انقلاب" شد و "شجاع‌الدین شفا" به خارج مهاجرت کرد، و در پاریس گاهنامه "ایرانشهر" را علیه نظام اسلامی منتشر ساخت، افتخار ادامه‌ی نامه‌نگاری با ایشان و دریافت نامه‌های پربار و خوش‌خط ایشان را داشتم. و نیز آشنائی تلفنی با فرزندشان که در تورنتو اقامت داشت.

۱۳۵۶ - بازگشت به بروکسل و به پاریس

احتمالاً سپتامبر ۱۹۷۷ بود که از "ایالت‌های متحد آمریکا" با "شیرین" و"بردیا" ابتدا به بروکسل و از آنجا به فرانسه برگشتم.  سر راه در بروکسل یکی دو یا سه شب ماندیم. چرا که می‌خواستم باز سری به دانشگاه بروکسل هم بزنم و همین کار را کردم. با دوستان دوران جوانی هم اگر بشود دیداری تازه کنم. به آمفی تئاتری که غالبِ کلاس‌های سال اول ما در آنجا برگزار می‌شد رفتم Auditoire Paul-Emile Janson و از دربِ ورودی آن ازخیابان "فرانکلین روزولت" واردِ راهروی کوچک مجاور آن آمفی تئاتر خاطره‌برانگیز شدم. نه فقط درس‌هایمان در آنجا بود بلکه یکسال، به پیشنهاد و ابتکار من، انجمن‌مان که یک "باشگاه سینمائی" راه انداخته بود، فیلم "آوازه خوان، نه آواز" را به مناسبت نوروز در آن آمفی‌تئاتر به نمایش گذاشته بود.

در آنجا و آنروز اتفاقی برایم افتاد که فوق‌العاده شگفت‌انگیز و "سوررئالیست" بود. آنچنان باورنکردنی که در اینجا شرح آن را جایز نمیدانم.

۲۳ مهر ۱۳۵۶، سروناز پهلوی

از بروکسل به پاریس برگشتیم و در ساختمان "برج بِریل" Tour Beryl ، "میدانِ ایتالیا"، پاریسِ سیزدهم، مستقر شدیم. عمده کار من این بود که به کتابخانه‌ی دانشگاه بروم و سعی کنم "رساله"‌ام‌ را هر چه زودتر به سر‌انجام برسانم.

سال ۱۳۵۶ بود. وضع سیاسی ایران را اگر بخواهم خلاصه کنم، آنطور که من می‌دیدم که خارج‌نشین بوده سرم به کار دانشگاهی مشغول بود، بحث و اختلاف در برداشت از وضعیت کشور و در‌باره این بود که کدام راه تحول را می‌بایستی در پیش گرفت.

هر کسی روزها یا تاریخ‌های خاصی را به مثابه علامت خاصی در تحول منجر به "انقلاب اسلامی" می‌داند: ایجاد حزب رستاخیز به سال ۱۳۵۳، تغییر تقویم هجری به تقویم شاهنشاهی، حادثه خونین میدان ژاله، آتش‌سوزی سینما رکس آبادان، انتشار مقاله علیه خمینی با امضای شخصی گمنام در روزنامه اطلاعات که خمینی را به عرش اعلا برد، نمایش عملیات جنسی در معابر شهر شیراز به عنوان "جشن هنر"،... اما یکی از تاریخ‌هائی که به ذهن من مانده است، آنهم به این دقت پس از اینهمه سال، ۲۳ مهر ماه ۱۳۵۶ است، علامت بود. چرا که برایم مسلم شد سیاست "آزادسازی محیط سیاسی" در ایران تصمیم نهائی و غیر قابل برگشت دربار و دستگاه دولت شاهنشاهی است.

در شماره ۲۳ مهر ۱۳۵۶مجله "تماشا" داستانِ عجیبی خواندم، آنهم به قلم نویسنده‌ای عجیب که کارش نویسندگی نبود و نامش را هم با حروف برجسته چاپ کرده بودند: "سروناز پهلوی".

داستان چه بود؟ داستان یک پرنده و مردی نیکوکاری که او را بسیار دوست می‌داشت ودر قفسی زیبا از او نگهداری می‌کرد و نان و آب می‌داد. اما پس از مدتی به فکر می‌افتد که خُب نان و آب به جای خود، لابد این پرنده "آزادی" پرواز می‌خواهد! با ناراحتی درب قفس را باز می‌گذارد و پرنده هم با شادی و خوشحالی پرواز می‌کند و می‌رود.

اما خیلی زود اتفاقات بد و ناگواری برای آن پرنده می‌افتد و با توفان و گرسنگی مواجه می‌شود به طوری که کم‌کم دلش هوای همان قفس را می‌کند و به آن آشیانه بازمی‌گردد. این بار، مرد نیکوکار درب قفس را برای همیشه باز می‌گذارد و پرنده برای همیشه آزاد نزد او می‌ماند.

این داستان، کاملاً خارج از متن مجله بود که مطالب خبری و تفسیر اخبار در آن چاپ میشد. طرح آن در "ارگان"ِ رادیو تلویزیون ملی ایرانِ به مدیر عاملی رضا قطبی، پسر‌دائی و شاید نزدیکترین کس به ملکه و آنهم به نویسندگی "سروناز پهلوی" یکی از جوانان دربار شکی باقی نمی‌گذاشت. دربار و بخشی از نظام شاهنشاهی اعلام می‌داشت که خطرهای "آزادسازی محیط سیاسی" را به جان می‌خرد و تصمیمی است قاطع و بازگشت‌ناپذیر.

خواننده تصور نکند که نتیجه‌گیری من زود‌رس بود. برنامه‌ی "آزادسازی محیط سیاسی" و "مشارکت مردم در سرنوشت کشور" سال‌ها تبدیل به موضوع اصلی شده بود و آن بحثها به روزنامه ها هم کشیده شده بود. جناحی از دولت و حکومت آن را دنبال می‌کرد و جناحی دیگر مسئولان را بر‌حذر می‌داشت. خود من‌هم خواه ناخ واه جزو این جریان آزادسازی محیط سیاسی بودم و عملاً‌، بی‌پروا در جهت آزادی‌های کامل تلاش می‌کردم. شهبانوی ایران هم، و اطرافیانش، یکی از رهبران و مدافعان بی چون و چرای این "سیاست" یا برنامه‌ی "آزادسازی" و مردم‌سالاری بود. همه کارهای ایشان و رقابت و مبارزه‌ی او در مقابلِ دستگاه‌های امنیتی کشور گواهی می‌دهد.

شکی ندارم، ساواکی‌ها با "انقلابیون اسلامی" که به رغم شعارهای توخالی یا عوام‌فریبانه، اساساً اهل آزادی نبوده اهل سانسور و پرده‌پوشی بوده اند و هستند و خواهند بود، به تدریج همساز شدند و به آنان پیوستند.

تقریباً مطمئنم که "فرح"، ته دلش، این برنامه را در همان لحظه‌ای که با شاهنشاه ایران ازدواج کرد، آگاهانه یا ناخودآگاه، به لحاظ خوش قلبی جوانی به دل داشت . محتوا و عنوان کتاب او "هزار و یک روزِ من" نیز به حد کافی بیانگر است. "شهرزاد" قصه‌گوی هزار و یکشب مگر نه آنکه با یک "شاه" خونریز ازدواج کرده بود با این هدف که او را رام کند و رام کرد. نشریات فرانسه که وی به احتمال نزدیک به یقین از خوانندگان پر و پا قرص آنها بود هم جملگی همین نقش را برای "فرح"، شهبانوی افسانه‌ای ایران، تجسم می‌کردند و به وی القا میکردند.

"فرح" تحصیلات خود را در مدرسه فرانسوی «ژاندارک» به مدیریت خواهران روحانی مسیحی طی کرده بود و هنگامی که با شاه ازدواج کرد دختر دانشجویی بود در پاریس، جوان و مثل اکثر جوانان ایدئالیست و به لحاظ سیاسی ساده‌لوح. به گمانم او به طور ملایم "مصدقی" هم بود! آمده بود، در نقش همسر شاه، «شاه دیکتاتور» آنطور که بیشتر جاها، پس از مصدق، معرفیش میکردند، را تبدیل به یک شاه مهربان و مردمی کند. غافل از آنکه "محمدرضا" هم وقتی شاه شد، او نیز جوانی بود ساده دل که پدر خود را احتمالاً زیادی "دیکتاتور" تصور کرده، او نیز ساده‌لوحانه در نقش "شاهِ‌ دمُکرات" ظاهر شد و رفتار کرد، تا وقتی که زندگانی و تجربه‌های "سیاسی" این واقعیت را به او آموخت که ایران با سوئیس که در آنجا درس خوانده بود فرق دارد! و بخصوص وقتی مصدق و حسین فاطمی کم مانده بود ترتیب اعلیحضرت و کل نظام سلطنت مشروطه و نظام شاهنشاهی را بدهند، نظامی که محمدرضا پهلوی درسوگندی که به عنوان "شاه" خورده بود وظیفه داشت از آن دفاع کند.

تخاصمِ "شاه / مصدق"

از حضور اسلام سیاسی که بگذریم، یکی از دردناکترین و "تفرقه افکنانه‌ترین" و مضرترین وضعیت‌های سیاسی ایران همانا جهت‌گیری‌های متخاصم و دشمنانه و جناحی مردم ایران به هواداریِ دُگماتیک از"شاه" یا "مصدق" بوده است.در واقع، این مصدقِ"قهرمانِ ملی" بود که تیر خلاص را به آن جوان ایدئالیست زد و شاهِ به اصطلاح "دمکرات" را به شاهِ به اصطلاح"دیکتاتور" تبدیل کرد؛ در واقع، "شاه ساده‌لوحِ ایدئالیست" را به "شاهِ مجبور به واقعبین بودن". کاری ندارم که "محمدرضا شاه" چه اشتباهاتی کرد یا چه ضعف‌هائی داشت یا پس از چندبرابر شدن بهای نفت و قدرت گرفتن ایران دچار "خودبزرگ‌بینی" شد. منهم اگر در همان شرایط بودم لابد می‌شدم. "بزرگ" هم بود و از این نظر درست می‌دید. کاری به "اشتباهات" یا اشکالات مصدق هم ندارم. کدام انسان اشتباه نمی‌کند یا خالی از ضعف و اشکال است؟ موضوع چیز دیگری است.

موضوع این است که "ساواک" و ممنوعیت‌های شدید و محدود شدن آزادی‌ها در ایران ناشی از حکومت مصدق و خطراتی بود که برای نظام شاهنشاهی پدید آورد. همه فشارها بعد از ۱۹۵۳ صورت گرفت و پس از جا افتادن این افسانه و دروغ سیاسی در افکار عمومی ایران و جهان که شاه ایران بر اثر یک کودتای آمریکائی در ۲۸ مرداد (۱۹۵۳) تاج خود را بازیافت.

متاسفانه کسب محبوبیت شخصی و شناخته شدن به عنوان تنها «قهرمانِ» ملی کردن صنعت نفت، به نظر من، برای مصدق نه تنها مهم بود که اصل بود. هرگز حاضر نشد به ملت بگوید که این محمد رضا شاه بود که برای ملی کردن نفت پیشقدم شده،  از او دعوت

کره بود تا پست نخست وزیری را بپذیرد و هدف ملی کردن نفت را دنبال کند. بهترین کاری که مصدق کرد، ایجاد حس غرور ملی بود. بدترین کاری که کرد، بخصوص با تعیین "فاطمی" به سمت معاون نخست وزیر و وزیر خارجه، این بود که ملت را علیه مقام سلطنت شورانید و جامعه سیاسی ایران را به شدت دو قطبی کرد. هر گز در برائت شاه تلاشی نکرد و بر عکس، افسانه قهرمان ملی بودن خود و دشمنی شاه را با خودش و ملت و وابستگی شاه به انگلیس یا  آمریکا را تبلیغ کرد. دکتر حسین فاطمی، علناً به شاه و خانواده سلطنتی بد و بیراه میگفت و هوادار اضمحلال و براندازی خشونتآمیز نظام شاهنشاهی بود. انتخاب وی توسط مصدق به سمت معاون نخست وزیر و وزیر امور خارجه یک حرکت سیاسی خارق العاده بود و آن را باید کودتا نامید. نخست وزیر حق انحلال مجلس را  نداشت، اما مصدق مجلس را منحل کرد و کشور را با صدور بخشنامه به صورت خودکامه صرفاً با پشتیبانی هواداران خود در گروه جبهه ملی و محبوبیت عوام و پشتیبانی حزب توده میگردانید. این را میگویند «کودتا»‌، نه بازگشت شاه را به مقام سلطنت خود! حتی اگر کیم روزولت، یک کارمند درجه دو «سیا» این ادعای خودبزرگبینانه را بکند که ۲۸ مرداد زیر سر او و پروژه آژاکس سازمان سیا بود، یا دلارهائی هم خرج شده بوده باشد، یا رئیس جمهور آمریکا بیل کلینتون و وزیر خارجه اش اعتراف کنند که [باشد] ما کودتا کردیم و شاه را دوباره به سلطنت رساندیم [چشم، هر چه شما بگوئید، ما که از خدا میخواهیم اینقدر بزرگ جلوه داده شویم] ، یا اینکه اشاره به این شود که دار و دسته شعبان جعفری در قیام ۲۸ مرداد شرکت داشتند یا ارتشیان، و الخ... هیچکدام از اینها به معنای «کودتا» نمیتواند باشد. اینکه شاه از مقام خود استعفا نداده بود که  «کودتا» نیست! نکته مهم دیگر : معمولاً این موضوع در ابهام گذاشته میشود یا  اصلاً مطرح نمیشود که برای چه در بحبوحه بحران ملی شدن نفت و تظاهرات ضد شاه، محمد مصدق نخست وزیر به واشنگتن میرود و به مدت بیش از یکماه در آنجا با رئیس جمهور و اعضای کنگره آمریکا و دیگر متنفذان سیاسی دید و بازدید و گفتگو میکرده است! شگفتا! شکی نیست که یک قیام و واکنش ملی  برای جلوگیری[SZ1]  از سقوط نظام سلطنتی مشروطه، جلوگیری از حکومت حزب توده  و برای بازگشت شاه به کشور صورت گرفت. در واکنش به کودتای مصدق-فاطمی-حزب توده.

نقش محمد مصدق و حسین فاطمی و حزب توده و «جبهه ملی»‌ در ایجاد و برانگیختن احساساتِ «ضد شاه» و ضد سلطنت،  و قوت گرفتن این احساسات منفی نیمچه زیرزمینی و نیمچه عیان طی ربع قرن، بی‌تردید در شعارهای ۱۳۵۷ "مرگ بر شاه" متبلور شد و در سقوط نظام شاهنشاهی و نظام مشروطه سلطنتی و تاسیس نظام جمهوری اسلامی به رهبری خمینی بسیار موثر بود. کما اینکه اعضای کابینه نخستین «دولت موقت انقلاب» به نخست وزیری مهدی بازرگان، جملگی از اعضا و هواداران جبهه ملی و از مریدان دکتر محمد مصدق بودند، از جمله خود نخست وزیر.

 [SZ1

Thursday, 25 November 2021

تغییر بزرگ ۳۱ «نمیدانم این نظام چطور پا بر جاست»

 


۳۱

 

نمیدانم این نظام چطور پا بر جاست

 

 

 

 

 

زندگی از این بهتر نمیشد. جهنم و بهشت روی همین کره زمین است و «به خدا» نه هیچ جای دیگر، و من در بهشت بودم. با "شیرین" و "بردیا" با اتومبیل عنابی رنگ ولوو که ف. م.  سخاوتمندانه زیر پای من گذاشته بود، از فیلادلفیا به شهر کوچک "پلاتویل" سفری چند روزه کردیم. همه این تحصیلات دکترا و پسا دکترا و اقتصاد و صلح را برای بازگشت به ایران میکردم، با شوق اینکه هم در دانشگاه تدریس کنم هم به کار خود در رادیو تلویزیون ادامه دهم، و چون در دانشگاههای ایران میان تحصیلکردگان فرانسه و آمریکا همیشه رقابت و اختلاف بود، یکدیگر را قبول نداشتند، برایم مهم بود که دانشآموخته هر دو جا باشم.  اما پس از ورود به آن شهر کوچکِ سرسبز، عاشق آنجا شدم.  عاشق طبیعتم و از سر و صدای شهرهای زیادی بزرگ کلافه و گریزانم. خاطره دلپذیر کودکی من، طبیعت آرام و بسیار زیبای سوئیس بود. تهران هم سریع بزرگ شده بود و پر سر و صدا.

این شهر یا شهرک یا دِه فقط ده هزار ساکن داشت و زندگی در آنجا فوق‌العاده آسان و آرام و به خاطر طبیعت سرسبزش برایم لذتبخش بود. علاوه بر وجود خانواده، پدر و مادر و خواهر که به فاصله‌ی ۵ دقیقه رانندگی نزدیک یکدیگر زندگی می‌کردند و خواهر‌زاده‌هایم داریوش که یک سال از بردیا بزرگتر بود و "شان"ِ نوزاد، از لحاظ رفاه زندگی هم همه چیز دم دست بود. یک شهر کوچک دانشگاهی آرام و سالم و خوشحال و بی مسئله.

دانشگاه "ویسکانسین" نیز یکی از ده دانشگاه طراز اول آمریکا بود. بر خلاف ۹ دانشگاه برجسته‌ی دیگر که خصوصی بودند، یک دانشگاه ایالتی دولتی بود که در شهرهای این ایالت شعبه‌های خود را داشت، و دانشگاه پلاتویل ویسکانسین جزو این سیستم بود.

در این دانشگاه کوچک، علاوه بر شوهر خواهرم دکتر "شیوتَندُن" که استاد و رئیس دپارتمان "زیست‌شناسی" بود و پسر عموی مادر، دکتر رضا رضازاده که رئیس دپارتمان "علوم سیاسی" بود و دکتر صوفی از دوستان ایرانی دپارتمان "اقتصاد"، خواهرم نیز مسئولِ "دانشجویان بین‌الملل" بود. به علاوه، خاله‌ام، فخرایران مالک و شوهرشان سرهنگ مصطفی مالک نیز در پایتخت آن ایالت، "مدیسون"، در یکساعتی "پلاتویل" زندگی می‌کردند، نزدیک تنها فرزندشان، فرخ مالک که با یک دختر دانشجوی پلاتویل، "کریس" ازدواج کرده بود. برادر و خواهر دکتر رضازاده، داوود و شمسی، نیز با خانواده‌هایشان، جداگانه در پلاتویل و مدیسون زندگی می‌کردند. کلی فامیل داشتم.

اینکه چه شد که همه این فامیل در آنجا به تدریج جمع شده بودند، داستانش مفصل است، اما سرمنشاء این کوج خانوادگی، به بحران سیاسی دوران ملی شدن نفت و نخست‌وزیری دکتر محمد مصدق برمیگردد. سروان رضا‌زاده، که از افسران هوادار مصدق و ضد شاه بود (و ماند)، پس از ۲۸ مرداد، صلاح را در خروج از کشور دانست، فرار را بر قرار ترجیح داد، و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. سپس استاد دانشگاه پلاتویل شد. به هوای او به تدریج اعضای دیگر فامیل به آنجا مقیم شدند. خواهر من هم که در انگلستان دیپلم دبیرستان گرفت برای ادامه تحصیل دانشگاهی از سوی والدین به پلاتویل فرستاده شده بود تا سرپرست داشته باشد.

زندگانی پسر عموی مادرم، رضا رضازاده، متولد تبریز، که در چند رشته دکترا گرفت و نقاش و موزیکدان و نویسنده و شاعر هم بود، داستان پرماجرای بسیار جالبی است، از زمان اشغال آذربایجان توسط قوای روسیه تا به هنگام درگذشتش دو سال پیش در سن بالای صدسالگی در "پلاتویل".

 

یکی دو روز پس از ورودمان به پلاتویل و قبل از بازگشتمان به فیلادلفیا، با تشریفاتی مقدسگونه، دست شیرین را گرفتم و او را به یک پارک جنگلی زیبا با فراز و نشیب های تپه مانند بردم. "ویسکانسین" که به "ایالتِ لبنیاتی"  dairy stateآمریکا معروف است، بابت "تپه‌های غلطان" زیبایش نیز شهرت دارد. ضمن اینکه شمار مهاجران آلمانی و اسکاندیناوی در آنجا، پس از آنکه  فرانسویان نخستین «کاشفان» اروپائی آنجا شدند، بیش از مهاجران انگلیسی و انگیسیزبان بوده است، و قدری متمدنتر و جامعه گرا‌تر از بعضی ایالت‌هایِ سوداگرای دبش آمریکا ست.  قیمت یک خانه خوب و خوش فضای سه خوابه هم حدود پنجاه هزار دلار. چه عالی!

 

در آن پارک جنگلی، همآهنگ با آرامش و سکوتِ مقدس طبیعت که فقط نغمه گنگ برگ‌های درختان و حرکت ابرهای آسمان و پرواز پرنده‌ای و بالا رفتن سنجابی از درخت آن را همراهی می‌کرد، با حالت و رفتار پسری که از دختری تقاضای ازدواج می‌کند با اشاره‌ی دست به این طبیعت زیبا، گفتم که خوشبختی ما در اینجاست و اگر قبول کند، در اینجا در دانشگاه مشغول تدریس شوم و او هم ادامه درس دهد و سعادتمند شویم و پیشنهاد دادم که زندگیمان را پس از پایان تحصیلاتم- که نزدیک بود - در همین پلاتویل ادامه دهیم.

ـ نه.

حواسم نبود که مادر شوهرش آنجا زندگی میکرد. و مادر و خواهران و برادران خودش در تهران.

 

یادم نیست چگونه از برگزاری سمینار تابستانی انستیتوی صلح‌شناسی کانادا (دانداس)[1]  خبردار شدم. نمی‌شد نرفت. نام نوشتم و سوار بر اتومبیل رفتم. با اینکه برای نخستین بار بود که وارد خاک کانادا می‌شدم، اصلاً متوجه ورودم به خاک کشور دیگری نشدم. شاید همه حواسم به آن سمینار بود و به تکمیل هر چه بیشتر پژوهش‌های جنگ‌شناسی و صلح‌شناسی و آشنائی با هم‌مسلکان، شاید هم آن روزها رفت و آمد میان این دو دولت آزاد بود و مرزها را کنترل نمیکردند. همه اینها، سمینار، دانشکده یا دپارتمان "علم صلح" دانشگاه پنسیلوانیا، دپارتمان جنگ‌شناسی دانشگاه بروکسل، انستیبوی بین المللی استراتژیک لندن، انستیتوی پژوهش صلح استکهلم، و رشته‌ها یا درس‌های مشابهی چون «حل اختلافات» همه مثل قارچ به تازگی در جهان پیشرفته سبز شده بود. خوره‌ی آگاهی از همه آنها بودم، کارهایشان را دنبال کنم و هیچ اطلاعی را از دست ندهم. پنسیلوانیا هم بغل گوش انتاریو بود و بر‌گزارکنندگان این سمینار، زوج "آلن نیوکامب" (۱۹۲۳-۱۹۹۱) و "هانا نیوکامب" را دورادور به خاطر کارهایشان در زمینه تحقیقات صلح و خلع سلاح می‌شناختم.

 

دنیا زیبا بود و بر وفق مراد. زندگی از این بهتر نمی‌شد. همه چیزِ به نحو دلخواه و آسان به دستم می‌آمد. بورس دکتری اقتصاد که دولت فرانسه در تهران اعلام کرد و به آسانی نصیب من شد، گرفتن فوق لیسانس اقتصاد، اجازه یافتن انتخاب موضوع رساله ی دکتری زیر نظر استاد برجسته‌ای که به من صد در صد اعتماد داشت و دستم را کاملاً باز گذاشته بود، و پیدایش ناگهانی این دپارتمان «علم صلح» که مرا در مقطع پسادکترا پذیرفته بود.

 

خُب من هنوز کارمند "رادیو تلویزیون ملی ایران" بودم و نامه‌نگاری کرده بودم که چنین پذیرشی آمده و می‌خواهم به آمریکا بروم. از رادیو تلویزیون پاسخ و گواهی کتبی آمد که موافقت می‌شود و کمک هزینه ادامه مییابد. مدیونِ "محسن وهابی" کارمند امور اداری هستم که کارم را پیگیری کرد. با اینحال چون دریافت حقوق در قبال همکاری با دفتر رادیو تلویزیون در پاریس را نپذیرفته بودم، باز درآمد من بسیار محدود بود. گواهی رادیو تلویزیون چیز خوبی بود اما پولی نرسیده بود! در دیداری که در لندن با عمو و بزرگ خانواده، ضیاء‌الدین ضیايیان و همسرشان مهین خانم آبتین داشتم ضمن هدیه دادن یک جلد کتاب "نظا‌م‌های اقتصادی" ترجمه برادرزاده ایشان که دانشگاه تهران تازه چاپ کرده بود، وضعیت و نیاز برنامه‌ی سفر پژوهشی خود را همراه "شیرین" و "بردیا" به آمریکا با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هزینه‌ی خرید بلیط هواپیمای همه ما را تقبل و پرداخت کرد.

 

در نیویورک، آن شخص مهربان،‌ ف. م.، با اصرار اتومبیل "وُلوُ"ی عنابی رنگ خود را در اختیار من گذاشته  بود که "شجاع، من استفاده‌ای از آن نمی‌کنم، فقط باید هر روز آن را از این سوی کوچه برای پارک به آنسوی کوچه بگذارم و زحمتم را کم می‌کنی! " منهم که تعارف و این جور چیزها سرم نمی‌شد و نمی‌شود. ۹ ماه اتومبیل زیر پای ما بود و فقط، موقع رفتن،‌ چهار لاستیک آن را نو کرده پس دادم!

 

بهار و تابستان بود و هوای عالی و در دانشگاه پنسیلوانیا بسیار خوش می‌گذشت. از دنیا چه می‌خواستم؟ در عین حال وقتی از محله‌های خوب و زیبا دور می‌شدی به جاهائی می‌رسیدی که روی پله‌های درب ورودی ساختمان‌هائی که روزگاری ساختمان خوبی بود اما حالا در و پنجره هایش شکسته است، سیاهپوست سپید موی غمگینی رامیبینی جلوی درب نشسته انگار در این فکر که چه کند یا چرا به این دنیا آمده؛ و نشاط را از دلم برون می‌کرد و غم عظیمی به جایش می‌نشاند. در کنار ثروت و رفاه بزرگ، فقر و غم عظیم.

 

آیا دعوت از «سی آی ای» بود؟ از من دعوت شده بود که به یک سمینار دو شبانه‌روزی در جائی، کالجی، که نامش را هم امروز به یاد ندارم، شرکت کنم. این سمینار مخصوص دانشجویان فوق لیسانس به بالای دانشگاه بود و همه هزینه‌های رفت و آمد و  مسکن و خوراک ا را نیزسازمان‌دهندگان پرداخت می‌کردند. آمریکا واقعاً چه بهشت خوبی بود! فراوانی!

گرچه بیشترکارگاه‌هایش را فراموش کرده‌ام اما به یاد دارم که سمینار فوق‌العاده جالبی بود. چند خاطره که به ذهنم مانده است یکی مطلبهای جالبی بود که یکی از دست‌اندرکاران (معلمان) مملو از غلطهای املايی روی تخته سیاه می‌نوشت. مدرس و اینهمه غلط املايی؟.در فرانسه چنین چیزی مطلقاً غیر ممکن بود! دیگر اینکه همه این آموزه‌‌ها جنبه "پراتیک" و عملی داشت، در حالی که در فرانسه آموزه‌ها بیشتر جنبه‌ی جامعه‌شناسانه و فیلسوفانه و روشنفکرانه داشت. و بالاخره یکی از آن "پانل"ها خوب به یادم مانده است. حدود هفت نفر بودیم و هر کس یک کارتی انتخاب می‌کرد که وقتی برای خود به طور خصوصی باز می‌کرد شغل و وظیفه معینی برای او تعیین شده بود و او می‌بایستی بر اساس وظایف آن شغل که روی کارت تعریف شده بود رفتار کند. هدف از بازی (و اصولا عنوان سمینار) «ایجاد تغییر» بود برای بهتر ساختن وضعیت دهکده. تصادفاً کارت من شغل فرهنگی و آموزگاری را برایم تعیین کرده بود. و من طبعاً خوشحال که مدرسه می‌سازم و به رفاه و توسعه دهکده کمک می‌کنم. اما در پایان این "بازی"، دهکده چندان پیشرفتی نکرده بود. چرا؟ دست‌ها را رو کردند و معلوم شد یک نفر کارت "کدخدای ده" را داشته که وظیفه اش هم این بود که نگذارد تغییر و اصلاحات در ده صورت گیرد.

پیام جالبی بود که مرا بسیار به فکر انداخت. به نظرم آمد که بیشتر موضوعات این سمینار آماده ساختن ما دانشجوآموختگان «خارجی» و تاثیر‌گذاری بر ما بود برای بازگشت به کشورمان نه فقط با تحصیلات عالیه بلکه با برداشت‌های فکری معین. شاید اشتباه کنم اما به نظرم می‌آمد که این سمینار را سازمان "سیا" ترتیب داده بود. منظورم این نیست که "سیا" بد است. خیلی هم برای ما خوب بود!

 

 شمار دانشجویان ایرانی در دانشگاه  پنسیلوانیا کم نبود.  با هر کدامشان که صحبت می‌کردم مخالف شاه و «رژیم» بود. بیشترشان بورسیه دولت ایران بودند، با پول دولت شاهنشاهی زندگی می‌کردند؛ چند برابر شدن بودجه دولت بر اثر چند برابر شدن بهای نفت اقتضا می‌کرد که بخشی از این پول‌ها برای گسترش آموزش و پرورش و دانشآموختگی عالیِ نسل جوان صرف بورس‌های تحصیلی خارج ار کشور شود که ضمناً موجب تورم داخل کشور نشود. اما از فرزند سپهبد گرفته تا فرزند راننده سپهبد که همه بورسیه دولت بودند، مخالف دولت بودند!

یکی از کسانی که در آنجا در مخالفت با دولت ایران نامی برای خود بهم میزد،‌ رضا براهنی شخصی بود.  گویا به زندان شاه افتاده بود و شده بود سخنگوی دفاع از حقوق بشر علیه شاه و حکومتش.

پیش خود می‌گفتم عجب دنیائی است، اگر رژیم شاه اینقدر بد است چرا به شما بورس تحصیلی آمریکا می‌دهد، و اگر آنطور که براهنی می‌گوید زندان‌های شاه اینطور وحشتناک است چطور سُر و مُر و گنده در آمریکا می‌چرخد؟ بعدها دانستم که در آن برهه زمانی خیلیها دست و پا میکردند و حتا به ماموران ساواک رشوه میدادند تا مدت کوتاهی به زندان شاه بیفتند. اگر در شهرستانها بعضیها را مامور ساواک کم سواد و در زندگی ناکام،  شکنجه میداد، در تهران، زندان به منزله هتلی شده بود بی ستاره اما با خوردوخوراک و اتاق رایگان که گذر از آن موجب شهرت نویسنده ی «مبارز» و فروش کتابهایش میشد.

 

در یک میتینگ بزرگی که ایرانیان در همان دانشگاه پنسیلوانیا برگزار کرده بودند، آمفی تئاتر پر بود، جای نشستن نبود. چون وسط کار آمده بودم، یادم نیست دقیقاً چه می‌گفتند جز اینکه در محکومیت رژیم شاه بود و اتفاق نظر بود، تفاوت‌ها فقط در نحوه‌ی محکومیت بود. دستم را بلند کردم و از همان جائی که ایستاده بودم اجازه صحبت گرفتم. و صدای متفاوت دفاع منطقی از حکومت ایران شدم. مسئول برگزاری که تیپ چه گواری داشت، بپس از استماع سخنانم رو به شنوندگان حاضر کرد و با اشاره به من گفت :‌"ایشان آنقدر با ملایمت صحبت می‌کند که آدم نمیدونه چی بگه".

به آپارتمان که برگشتم به شیرین گفتم: نمیدانم این رژیم چطور پا برجاست. تابستان ۷۷ تقویم جهانشمول.



[1] Peace Research Institute (Dundas) - Summer Seminar

Monday, 1 November 2021

Two proposals to COP26

 



EARTH SOLIDARITY  

Rotating Earth

Two proposals to COP26

 

If we want to stop destroying our environment and stop killing life on Earth, we must stop population growth, we must change our lifestyle by consuming less, controlling greed, and resisting the thirst for power. We must move radically and fast forward from the Modern System of warmongering,  from business rivalries, from Nation-State chauvinism, and from searching for economist industrial growth (…) to the Post-Modern System of world peace, of cooperative, united and friendly nations, of protected environment, of celebrating and worshiping life on Earth particularly human life, and of searching for happiness.

 

My name is Shodja. I am a 77 year-old male joining his voice to the voice of the former-15-and-now-18 year-old female Gretta who is leading the world in asking for the needed urgent radical change. 

I am an Economician. 

 

An economist is a specialist seeing and treating everything on this planet as merchandise, cheering for the growth of human activities and the violent exploitation of Earth’s natural resources, asserting lawful private ownership over nature and the right to dilapidating its finite resources for the enjoyment of a few generations without consideration for the long term future. 


An economician is a specialist in charge of caring for people’s  welfare and happiness, caring for social and environmental beauty and harmony, for world peace, and for Humanity’s survival. We need less economists and more economicians and ecologists.

 

Sixty years ago, economic growth, a sign of prosperity, started reaching the critical point of becoming synonymous with unhealthy pollution growth, global warming, and gradually threatening life on Earth. In the 60s, some Economicians started warning that economic growth must be stopped. In the 70s that warning was expressed more loudly. It was highlighted, for example, by the Club of Rome, in their book: The Limit to Growth (1972)by Attali and Guillaume in France in their L’anti-économique, by The Anti-Samuelson book in the USA where President Nixon instituted on December 1970 an Environmental Protection Agency (EPA).  

 

Not enough. Fifty years later we are in a state of Emergency, needing urgently radical changes in our global system, economically, politically, socially, morally, religiously,… or perish.

 

With regards to the present life-threatening emergency situation, and in order to tackle the climate change that threatens  our very  existence on Earth, here are two proposals supposed to bring joy today and to save and prevent humanity from horrific eschatological pain tomorrow. Win-win proposals.

 

EARTH SOLIDARITY  

proposals to COP26

 

In the name of EARTH SOLIDARITY, the two following proposals are made to be adopted by COP26, and acted upon in every Nation-States: 

 

1)     Whereas climate change is a consequence of global warming, and global warming a result of human activity, and therefore reducing human activity a logical step to take, 

Whereas the movement of Friday skipping school has already had a worldwide impact, and 

Whereas the Covid pandemic showed environmental benefits by reducing activities,

Whereas it is time for humanity to cool-off and benefit from the spin-offs of our fantastic inventions and technological advances, unimaginable by our ancestors,

It is proposed to reducing the working week to 4 days a week, worldwideand the UN Secretary General to immediately proclaim Friday, Saturday, and Sunday as weekend holidays worldwide.

Time off to retreat, recess. Holy days for  a worldwide  celebration of the sacredness of life on Earth in a universal communion, moving humanity towards a cleaner environment, a less stressful life, and a more peaceful global society.

 

2)     In conjunction, and in order  to emphasize the sacredness of our life on Earth in our solar system, and to reinforcing Earth Solidarity through universal celebrations, 

it is proposed for the UN Secretary General to proclaim Earth Holiday in celebrating each of the four change of season (equinoxes and solstices), calling for 3 extra holy days of reflection and of no polluting activities at each of the four occasions.

 

Winter holidays are already celebrated in many countries (Christmas), and the Spring equinox in many other countries (New Year). Christmas is not supposed to be a consumerism orgy.  When economists would point to lower consumer confidence, it would mean highercitizen wisdom.

 

 Shodja Eddin Ziaian, shodjaeddin@gmail.com